تاریخ 1395/10/23 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
تدبير کشورداري از نظر سعدي
   نويسنده : فرزامي

قسمت دوم

در طول تاريخ، هميشه صاحبان حکمت و انديشه، از تعلق به دنيا سرباز زده اند.گويي که اين سخن اميرالمومنين (ع) آويزه‌ي گوششان بوده است که: « الدنيا جنيقه طالبها کلاب » دنيا مردار است به مردار دنيا دل نبنديد به گفته‌ي حافظ:

غلام همت آنم که زير چرخ کبود

زهر چه رنگ تعلق پذيرد، آزاد است

سعدي در کنار معرفي زمام داران موجه و مطلوب، حکاياتي آورده است که حاکي از پشت کردن به دنيا است و بي‌اعتنايي به زرق و برق اشرافي، چرا که به فراست دريافته که هرچه بيش‌تر حلاوت دنيا را بچشند، مرارت آن جهاني، بيش‌تر و وسيع‌تر انتظار آنها را مي‌کشد چون رسول مکرم اسلام فرمود: « حلاوه الدنيا، مراره الاخره و مراره الدنيا، حلاوه الاخره » به سروده‌ي سنايي غزنوي:

ور امروز اندرين منزل تو را جاني زيان آمد

زهي سرمايه و سودا که فردا زان زيان بيني

معزولي به که مشغولي

در پانزدهمين حکايت باب اول سخن از نفي صدرنشيني و قدرت است آن جا که مي‌گويد: « يکي از وزرا معزول شد و به حلقه‌ي درويشان درآمد.اثر برکت صحبت ايشان در او سرايت کرد و جمعيت خاطرش دست داد.ملک بار ديگر بر او دل خوش کرد و عمل فرمود.قبولش نيامد و گفت: معزولي به نزد خردمندان، بهتر که مشغولي.

آنان که به کنج عافيت بنشستند

دندان سگ و دهان مردم بستند

کاغذ بدريدند و قلم بشکستند

و زدست زبان حرف گيران رستند

رعايت عرف اقتصادي

از نشانه‌هاي جوامع عقب مانده در امور اقتصادي، دو مورد برجسته‌تر از ديگر موارد است: نخست، بي‌ارزش دانستن پول ملي و خرج کردن بي‌هدف و بدون رسيدن به وضع مطلوب در معامله است و قدر نداستن سرمايه چرا که:

زر عزيز آفريده است خداي

هرکه خوارش بکرد، خوار بشد

اين، هنر و ذهن فرهيخته و ادب آموخته‌ي اقتصادي است که آدمي، درست و به جا و به بهاي روز چيزي را بخرد.به ويژه اگر اين خريد، براي امر دولتي باشد و از کيسه‌ي بيت المال هزينه شود.به همين جهت است که سعدي در حکايت 19، از قول انوشيروان مي‌گويد و غايت او هم رعايت و حفظ اموال ملي و خريدن عادلانه و به قيمت روز و اشاعه‌ي يک فرهنگ است:

«آورده‌اند که نوشين روان عادل را در شکارگاهي، صيد کباب کرده بودند و نمک نبود.غلامي به روستا رفت تا نمک آرد.نوشيروان گفت: نمک به قيمت بستان تا رسمي نشود و ده خراب نگردد.گفتند: از اين قدر چه خلل آيد؟ گفت: بنياد ظلم در جهان اول اندکي بوده است هرکه آمده بر او مزيدي کرده تا بدين غايت رسيده:

اگر ز باغ رعيت ملک خورد سيبي

برآورند غلامان او درخت از بيخ

به پنج بيضه که سلطان ستم روا دارد

زنند لشکر يا نش هزار مرغ به سيخ

خرابي خانه‌ي مردم و آباداني خزانه‌ي سلطان

حق اين است که خانه‌ي مردم آبادان باشد. چون وقتي خانه آباد و مردم شاد و حال‌ها به عيش و عدالت برقرار باشد چنين مردمي مثل تخته‌هاي پولاد، هر دشمن خون خواري را از دست درازي به خانه‌ي پادشاه باز مي‌دارند.چنان که در تاريخ بشري، نمونه‌هاي افتخارآميز از اين نوع کم نيست چرا که چنين مردمي در عدالت زيسته و در رفاه به سر برده هر شجاعتي را از خود بروز مي‌دهند و هر حماسه‌اي را رقم مي‌زنند تا چنين وضع مطلوب و به نوايي از خوش بختي به بدبختي نيفتد.

در حکايت 20 چنين روايتي است: « عاقلي را شنيدم که خانه‌ي رعيت خراب کردي تا خزانه‌ي سلطان آباد کند.بي خبر از قول حکيمان که گفته اند: هرکه خداي عز وجل بيازارد تا دل خلقي به دست آرد، خداوند تعالي، همان خلق را بر او بگمارد تا دمار از روزگارش برآرد:

آتش سوزان نکند با سيند

آنچه کند دود دل دردمند

سرجمله‌ي حيوانات گويند که شير است و اذل جانوران، خر و به اتفاق، خرباربر به که شير مردم در.

حاصل نشود رضاي سلطان (خدا)

تا خاطر بندگان نجويي

خواهي که خداي بر تو بخشد

با خلق خدا کن نکويي

نه هرکه قوت بازوي منصبي دارد

به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف

توان به حلق فرو بردن استخوان درشت

ولي شکم بدرد چون بگيرد اندر ناف

*

نماند ستمکار بد روزگار

بماند براو لعنت پايدار

نکته‌هاي عبرت آموز امام علي (ع) در امر ماليات

حضرت امير المومنين علي (ع) در امر ماليات، سخنان و توصيه‌هاي نغز و منطقي و عالمانه و مردم دارانه‌اي دارد که بايد سرلوحه‌ي دولت مداران و امور مالياتي کشور باشد. امام (ع) در بخشي از نامه و فرمان خويش به حاکم برگزيده‌ي مصرش، مالک اشتر نخعي، مي‌فرمايند: « کار خراج را به سود خراج‌دهندگان بررسي کن که صلاح خراج و شايستگي ماموران آن، آسايش ديگران نيز هست و ديگران به صلاح نمي‌رسند مگر به آنان.چه همه‌ي مردم، جيره خوار خراج و پرداخت کنندگان آن اند.و بايد به آباداني سرزمين‌ها بيش از گرفتن خراج، بينديشي، چه ماليات جز از راه آباداني به دست نمي‌آيد و آن کس که بدون آباداني در طلب خراج است، به ويرانگري شهرها و نابودي بندگان پرداخته کارش جز اندک زماني، استوار نخواهد ماند.

اگر خراج دهندگان از سنگيني ماليات يا علت و آفت يا بي‌آبي و خشکسالي ناليدند يا از دگرگوني زمين‌هاي معمور خود به واسطه‌ي سيل يا خشکسالي سخن گفتند، تا آنجا که اميد به صلاح و کار آنان مي‌رود، از خرجشان بکاه. چه اين، اندوخته‌اي است که با آبادکردن بلاد و آراستن ولايات به تو بر مي‌گردانند و تو نيز موفق شده‌اي که ستايش آنها را به خود جلب کني و به گسترش عدل در ميان آنان خرسند باشي و بر توان بيش‌تري «که اندوخته‌ي تو از راه رفاه بخشيدن و اطمينان است که ايشان به دادگري و سازگاري تو پيدا کرده‌اند» اعتقاد کني به دنبال اين خدمت، چه بسا کارهايي به آنها واگذار کني، با خوش دلي انجام دهند.زيرا مملکت آباد، هر باري را مي‌کشد و ويراني سرزمين‌ها به تنگدستي مردم آن است.(از صفحه‌ي 236 « فارسي عمومي » به تاليف دکتر جليل تجليل و ديگران. برگرفته از اثر «‌هاشم حسيني، اميرالمومنين علي (ع) ترجمه‌ي علي شيخ الاسلامي)

پاس خاطر رعيت محروم

باور داريم که پادشاه را بر رعيت و رعيت را برپادشاه حقوق مسلمي است که اگر هر دو آن حقوق را پاس دارند و بگزارند، هيچ گاه خللي در روند جامعه پيش نخواهد آمد و تباهي در ارتباط راه نخواهد يافت و ديوار اعتماد بين آنان، استوار و پايدار باقي خواهد ماند. چرا که پاي عدل در ميان است و عدل، جامعه را حتي اگر بي‌دين باشد نگه مي‌دارد.نکته‌ي دقيقي که پشتوانه اش سخن استدلالي و بسيار سنجيده امام است که فرمودند: «الملک يبقي مع الکفرو لايبقي مع الظلم » (مملکت با بي‌ديني مي‌ماند اما با بيدادگري نمي‌ماند)

سعدي در حکايت 22 داستان عجيبي را در پاس خاطر رعيت و ترجيح حقوق آنان بر خويشتن بيان مي‌کند که شگفت آور است و نيز بي‌عاطفگي بشر، معلوم.يکي را از ملوک، مرضي‌هايل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولي.طايفه‌ي حکماي يونان، متفق شدند که مرين درد را دوايي نيست مگر زهره‌ي آدمي به چندين صفت موصوف. بفرمود طلب کردن.دهقان پسري يافتند بر آن صورت که حکيمان گفته بودند.پدرش را و مادرش را بخواند و به نعمت بيکران خشنود گردانيدند و قاضي فتوا داد که خون يکي از رعيت ريختن سلامت شه را، روا باشد، جلاد قصد کرد.پسر سر سوي آسمان بر آورد و تبسم کرد. ملک پرسيدش که در اين حالت، چه جاي خنديدن است؟ گفت: ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوي پيش قاضي برند و داد از پادشاه خواهند.اکنون پدر و مادر به علت حطام دنيا، مرا به خون در سپردند. و قاضي به کشتن فتوا داد و سلطان مصالح خويش اندر هلاک من همي بيند، بجز خداي عز و جل، پناهي نمي‌بينم:

پيش که بر آورم ز دستت فرياد

هم پيش تو از دست تو گر خواهم داد

سلطان را دل از اين سخن به هم برآمد و آب درديده بگردانيد و گفت: هلاک من اولي‌تر است از خون بي‌گناهي ريختن.سرو چشمش ببوسيد و در کنار گرفت و نعمت بي‌اندازه بخشيد و آزاد کرد و گويند هم در آن هفته شفا يافت.

همچنان درفکر آن بيتم که گفت

پيل باني بر لب درياي نيل

زيرپايت گربداني حال مور را

همچو حال توست زير پاي پيل

تصويرهاي زشت و زيبا از رفتار آدمي

از اين حکايت عجيب سعدي چند نکته قابل تامل و استنباط است که تحليل آن بي‌فايده نيست:

نخست آن که « هر چه سنگ است، به پاي لنگ است» به قول انوري:

هر بلايي کز آسمان آيد

گر چه بر ديگري روا باشد

بر زمين نارسيده مي‌پرسد

خانه‌ي انوري کجا باشد

نظير آنچه سعدي سرود که:

گر ز هفت آسمان گزند آيد

راست بر جان مستمند آيد

دوم: «وعده‌ي حکومت ري» حتي ريختن خون فرزند رسول خدا را در خاک نينوا جايز مي‌داند.

سوم: در طول تاريخ آنچه برجستگي خاص و آزاردهندگي جانکاهي دارد، توجيهات حقوقي اهل قضاست که به وعده‌ي لقمه ناني و منصب و مقامي مي‌توان خون بي‌گناهان را بر زمين ريخت:

چهارم: بايد پرسيد که بقاي جان و دوام حکومت مستبدان تاريخ به چقدر خون مردم بي‌گناه مي‌ارزد؟

پنجم: با زرق و برق دنيا، حتي مي‌توان عواطف و احساسات پدر و مادر را خريد.

ششم: هنوز هم حاکماني هستند که با درک صحيح از رسالت و تعهد انساني، کرامت و کيان و شرف آدمي را پاس مي‌دارند. اگر غير از اين بود براستي که به قول فريدون مشيري: « گرچه آدم زنده بود، آدميت مرده بود.»

هفتم: با وجود اعمال صالح صالحان، هنوز هم مي‌توان به آدمي به چشم خير و مثبت نگاه کرد و هنوز هم مي‌توان به انسان جهت تعهد رسالتش اميد داشت.به قول « تاگور » شاعر بزرگ هند در دوران معاصر: « هر کودکي با اين پيام به دنيا مي‌آيد / که خدا هنوز از انسان نااميد نيست.»

هشتم: مشي و مشيت حق تعالي، آخرين فريادرس روز مصيبت است و به آن کساني که به سود آن ديگران ايثار مي‌کنند و حقوق ديگران را پاس مي‌دارند، آن چيزي عنايت خواهد فرمود که کيفيت و کميت آن دور از انتظار ماست و براستي که:

هزار نقش برآرد زمانه و نبود

يکي چنان که در آيينه‌ي تصوير ماست

وفاي به عهد و دوستداري وطن

« ملک زوزن را خواجه‌اي بود کريم النفس، نيگ محضر که همگنان را در مواجهه خدمت کردي و در غيبت نکويي گفتي.اتفاقا از او حرکتي در نظر سلطان ناپسند آمد، مصادره فرمود و عقوبت کرد.و سرهنگان ملک به سوابق نعمت او معترف بودند و به شکر آن مرتهن.در مدت توکيل او رفق و ملاطفت کردني و زجر و معاقبت روا نداشتندي

صلح با دشمن اگر خواهي هر گه که ترا

در قفا عيب کند، در نظرش تحسين کن

سخن آخر به دهان مي‌گذرد موذي را

سخنش تلخ نخواهي، دهنش شيرين کن

آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهده‌ي بعضي برآمد و به بقيتي در زندان بماند.آورده‌اند که يکي از ملوک نواحي در خفيه پيامش فرستاد که ملوک آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بي‌عزتي کردند.اگر راي عزيز فلان، احسن الله خلاصه، به جانب ما التفاتي کند، در رعايت خاطرش، هر چه تمام تر، سعي کرده شود و اعيان اين مملکت به ديدار او متنفرند و جواب اين حرف را منتظر.خواجه اين وقوف يافت و از خطر انديشيد و در حال، جوابي مختصر، چنان که مصلحت ديد، بر قفاي ورق بنشست و روان کرد.

يکي از متعلفان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودي با ملوک نواحي مراسله دارد.ملک به هم برآمد و کشف اين خبر فرمود.قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که: حسن ظن بزرگان، بيش از فضيلت ماست و تشريف قبولي که فرمودند، بنده را امکان اجابت نيست.به حکم آن که پرورده‌ي نعمت اين خاندان است، به اندک مايه تغير، با ولي نعمت.بي وفايي نتوان کرد.چنان که گفته اند؟

آن را که به جاي توست هر دم کرمي

عذرش بنه، ارکند به عمري ستمي

جلاي وطن حاشا، خيانت هرگز

1- جلاي وطن حاشا و خيانت هرگز! پيام سعدي در اين حکايت اين است، گشتن به گرد خيانت که وطن را تحقير کند، شايسته‌ي کسي که از نعمت وطن بهره‌ها برده و هويت يافته و ريشه انداخته نيست و هيچ گونه وجهي ندارد.حتي اگر به ما ستم شود و حتي اگرنعمت استحاقي را دريغ کنند.چرا که بيگانه، بيگانه است و فقط در پي جلب منفعت و مطامع خويش است.چنانچه اوضاع بر وفق مراد نيست، مي‌شود با منطق، با تعقل، با معرفت، تغيير داد اما نمي‌شود از زادگاه خود پرکشيد و رفت چون به قول « شاملو » چراغ ما در اين خانه روشن است.»

2- زنده ياد دکتر شريعتي حکايت نکته داري مي‌گفت که بسيار آموزنده و قابل تامل است بدين مضمون که: « پادشاهي در گورستاني به بانوي گرياني بر سر قبري برخورد، پرسيد که اين قبري که بر آن اشک مي‌ريزي، قبر کيست؟ گفت: برادرم.گفت: عامل مرگش چه بود؟ گفت: ببرها او را دريدند؟ پادشاه با تاثر از آنجا گذشت.دوباره ناله‌اي شنيد، همان بانو بود بر قبر ديگري! پادشاه گفت: از او بپرسيد که اين قبر از آن کيست؟ جواب آوردند که قبر پسر اوست.پادشاه با تاثر به نظاره ايستاد و علت مرگ را جويا شد، خبر آوردند که ببرها او را دريدند در بهت پادشاه و همراهان، آن بانو بر سر قبر سومي ضجه زد و بانگ به فغان برآورد.پادشاه خود به نزد آن بانو رفت و پرسيد که اين قبر، ديگر از آن کدام عزيز تست گفت از آن همسرم.پرسيد سبب مرگ راگفت: ببرها او را ديدند! پادشاه با حيرت آميخته با عتاب به او گفت: چرا در سرزمين ببرهاي خون آشام و آدم خوار مانده اي؟ گفت: چون پادشاه عادلي داريم ؛ يعني مي‌گفت که در سايه‌ي حکومت سلطان دادگر، مي‌توان درنده خويي ببر را هم تحمل کرد.

3- و اما خيانت، بايسته‌ي هيچ کس نيست حتي اگر به او ناروا ستم کرده باشند.چون سنگر را خالي کردن هم به سود به خود انديشان داخلي است و هم به نفع سودجويان خارجي و هر دو به زيان کشور است و پسنديده نيست که کيسه‌ي وطن از استعدادها و خادمان آگاه خالي شود.

4- علامه‌ي بزرگ، علي اکبر خان دهخدا، درباره‌ي وطن، شعري دارد که بس شنيدني است و معلوم مي‌دارد که خود اين رادمرد ايراني چقدر شيفته‌ي وطن بوده است:

هنوزم به خاطر زخردي دراست

که در لانه‌ي ماکيان برده دست

به منقارم آن سان به سختي گزيد

که اشکم چو خون آن دم از مرگ جهيد

پدر خنده برگريه ام زد که‌هان

طن داري آموز از ماکيان

ادامه دارد.....


نسخه چاپي ارسال به دوستان