تاریخ 1393/11/11 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
انتقام يا بخشش کدام بهتر است!

انتقام هم براي خودش قانون دارد. وقتي به حدي مي‌رسيد که کينه ذره ذره وجودتان را فراگرفته و دارد خفه تان مي‌کند، ديگر جايي براي بخشش نيست. نه تنها آن طرف صورتتان را براي سيلي دوم بر نمي‌گردانيد؛ بلکه ديگر دست و صورتي براي طرف مقابل باقي نمي‌گذاريد! اوضاع وقتي درام تر مي‌شود که قهرمانان داستان‌هايمان، جانشان را هم براي انتقام مي‌دهند. حالا چه انتقام بي‌معناي ادگار آلن پو باشد و چه آزادي خواهانه آلن مور، خواننده خون مي‌خواهد، حتي به قيمت جان انتقام گيرنده. پس به نظر مي‌رسد به منطقه خطر تلفيق فانتزي و واقعيت نزديک مي‌شويد، مراقب باشد.

اين جمله تالي رند، ديپلمات فرانسوي اواخر قرن هجدهم، بعدها به ضرب‌المثل مهمي‌در ادبيات انتقام تبديل شد: «انتقام غذايي است که بايد سرد ميل شود.» کاترين نويل، که آثارش را با امبرتو اکو مقايسه مي‌کنند، در کتابش، «هشت»، شخصيت تالي رند را به خوبي به تصوير مي‌کشد. تالي رند در زندگي واقعي اش نشان دادچطور مي‌توان از ناپلئون انتقامي‌شيرين و سرد گرفت که در قبرش هم نفهمد چه اتفاقي افتاده.

حتما صحنه موردنظر را ديده ايد، آن جا که قهرمان داستان در آخر، همان لحظه گرفتن انتقامي‌که مدت‌ها برايش برنامه چيده و صبر کرده، با صورتي مواجه مي‌شود که شوکه شده و به زحمت به ياد مي‌آورد که براي چه دارد کشته مي‌شود؛ انتقام با خون سردي تمام! در همان حالت بهت زدگي، خونش ريخته مي‌شود و قهرمان داستان به راحتي و آرامش در افق گم مي‌شود. اگر الکساندر دوماباز باشيد، احتمالا ادموند در «کنت دو مونت کريستو» الان آمده دقيقا جلوي چشمانتان!

ژاپني‌ها يد طولايي در انتقام دارند. توهين به خانواده، شأن و منزلت، اعتقادات سياسي و هرگونه ابروانداختن بالاي دوست يا دشمن، خون و خون ريزي به راه امي‌اندازد. جوشينگورا از نمايشنامه‌هاي کلاسيک ژاپني داستان 47 رونين (سامورايي‌هاي بدون رهبر) را نقل مي‌کند که به خون‌خواهي رهبرشان و براي حفظ آبرو و شرف سامورايي دست به کشتن مي‌زنند و در آخر به خاطر گناه قتل، با اجرا سپوکو (خودکشي سامورايي) براي سال‌هاي طولاني به نماد شرافت و انتقام جويي بدل مي‌شوند. حالا اين که 46 نفر آدم بعد از يک سال نقشه کشيدن، به خاطر کشتن يک نفر بميرند، ديگر به منطق و استدلال خواننده و تمام ستايش گران اين نمايشنامه قديمي‌بر مي‌گردد.

انتقام جويي در آسيا وابسته به فرهنگ آن کشور فرق مي‌کند. هندي‌ها از آن جايي که هميشه مردماني آرام و صبور هستند، حتي در ادبيات هم شخصيت‌هاي انتقام جوي پررنگي نداشته اند. اما تاريخ هند در واقعيت پر است از انتقام‌هاي جالب و کوچک که با تحقير همراه بوده. شاه جاي سينگ در اواخر قرن نوزدهم سفري به لندن مي‌کند و در حالي که مجذوب رولز رويس‌هاي پشت ويترين مي‌شود، از فروشنده قيمت را مي‌پرسد. از آن جايي که سر و وضع جناب شاه عادي و با لباس هندي بوده، فروشنده از خجالت ايشان به تمام و کمال در مي‌آيد.

شاه هم که به غرورش برخورده به هندوستان برمي‌گردد و دستور مي‌دهد هر شش ماشين موجود در آن نمايشگاه خريداري شوند. در فاصله کوتاهي همه دنيا از وجود اين شش ماشين در خيابان‌هاي هند آگاه مي‌شوند، در حالي که جارو به آن‌ها متصل است و براي شست و شوي معابر هند از آن‌ها استفاده مي‌شود!

يک پاي قطع شده مي‌تواند بهانه خوبي باشد، اما نه منطقي. «موبي ديک»، شاهکاري تکرار نشدني همراه با توصيفات، صحنه سازي‌ها و فضاسازي‌هاي عالي نمونه يک تنفر و انتقامي‌نفس گير است. هرمان ملويل، خواننده را همانند کاپيتان به جنون دچار مي‌کند؛ انتقام از نهنگي سفيد در درياي بيکران، انتقام از يک حيوان خيلي عجيب است و عجيب تر آن که هرمان ملويل، اين جنون را به خواننده هم انتقال مي‌دهد؛ توصيفات به گونه اي قوي است که يادمان مي‌رود طرف مقابل يک نهنگ است! در آخر هم مرگي حماسي و بزرگ، پايان انتقامي‌سنگين مي‌شود.

از ادبيات رمانتيک که به سمت گوتيک مي‌رويم، ديگر نويسنده به خودش زحمت تشريح دليل را هم نمي‌دهد. انتقام، اين حس قوي تنفر و لذت توأمان، براي يک اثر ادبي بزرگ کافي است. ادگار آلن پئ در «بشکه آمونتيلادو» مونترسر را به جان دوستش فورچوناتو مي‌اندازد. نه حرفي از دليل اين کار زده مي‌شود و نه مشخص مي‌شود که مونترسر بيماري رواني است يا خير؛ فقط مي‌دانيم به او توهين شده. خواننده آن قدر در لذت توصيفات انتقام غرق مي‌شود که يادش مي‌رود جوياي دليلش باشد.

هميشه به انتقام دو جور نگاه مي‌کنيم، فرقي هم نمي‌کند که از فرهنگ چه کشوري صحبت مي‌کنيم. انتقامي‌که قهرمانان داستان‌هايمان مي‌گيرند و دلمان خنک مي‌شود و انتقامي‌که بخشش را در مقابلش قرار مي‌دهيم. در يک طرف هملت را داريم و در طرف ديگر مونترسر. در جلوي جشمانمان هوگو ويوينگ آزادي خواه مي‌آيد و از طرفي ديگر خون ريزي‌هاي بدون ترحم ادموند دانتس.

يادمان مي‌رود اين شعار تکراري انتقام مثل شمشير دولبه است؛ حتي اگر قهرمانمان بميرد، بلند مي‌شويم و با تمام وجود برايش دست مي‌زنيم. حالا وقتي زندگي واقعي شروع مي‌شود، انتقام مي‌شود چرخه تکراري و هزارتويي که بعد از گذشت سال‌ها حتي ملت‌ها يادشان مي‌رود چگونه شروع شده؛ اين کلاف را بگيريد و ادامه دهيد، مي‌رسيد به جنگ‌هاي خونين تاريخ (مثل انتقام جويي صربستان و لهستان در جنگ‌هاي جهاني). انگار اين بار قصر فانتزي انتقام در سرزمين ادبيات، زمين تا آسمان با واقعيت ما فرق دارد.

اما چيزي که قطعا در آن شک نداريم، اين است که حداقل انتقام در سرزمين ادبيات پاياني دل خوش کنک دارد! حالا چرا معادلات در دنياي واقعي به هم مي‌خورد؟ چون بخشش، ريسک کمتري دارد؛ تازه شما به آدمي‌با قلبي بزرگ لقب داده مي‌شويد. احتمال اين که بعدها فرزندان شما با اين هياهوي دنياي مدرن بيايند و انتقام هم بگيرند، تقريبا صفر است. پس قبل از جوگيري مشابه الکترا يا مدآ، ابتدا احتمالات را روي کاغذ بررسي کنيد و در صورت بالابودن احتمال شکست، گزينه‌هاي بخشش را روي ميز بگذاريد؛ به همين سادگي!

سرويس اجتماعي


نسخه چاپي ارسال به دوستان