تاریخ 1393/09/15 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
و خداوند دانشجو را آفريد!
   نويسنده : زهرا کريمي

بله ... و خداوند دانشجو را آفريد 
ما هم که يک روز را برايش اختصاص داديم تا هر آنچه دل تنگمان مي خواهد بگوييم; آن هم با صداي بلند. خدا وکيلي هيچ صدايي به بلندي صداي قلم نيست... هست؟ سرمان درد مي کند براي متن هاي انتقادي، ما بنويسيم و انتقاد بکنيم از نوع سازنده اش، و حرف هايمان را به کرسي بنشانيم. از دار دنيا همين يک روز برايمان مانده، چه کنيم که بي کس و تنهاييم!؟ همين 16 آذر را دو دستي چسبيده ايم مبادا فرار کند. حال و هوايمان هم خوب است اما خب به قول عزيزي 
طراز پيرهن زر کشم مبين چون شمع 
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
( حافظ )
اصلا حرف از دانشجو که مي افتد همه ملت افرادي را تصور مي کنند که کيف هايي را از بغل انداخته (و يا کوله پشتي) و با دبدبه در کنار ايستگاه هاي مقرر دانشجويي (منظور ايستگاه دانشگاه هاست) از اين وسيله ارجمند پياده شده و با افتخار به سمت دانشگاهشان حرکت مي کنند. فرق اساسي که مدرسه با دانشگاه دارد اين است که در مدرسه سرهايمان را پايين انداخته به داخل مي رفتيم، اما در دانشگاه يک عدد کارتي به ما دادند که بايد آن را نشان بدهيم، ابتدا وارد نگهباني شده اگر بخواهي بروي لبخندي مليح تحويل گرفته و کارت مبارک را نشان مي دهي تا به کلاس هاي جذابت برسي. گاه تا رسيدن به کلاس و دانشکده مذکور خبر تعطيلي کلاس به گوش مي رسد. اين جاست که اين ضرب المثل بسيار کاربرد دارد: از اين دانشکده به آن دانشکده فرج است. اما بعد...
سرکلاس رفتن هم براي خودش يک مقوله مجزاست، دير رسيدن ها و گاهي زود رسيدن ها. امان از روزي که از پيشاني بخت و اقبالت کوتاه باشد! اين مي شود که تو هر وقت زود مي رسي سرکلاس، استادت در ترافيک مانده و دير مي رسد و هر وقت که تو دو دقيقه ديرتر مي رسي، استاد عزيزت يک ربع جلوتر در کلاس نشسته گويي از ديشب همان جا بوده; دير رسيدن هم دردسري دارد مضاعف... همه چنان تو را نگاه مي کنند تصور مي کني قرار است روي فرش قرمز قدم بزني اما خدا نکند که چشمانت چشمان استاد را ببيند چنان عميق تو را نظاره گر مي شود که همان جا در اولين صندلي که پيدا کردي بنشيني و جم نخوري. البته همه استادها هم اين گونه نيستند ها ...
نکته بعدي اين که ترم قبل که بوديم همه مباهاتمان اين بود که امتحان کلاسي نداريم. خدا روز بد ندهد. اين ترم مدام امتحان کلاسي برايمان رديف مي شود. خنديديم به دانشآموزان گرامي سرمان آمد... حالا امتحانشان به کنار تحقيق هايشان ما را کشته، هر کسي ميآيد و ميرود و تحقيق مي خواهد; حالا از کجا اين همه تحقيق پيدا کنيم و بنويسيم خدا عالم است.... 
و حالا اين شما و اين هم سلف دانشگاه (صداي سوت و کف حضار) از سلف دانشگاه زياد شنيده بودم; از سلف تا دانشکده آن قدر راه مي رويم تا هر چه خورده ايم هضم مي شود. همان مي شود که با رسيدن به خانه سراغ دست پخت مادر جانمان مي رويم خدا وکيلي سلف دانشگاه عالي است، يعني هر وقت چمن ها را مي زنند... بي خيال ... از سه روز هفته که کلاس باشد 4 روزش را کباب داريم و قرمه سبزي (چمن هاي مذکور فراموش نشود) اما اين کارت شارژ کردن هم دردسر داردها. اگر دستگاه خراب باشد يا کارت بانکي ات پول نداشته باشد يا مجبوري فست فود بخوري يا گشنه پلو با خورش دل ضعفه! هر چه مي گويي خراب است فايده اي ندارد، مي تواني فکر کني روزه اي و چيزي نخوري تا برسي به خانه. اما در کل با همه سختي ها و راه دور و پياده روي فراوان، با همه دردسرهاي کتاب هاي قطور و بزرگ (گاهي باعث فخرفروشي است همين کتاب ها) و مشکلات سلف و ارائه کارت و... دانشگاه هر لحظه اش مي آرزد به تمام لحظات زندگي از جمله لحظات نه چندان محترم و دلچسب مدرسه!
مدرسه هم خوب بود اما دانشگاه اصلا يک طور ديگر است. انگار خيلي بزرگ شدي; عقلت بيشتر مي رسد; نگاه مردم جور ديگر است; تا بگويي دانشجو هستم روي تو حساب مجزا باز مي کنند و... (البته روان پزشکان معتقدند اينها قسمتي از توهمات دانشجويي است به مرور زمان و با مصرف قرص و دارو برطرف مي شود!) 
حالا دستشان درد نکند، يک روزي را گذاشتند تا ما خودمان را خالي کنيم و هرچه دوست داريم بگوييم. اما يادمان باشد جدا از شوخي اين دانشگاه قرار است سکوي پرتاب ما باشد; از سکوي خود نهايت بهره را ببريد. شوخي ها و حرف هايمان به جاي خودش اما قرار است از اين به بعد طور ديگر زندگي کنيم متناسب با يک دانشجوي حقيقي. آن چه که رضاي خدا در آن است و از همه انتظار مي رود که اين گونه باشيم. 
 راستي... روزتان مبارک

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان