تاریخ 1393/04/25 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
سرمقاله
گر بر سر نفس خود اميري مردي
   نويسنده : محمد عليان

در گوشه و کنار جامعه اي که زندگي مي کنيم گاهي اوقات با برخي انسان ها روبرو مي شويم که خود از طبقه محروم و رنج کشيده هستند و هميشه در گفتار و اعمال خود از عدالت اجتماعي و مساوات دم مي زنند و خويشتن را حامي مستضعفان و فرودستان مي دانند، اين قشر از آدم ها وقتي که در ارگاني يا سازماني به پست و مقام حساس دولتي دست مي يابند نه اينکه به تمام عقايد خود پشت پا زده و سخنان آتشين خويش را از ياد مي برند بلکه در برابر عدالت خواهي ضعيفان جامعه يا انتقاد سازنده و شايسته ديگران قد برافراشته و بادي در گردن و گلو مي اندازند و چنين وانمود مي کنند که حق و حقيقت رخت بربسته و فراموش شدني است. اين افراد ناآگاه به آينده و سرنوشت نامعلوم خود از دست انتقام روزگار خبري ندارند که آسياب در اين دنيا به نوبت مي چرخد و چنان در انديشه خويش مي پندارند که تا ابد بر اسب مراد سوارند و چهار نعل به سوي دروازه خوشبختي مي تازند تا شهر کامراني را به سوي خود و اطرافيان در قلمرو خود در آورند. نه صداي مظلومي به گوششان مي رسد نه ناله دردمندي را احساس مي کنند که خود از آن قشر رنج ديده و زجر کشيده جامعه اند و عمري را در محروميت روزگار را گذرانيده اند.
به راستي چرخ پيروز اين دنيا، عجب بازي هاي عبرت انگيزي دارد که روز و شب در گردش است و از حرکت باز نمي ايستد; مگر سرگذشت سياستمداران تاريخ ايران زمين و ديگر کشورها را در کتب معتبر تاريخي نخوانده ايم که چگونه از عرش قدرت به فرش زمين افتادند که به قول حضرت مولانا استخوانشان شکست که غير از ننگ و بدنامي چيز ديگري از آنها باقي نماند ؟
اين درس بزرگ تجربه را در زندگي نياموختيم که امروزه با داشتن پست و مقام که عمرش چند صباحي بيشتر نيست براي رسيدن کاسه و کيسه و چاپلوسي اصالت نياکان خود را فراموش کرده ايم و غافل از آنيم که فردا از راه خواهد رسيد چرا نگاهي به پشت سرخويش نداريم و در آلودگي اجتماع غرق شديم که پل نوع دوستي را با دستان خود خراب کرديم و قلب هاي ديگر انسان ها را با کبر و غرور به درد آورديم.
سعدي عليه الرحمه مي فرمايد:
دعوي مکن که برترم از ديگران به علم  
چون کبر کردي از همه دونان فروتري  
در کتاب ره توشه امام رضا (ع) فصل ستارگان حرم چنين آمده است:
شيخ بهايي در زمان حکومت شاه عباس صفوي داراي مقام عالي بود که بسيار ارج و قرب داشت، فيض کاشاني، ملاصدرا، محمد تقي مجلسي از شاگردان وي بودند.
اين شيخ خيرانديش و عارف بزرگ، همنشيني با پادشاهان را با تمايلات عرفاني و ژرف نگري خود، ناسازگار مي ديد. روزي شيخ بهايي با گروهي از قبرستان مي گذشت. هنگامي که از کنار قبر «بابا رکن الدين» عارف نامي گذر کرد صدايي شنيد که ناگهان دگرگون شد. با تعجب و حيرت از همراهان خود پرسيد: آيا آنچه من شنيدم شما هم شينده ايد؟ همراهان همگي اظهار بي اطلاعي کردند. شيخ با حالتي پريشان و آشفته به منزل خود بازگشت و از مقام خود که در دربار شاه عباس صفوي داشت دست کشيد و تا چند روز در محافل ادبي حاضر نشد و جلسات بحث و درس خويش را تعطيل و شاگردان خود را به حال خود رها کرد و کمتر از چند روز در بستر بيماري افتاد. روزي از ماجراي قبرستان به شاگرد خود ملاصدرا گفته بود : صدايي که آن روز از قبر بابا رکن الدين شنيدم منقلب شدم اين بود که با صداي رسا به من گفت : اي شيخ به فکر خود نباش به فکر فرودستان باش، خدا را فراموش مکن که شاهد و ناظر اعمال ماست.
در اوج قدرت به جاي «ترک» کردن افتادگان را «درک» کنيم. ياري رسانيدن به مردم کمتر از عبادت نيست.
چارلي چاپلين کمدين معروف در خاطرات خود مي نويسد: وقتي که داري بالا مي روي مهربان باش و فروتن چون وقتي از بالا سقوط کني از کنار همين آدم ها به زمين مي افتي.

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان