تاریخ 1390/08/29 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
شعر امروز
سفر، يک گام هم کافي است...

به ابر دور دستي تکيه دادم نردبانم را
  که در باران رها  کرد انتهاي داستانم را
  مسافر خانه نزديک است: آغوش صريح من
سفر يک  گام هم کافي است، تا من بازوانم را  
 شبيه يک در فرسوده، لختي باز   بگذارم
که وقت رد شدن يکباره چشم انداز جانم را  
 ببيني: ساقه ي فواره ها در ابر گل کرده
و پلک موج ها در برگرفته پلکانم را
همين در بود، واشد ، بسته شد، ساعت به حرف آخر
و پاهايي که مي بردند کفش ميهمانم را
چرا در خاطرات  گنگ مي آيي به ديدارم
که وقت رفتنت خالي کني ظرف زمانم را
 حضورت سايه اي از انزوايم کم نخواهد کرد
شناور مي کني در  رقت شب آسمانم را
گل روييده در زنگار آيينه است ياد تو
  که  نا مست ناگهان پر مي کشد از مه دهانم را.

امير حسين نيکزاد


نسخه چاپي ارسال به دوستان