تاریخ 1393/03/17 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
سيامک آقايي:
موسيقي ما براي اعداد و ارقام بزرگ مخاطب توليد نمي شود
   نويسنده : ميثم دهرويه

از زمان انتشار «ز بعد ما» قريب به پنج سال مي گذرد. آن زمان آهنگساز اين آثار; سيامک آقايي، هنرمندي ناشناخته بود که با جسارت تمام اولين اثرش را به صورت دي وي دي (تصويري) منتشر کرد، اما امروز او آهنگسازي است تثبيت شده که بسياري از هنرمندان علاقه مند به همکاري با او هستند.
البته زماني که سيامک آقايي اولين اثرش را ذيل عنوان «گروه سنتورنوازان» که اجراي دانشجويي در تالار شهيد آويني دانشکده حقوق دانشگاه تهران بود، منتشر کرد، با گروه «جاده ابريشم» به سرپرستي «يوياما» مشهور، اجراهاي بسياري را در اروپا، ايالات متحده، و آسيا تجربه کرده بود و با کوله باري از تجربه هاي جهاني پا به عرصه موسيقي در ايران گذاشت. نوازنده ها و بداهه نوازهاي بنام ايراني با «جاده ابريشم» کار کرده اند اما جداي از نوازندگي او در مسند آهنگساز و تنطيم کننده با اين گروه همکاري کرده است.
سيامک آقايي اوايل سال 1390 آلبوم ويدئويي دومش را با عنوان «يادباد» منتشر کرد. خواننده اين تجربه سالار عقيلي بود. اينکه امروز باب شده است کنسرت هاي موسيقي سنتي به شکل ويدئو منتشر مي شود از تاثيرات فروش موفق آلبوم 18 هزار توماني (قيمت پارسال!) «يادباد» بود که به چاپ دوم هم رسيد. استاد سيامک آقايي 31 خرداد ماه مهمان شهر سمنان است وي در تئاتر شهر سمنان به همراه کامران منتظري به اجراي دو نوازي مي پردارند.
با هم مرور مي کنيم صحبت هاي دلنشين اين استاد را.
سواي علاقه شما به سنتور چه نکته يا نکته هايي سبب شد که شما به فکر اين بيفتيد که پنج سنتور را همنشين کنيد و قطعاتي براي آنها بنويسيد؟
وقتي شما به يک سوژه علاقه منديد و اين علاقه مندي باعث مي شود مدتي روي آن سوژه فکر کنيد بعد از مدتي درمي يابيد اين علاقه وجوه گوناگوني پيدا کرده است. مثلا رديف موسيقي ايراني را در نظر بگيريد. يک سوژه کلي است اما گردش ملودي، زمانبندي،  فواصل و دستگاه ها و آوازها، سونوريته، ساز و هر کدام سوژه هاي مستقلي هستند که به نوع و اندازه خود جاي کار کردن دارند. سوژه سنتور و طنين و صداي آن براي من چنين حکمي دارد. من سنتور را از وجوه مختلف دوست دارم و به سمتش حرکت کردم. بخش کوچکي از اين حرکت و اين علاقه مندي به گروه سنتور تبديل شده است. بخش ديگرش جمع کردن نزديک به 50 سنتور در ابعاد مختلف با سونوريته هاي متفاوت است. گروه ما از ميان هفت  سنتورباس يکي را انتخاب کرديم. من نزديک به 400  مضراب دارم که ديدن شان من را گيج مي کند و لذت مي بخشد. اينکه مضراب وجود دارد خودش يک سوژه است که مي توان صفحه ها نوشت و ساعت ها نواخت و مدت ها انديشه کرد. اگر خوب نگاه کنيم متوجه مي شويم که هر پديده اي وجوه مختلفي دارد که لذت هاي مختلفي مي بخشد. قدم بعدي اين است که از خودم بپرسم چرا اين لذت را به اشتراک نگذارم با ديگران. ني را نمي شود خيلي کوتاه و بلند کرد يا همين طور تار را. نمي توان خيلي دست کاري کرد سازها را. اما سنتور اين اجازه را به شما مي دهد. سنتور سازي است دور از بدن و فواصل آلتره ندارد و کوکش محدود است. اين محدوديت ما را به فکر رنگ آميزي سنتورها انداخت که در نهايت يک ترکيب متفاوت از خود به جا گذاشت.
آيا سازهاي ديگري را هم در اين ترکيب امتحان کرديد؟
سازهاي ديگري هم در اين ترکيب چک کرديم. وقتي ساعت ها ملودي نواخته مي شود يک ساز ريتميک هم مي تواند خوب باشد. يا مثلا قيچک باس را هم امتحان کرديم. البته که جواب مي داد اما اصرار داشتيم ببينيم آيا امکان دارد آن خاصيت ها را با سنتور به وجود بياوريم. مشکل عمده ما مضرابي بودن و صداي تيز سنتور بود. به همين دليل دنبال ويژگي هاي کششي مي گشتيم تا تداعي سازهاي کششي بشود. بحث کوبه اي ها و ريتم را به واسطه ايجاد صداهايي با سنتور حل کرديم و فقط مانند صداي کششي. اعضاي گروه ما سال ها است که به شکل هاي حرفه اي در گروه هاي مختلف ساز زده اند. ما دنبال اين بوديم که در گروه سنتور و توسط همين ساز کمبود سازهاي کششي را جبران کنيم. اگر قطعه شاليزار را دقت کنيد متوجه مي شويد که صداي کششي تداعي مي شود. ما با کم کردن حجم مضراب، بزرگ تر کردن نمد و کج زدن بخشي از نمد ساز که خورده نشده و دور شدن از خرک سعي کرديم اين حالت را تداعي کنيم. البته اين صدا شبيه خودش است.
سنتور سازي است که از صدايي تيز و زنگ برخوردار است و تصور اينکه يک روز پنج سنتور در کنار يکديگر همنوايي کنند بسيار دشوار تلقي مي شد. هراس نداشتيد که چنين گروهي با اين حجم بالاي صوتي، مخاطب را پس بزند؟
اتفاق هاي گوناگوني افتاد. کار ما آزمون و خطا بود. تمام تلاش ما اين بود که به جاي صدايي تيز و به قولي دندان اره اي به يک صداي گرد و گرم و منحني دار برسيم. براي همين از ميان چندين ساز به اين پنج ساز رسيديم. در واقع سازي که در اين ترکيب صدايش بيرون مي زد به راحتي حذف مي شد. به عبارتي ما بم خوان ترين سازهايمان را براي اين مجموعه انتخاب کرديم.
در کنار اين انتخاب سعي کرديم از تمام عواملي که تيزي و شدت صدا را کاهش مي دهد استفاده کنيم. از مضراب گرفته تا چيزي که زير سازها گذاشتيم. در واقع هر چيزي که مربوط به سونوريته مي شود را دست کاري کرديم تا به آن صداي گرد و منحني برسيم.
سوال من اين بود که فکر نمي کرديد اين صداي تيز تماشاگر را اذيت کند؟
اذيت مي کرد. بحث اين است که نوازندگي ما در اين کار به تمامي کشف و تبديل و تغيير بود. مثلا استفاده از سنتور 12 خرک کار آساني نيست. در حالي که شما با سال ها و مدت ها با سنتور 9 خرک ساز زده ايد. کلا يکي از ويژگي هاي اصلي اين کار که انگيزه همه ما بود همين نونگريستن و تجربه هاي تازه اي بود که در مسير تمرين ها شکل مي گرفت. ما دنبال يک صوت زيبا بوديم. اين تجربه در هيچ گروهي اتفاق نيفتاده بود. در گروه هاي ديگر نوازنده سنتور نمد سر مضراب را برمي دارد که صداي سنتورش بيشتر تيز باشد و بيرون بزند. يا اينکه زير ساز جعبه مضراب مي گذارند تا صدا طنين بيشتري پيدا کند. اينها همه مربوط به ابزاري بود که ما در اختيار داشتيم. از طرف ديگر نوازنده و شخصيت هنري اش مطرح مي شود. اين بخش از کار اهميت بيشتري دارد. در واقع توانايي هاي نوازندگان در به کارگيري اين ابزار آن است که کاراکتر مستقلي به آن ابزار مي بخشد.
با اين وجود تنظيم اين قطعات بسيار دشوار و طاقت فرسا به نظر مي رسد. درست مثل يک فيلمنامه خوب که پيش از اجرا به درستي دکوپاژ شده باشد. فکر مي کنم اين قطعات قبل از اينکه به اجرا دربيايد براي لحظه لحظه اش فکر شده است.
براي همين است که شش سال بدون اجراي کنسرت دوام آورديم. سختي کار اين بود که پيش از ما کسي تجربه اي نکرده بود تا ما کوچک ترين الگويي داشته باشيم. ما به طور رسمي از صفر شروع کرديم و در مسير آزمون و خطا به اين ترکيب رسيديم.
يک نگاه تداعي گر و تصويري در رپرتوار «زبعد ما» به چشم مي خورد. حتي وقتي به اسامي قطعات دقت مي کنيم، متوجه اين موضوع مي شويم. ريشه اين نگاه تصويري چيست؟
من شخصا موسيقي تداعي گر را به هر نوع موسيقي ترجيح مي دهم. سنتورسازي است که بيش از هر ساز ديگري تداعي گر است. مثلا قطعه گريز که اثر آقاي بهرامي است، کاملا تداعي گر گريز است. براي همين بود که ما سعي کرديم اين تداعي را حتي از راه تصوير کنسرت (DVD)  به مخاطب انتقال دهيم. يعني نرفتيم نسخه صوتي اثر را ضبط و منتشر کنيم. شايد گفتن نداشته باشد اما ما 5 برابر يک سي دي صوتي هزينه و زمان برديم تا اين تفکر و حالت تداعي گر را منتقل کنيم. نزديک به بيش از 1000 ساعت کار استوديويي انجام داديم که خيلي ها راحت تر مي توانند انجام دهند. در واقع کاري که فقط روي صحنه انجام شده، ما ساعت هاي مديدي رويش کار کرديم تا از کيفيت خوبي برخوردار باشد. کار ما تصويري است و مردم ناچارند از طريق تلويزيون آن را تماشا کنند. Speaker هاي تلويزيون معمولا براي گفتار ساخته شده اند و نمي توان براي گوش دادن موسيقي از آن استفاده کرد. همه ما  با وجود تمام سليقه هاي متفاوت  در اين نقطه اشتراک داريم که رسانه ملي به عنوان يک رساناي فرهنگي مي تواند گام هاي موثري در زمينه معرفي و پخش موسيقي بردارد. مردم ما واقعا به موسيقي مملکت خودشان علاقه مندند اما مدت هاست که از اين موسيقي در تلويزيون خبري نيست.
نکته ديگر اينکه همه دوستان ناشر از مسائل حاشيه اي خود مي نالند اما با وجود علاقه اي که مردم براي ديدن هنرمندان محبوب خود دارند، نمي آيند روي فرمت تصوير سرمايه گذاري کنند. حرف من اين است، در جايي که ديده نشدن دارد موجب انقراض يک فرهنگ مي شود، بهتر است يک هنرمند هر 5 سال يک بار کار کنند، اما کارش به صورت تصويري درآيد و مردم هم بتوانند آن را ببينند
در تصنيف «يادباد» بخشي وجود دارد که مهم ترين اتفاق اين اثر است و من مي خواهم بحث را با پرداختن به اين موضوع  نيز آغاز کنم; هنگامي که خواننده (سالار عقيلي) اين مصراع را مي خواند که «ناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد» شما هم در بک خواننده ناله فرهاد را اجرا مي کنيد. اين تجربه به ظاهر ساده به نظر من در اين نوع موسيقي يک بعد جديد ايجاد مي کند، اما در برابر اين تجربه شما موضع گيري وجود دارد. گروهي از اهالي موسيقي سنتي چنين تجربه هايي را برنمي تابند. شايد اگر چنين برخورد هايي در 40 سال گذشته نبود هنرمندي مثل عليزاده از همين جايي هم که ايستاده چند پله بالاتر بود. به زعم من امروز ديگر جهاني شدن، مسئله مهمي  نيست اما فکر نمي کنيد اگر جهاني شدن را به عنوان يک فاکتور مهم در نظر بگيريم، اين قبيل موضع گيري ها سدي در برابر آن هستند؟
ما فارسي زبان هستيم. تنها سه کشور جهان، فارسي زبان هستند; افغانستان، تاجيکستان و ايران. فرهنگ اين زبان در قياس با فرهنگ جهاني، خيلي محلي محسوب مي شود. يعني از   همان ابتدا شما مخاطبان کمتري داريد. ولي وقتي زبان شما انگليسي باشد و گونه کارتان مثلا سمفوني، يک مرتبه مخاطب شما ميليوني يا حتي ميلياردي مي شود. مايکل جکسون بيش از 750 ميليون سي دي در جهان فروخته است. مي دانيد اين عدد يعني چي؟! اين را هم در نظر بگيريد که هر سي دي را هفت، هشت گوش مي کنند. يعني چه تعداد مخاطب؟ اين يعني موسيقي جهاني. عليزاده در تالار وحدت کنسرت براي 700 نفر مي گذارد. پس مهجوريت و در کنار آن محدوديت هايي که اين موسيقي دارد را بايد مدنظر داشت. شما پرويز مشکاتيان را به عنوان يکي از برجسته ترين آهنگسازان ايراني در نظر بگيريد. چند نفر موسيقي او را شنيدند؟ آيا اين آدم ها را ما از تلويزيون ديديم. آيا ما صداي مشکاتيان را از راديو شنيديم که درباره اثرش حرف بزند؟
يعني شما محدوديت هايي را که نفس فارسي بودن اين موسيقي برايش ايجاد کرده در اين زمينه موثر تر مي دانيد؟
شما وقتي مي رويد به کنسرواتوار و ويولن مي نوازيد، به همين سادگي با دو ميليارد نفر در جهان وجه مشترک پيدا مي کنيد. دو ميليارد ويولن در دنيا هست. حالا يکي مي خواسته نوازنده شود و نشده، يکي ويولن خريده تا فرزندش آموزش ببيند و... و خيلي ها هم در حال آموزش ديدن و کار کردن هستند. در مورد گيتار و گيتار الکتريک اين عدد خيلي بيشتر است. از آن طرف جمعيتي و مللي را که با اين موسيقي درگير هستند هم در نظر بگيرد. مثلا چايکوفسکي از روسيه، دبوسي از فرانسه، موتسارت، باخ، بتهوون و... از آلمان، شوپن از لهستان، جان کيج از امريکا و... از دوره هاي مختلف و کشورهاي مختلف، اما انگار همه در يک طبقه جاي مي گيرند. همه دارند يک فرم را کار مي کنند.
«موسيقي کلاسيک اروپايي» اين اسم را دارد ولي آن کسي هم که در توکيوي ژاپن اين موسيقي را تحصيل مي کند، همين را ياد مي گيرد و اين گونه است که سي دي بتهوون در همه سي دي فروشي هاي دنيا وجود دارد ولي کتاب شاملو اينطور نيست و حتي شايد تا افغانستان و تاجيکستان هم نرفته باشد. شما امروز اينجا نشسته ايد و در شهرک اکباتان از علاقه تان به تام ويتز و باب ديلن حرف مي زنيد. عليزاده، لطفي يا شجريان چنين بعدي دارند؟ در خود ايران 75 ميليون جمعيت را کنار بگذاريم بجز آن حدودا 10 هزار نفر، خود شجريان را چقدر گوش مي کنند؟ آمار فروش اسطوره هاي ما چقدر است؟!
موسيقي ما براي اعداد و ارقام بزرگ مخاطب توليد نمي شود. موسيقي ما و حتي فرهنگ و هنر ما نمي تواند جهاني شود.  همان طور که مسخره ترين حرف اين است که زبان فارسي را جهاني کنيم. مثلا مردم را مجاب کنيد فارسي ياد بگيرند تا پيچيدگي ها و صنايع ادبي حافظ را بفهمند تا بعد بتوانند شاملو را هم درک کنند! موسيقي راک مگر چند ساله است؟ چرا به آن تا اين حد توجه شد؟ چرا تا اين حد مورد اقبال عامه مردم قرار گرفت؟ چون درد مشترک ميليارد ها آدم افسرده بعد از جنگ جهاني را فرياد زد. بعد آنقدري پيش رفت که امروز سليقه شنيداري من سنتورنواز را 10 پله بالاتر مي برد. فارغ از بحث زبان، موسيقي لذت بخشي است. اين موقعيت را موسيقي ما ندارد. موسيقي سنتي ماداگاسکار هم ندارد، موسيقي سنتي چين هم ندارد. به اين مواردي که گفتم اضافه کنيد مکافات و مشکلات ديگر را. به همين دليل است که معتقدم اتفاقاتي که در حال حاضر در موسيقي ايراني رخ مي دهد بسيار جاي خوشحالي دارد. . . 
 در گفت وگويمان خيلي از محدوديت ها و مهجوريت موسيقي سنتي بحث شد که بسياري از آن ها بخشي از ذات موسيقي سنتي هستند. سالن مناسب ندارد، پرفورمنس ندارد، از فضاهاي ريتميک پرهيز مي کند، و.... شما هم که مي گوييد از اين موسيقي شاکي هستيد. دوست دارم بدانم با توجه به اين حرف ها به کجا مي خواهيد برويد؟ برنامه شما براي آينده کاريتان چيست؟ اصلا چرا داريد موسيقي رديف کار مي کنيد؟
با همه اين حرف ها عشق و اميدي هست. وقتي من سرمايه زندگي ام را وقف انتشار «يادباد» مي کنم، حتما چيزي هست که مرا به ادامه وامي دارد. سعي کردم «يادباد» را با بهترين کيفيت چه به لحاظ صدا، چه تصوير و چه پکيج به مخاطبم ارائه کنم. بايد به مخاطب احترام گذاشت. من با «جاده ابريشم» تيراژ ميليوني را تجربه کردم ولي دلم پي اين گونه تجربه هاست. درست است که وقتي اجراهاي مختلف با آن آسودگي و کيفيت را در خارج از ايران تجربه مي کنيد و به ايران مي آييد و وضعيت سالن ها را مي بينيد همه چيز به نظر عجيب و نامعقول مي آيد و شما مجبوريد برگرديد به بحث تربيت شاگرد و... و سختي کشيدن هاي بسيار براي انتشار يک اثر، براي يک کنسرت کوچک، اما من دوست دارم با خودم بگويم; «من هر چقدر مي توانستم تلاش کردم. اگر نشد هم ديگر در توان من نبود.» بله ما در شرايط سختي هستيم. مخاطب، رسانه ها و انتخاب هاي مختلفي دارد. اينترنت در دسترس همه هست، شبکه هايي مثل متسو، وي. اچ. وان، آرته و.... که قدرت انتخاب خوبي به مخاطب مي دهند و اين کار را براي ما بسيار بسيار دشوار کرده است، آن هم با موسيقي اي که اين همه محدوديت و گرفتاري دارد. ولي هنوز يک باتري خاصي در درون ما هست، حالا کي شارژ آن تمام شود خدا مي داند.
در خصوص آموزه هاي پايور، با سيامک آقايي از نوازندگان جوان و برجسته نيز همکلام شديم
شما بيشتر به عنوان شاگرد خلف «پرويز مشکاتيان» شناخته شده ايد اما گويا از استاد پايور هم بي تاثير نبوده ايد; در تاثيرات آن  بفرماييد.
ابتدا عنوان کنم که در برخي موارد عدم حضور فيزيکي و يا زنده نبودن استاد فاکتور چندان مهمي براي بعضي از شاگردان و علاقه مندان محسوب نمي شود! قبل از شروع سوالاتتان، بهتر است نکته اي را در اين خصوص يادآورشوم، اينکه شاگردي اصولا امر مطلقي نيست. به اين معنا که انتقال مباني و معاني فن موسيقي امري است کيفي که به عوامل متعددي وابسته است از جمله استعداد و انگيزه هنرجو و عوامل متعدد ديگر. لذا در سيستم آموزشي موسيقي ايران احتمال دارد کسي مثلا با يکي دو سال شاگردي، يا حتي بدون حضور استاد از طريق آثار باقيمانده از وي مطالب را با چنان کيفيتي فراگرفته باشد که جاي هيچگونه بحث و شکي باقي نگذارد حال آن که بعضا مشاهده مي شود برخي ديگر هرچند شاگردي طولاني مدتي دارند اما از يک اجرا و آرايه ي ساده در آن سبک و مکتب عاجزند.
از انواع مثال ها و مصداق هاي معتبر اين امر مي توان ازآقاي مجيد کياني نام برد که تصور مي کنم شايد يک ساعت هم استادش حبيب سماعي را نديده باشد اما برجسته ترين شاگرد او و ادامه دهنده راه استادش محسوب مي شود و يا تصور مي کنم سرکار خانم هنگامه اخوان بهترين راوي سبک نابغه ي دهر بانو قمرالملوک وزيري باشند. پس از ديد من لزوما دراين ميان حضور فيزيکي استاد و يا بهتر بگوييم الگو، چندان تعيين کننده نيست، بعبارتي ظاهرا ترکيب انگيزه ها و علايق و پشتکار شخصي حرف اول را در اين زمينه مي زند.
در مورد خودم به شخصه عرض کنم که شاگرد اساتيد و هنرمندان متعددي  بوده ام و همينطور خيلي ها که نبوده اند، بوده ام! کار و تعمق بر سبک و رپرتوار اجرايي استاد پايور را ازسالها قبل دوره ي دانشگاه تهران و جو موسيقي قديمي که در آن حاکم بود آغاز کردم وجالب است بدانيد که تا همين سالهاي اخير ادامه داشت. بر مکتب پايور با عشق بسيار وقت بسياري گذاشته ام، برخي از جزئياتش را چنان پيگيري کرده ام که بعضا توضيح و تفسيرشان باعث تعجب شاگردانم بوده! در کلاسم سخن از پايور و خصوصياتش بعضا بيشتر به گوش مي رسد! چراکه عميقا معتقدم بدون تعمق درآثارش و نوعي گذار منطقي ازسبک وي روند تغييرات بطئي وحساس موسيقي نزد نسل امروزي دچار انحطاط خواهد شد. اجراي درست و دقيق مجموعه سي قطعه اش مبناي مسيري است که از وي آغاز و به پرويز مشکاتيان ختم مي شود; مسير موسيقي امروزي ايران، بسان درختي تنومند، سرسبز و بلندبالا با ريشه هايي در خاک رديف و هزارهزار شاخ و برگي همچون پرنيان و چهارباغ و بيداد و برآستان جانان...
بپردازيم به جايگاه استاد پايور براي شما !
جناب پايور از ديد من بي هيچ شکي منشا» و مبدع بخش قابل توجهي از رپرتوار جدي نيم قرن اخير در دو شاخه ي نوازندگي سنتور و گروه نوازي ايراني بوده اند. خوب هنوز در خاطرم هست، از آن سالهاي دور دانشگاه، سالهاي حرف و بحث و اثبات، که حجم وسيع و کيفيت آثارشون اصولا جاي هيچ حرف و بحثي رو حتي براي علاقمندان سينه چاک جريان تک خطي پرچک و چانه ي آن روزها نيز باقي نمي گذاشت. امثال مجذوبان ذوب در رديف و نمدگريزان بي پوشش و تار به چانه چسبانان مضراب هندلي، که از قبل مجمع الاساتيد دانشکده هنرهاي زيبا و اعلام استقلال ايشان پس از فتح ظفرمندانه دانشکده از حدود اوايل دهه هفتاد تا حدود کنون به امور خطيري همچون مبارزه با تهاجم فرهنگي امپرياليسم جهاني از طريق استهزا» اساتيد غربزده ي تازه از فرنگ برگشته، نمدهراسي، حفظ و اشاعه ي تلخ نوازي، آشنايي  با کهکشان ها، کرامت و غيب گويي، محو کامل نظام شيرين نوازي از نقشه جغرافيا و جلوگيري از شيوع آن به نسل گيج و سردرگم جوان و تازه وارد نايل شده اند. بگذريم، که اينان نيز درگذرند...
به طور خلاصه بايد گفت که سواي جريان منتسب به حبيب سماعي، هر آنچه ما اکنون در سنتور داريم مستقيم و غيرمستقيم مديون تاليفات و تلاشهاي حقيقتا بي وقفه ي استاد فرامرز پايور در زمان حياط پرثمرشان است. البته به عنوان پاورقي لازم به ذکر است که مشکل آن جريان منتسب به حبيب -البته از ديد من و بعنوان يک نظر شخصي-  آنجاست که اگر رديف سه تار ميرزا عبدالله و بازنوازيهاي آن با سنتور و آن چند دقيقه صفحه سنگي اجراي نسبتا بي کيفيت حبيب سماعي به همراهي خانم پروانه موچول را -که به اندازه ي کل تاريخ موسيقي شرق و غرب و شمال و باقي جهات اصلي و فرعي و غيره  بلکم بيشتر راجع به آن بحث و تحقيق و تفحص و تکريم شده- از ايشان بگيرند حرف چنداني در عرصه هاي اجرايي و رپرتوار خلاق و راهبردي ساز سنتور پس از حدود پنجاه سال حضورشان ندارند. يعني اگر اساسا آيتم حرف، کلام، توضيح، ترغيب، بروشور، کاتالوگ، نشر کتب و فعاليتها و پست هاي دولتي شان را از ايشان بگيرند به سختي توان ادامه ي «حيات موسيقايي» را خواهند داشت که البته از برخي جنبه ها و زوايا جاي بسي تاسف است. چراکه اين جريان خود را ادامه دهنده و اشاعه دهنده راه «بزرگترين خلاقيت در دوقرن اخير» يعني رديف ميرزاعبدالله مي داند.                    از طرفي با کمي دقت در لحن و سبک سنتورنوازان متاخر بعد از استاد پايوري که حرفها وتفکراتش را در ساز و مضرابش متجلي مي ساخت به وضوح مي توان دريافت که کداميک درميان اين جمع جايگاه و نفوذ عميقتري را در خواص و عوام امروز موسيقي عملا ازآن خود کرده است، جريان قديم منسوب به رديف صرف و يا جريان جديد برپايه ي رديف و در آخر شايد ابراز اين واقعيت براي دوستاني که با سليقه ام آشنايي دارند جالب باشد که اگر آن کارها و فعاليتها و انتشارات ايشان نبود آن دوسه نوازنده قابل و تاثيرگذار بعد از او که خود نيز منشا» خلاقيت و تنوع در ساز سنتور شدند قطعا ديگر نبودند!
چه کارهايي؟ لطفا نام ببريد!
  در بحث طبع آثار مکتوب; به طور مثال همه ما و نسل پيش از ما نيز سنتور را با «دستورسنتور» ايشان شروع کرده ايم. البته نسل حاضر و متاخر امروزي مفتخراست به شروع نواختن سنتور با شاهکار چند جانبه ي پشنگ کامکار يا همان کتاب شيوه سنتورنوازي که بعد از اولين تجربيات ارزشمند و پرثمر حسين صبا و استاد پايور با رفع برخي نواقص راهبردي و گسترش حيطه رپرتوار منتخب در اين کتاب، قدم بلندي در عرصه آموزش سنتور به هنرجويان مبتدي برداشته اند. دست و پنجه اش به سلامت و اما نسل ما و نسل پس و پيشمان بمدت حدود 50 سال است که خشت اول نوازنگي سنتور را با «دستور سنتور» استاد پايور آغازکرده اند. پايه و منشا» و ريشه يکي است و همه ما مثل تنه هايي مي مانيم که بر روي اين ريشه پا گرفته ايم و هر کس مسيري را ادامه ميدهد و در جزئيات به شاخه اي منتهي مي شود و به جايي مي رسد که يکي سنتي و ديگري مدرن مي شود. اما همگي از يک نقطه مشترک سنتور را آغاز کرده ايم. اين هم در حقيقت نتيجه تلاش استاد پايور بود که در دهه 40 اتفاق افتاد آن هم با تلاش شخصي ايشان و بدون حمايت ارگان و يا شخص خاصي!
زحمات ايشان در امر مکتوب سازي سنتور براي تمام موسيقي مفيد بوده !
بله، يکي از تصاوير محوي که سالها پيشتر از جايي شنيده ام و مثل خاطرات فيلمي مستندگونه هرازگاهي جلوي چشمم مي آيد و بي تعارف آزارم مي دهد اين است که ظاهرا چند سري از چاپ و پخش اين کتاب را ايشان خود عهده دار شده اند! نقل است که در منزل استاد ديده بودند فروشندگان و مغازه داران موسيقي به در منزلشان رفته بسته هاي چندتايي نوارپيچ کتاب دستور سنتور بگيرند! مي گفت کتابها مرتب در بسته هاي دلخواه فروشندگان بسته بندي شده براي تحويل در منزل استاد آماده بوده و فروشندگان مراجعه کرده از دست استاد آنها را تحويل مي گرفتند.
  هرازگاهي که طاقتم طاق مي شود و حيا مرسوم و معمول را مثل پاره اي از گفته هايم در همين جا! به کناري گذاشته، دهان و قلمم به تندي مي گرايد اتفاقا يکي از تصاويري که معمولا اجازه ادامه را ازمن سلب مي کند نوعي تصوير است از چهره شان که تنها نگاه است و لبخند و سکوت. ترکيب آن همه فعاليت با سکوتي آرام و عجيب و ازلي توام بود. او کسي بود که به ندرت حرف مي زد و يا کسي بياد ندارد که جايي حرفي زده باشد طوري که  حاشيه اي ايجاد کند بطوريکه  بازخورد وحس قريبي از او در دلم مانده است. هرگاه هم به او مي گفتند چرا نمي نويسي و چرا در مقولاتي که به تو مرتبط مي شود چيزي نمي گويي؟ حرفي ؟ جوابي؟ مثل اين اواخر که به مدد وجود اينترنت -ديگر تنها دومجله ي دنياي سخن و آدينه نبود- اما در برابر تحريکات به پاسخ دادن مي گفت: «کار ما تنها ساز زدن است نه حرف زدن». اينها خصايصي است که کمتر در کسي ديده مي شود.
بازگرديم به بحث مکتوب سازي موسيقي!
يکي از مقولاتي که استاد پايور در آن حيطه تاثيرگزاري وسيع اساسي داشته اند انتشار آثار متعدد مکتوب و صوتي  براي ساز سنتور است البته در دسترس بودن اين آثار براي همه است که در نهايت به اين دليل که در بحث آموزش يد طولايي داشتند مي توان گفت که اين تتبعات صرفا جنبه موسيقايي نداشته، هم جنبه موسيقايي دارد، هم آموزشي براي هنرجوياني که سنتور کار مي کنند. بد نيست بدانيم که در مقايسه با ديگر اساتيد صاحب نام مي توان گفت که شايد نزديک هفتاد درصد کتب سنتور را آقاي پايور نوشته اند. مثلا در صد سال گذشته از حبيب سماعي تا پرويز مشکاتيان سه چهار نوازنده معتبر سنتور داريم، مجموع کارهاي اينها را اگر روي هم بريزيم، آقاي پايور چند برابرش را دارد. يک تنه به اين کميت و حجم (کيفيت راهم بعدا مي گويم) کار انجام داده اند. لذا پديده قابل تاملي نسبت به بقيه هستند. خيلي از اساتيد هستند که با وجود انتشار آثار صوتي و تحقيقاتي متعدد مثلا يک کتاب نت از اين آثار ندارند و يا کارهايشان را کسان ديگري تنظيم مي کنند حالا مقايسه کنيد با پايور که چه حجمي از مستندات را در اختيار هنرجويان قرارداده. از دستور سنتور گرفته تا دوره ابتدايي و مجموعه پيش درآمد و رنگ و قطعات موسيقي مجلسي و هشت آهنگ و بازنويسي رديف استاد صبا و نت نگاري رديف و صد و هشتاد تصنيف قديمي به روايت عبدالله دوامي و رديف دوره عالي چپ کوک براي سنتور و صدها اثر پراکنده ديگر...
در مقايسه با ديگر اساتيد چه نکات بارزتري از ايشان مي توان نام برد که در انحصار ايشان است؟
اگر از ديد کلي و بازتري نگاه کنيم نکته ي ديگري که در مورد آقاي پايور در مقايسه با آن سه چهار نوازنده مطرح است و جنبه عمومي تري دارد اين است که ايشان پايه گذار چند مقوله نه  فقظ در بحث تخصص سنتور بلکه در مقولات عام ترهستند.
بحث آسيب شناسي در موسيقي امروز  ضرورت دارد، شما چه چيزهايي را آسيبهايي مي دانيد که باعث شده اند برخي چيزها مهمتر از موسيقي شوند؟
حتي امروزه گاهي مي بينم، فکر و حسي که براي طراحي لباس روي صحنه مي گذارند بيشتر از زماني است که براي طراحي قطعات اجرا گذاشته اند! اگر اينگونه نبود به اين راحتي اين حرف را نمي گفتم. اما در مورد اجراهاي آقاي پايور، سال هاي 50-60 کسي از اين حرف ها نمي زد و ما هر سال چند کار ماندگار مي ديديم. من از سال 64 شروع کردم. فکرش را بکنيد هر سال يک آلبومي مي آمد مثل برآستان جانان، بيداد، دستان، نوبانگ کهن و... يا قبل تر ازآن موسيقي خلق لر و موسيقي آذربايجان و ترکمن عليزاده که قبل تر آمده بودند يا قبل ترها چاووشهايي که بيرون آمده بود. يعني هر سال در موسيقي، چه محلي، چه دستگاهي، 7-8 تا اثر ارائه مي شد که هر کدام کارهاي خوبي بودند و اصلا از اين حرفهاي امروزي نبود. پاپ تر ها گل صدبرگ گوش مي دادند حرفه اي ترها کارهاي آقاي لطفي را پيگيري مي کردند، حتي زماني که آقاي لطفي از ايران رفت و در فضاي افسرده آن دوران «گريه بيد» را درآورد. کارهاي خيلي ارزشمندتري بودند که نکته مشترک همه اينها يا عشق است يا حزن يا حماسه و علاقه به يک سوژه است! موسيقي آن سالها متصل و مرتبط با يک سوژه اي بود.

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان