تاریخ 1392/11/05 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
خاطرات شهدا

بعد از چند روز به خانه آمد. بيشتر اوقات به خاطر زيادي کار دير به دير به ما سر مي زد.
به استقبالش رفتم. بعد از احوالپرسي گفتم:«تا شما آبي به دست و صورت بزني غذا آماده است.»
به آشپزخانه رفتم. چيز خاصي در خانه نداشتيم. يک سيب زميني کوچک ته ظرف بود. در يخچال را باز کردم، آنجا هم فقط يک تخم مرغ بود. با خودم گفتم:«خدايا  ! کمک کن بتونم يک چيزي درست کنم.». بدون معطلي سيب زميني را پوست و رنده کردم و تخم مرغ را داخلش شکستم; شد کوکوي سيب زميني. غذا را سر سفره آوردم و با هم خورديم. آخرش دست به دعا برداشت: «آجرک الله، آجرک الله! اين غذا بهترين غذايي بود که تا حالا با هم خورديم.»
دعايش در آخر هر غذا غم نداشتن را از دل مي برد.
همسر شهيد

از کتاب: کفه اي از بهشت
نويسنده: سرکار خانم سيد فهيمه مير سيد
سردار شهيد حجت الاسلام والمسلمين حيدر (مهدي) عبدوس

روابط عمومي بنياد شهيد و امور ايثارگران استان سمنان


نسخه چاپي ارسال به دوستان