تاریخ 1392/03/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
برخي از شهروندان سمناني در گفتگو با پيام عنوان کردند ;
رفتارهاي خشونت آميز فرزندان از آسيب هاي جبران ناپذير طلاق است
   نويسنده : ريحانه يزديفر

اشاره :  
وقتي طلاق اجتناب ناپذير مي شود، مسئله مهم سرپرستي کودکان است. تک والدي مشکلات خاص خود را به همراه خواهد داشت، از جمله اينکه اگر کودک با هر دو والد در ارتباط باشد، يعني يکي از والدين، کودک را سرپرستي نمايد و ديگري هم بتواند با او ديدار کند، ناهماهنگي ميان دو الگو، دو نوع روحيه و شخصيت را به او خواهد آموخت.
به ويژه اگر والدين در رفتار و سخنان خود سعي در موجه کردن رفتارهاي خود داشته باشند، کودک قادر نخواهد بود هماهنگي و سازگاري ميان اين دوگونه رفتار را بيابد.
از طرفي زندگي با يک والد و بي ارتباط بودن با والد ديگر موجب مي شود که کودک شناخت صحيحي از جنسيت و صفات روحي و بيولوژيکي والد ديگر پيدا نکند، لذا پسرهايي که با مادر زندگي مي کنند، ممکن است با بسياري از صفات مردانه بيگانه و بي تجربه بمانند و برعکس دختراني که تنها با پدر زندگي مي کنند، احتمال دارد از شناخت الگوهاي رفتاري زنان و اصول خانه داري و همسرداري محروم بمانند.
دختران نوجوان نيازهاي ديگري دارند، آنها فکر مي کنند که والدين مدل هاي اساسي نقشآموزي هستند و بدون حضور آنها رشد مناسب رفتار بزرگسالي در نوجوان مشکل خواهد بود، علي الخصوص زماني که اين عدم حضور در اثر طلاق باشد.
کاملا بديهي و منطقي است که اگر الگوئي وجود نداشته باشد، نقشآموزي دچار مشکل مي شود و منطقي تر اينکه اين فقدان در صورتي که ناشي از يک ضد ارزش باشد، نقش آموزي سخت تر مي گردد. به عبارت ديگر فرزندان باقي مانده از طلاق در همانند سازي مشکلات زيادي خواهند داشت.
پسر در همانندسازي از پدر و دختر در الگوپذيري از مادر. از سوي ديگر با فقدان حضور پدر کنترل فرزند پسر توسط مادر به دشواري انجام مي شود زيرا والدين بر روي کودکان همجنس خود کنترل بيشتري دارند، با فقدان حضور پدر، در واقع پسر، مهمترين منضبط کننده خود را از دست مي دهد، با توجه به اينکه سرپرستي کودکان پس از طلاق غالبا با مادران است. 
زندگي با يکي از والدين نمي تواند شخصيت کامل و متعادلي را در کودک پديد آورد.
اينگونه زندگي نمي تواند همه نيازهاي کودک را برآورده سازد زيرا کودک در اين نوع زندگي براي رفتارهاي خود تنها يک مربي و الگو دارد و از لحاظ محبت و سرپرستي تنها به يکي از والدين تکيه مي کند.
از سوي ديگر جامعه هرگز نخواهد توانست نقش پدر و مادر را براي طفل ايفا کند و همه نيازهاي عاطفي و رواني و معنوي او را تامين نمايد.
محمد مهدوي در اين مورد گفت: بحث طلاق نه تنها باعث ايجاد مشکلات فردي بلکه باعث ايجاد مشکلات اجتماعي نيز خواهد شد.
وي ادامه داد: نمي توانيم براي علت افزايش طلاق در جامعه فقط يک عنصر را معيار اصلي قرار دهيم بلکه در اين امر فاکتورهاي متفاوتي دخيل هستند.
مهدوي  افزود: البته مردم نبايد طلاق را هميشه آسيب بدانند زيرا طلاق و جدا شدن زوجين از همديگر در بسياري از مواقع امري درست است.  
وي معتقد است: در مواردي که همسرآزاري و آسيب رواني براي زنان ايجاد مي شود، طلاق بهتر از همزيستي است.
  وي، با اشاره به اين که سن پايين ازدواج يکي از دلايل اصلي افزايش طلاق مي تواند باشد، افزود: ناهمخواني سطح تحصيلات بين زوجين، وجود بحث ها و تفاوت هاي قومي و طبقاتي از ديگر عناصر اصلي افزايش طلاق در است  
مهدوي اضافه کرد: اعتياد داشتن زن يا شوهر، دخالت منفي والدين در روابط زن و شوهر و وجود ازدواج هاي فاميلي و مصلحتي از ديگر دلايل افزايش طلاق است. 
وي به نتايج منفي طلاق در جامعه اشاره کرد و گفت: بيشترين اثر منفي اين پديده اجتماعي بر فرزندان که به "بچه هاي طلاق" شهرت دارند، است. سرخوردگي فرد در جامعه و طرد شدن شخصيت زن و مرد از ديگر تبعات منفي طلاق است.   
سميه اکرم نيز گفت: رفتارهاي خشونت آميز و بزهکاري فرزندان از آسيب هاي جبران ناپذيري روحي و رواني طلاق بر آنان است.  
تحقيقات روان شناسي نشان داده است که بچه ها مرگ والدين خود را راحت تر از طلاق مي پذيرند زيرا مرگ پديده اي طبيعي است در حالي که طلاق پديده اي اجباري است و طي آن زوجين با تنفر از هم جدا شده اند.  
وي اضافه کرد: اين که بعد از طلاق کودک با کداميک از والدين زندگي خواهد کرد؟ و در پناه چه کسي خواهند بود؟ خلا»هاي عاطفي او را چه کسي پرخواهد کرد؟ چگونه در تنهايي و مشکلات تسکين و آرامش خواهد يافت؟ همگي سوالاتي است که ذهن فرزنداني که والدين آنها در شرف جدايي هستند پر مي کنند، در حالي که اين تمام ماجرا نيست و طلاق والدين تاثيرات زيادي بر فرزندان مي گذارد، تاثيراتي مانند : 
ايجاد زمينه هاي وسواس در دختران و پسران  
 بروز افسردگي در کودکان و نوجوانان 
 به وجود آوردن زمينه هاي اضطراب 
روحيه پرخاشگري و عصيان در نوجوانان 
بي قراري، حسادت، سو»ظن و سماجت
در نوجوانان خانواده هايي که والدين آنها از هم جدا شده اند اين حساسيت ها ديده شده است. اين گروه از نوجوانان در مقابل همراهان و همسالان خود حساسيت بيشتر و زياده از حد نشان مي دهند.
اکرم افزود: طلاق در بسياري از موارد و مواقع ضروري است و زوجين ناگزير به قبول اين امر هستند. ولي در اغلب موارد جدايي ها در نتيجه توقعات بي جاي احساسي، اقتصادي و عاطفي زوجين از همديگر، سو»ظن و بدبيني بي مورد، نداشتن صبر و گذشت در زندگي، حسادت بيش از حد زن و شوهر، پرخاشگري و تندخويي زن يا مرد و غرور و خودخواهي بي مورد صورت مي گيرد. 
بديهي است درگيري هاي خانوادگي و مشاجره هاي پدر و مادر در حضور فرزندان، تاثيرات روحي شديدي بر کودکان و نوجوانان ناظر بر صحنه مي گذارند و در رفتارهاي پرخاشگرانه کودکان و نوجوانان اثر مزمن بر جاي خواهد گذاشت. 
به طور کلي کودکان و نوجوانان مرگ پدر و مادر خود را راحت تر از طلاق آنان پذيرا هستند، در فوت پدر و مادر پيوندهاي عاطفي، شخصيتي و احساسي و رشته هاي ارتباط رواني گسسته نمي شود يا کمتر سست مي شود و افسردگي و ملال، کوتاه مدت و زودگذر است. در حالي که آثار طويل المدت طلاق در پسران و دختران بيشتر است و مشکلات ناسازگاري در تشکيل خانواده را به وجود ميآورد.
زهرا قاضي  نيز در سخناني اظهار داشت: از آن جا که خانواده اولين پايه گذار شخصيت و ارزش ها و معيارها است نقش مهمي در تعيين سبک و خط مشي زندگي آينده فرد بازي مي کند همچنين خانواده يکي از اساسي ترين نهاده هاي اجتماعي است به همين دليل هر گونه اختلافي در خانواده  به وجود آيد تاثير مخربي نيز در اجتماع مي گذارد. طلاق عبارت است از جرياني فسق قرارداد بين دو زوج که از جمله علل آن
عدم تفاهم زوجين- اختلاف طبقاتي - تفاوت سطح تحصيلات-  اعتياد- پرخاشگري زوجين-  فقر- آرزوهاي بلند و زياده خواهي زوجين  - بيکاري همسر. 
تاثير طلاق بر فرزندان بيشتر است به ويژه در کودکان پيش دبستاني زيرا سطح رشد شناختي آنها هنوز در حدي نيست که بفهمند چه اتفاقي افتاده است و شايد در علت جدايي والدين دچار سو»تعبير شوند و خود را مقصر بدانند. نوجوانان و جوانان درک بهتري از طلاق دارند اين فرزندان معمولا زماني که مجبورند خود را با ناپدري و نامادري و فقر دهند. ميزان آسيب پذيري آنها بيشتر شده و گرايش آنها به فرزندان از خانه و اعتياد و... افزايش مي يابد. تنها در جامعه طلاق شرعي نداريم گاهي در خانواده ها طلاق خاموش يا عاطفي به وجود مي آيد که باعث روابط ضعيف در خانواده مي شود که آثار منفي آن از طلاق بيشتر است و باعث گريزان شدن فرزندان از محيط آگاهي و ايجاد مرکز مشاوره خانواده از جمله راه هاي کاهش نسبي در محيط خانواده دست مي يابند. 
وي از جمله راه هاي کاهش طلاق بالا بردن سطح آگاهي و ايجاد مرکز مشاوره خانواده دانست و تاکيد کرد: رسانه هاي جمعي به خصوص صدا و سيما نيز مي توانند کمک بزرگي در اطلاع رساني در زمينه ازدواج داشته باشد. بايد تا حد امکان حقيقت را براي کودکان بيان کرد چون در غير اين صورت دلايل اشتباهي همه براي طلاق تصور خواهند کرد و از نظر رواني صدمه زيادي خواهند ديد. بعد از طلاق زن و مرد بايد شراکت خود را در نقش پدر و مادر حفظ کنند و در جهت ارضا نيازهاي رشدي فرزندانشان با هم همکاري کنند مخصوصا در زمان نوجواني فرزند پدر و مادر بايد موضوع مشترکي در برابر و ايجاد کنند.   
تهمينه رجبي نيز در سخناني گفت: طلاق و فروپاشي  خانواده ضمن بر هم زدن تعادل رواني- عاطفي افراد خانواده موجب بروز آسيب هاي اجتماعي مانند فرار فرزندان از خانواده، سرقت، قتل، جنايت و... مي شود.  وي ادامه داد: با توجه به آسيب هاي اجتماعي  پيامد طلاق  و  آثار بدي که  به سلامت روان -  عاطفي افراد  خانواده  و به خصوص کودکان دارد،  بايستي تدابير لازم براي حفظ و انسجام خانواده به کار برد. در حال حاضر کشور با روند رو به افزايش طلاق مواجه است.   
رجبي افزود: طلاق، به هر دليلي درست يا نادرست، پيامدهايي براي خانواده و جامعه دارد. تاثير طلاق بر فرزندان بسيار پيچيده و اسفبار است به طوري که آنها به طور ناخواسته درگير تضادهايي مي شوند که نه توان درک آنها را دارند و نه تاب تحمل و کنار آمدن با آن را دارند.
وي اضافه کرد: آسيب شناسي اجتماعي مفهومي  جديد  است که از علوم زيستي گرفته شده است و مبتني  بر  تشابهي است که دانشمندان بين بيماري هاي عضوي و انحرافات اجتماعي قائل مي شود  در واقع با شکل گيري  و رشد جامعه شناسي در قرن نوزدهم ميلادي بهره گيري از علوم مختلف براي بيان فرايندهاي اجتماعي نيز معمول گرديد و در نتيجه  بسياري  از اصطلاحات و واژه هاي رايج در علوم ديگر چون زيست شناسي، علوم پزشکي، زمين شناسي و مانند آن در جامعه شناسي نيز به  کار  گرفته شد  که از جمله مي توان آسيب شناسي عبارت است از مطالعه و شناخت  ريشه  بي نظمي ها  در ارگانيسم انساني  بنابراين  در  مشابهت  کالبد  انساني  با  کالبد جامعه ، اصطلاح آسيب شناسي اجتماعي براي مطالعه و ريشه يابي بي نظمي هاي اجتماعي به کار مي رود.
يکي از استادان دانشگاه نيز بيان کرد که وقتي ازدواج از هم مي پاشد در اثر آن چندين نوع طلاق ايجاد مي شود.  
طلاق عاطفي زماني رخ مي دهد که ازدواج  دستخوشي تباهي مي شود ما ممکن است تا بعد از حکم طلاق ادامه يابد 

طلاق قانوني    
طلاق اقتصادي که در رابطه با پول و توافق ها مالي مانند مهريه.
طلاق هم والدي که در ارتباط با نگهداري و سرپرستي از فرزندان خانوادهاي تک والدي، يا حق ملاقات يا فرزندان است. 
طلاق اجتماعي که در زمينه تغيير روابط با جمع دوستان همسر رخ مي دهد.
طلاق رواني  که در حضور مسائل مربوط به بازيابي خود پيروي فرد و مشکلات مربوط به فکر کردن بر اساس ضمير «من» نه  «ما» است. 
وي تاکيد کرد: پس از طلاق به  دلايل مختلف ممکن  است عزت نفس  دچار آسيب شود. بسياري از افرادي که متارکه کرده اند خود را شخصي ناپسنده و فاقد توان کافي براي ازدواج مجدد مي دانند. مردان و زنان از لحاظ واکنشي که در برابر طلاق از خود  نشان مي دهند،  با يکديگر فرق دارند. مردان گرايش به آن دارند که طلاق را به عنوان چيزي به ناگهان رخ کرده است، ادراک کنند. زنان بيشتر احتمال مي رود که آن را به عنوان نقطه پاياني بر يک فرايند طولاني قلمداد کنند. به همين خاطر است که زن ها کمتر احساس هاي منفي را درباره  طلاقشان  گزارش  مي کنند.  طلاق براي زنان تنش زا تر است  تا مردان. ممکن  است  اين  زني  باشد  که  ترديد کمتري درباره نفس طلاق داشته باشد. اما هم  اوست  که  در  برقراري زندگي جديد مشکلات بيشتري خواهد داشت. 
اين استاد ادامه داد :طلاق به هر دليلي درست يا نادرست  پيامدهايي براي فرد و جامعه  دارد.
تحقيقات نشان مي دهد که اثرات طلاق بستگي  به  سن  کودک هنگام طلاق دارد. همچنين اثر طلاق بر کودک به جنسيت، شخصيت ميزان  ناسازگاري و  درگيري  والدين  و  حمايت خانواده و دوستان کودک بستگي دارد.
جدايي پدر و مادر يک اثر آني و زود گذر نيست   بلکه در تمامي  مراحل زندگي فرزندان اثرات منفي و زيان باري را بر جاي خواهد گذاشت.    
پراکنده شدن اعضاي خانواده و محروميت فرزندان از سرپرستي مشترک والدين،   پس از فروپاشي و از هم  گسيختگي  خانواده آنان را از داشتن مواهب و مزاياي  زندگي  خانوادگي  محروم  مي کند  و  هويت  فردي  و خانوادگي فرزندان طلاق را مختل مي کند.
فرزندان که بر اثر طلاق والدين، حاميان اصلي خود را از دست مي دهند بيش از ديگران در خطرند و به راحتي فريب ظاهر آراسته و سخنان فريبنده افراد  را مي خورند .  از اين رو توجه  به  معقوله  پيشگيري  از طلاق اهميت خاصي دارد.
علي موسوي نيز اظهار داشت: بررسي ها نشان داده کودکان طلاق بيشترين افراد بزهکار جامعه را تشکيل مي دهند و از طرفي وضعيت کودکان بزهکار نشان مي دهد اکثر کودکاني که والدين آنان به طور مستمر در محيط خانه  با يکديگر درگيري دارند و در نهايت از هم جدا مي شوند در دوران کودکي به اعمال خلاف کشيده شده و در نوجواني به خلافکار حرفه اي تبديل مي شوند. گرچه سو»سابقه والدين نيز کشيده شدن کودکان به اعمال خلاف نقش به سزايي دارد  اما  به طور حتم  عدم وجود روابط عاطفي ميان والدين و خشونت، عاملي اصلي در بزهکاري و جوانان محسوب مي شود. 
سپيده يدالهي گفت: هنگامي که فرجام يک پيوند منجر به طلاق مي شود;  نتيجه و اثر آن تا حد بسيار زيادي مشخص و قابل پيش بيني است، اما در خانواده هايي که شکل ظاهري خود را حفظ کره و والدين هنوز به شکل صوري در کنار هم زندگي مي کنند; طلاق عاطفي، اثرات بسيار مخرب تري بر فرزندان و شخصيت ايشان خواهد داشت. 
وي اضافه کرد: طلاق پديده اي است که به گسست خانواده مي انجامد و تاکنون مطالب بسياري در رابطه با آسيب ها و عواقب تلخ پديده طلاق و رفتار شخصيت فرزندان اين خانواده ها، شنيده ام  ليکن بررسي هاي اخير نشان مي دهد; که زوج هاي تحصيل کرده به دلايل مختلفي همچون نگراني از آينده مبهم فرزندان خود، به طلاق عاطفي و جدايي که در هيچ کجا ثبت نمي شود و زمينه ساز حکم فرمايي يک تشنج رواني در خانواده است، روي ميآورند. 
در طلاق قانوني، همه اعضاي خانواده تکليف خود را روشن دانسته و دچار استيصال کمتري هستند; در حالي که اين گم گشتگي در طلاق عاطفي ادامه دار مي شود. 
مرادي تاکيد کرد: البته آسيب هاي وارده به کودکان بستگي به شرايط سني و شرايط شخصيتي فرزندان دارد. به عنوان مثال، اين امکان وجود دارد که بر اثر اختلافات شديد والدين و بي اعتنايي آنان به هم، کودکي که خوراک خوبي داشته، عادات غذايي اش تغيير کرده و دچار کم اشتهايي شود و در فرزندان بزرگتر، اختلالات باعث ايجاد احساس گناه در فرزند مي شود و آنان خود را مسئول اين اختلافات مي دانند. در نتيجه خشم و رنجش خود را بر روي خواهر و يا برادر خود تخليه مي کنند. 
سياوش عبدوس نيز در اين مورد گفت: فرزندان والدين پرخاشگري که به صورت مداوم با يکديگر اختلاف و درگيري دارند، بيش از فرزندان طلاق در معرض ناهنجاري و بزه قرار دارند.
وي با بيان اين مطلب افزود: براساس تحقيقات، به عمل آمده آسيب وارده بر فرزندان طلاق امري احتمالي است و اين که فرزند وارد محيطي نابهنجار مي شود و يا اين که والدين نتوانند سرپرستي فرزند و يا فرزنداني را که به عهده گرفته اند را به درستي انجام داده و يا سرپرستي آنان را به ديگران محول کنند; ليکن در خانواده هايي که اختلاف و کشمش ميان والدين به صورت مداوم وجود دارد، به طور قطع عوامل آسيب زا در شخصيت فرزندان ظهور خواهد يافت. 
عبدوس در ادامه گفت: در خانواده هايي که به صورت پيوسته مشاجره و دعوا ميان والدين صورت مي پذيرد و ايشان ساعات و يا روزهاي متمادي با يکديگر قهر هستند; در واقع فرزندان در محيطي که بي عاطفگي، سردي، نبود آرامش در آن حکم فرماست;  تربيت مي شوند و به اين علت که محيط گرمي را از نظر عاطفي تجربه نمي کنند، پرخاشگري را به عنوان يک رفتار آموخته و حتي در صفات شخصيتي خود آن را به نمايش خواهند گذاشت.


نسخه چاپي ارسال به دوستان