تاریخ 1391/07/16 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
گنجينه

حکايت کنند که سلطاني قصد سياحت نمود- بهترين لباس ها را خواست، برايش آوردند ولي نپسنديد- چند بار لباس هاي فاخر آوردند و او نپسنديد- تا اينکه لباس مخصوصي آوردند و چون باب طبعش بود- پوشيد و کوشش کرد تا تمام وسايل فخر فروشي مهيا گردد- حتي در ميان مرکب ها نيز پس از تعويض چند مرکب بالاخره يکي از بهترين ها را انتخاب کرد و سوار شد و با لشکريان و اطرافيانش با اسکورت به طور منظم و پر طمطراقي به راه افتاد- به طوري که غير از خودش به کسي توجهي نداشت. گردن برافراشته چنان راه مي رفت که گويي زمين را مي خواهد بشکافد- ناگهان مردي با شکل و شمايل عجيب و غريبي در برابر او آمد و سلام کرد.  
سلطان جواب سلام را نداد و بدون کوچکترين توجهي به او، راه خود را ادامه داد.  
مرد جلوتر آمد و افسار مرکب سلطان را گرفت!  
لشکريان جلو آمدند و با سخنان تهديد آميزي، مرد را از چنين کاري منع نمودند.
مرد گفت:   من از سلطان حاجتي دارم.
گفتند:   حاجتت را بگذار براي وقت دگر.
گفت: اين غير ممکن است- من همين حالا حاجتم را مي خواهم و افسار مرکب سلطان را به شدت به حرکت درآورد، به طوري که سلطان وا خورد و به او گفت: حاجتت چيست؟
گفت: حاجت من سري است!  
سلطان به ناچار از مرکب پياده شد تا از اسرار حاجت او با خبر شود.  
آن مرد عجيب الخلقه به سلطان گفت:   من فرشته موت(عزرائيل هستم)!
سلطان از شنيدن اين حرف به لرزه افتاد و رنگش پريد و عاجزانه گفت:   از من بگذر- يا لا اقل کمي مهلت ده تا به اهل و عيالم برگردم- وصيت خود را بگويم و با آنان خداحافظي کنم.
عزرائيل گفت: هرگز! به خدا سوگند که ديگر خانواده ات را نمي بيني و همان جا روح او را قبض کرد و جسم سلطان چون لاشه اي بر زمين افتاد.  
عمرت چه دو صد بود چه سيصد چه هزار  
زين کهنه سرا برون برندت ناچار  
گر پادشهي و گر گداي بازار  
اين هر دو به يک نرخ بود آخر کار  


نسخه چاپي ارسال به دوستان