تاریخ 1397/12/02 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
شهيد مدافع حرم «محمدحسين حمزه» به روايت همسر

اشاره:

13 جمادي‌الثاني روز تکريم مادران و همسران شهدا فرصتي براي بزرگداشت زنان افتخارآفرين ايران اسلامي و بازخواني ايثار، شهامت، شجاعت، صبر و استقامت مثال‌زدني آنهاست.

نامگذاري روزي به نام تکريم مادران و همسران شهدا در تقويم رسمي کشور فرصتي براي گراميداشت مقام و منزلت مادران و همسران بزرگواري است که با ازخودگذشتگي به منظور حفظ و پاسداري از ارزش‌هاي ديني و انقلابي، جان فرزند و همسر عزيز خويش را در راه خدا نثار کردند و عظمت اين ايثار به قدري است که در قلم نمي‌گنجد.

13 جمادي الثاني روز تکريم مادران و همسران شهدا، فرصتي براي ارج نهادن به زحمت‌ها و جسارت شير زنان ايراني‌ست که با تربيت فرزنداني شايسته، در هشت سال جنگ تحميلي حماسه آفريدند.

اين روز، روز تکريم از همسران و مادراني فداکاري است که به نداي پير‌مراد خود معمار کبير انقلاب اسلامي حضرت امام خميني(ره) لبيک گفته و دفاع از خاک وطن و حفظ ايران اسلامي را بر عشق و دلبستگي خاکي خود ترجيح دادند و شيرمردان خود را به جبهه نبرد حق عليه باطل در هشت سال جنگ تحميلي با آب و قرآن مجيد بدرقه کردند.

13 جمادي الثاني روز تکريم نوعروساني است که با رشادت و شهامت در زمان هشت سال جنگ تحميلي همسران خود را با يک پيشاني‌بند يا حسين(ع) به ميدان جنگ براي دفاع از مرز و بوم ايران عزيز فرستادند و هراسي از تنهايي نداشتند چرا که دل به خدا بسته بودند.

آري 13 جمادي الثاني روز نکوداشت صبر و استقامت همسران و مادران شهداي مدافع حرم است، همسراني که دشواري‌ها را به جان خريدند و اکنون نيز سربلند و سرافراز در تمام عرصه‌هاي مختلف کشور حضوري پررنگ دارند.

به راستي که روز تکريم از مادران و همسران شهيد روز مبارکي براي يادآوري افتخارها و دلاوري‌هاي شيرزنان ايراني در طول تاريخ است که با شهامت خود حماسه جاويد آفريدند.

اين مناسبت بهانه‌اي بود تا روزنامه پيام استان سمنان گفتگويي صميمانه با «سيده خديجه ميرنوراللهي» همسر بزرگوار شهيد داشته باشد که متن کامل اين مصاحبه پيش روي مخاطبين قرار دارد.

ابتدا مختصري از شرح زندگي شهيد بفرماييد.

بسم الله الرحمن الرحيم. شهيد حمزه در يک خانواده مذهبي و بسيار ساده‌زيست بزرگ شده بود و از همان کودکي هم با شهداء انس گرفته بود و خانواده شهيد‌پروري داشت.

چه سالي با شهيد حمزه ازدواج کرديد و آشنايي و ازدواج شما چگونه رقم خورد؟

من و محمدحسين 23 دي ماه سال 1385 به عقد يکديگر درآمديم. آشنايي ما هم از لطف دو پدر شکل گرفت که يک رابطه دوستي چند ساله داشتند. پدرم و پدرشوهرم هردو پاسدار بودند و هر دو حدوداً به مدت 6 سال در شهر قم به تحصيل مشغول بودند. آشنايي پدرها، موجب آشنايي مادرها و به تبع آن ارتباط خانوادگي آنها شد. هم‌جواري کريمه اهل بيت ما را باهم آشنا کرد. هر دو خانواده 2 دختر و 2 پسر دارند. آنقدر خانواده‌ها باهم روابط نزديکي داشتند که حتي مادرها براي تعداد فرزند و دختر يا پسر بودنشان هم با هم هماهنگ بودند! انگار که رقابت داشته باشند. بعد از 6 سال، خانواده‌ها از هم جدا شدند، ما به تبريز منتقل شديم و آنها به سمنان آمدند. بعد از آن معمولاً سالي ‌يک‌بار يکديگر را مي‌ديديم آن هم اغلب زماني بود که بين مسير زيارت امام رضا، به آنها سر مي‌زديم. بعد از مدتي محل کار پدرم به تهران منتقل شد. حسين‌آقا 19 ساله بود که به مادرش گفته بود مي‌خواهد ازدواج کند. خواسته‌اي هم که داشت اين بود «همسرم از سادات باشد!» مادر حسين آقا هم با مادرم تماس گرفت و ...

يادم هست وقتي مادرم موضوع را با من مطرح کرد، گفتم «حسين که بچه است!» اين در حالي است که محمدحسين متولد 15 اسفند 65 بود و من 14 شهريور 66! مادرم با حالت ناراحتي انگار نه انگار که من دخترش هستم و او فاميل عروس است، گفت «فکر کردي خودت خيلي بزرگ شدي؟» اين حرف براي من اين معنا را داشت که خانواده‌ام رضايت دارند و احتمالاً ناچارم که فعلاً به آمدنشان رضايت بدهم. هيچ‌گاه فراموش نمي‌کنم، شب خواستگاري وقتي حسين آقا وارد خانه ما شد، چفيه‌اي به دوش انداخته بود! آنقدر چهره مومن و حزب‌اللهي داشت که ناخودآگاه با ديدنش گفتم «يا علي! خدايا يعني مي‌شود؟»

من از امام رضا همسر حزب‌اللهي خواسته بودم که البته نامش "حسين" باشد و حالا...وقتي به خواستگاري آمد يک سال بود که وارد سپاه شده بود، آن هم نيروي رسمي. قرار شد بعد از شام، باهم صحبت کنيم. حسين اولين مرتبه بود که به خواستگاري مي‌آمد. از آنجا که به شدت خجالتي و مأخوذ به حيا بود، وقتي مي‌خواستيم به اتاق برويم، اجازه خواست که مادرش هم به اتاق بيايد و بعد راحت همه حرف‌هايش را مطرح کرد! وقتي نوبت به حرف زدن من رسيد، با زبان بي‌زباني از مادر حسين آقا خواستم که اجازه دهند من در خلوت صحبت کنم.

وقتي مادر رفتند، به حسين‌آقا گفتم «من هيچ‌يک از حرف‌هاي شما را متوجه نشدم! تمام حواسم به مادرتان بود! لطفاً‌ همه حرف‌ها را مجدداً تکرار کنيد!» گفت «همه را تکرار کنم؟» گفتم «بله! من حواسم فقط به مادرتان بود و هيچي متوجه نشدم!»

دوباره شروع کرد و حرف‌هايش را گفت. همان شب حسين‌آقا به من گفت «فکر مي کنم حداقل تا 80 درصد نظر هردومان مثبت است!» گفتم «از کجا اين حرف را مي‌زنيد؟» گفت «بماند...»

شب جلسه خواستگاري گفت که رفت‌‌وآمد به مسجد برايش اهميت دارد. حجاب، نماز اول وقت هم جزء حرف‌هايمان بود و البته خط قرمزهاي حسين. بعدها معمولاً نماز صبح را به جماعت مي‌خوانديم. نماز ظهر را که در محل کار بود و مغرب و عشا را هم اغلب باهم به مسجد مي‌رفتيم. در وصيت‌نامه‌اش هم نوشت «نماز قضا ندارم. »

چون مسير دور بود، شب را در خانه پدرم ماندند! مصداق دامادي که با پيژامه به خواستگاري مي‌آيد، در مورد ما محقق شد!

بعد آن حسين‌آقا 2 هفته به مأموريت رفت و بعد حدود يک ماه طول کشيد تا مراحل آزمايش خون و ...را طي کنيم و بعد از آن ‌هم عقد!

در اين فاصله يک ماهه، 2 خواستگار ديگر هم داشتم. پدرم به شدت مخالف بود. مي‌گفت «به خانواده آقاي حمزه نبايد جواب رد داد!» فکر مي‌کردم بخاط رفاقت بينشان اين نظر را دارد اما واقعاً پدرشوهرم را قبول داشت. از پدرم پرسيدم چقدر حسين‌آقا را مي‌شناسد؟ گفت «او را زياد نمي‌شناسم اما به هر حال پسر شبيه پدرش مي‌شود!» حتي خود من هم مجذوب اخلاقيات پدرشوهرم بودم.

بابا از پدر حسين‌آقا درمورد پسرش تحقيقات کرد! آنقدر حرف‌هايشان براي هم سند محکم بود که بابا گفت به اين خانواده "نه" نگو!

يادم هست روز آزمايش خون‌مان شب عيد غدير بود. حسين‌آقا به مادرم که از سادات بود گفت «حاج خانم، عيدي نمي‌دهيد؟» مادرم گفت «عيدي بهتر از اين دختري که به شما داده‌ام؟» حسين آقا سريع جواب داد «حاج خانم ايشون که مال خودم است، شما عيدي بدهيد!»

عقدکنان مختصري انجام شد و مهماني اصلي را به عروسي موکول کرديم. به خاطر حضور اقوام تهران و سمنان، 2 مراسم عروسي برگزار کرديم. ناهار مراسم در تهران براي مهمانان تهراني و شام همان روز براي مهمانان سمناني در سمنان برگزار شد! 14 ارديبهشت سال 85 عقد کرديم و 4 ماه بعد هم عروسي.

نامزدي ما هم شيريني خاصي داشت. 4 ماه دوست‌داشتني! دائماً حسين‌آقا سورپرايزم مي‌کرد. مثلاً تماس مي‌گرفتم و با حالت دلتنگي‌ مي‌پرسيدم «آخر هفته تهران مي‌آيي؟» مي‌گفت «بايد ببينم چه مي‌شود!» چند ثانيه بعد، آيفون به صدا در مي‌آمد و حسين‌آقا پشت در ايستاده بود!

يادم هست يک‌بار ديگر مي‌خواستم براي خريد به بيرون بروم. پول نداشتم. هرچه فکر کردم چه کنم، به نتيجه‌اي نرسيدم! خجالت مي‌کشيدم از پدر و مادرم پول بخواهم. نشستم به مطالعه اما تمام فکرم به خريد بود. مشغول ورق‌زدن کتابم بودم که ديدم 30 هزار تومن پول لاي آن است!

از پدر و مادرم سوال کردم که آنها پول برايم گذاشته‌اند؟ گفتند نه! مامان گفت «احتمالاً کار حسين‌آقاست!» خريدم را انجام دادم و بعداً هرچه تماس گرفتم و از او پرسيدم، طفره مي‌رفت. مي‌گفت «نمي‌دونم! من؟ من پول بگذارم؟» حتي اين مدل کارها را براي خانواده‌ام هم انجام مي‌داد عادتي که بعدها هم ترک نشد!

با رفتن شهيد به سوريه موافق بوديد؟

با جان دل سپردم به بي‌بي جان.

تصميم اعزام به سوريه چگونه شکل گرفت؟

از طريق سپاه شکل گرفت. محمدحسين چند سال چشم انتظار اين سفر بود.

چند بار به سوريه رفتند؟ فرزندانتان چطور با نبود پدر کنار آمدند؟ منظورم وقتي است که به سوريه مي‌رفتند.

دو بار، خيلي سخت بود علي‌الخصوص براي زينب جان. به محض رفتن محمدحسين زينب يکي دوروز تب مي‌کرد،خيلي بهش وابسته بود.

وقتي از سوريه مي‌آمدند درباره اوضاع و اتفاق‌هاي آنجا صحبت مي‌کردند؟

آنقدر زيبا و شيرين از لحظات سوريه تعريف ميکرد که من به خودم مي‌گفتم پس محمدحسين آنقدر جلو نمي‌ره که خطر تهديدش کنه. خيالم راحت ميشد ولي بي‌معرفت منو گول زد که خودم هم نفهميدم.

شهيد وقتي تماس مي‌گرفت، مطلب خاصي بيان نمي‌کرد؟

بعد يه سلام و مختصر، وقتي بهش مي‌گفتم کي مياي؟ ميگفت دعام کن برنگردم، آخرين کلمه گفت عزيز جان بهت افتخار مي‌کنم. گفتم چرا؟ چي شده؟ گفت خيلي‌ها اينجا به خاطر شرايط همسرانشون برگشتن ولي تو با اين بار سنگينت بهم نه نگفتي و رضايت دادي. گوشي رو قطع کردم. ديگه بغض نگذاشت صحبت کنم.

چگونه به فيض شهادت نايل شدند؟

با زبان روزه. شدت انفجار خمپاره باعث شده بود که محمدحسين از ناحيه گلو و پهلو و دست‌ها خيلي مجروح شد و در حلب سوريه طبق آرزوي خودش به درجه رفيع شهادت رسيد. يکي از دوستان حسين‌ آقا که لحظه شهادت کنارش بوده، نحوه شهادت حسين را برايمان گفت. نيروها در محاصره قرار گرفته بودند. از فرماندهي با حسين تماس مي‌گيرند که عقب‌نشيني کنند. حسين مي‌گويد اگر عقب‌نشيني کنيم، نيمي از نيروها به شهادت مي‌رسند. و با اين استدلال اجازه مي‌گيرد که مقاومت کند. با اين تدبير، 60 تا 70 نفر از نيروها را از محل خارج مي‌کند تا بعد از آن با جمع‌آوري ادوات، او و 2 نيروي ديگرش هم به آنها ملحق شود. آن 2 نفر مجروح شدند و حسين‌آقا از شدت انفجار به ديوار برخورد کرد. شاهرگ گردن حسين بريده شد و دست چپ و پهلوي چپ...آنقدر که کليه‌اش هم بيرون ريخته بود.

شد هماني که آرزويش را داشت و در وصيت‌نامه‌اش به مادرش گفته بود تا دعا کند. نوشته بود «دعا کن شهيد شوم، شهادتم هم طوري باشد که بدنم پاره‌تر از بدن اباعبدالله الحسين باشد. » از پهلوي شکسته حضرت زهرا، دست بريده قمر بني‌هاشم و گردن علي‌اصغر عليه السلام هم نشانه داشت.

شما چگونه از شهادت همسرتان خبردار شديد؟

قبل از شهادت حسين، زياد خواب دوستش «شهيد محمد طحان» را مي‌ديدم. بعد آن تقريباً هر شب با حسين و بچه‌ها به سر مزار شهيد طحان مي‌رفتيم.

مرتبه اول که حسين به سوريه رفت، آنقدر دلتنگ حسين بودم که سر مزار او رفتم و گفتم «محمد آقا فقط اين‌بار کمک کن که حسين صحيح و سلامت برگردد...» بيشترين نگراني و استرس‌هايم بخاطر حرف و حديث و شايعاتي بود که مي‌شنيدم. حتي در مراسم تشييع جنازه شهيد طحان، مي‌گفتند معلوم نيست اسمش طحان است يا حمزه! يا اينکه حمزه هم شهيد شده و سر ندارد! يا مي‌گفتند جانباز است و در بيمارستان بقيه الله بستري است. حتي شنيدم که گفتند دست داعش اسير شده است! اين حرف‌ها را جلوي من مي‌زدند! وقتي هم شاکي مي‌شدم که چه کسي اين حرف‌ها را به شما زده، مي‌گفتند چون شما خانواده‌اش هستيد به شما واقعيت را نگفته‌اند!

واقعاً اگر حسين مرتبه اول به شهادت مي‌رسيد، من تا اين حد صبر و تحمل نداشتم. انگار اين‌بار آماده‌تر شده بود. آنقدر که وقتي حسين در اعزام دوم به شهادت رسيد، و حتي عکس و فيلم تشييع جنازه‌اش در تلگرام منتشر شد و خواهر حسين آن را به من نشان داد، خيلي آرام گفتم «چقدر عکس‌هايش قشنگ است فاطمه. » گفت «يعني ناراحت نشدي؟» گفتم «نه! دفعه قبل هم مردم از اين شايعات زياد پخش کردند.»

سه‌شنبه شب مهمانان عجيبي به خانه ما آمدند به بهانه ديد و بازديد عيد يا سرکشي و... حتي اقوامي که سال‌ها آنها را نديده بودم. پدرشوهرم هم با آنها مي‌آمد. از ديدن اين مهمان‌ها دلشوره گرفتم. حس مي‌کردم اتفاقي افتاده که من از آن بي‌خبرم وگرنه معمولاً‌ وقتي حسين خانه نبود اين‌طور مهمان‌ها به خانه ما نمي‌آمدند. با اين حال خودم را دلداري مي‌دادم!

پدرشوهرم شب شهادت همسرم، خواب ديده بود که حسين آقا به او گفت «بابا من رفتم!» با اين‌حال آنقدر دوباره بازار شايعات داغ شده بود که نمي‌شد به هيچ‌ حرفي اعتماد کرد.

صبح چهارشنبه بايد براي چکاپ به آزمايشگاه مي‌رفتم. وقتي به خانه آمدم از پدرشوهرم پرسيدم که خبر تازه‌اي از حسين ندارد؟ اين در حالي بود که همه شهر از موضوع خبر داشتند و رفت‌و‌آمد اقوام هم علتش همين بود. پدرشوهرم گفت «يک، دو ساعت ديگر سردار و بچه‌هاي گردان به اينجا مي‌آيند.» با خودم گفتم احتمالاً مي‌خواهند با خانواده افراد حاضر در سوريه ديدار داشته باشند.

وقتي آمدند گويا حاج‌آقا مي‌خواست حرفي را بزند که نمي‌توانست. حرف‌هايي مثل تبريک و تسليت و...اما باز هم دلم مي‌خواست که حرف‌ها نشنيده بگيرم. تا زماني که بين حرف‌ها، ناگهان عموي حسين شروع به گريه کرد!

همان‌ لحظه دو‌دستي به سرم زدم... گفتم حسين تو که رفتي و جايت عالي است اما من چه کنم؟! اصلاً باورم نمي‌شد که قرار است از اين به بعد بدون حسين زندگي کنم...

بايد محمد محسن را از مدرسه مي‌آوردم و خودم موضوع را به او مي‌گفتم، فقط نمي‌دانستم چگونه...

محمد محسن و زينب تا جنازه را نديده بودند زياد شهادت پدرشان را باور نمي‌کردند. مخصوصاٌ ‌زينب که تصور مي‌کرد مانند نخستين اعزام، پدرش با اتوبوس برمي‌گردد و بايد براي استقبال برود. دائماً ‌هم براي خودش تکرار مي‌کرد که وقتي بابا پياده شود، بغلم مي‌کند...

زينب وقتي تابوت را ديد، آرام شد. هرچند اغلب افراد مي‌گفتند نبايد بچه‌ها پيکر پدر را ببينند. اما من نظرم اين بود که بايد ببينند تا به شرايط عادت کنند. خدا را شکر الآن بچه‌ها آرام‌ترند.

ولي باور کردنش برام عجيب بود. روز بدي بود. من براي محمدحسين هديه خريده بودم. آخه روز مرد بود. اون روز ولي نشد که نشد ... ببخشيد ديگه نمي‌تونم ادامه بدم...

3 هفته بعد از شهادت حسين، از طرف آستان قدس به زيارت مشرف شديم. جلوي ضريح نشستم و به امام رضا گفتم «من حسين را از شما گرفتم، شما هم او را از من گرفتيد... »

خصوصيات اخلاقي، رفتاري و ويژگي‌هاي شخصيتي شهيد چگونه بود؟

اخلاص خاصي داشت. بي‌ريا بود و کار را براي رضاي خدا انجام ميداد.

شهيد حمزه از نظر اعتقادي و اخلاقي چه ويژگي‌هايي داشتند؟

اهل غيبت نبود. خيلي راحت حرفشو مي‌زد، هر جا احساس کمبود مي‌کرد خودشو سريع مي‌رسوند. کار براش مهم نبود. مهم رضايت خدا رو مي‌خواست، خون بدنش به جوش درميامد وقتي بي‌حجاب‌ها رو مي‌ديد، شايد باورتون نشه وقتي درجه بهش مي‌دادند خيلي آروم و آهسته پنهان مي‌کرد. خيلي تودار و رازدار بود. اهل خمس و زکات بود و به دوستانش مدام مي‌گفت.

*از خاطرات زندگي مشترک بگوئيد.

زندگي منو محمدحسين 10سال بيشتر طول نکشيد که حاصل اين زندگي سه تا دسته گل به نام محمد‌محسن و زينب جان و علي‌اصغر است. شهيد عشق اولاد بود. آنقدر به هم علاقه داشتيم که واقعاً حس يک روح در 2 بدن برايمان صدق مي‌کرد. با اينکه تلاش مي‌کرديم تا ابراز محبت‌هايمان جلوي بچه‌ها محدود باشد، با اين حال حسين‌آقا بي‌هوا جلوي بچه‌ها با صداي بلند مي‌گفت «خانم دوست دارم!» با اشاره به او مي‌فهماندم که بچه‌ها هستند. مي‌گفت «بگذار ببينند و ياد بگيرند. »

براي نماز صبح، بنا داشت که محسن بيدار باشد. حتي نمي‌خواست که نماز را بخواند، فقط مي‌گفت «مي‌خواهم ببيند که در خانه نماز جماعت برقرار است. »

بچه‌ها را با بوسيدن و قربان صدقه رفتن بيدار مي‌کرد، مخصوصاً زينب را که بسيار به او وابسته بود. پشتشان را ماساژ مي‌داد و آنقدر ناز و نوازش مي‌کرد تا از خواب بيدار شوند.

بعد از شهادت حسين‌آقا، زينب مي‌گفت «مامان، حالا ديگه کي بياد پشتم رو دست بکشه تا از خواب بيدار شم؟» حالا هم هروقت کنار قبر پدرش مي‌رود، حداقل يک ساعت راحت مي‌خوابد.

حسين‌آقا زياد در خانه نمي‌ماند. بيکاري کلافه‌اش مي‌کرد. حتي روزهاي تعطيل را هم کلاس‌هاي آموزشي برگزار مي‌کرد. دلش نمي‌خواست وقت‌اش از دست برود. پدرشوهرم هميشه به او مي‌گفت «حالا که همسرت هيچ نمي‌گويد خودت مراعات کن و زماني را براي او بگذار!»

حتي يادم هست وقتي به سوريه مي‌رفت، پدرشوهرم به او گفت «همسرت پا به ماه است. چرا مي‌روي؟»

اين‌بار خودم هم به او گفتم که «الآن بيشتر از هر زمان ديگري به تو نياز دارم. بمان!» کوله‌اش را درآورد، با حالت خاصي نگاهم کرد و گفت «اگر بگويي نروم، مي‌مانم. » هميشه همينطور بود. انگار با نگاهش فريبم مي‌داد و راضي مي‌شدم. اصلاً نمي‌توانستم به او "نه" بگويم. مي‌گفتم «معلوم نيست چه مي‌کني که نمي‌توان "نه" بگويم!»

وقتي بچه‌ها کوچک‌تر بودند و يا ايام تعطيلات مدارس، اغلب مرا به خانه پدرم مي‌برد و خودش به مأموريت مي‌رفت. اقوام که به خانه پدرم مي‌آمدند مي‌گفتند «همسرت بي‌خيال اين مأموريت‌ رفتن‌ها نمي‌شود؟» به هرحال کار بود. بايد به مملکت خدمت مي‌کرد. نظر هردومان اين بود که بايد براي بقاي اين انقلاب همت گماشت.

اولين مرتبه مهر ماه سال 94 به سوريه اعزام شد. مأموريتش 45 روزه بود. قرار بود مرتبه دوم اسفند ماه اعزام شوند تا تحويل سال را هم آنجا باشند اما گفتند ايام تعطيلات عيد را کنار خانواده‌ بمانيد.

از دوم تا ششم عيد 95 به تهران رفتيم و بعد از آن چون خانه پدرشوهرم در حال ساخت‌وساز بود به سمنان برگشتيم تا کمک‌شان باشيم.

15 فروردين 95 ساعت 12 شب با او تماس گرفتند و گفتند که 7 صبح اعزام مي‌شوند. يک روز تهران ماند و بعد حرکت کرد. گويا 26 فروردين در حلب به شهادت رسيدند.

مرتبه اول که اعزام شد، خواب امام خامنه‌اي را ديدم. در خواب دست به شانه راستم کشيدند و گفتند «پسري در رحم تو است که نامش علي‌اصغر است...» وقتي از خواب بيدار شدم هنوز سنگيني آن دست‌ها را روي شانه‌ام حس مي‌کردم.

اتفاقاً صبح حسين‌آقا تماس گرفت. خوابم را که به او گفتم، حسابي خوشحال شد. ‌گفت «خدا رو شکر، انگار فرزند ديگري هم در راه داريم. »

حق با او بود، اما ويارهاي شديد و نبود حسين‌ کار را برايم سخت مي‌کرد. بخاطر شرايط آنجا، تماس‌هايش هر 12 روز يک‌بار انجام مي‌گرفت و اين موضوع کار را برايم دشوارتر مي‌کرد. آن‌قدر که روزهاي آخر مأموريتش پشت تلفن با گريه از او مي‌خواستم که زودتر برگردد.

آنقدر ذوق داشت که به او مي‌گفتم «مگر بچه اولمان است!» انگار از خوشحالي روي پاهايش بند نبود. گفت «اسم "علي" را خيلي دوست داشتم. با اين خواب هم ديگر حتماً اسم بچه را "علي" مي‌گذاريم. » چون نام برادر حسين هم محمدعلي بود، گفت نامش را همان "علي‌اصغر" مي‌گذاريم. در وصيت‌نامه‌اش هم اين را نوشت «اگر برايم اتفاقي افتاد، نام فرزندم را "علي‌اصغر" بگذاريد. »

دومين مرتبه وقتي مي‌رفت، گريه کردم. به من گفت «دلم نمي‌خواهد اشک‌هايت را ببينم...» همين شد که حتي در مراسم‌هاي حسين هم تا توانستم گريه نکردم. همه مي‌گفتند «گريه کن، داد بزن تا سبک شوي. » مي‌گفتم «حسين‌آقا دوست ندارد گريه کنم يا صداي مرا نامحرم بشنود...»

هميشه وقت ‌رفتن به مأموريت‌ها، بنا مي‌کرد به شوخي و مسخره‌بازي درآوردن. مي‌گفت «وصيت‌نامه را آنجا گذاشتم. فلان وسيله مال فلاني است و ...» به او مي‌گفتم «حسين‌آقا حداقل قبل از رفتن به جاي اين صحبت‌ها، برايم حرف‌هاي دلگرم‌کننده باقي بگذار. »

زماني هم که در مأموريت بود، در تماس‌هايش از خوبي‌هاي آنجا مي‌گفت. مثلاً در مورد سوريه فقط مي‌‌گفت همه چيز عالي است. مي‌گفت دائماً آبگوشت و کباب مي‌خوريم و اصلاً ‌درگيري وجود ندارد! کاملاً ‌مراقب حرف‌هايش بود تا مبادا من نگران شوم و نگذارم دوباره برگردد.

هميشه به شوخي مي‌گفت «شما يک "بله" به من گفته‌ايد که حالا بايد جور آن را بکشيد!» من هم کم نمي‌آوردم، مي‌خنديدم و مي‌گفتم «اگر مي‌دانستم مي‌خواهي چنين بلاهايي به سرم بياوري هيچ‌گاه "بله" نمي‌گفتم!» و هر دومان بلند‌بلند مي‌خنديديم.

يادم آمد فروردين 94 که به پابوس امام رضا رفتيم، حسين آقا دائماً به بچه‌ها مي‌گفت «دعا کنيد بابا شهيد بشه. » بچه‌ها هم اشک در چشم‌هايشان جمع مي‌شد و بعد که اصرارهاي بابا را مي‌ديدند، مي‌گفتند «باشه. دعا مي‌کنيم. » هرچند زينب مقاومت مي‌کرد و مي‌گفت «اگر شهيد شوي من ديگر بابا ندارم!» حسين هم مي‌گفت «شهيد بشم براتون يه خونه خوشگل مي‌خرم تو بهشت تا بياين. »

يک‌بار که از زيارت برگشتيم، محمدمحسن گفت «مامان من براي بابا دعا کردم. » گفتم «چقدر خوب. چه دعايي مامان جان؟» گفت «دعا کردم بابا شهيد بشه!» يک لحظه يخ زدم! گفتم «چرا؟» گفت «خب اگه شهيد بشه که بهتر از مُردنه!» از حرف‌هاي محمد محسن زبانم قفل شد.

بعد از آن، حسين‌آقا بچه‌ها را به من سپرد و با يکي از دوستانش به حرم برگشت. دوستش مي‌گفت حسين نزديک ضريح رفت و خيس عرق برگشت. گفتم «حسين برگه شهادتت رو گرفتي‌ها؟» بدون اينکه حرفي بزند، نگاهي مظلومانه به من انداخت، پيشاني‌ام را بوسيد و رفت.

آن روز آنقدر محو بود که حتي متوجه گم‌شدن زينب نشد! نزديک باب‌ الرضا گفتم «حسين آقا، زينب کو؟» تازه انگار به خود آمده باشد، دوان دوان به رواق برگشت و زينب را پيدا کرد. گفتم «حسين، کجايي؟» گفت «اصلاً تو حال خودت نيستم...» اين آخرين سفر ما باهم بود، بهمن 94. هيچ‌وقت امر به معروف‌اش ترک نمي‌شد براي فاميل يا غريبه. بارها پيش آمده بود که در خيابان با ديدن خانم‌هاي بدحجاب و بي‌حجاب، بنا مي‌کرد به تذکر دادن. به او مي‌گفتم «حداقل ما را پياده کن و بعد تذکر بده. » مي‌گفت «نه! شما بايد پشت من باشي. وقتي کنارم هستي نقش حمايتي داري. » مي‌گفتم «اين دوره زمونه امر به ‌معروف سخته...» ولي او اين نظر را نداشت.

زياد پيش آمده بود که کار به درگيري کشيد و حتي همسر خانم با قفل اتومبيل حسين آقا را تهديد کرده بود. اما او دست‌بردار نبود. کارش را ادامه مي‌داد.

در مقابل ترس و اصرارم براي کنار گذاشتن امر به ‌معروف، خيلي راحت جواب مي‌داد «چرا مي‌ترسي؟ امر به معروف و نهي از منکر، خواسته امام خامنه‌اي است. بايد انجام بشه. »

در تمام مدت زندگي 10 ساله‌مان، هيچ‌گاه چفيه‌ را از روي شانه‌‌اش برنداشت. حتي در جشن ازدواج خودمان. اين‌ موضوع جز خواسته‌هاي اصلي حسين‌آقا در جلسه خواستگاري بود. به من گفت «خواهشي دارم. آن‌هم اينکه هيچ‌وقت از من نخواهيد که چفيه‌ام را بردارم. » گفتم «اگر براي خودتان سخت نيست و حرف مردم را مي‌تواني تحمل کني، من با چفيه شما مشکلي ندارم!»

حتي گاهي پدرش به او مي‌گفت که مثلاً در مجالس عروسي چفيه را بردار. مي‌گفت «مگر آقا چفيه‌اش را برمي‌دارد؟» اگر کسي به او مي‌گفت چفيه‌ات را بردار، آنقدر برايش گران تمام مي‌شد که انگار بدترين توهين را به او کرده‌اند.

قبل از ازدواج هيچ‌گاه فکر نمي‌کردم که دلم بخواهد يا آرزو کنم همسرم به شهادت برسد. اما حسين آقا هميشه به‌طور جدي به شهادت فکر مي‌کرد و براي آن دعا مي‌کرد.

حتي يکي از آرزوهايش اين بود که مي‌گفت «ميشه يک روزي بيايد که بچه‌ام اولين قدم‌هايش را روي سنگ قبر من بگذارد؟»

محمد محسن که دنيا آمد، گفت «اين نشد!» زينب هم...بعد از شهادتش اين حرف‌ها بخاطرم آمد و به او گفتم «بالآخره کار خودت را کردي، اما من چه جوابي به بچه‌ها بدهم؟»

سفر آخر مشهد، لحظات آخر قبل از حرکت، حسين آقا دير کرد تا بيايد. جواب تلفنم را هم نمي‌داد و رد تماس مي‌زد. عصباني شده بودم. به ساعت حرکت قطار نزديک شده بوديم و تقريباً همراهانمان به راه‌آهن رفته بودند. وقتي رسيد با ناراحتي گفتم «کجا بودي؟ دير شد!» مثلاً از عصبانيت با او قهر کرده بودم! هيچ نگفت فقط مظلومانه نگاهم کرد. مثل هميشه برق نگاهش...گفت «دستت رو بده. » يک انگشتر دستم کرد! «منتظر آماده‌شدن اين انگشتر بود. »

فرزندانتان از پدرشان چيزي مي‌پرسند؟ شما پاسخش را چه مي‌دهيد؟

بله چيزي نيست که از ذهن شون بيرون بره. چون تمام تکيه گاهشون بود ولي در جوابشان مدام ميگم درست است که ما نمي‌بينيم ولي هرچي داريم به برکت همين پدر مهربانتون هست. انشا الله ما رو شفاعت کند.

از احساس دلتنگي‌هاي پدر و مادر شهيد و خودتان برايمان بگوئيد.

اين احساس دلتنگي رو اگر اجازه بدين نگم. چون کسي درک نمي‌کند من چي ميگم.

آيا در اين مدت چيزي باعث رنجش و آزار شما شده است؟

خيلي‌ها با حرف زدن دل مي‌شکنند ولي راضي به رضاي او. چون اين دل شکستگي باعث ميشه من بيشتر به محمدحسين وصل شم و تو خوابم بياد و خودش آرومم ميکنه.

*عده‌اي حضور مدافعان حرم در سوريه را براي پول مي‌دانند نظر شما در اين باره چيست؟

بزار هرچي ميخوان بگن. ولي همين عده‌اي که ميگيد حاضرند يک عضو بدن عزيزتر از جانشون بدن؟ آيا قبول مي‌کنند؟ به خدا هزاران پول بياد و بره وقتي سايبون نداشته باشي هيچ ارزشي نداره.

کمي درباره نقش همسران شهيد مدافع حرم بگوييد.

کار ما همسران خيلي سخت شده. هم بايد يادگاران شهيد را خوب تربيت کنيم و هم زندگي کنيم ولي اجر بزرگي ميخاد آدم بشه همسر شهيد.

ايشان وصيت و سفارشي برايتان داشت؟

روي تربيت فرزندان خيلي سفارش کرده. از حيله دشمنان خيلي صحبت کرده و مدام گفته پشت رهبرمان سيد‌علي باشيد.

سخن آخر.

الهي که هميشه تو مسير شهدا ثابت قدم بمانيم و خون تمام شهدا و همسراي شهيدمان را پايمال نکنيم. حرف مي‌زنيم تا آخرش بريم. منظورم حرف بايد با عمل يکي باشه.

به هر حال، زندگي شهدا تجلي عشق، معرفت، ايثار و از خودگذشتگي است ، آنان طريق عشق و ايمان را شناختند و آسماني شدند، محمدحسين حمزه شهيدي که آسمان دلش آنچنان آبي و وسيع بود که وقار و آرامش را به ديگران هديه مي‌داد و به گفته پدرش، الگوي مناسب زندگي، او را عاقبت به خير کرد.

زندگي شهدا در ابعاد مختلف به ويژه اخلاق نيکوي‌شان در هياهوي زندگي امروز که خيلي‌ها مانند کلافي سر در گم شده‌اند و شماري مقصد را فراموش کرده‌اند بهترين چراغ راه و الگوي مناسب زندگي است.

زندگي شهيد مدافع حرم محمدحسين حمزه به ويژه در امر ازدواج و معيارهاي انتخاب همسر، مي‌تواند بهترين الگوي زندگي جوانان و باعث عاقبت به خيري آنان باشد.

شهيد مدافع حرم محمدحسين حمزه، اواخر زمستان 1365 در سمنان متولد شد و اوايل بهار 1395 در جنوب شهر حلب در کشور سوريه، سبکبال به سوي معبود شتافت.

شهيد محمدحسين حمزه با مدرک کارداني رشته کامپيوتر در استخدام سپاه قائم(عج) استان سمنان بود و پس از پنج سال از زيرزمين خانه پدري، زندگي خود را به مجتمعي در مسکن مهر سمنان انتقال داد. در زندگي شريفانه شهدا بخش‌هايي نهفته است که گاهي نسخه حقيقي بسياري از مشکلات امروزي است به ويژه مدافع حرم که در شرايط کنوني جامعه زندگي کرده‌اند و با درک و الگوگيري درست از زندگي آنان مي‌توان براي بسياري از دردهاي امروز جامعه درماني يافت.

بالارفتن سن ازدواج و پايدار نبودن زندگي‌هاي مشترک امروز به آسيب اجتماعي بزرگ جامعه تبديل شده است، ولي زندگي شهيد حمزه، شهيد جوان مدافع حرم نشان مي‌دهد، اگر حرکت و نيت انسان از ابتدا منطقي، انساني و برگرفته از معنويت باشد، بقيه راه زندگي خود به خود هموار خواهد بود.


نسخه چاپي ارسال به دوستان