تاریخ 1397/10/20 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
آشنايي با موجودات افسانه‌اي در باور ايراني:
ننه سرما ، اهمن و بهمن

هر جامعه و فرهنگي‌، افسانه‌ها و باورهايي دارد که نه در يک شب که در طول تاريخ آن قوم و ملت و نه به سبب تفريح و بيکاري، که به نياز آن زمان و شيوه زندگي مردمان و سطح درک و سواد ايشان ساخته و زائيده مي‌شد و بستگي مستقيمي با نوعي درک ماورائي ايشان از ترس‌ها و انتظارات و روياهايشان داشت.

چله کوچک، چله بزرگ

از ديرباز در ميان ايرانيان، زمستان به دو بخش چله بزرگ (چله کلان ) و چله کوچک (چله خرد) تقسيم مي‌شده است، که چله بزرگ از ( اول دي ماه تا دهم بهمن ماه) و چهل روز کامل محاسبه مي‌شده و چله کوچک از (يازدهم بهمن تا پايان بهمن ماه) 20روز کامل و به همين دليل چون 20روز کمتر است چله کوچک ناميده شده است.

غروب آخرين روز چله بزرگ جشن سده برگزار مي‌شد، مردم دور هم جمع مي‌شدند و از اين جشن لذت مي‌بردند و در نهايت با برپايي آتش و خواندن شعر و پايکوپي بدور آتش، سده را جشن مي‌گرفتند.

چار چار

از هفتم تا چهاردهم بهمن ماه هر سال در زبان عاميانه‌ي قديم به «چارچار» معروف است. اين هشت روز که آخرين روزهاي فصل زمستان است در واقع سردترين و سوزناکترين روزهاي سال را شامل مي‌شود که قديمي‌ها به اين هشت روز سرماي پيرزن‌کُش نيز مي‌گفتند و هنوز هم گهگاهي از اين اصطلاح استفاده مي‌شود.

در اعتقادات و باورهاي قديم زمستان به دو بخش بزرگ (چله بزرگ و چله کوچک) تقسيم مي‌شود. که چله بزرگ از «اول ديماه تا دهم بهمن ماه» مي‌باشد و چله کوچک از «دهم بهمن تا پايان بهمن ماه» مي‌باشد. و معتقدند که چله کوچک بسي سردتر و پرسوزتر از چله بزرگ است.

“اهمن “و “بهمن” پسران ننه سرما

پس از “چار چار” نوبت به اهمن و بهمن پسران پيرزن (ننه سرما ) مي‌رسد که خودي نشان دهند.

روزآخرچله بزرگ “سده” نام دارد که بابرپايي آتش و فرياد”سده سده پنجاه به نوروز” شروع چله کوچک را اعلام مي‌کردند. اين دو برادر (چله بزرگ و کوچک) در هشت روز با ديگر و در کنار همديگر هستند که آن 8 روز را «چار چار» مي‌نامند. که به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک گفته مي‌شود. و عقيده بر آن است که در اين 8 روز درختان براي بيدار شدن از خواب زمستاني آماده و مهيا مي‌گردند.

10 روز اول اسفند را اهمن و 10روز دوم اسفند را بهمن مي‌گويند و اين 20روز ممکن است آنقدر بارندگي باشد که اين دوبرادر به دوچله طعنه بزنند، با توجه به شعري که قديمي‌ها مي‌خواندند.

(اهمن و بهمن، آرد كن صدمن، روغن بيار ده من، هيزم بکن خرمن عهده همه بامن )

20 روز ابتدايي اسفند به نام “اهمن و بهمن “نامگذاري شده‌اند و 10 روز آخر اسفند ماه، خود تقسيماتي دارد که 5 روز اول “سياه بهار” نام گرفته است.

شعري که قديمي‌ها در چنين روزي مي‌خواندند: (سياه بهار شب ببار و روز بکار ) سبب آن هم، بارندگي فراوان در اين روزها بوده و زماني است که کشاورزان مشغول کشت و زراعت بوده‌اند.

5 روز آخر هم “سرما پيرزن” نام دارد. در اين روزها آسمان گاهي ابري گاهي آفتابي، گاهي همراه با باد و اکثر اوقات از آسمان تگرگ مي‌بارد (فارغ از تغيير اقليم در اين سالها) که قديمي‌ها افسانه‌اي را باور داشتند که برابر آن “گردنبند پيرزن پاره شده و مهره‌هاي آن به زمين مي‌ريزد.”

افسانه‌ها چه مي‌گويند

بنابر افسانه‌اي قديمي، پيرزن (ننه سرما، دايا)، دو پسر به نام هاي هَمي و مَمي (اَهمن و بَهمن) داشته است.

پيرزن در ابتداي فصل زمستان و با شروع چله بزرگ، تاج بر سر پسر بزرگش، «اَهمن» گذاشته و او را تشويق مي‌کند تا سرما و يخبندان شديد ايجاد کند.

اَهمن شروع به کار مي‌کند، سرماي شديد ايجاد مي‌کند. مردم را سرما مي‌دهد. کوزه‌ها مي‌شکند. برف و يخبندان ايجاد مي‌کند و ...

از ابتداي زمستان و در دوران چله بزرگ، هر روز هوا سردتر مي‌شود تا زماني که برادر کوچک (بهمن)، تاج را از اَهمن تحويل بگيرد.

اَهمن به بهمن مي‌گويد: « من پشتم به اسفند گرم بود، خيلي دلي خوش نکردم، تو که پشتت به بهار است و دوام نداري، نمي‌تواني کاري کني.»

بهمن عصباني مي‌شود و جنگي بين چله‌ها درمي‌گيرد. دو برادر در ايجاد سرما و يخبندان و کولاک، رقابت مي‌کنند. در برف و سرماي جنگ چله‌ها، زمين «نفس دزده» مي‌کشد. جنگ چله‌ها تمام مي‌شود و عمر اَهمن به پايان مي‌رسد.

روز 45 زمستان است و بهمن، تاج را تحويل گرفته است. سرما ادامه دارد تا روز 54 زمستان (قنش سوم) که زمين «نفس آشکار» مي‌کشد و برف و يخ آب مي‌شود. عمر بهمن (چله کوچک) نيز به پايان مي‌رسد. پيرزن از ناراحتي نابودي فرزندانش، شروع مي‌کند به رجزخواني.

هرچه نکرده بهمنه، شرط و بلاغاش با منه

گوساله را تو گوساله دان مي‌کشم، بچه را تو گهواره

پيرزن مي‌گويد حالا که پسرانم نيستند، من که هستم و به خانه‌هاي شما سرما مي‌آورم. از خشم و ناراحتي، لحاف خود را تکان مي‌دهد که ناگهان کُنده‌اي برف مي‌افتد و برف سنگيني در اين موقع از سال مي‌بارد. گلوبند خود را پاره کرده و تگرگ مي‌بارد. شروع مي‌کند به جارو کردن که باد مي‌وزد و... ديگر نفسي براي سرما پيرزن باقي نمي‌ماند و نمي‌تواند يخبندان زيادي ايجاد کند، چرا که زمين «نفس آشکار» کشيده؛ هرچند هوا سرد است و برف مي‌بارد ولي يخ‌ها آب مي‌شوند و برف و يخي به زمين نمي‌ماند.

آفتاب به حوت

بعد از ايام «سرما پيرزن»، هوا به تدريج گرم مي‌شود که به اين روزهاي پاياني فصل زمستان، «آفتاب به حوت» گويند.

حوت به معني ماهي، ماه گرما و ماه خبر از بهار است. حوت (ماهي)، دوازدهمين برج فلکي از دايره البروج است که آفتاب در اسفند ماه، در اين برج ديده مي‌شود. مردم فرمهين بر اين باورند که در ايام آفتاب به حوت، حرارت آفتاب، «گُرده ماهي» را در دريا گرم مي‌کند. بعد از آفتاب به حوت، بادي مي‌وزد که در بين مردم تفرش به «باد بقچه‌پران» معروف است و نفس‌هاي آخر زمستان مي‌باشد.

5 روز مانده به عيد، نوروز خوان ها، نوروزخواني مي‌کردند و خبر عيد و برکت مي‌دادند. مردم در گذشته، به واسطه اين تقسيم‌بندي‌هاي فصلي و تغييرات آب و هوايي، شروع بهار و تغيير فصل را تشخيص مي‌دادند.

چله بزرگ و چله کوچک

نياکان ما براي هر کاري باور، رسم و سنت ويژه‌اي داشتند که ريشه‌اي عميق در فرهنگ غني مردمان اين آب و خاک دارد.

آنها اين گنجينه را به صورت شفاهي، سينه به سينه و نسل به نسل به فرزندان و آيندگان منتقل مي‌کردند.

اين آداب و آيين‌ها از ديرباز در اکثر نقاط ايران با کمي تغيير و تبديل اجرا شده است.

شعارسال: زمستان از جمله فصل‌هاي سال است که در فرهنگ مردم جايگاهي ويژه دارد و باورها، آداب و آيين‌ها و همچنين نامگذاري روزهاي مختلف آن از سه فصل ديگر خيلي بيشتر است.

در اوايل زمستان هوا بسيار سرد مي‌شود، به قول شاعر هوا بس ناجوانمردانه سرد است. سرمايي خشك كه تا مغز استخوان نفوذ مي‌كند. و اين نشان از رسيدن چله بزرگ است.

و اما شايد از خود بپرسيد اين اصطلاح چله بزرگ و چله كوچيك چيه؟ اوّل جدي (دي‌ماه) تا دهم دلو (بهمن‌ماه) که اوج سرما، باريدن برف و يخبندان است به‌نام «چلّه بزرگ» معروف است.

به عبارتي در قديم چهل روز اول فصل زمستان (اول دي تا دهم بهمن) را كه سرماي شديد و سوزناكي پديدار مي گشت و از نظر زماني طولاني‌تر (چهل روز) بود را چله بزرگ نام نهادند.

و از دهم دلو (بهمن ماه) تا اوّل حوت (اسفند) سردي هوا کم مي‌شود که به اين بيست روز «چلّه کوچک» مي‌گويند.

به عبارتي ديگر از دهم بهمن تا اول اسفند كه از نظر زماني نصف چله بزرگ مي باشد را تحت عنوان چله كوچك قلمداد مي‌كنند. روايت است که چلّه کوچک به چلّه بزرگ مي‌گويد: اگر پشتم بهار نبود چه کارها که نمي‌کردم!

بچه‌ها را در گهواره و زنان را کنار تنور از سرما سياه و کبود مي‌کردم. اگر توجه كنيم اين تجربيات پيشينيان امروزه تا حد زيادي با يافته هاي امروزي علمي هواشناسي نيز منطبق مي‌باشد.

زيرا در ابتداي چله بزرگ زمستان، ميزان تمايل خورشيد بسيار زياد مي شود و يا طول شب و روز تغيير مي‌كند (اول چله زمستان كوتاهترين طول روز).

در مناطق گرمسير، از اول اسفند كه سردي هوا رو به كاهش مي‌گذارد و كم‌كم سبزه‌ها در دشت و دمن پديدار مي‌گردد را شروع بهار مي‌دانند.

آغاز چارچار يا سردترين هفته زمستان

از هفتم تا چهاردهم بهمن ماه هر سال در زبان محلي به «چارچار» معروف است. اين هشت روز که آخرين روزهاي فصل زمستان است در واقع سردترين و سوزناک ترين روزهاي سال را شامل مي‌شود که قديمي‌ها به اين هشت روز سرماي پيرزن کُش نيز مي‌گفتند و هنوز هم گهگاهي از اين اصطلاح استفاده مي‌شود.

چارچار: چهار روز آخر چلة بزرگ (هفتم تا دهم بهمن ماه ). و چهار روز اول چلة کوچک زمستان. (يازدهم تا چهاردهم بهمن ماه ). نام هشت روز از زمستان که چهار روز آن در آخر چلة بزرگ و چهار روز در اول چلة کوچک است. نام هشت روز از فصل زمستان که از سي و ششمين روز تا چهل و چهارمين روز را شامل است.

در اعتقادات و باورهاي قديم زمستان به دو بخش بزرگ ( چله بزرگ و چله کوچک ) تقسيم مي‌شود.

که چله بزرگ از « اول ديماه تا دهم بهمن ماه » مي‌باشد و چله کوچک از « دهم بهمن تا پايان بهمن ماه » مي‌باشد. و معتقدند که چله کوچک بسي سردتر و پرسوزتر از چله بزرگ است.

روزآخرچله بزرگ “سده” نام دارد که بابرپايي آتش و فرياد”سده سده پنجاه به نوروز” شروع چله کوچک را اعلام مي‌کردند.

اين دو برادر (چله بزرگ و کوچک) در هشت روز با ديگر و در کنار همديگر هستند که آن 8 روز را «چار چار» مي‌نامند‌. که به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک گفته مي‌شود. و عقيده را بر آن است که در اين 8 روز درختان برا بيدار شدن از خواب زمستاني آماده و مهيا مي‌گردند.

اَهمَن و بَهمن

در آداب و رسوم عاميانة مردم ايران، نام چلّة کوچک زمستان. دوره‌اي بيست‌روزه، از 11بهمن‌ماه تا آخر آن ماه است که از پي چلّة بزرگ (يلدا) مي‌آيد. نزد عوام، سوزِ اصلي سرماي زمستان، در چلّة کوچک ظهور مي‌کند. برخي برآن‌اند که اهمن (چلّة بزرگ) و بهمن (چلّة کوچک) برادرند. نيز برآنند که هرگاه زمستان، در چهار روز آخر چلّة بزرگ و چهار روز اول چلّة کوچک، به اوج شدت خود، يعني چارچار رسد، نشان از جنگ دو برادر دارد. نام مادر اين دو برادر سرما پيرزن است.

با اصطلاحات قديمي چله بزرگ، چله کوچک، چار چار، سده، اهمن و بهمن، سياه بهار، سرما پيرزن آشنا شويم.

کلمات زيبا و دوست داشتني بالا کلماتي هستند که براي نسل قديم بسيار آشنا و با رگ و خون آن عزيزان عجين شده است.

چله‌ها

زمستان به دو بخش: چله بزرگ (چله کلان )و چله کوچک (چله خرد ) تقسيم مي‌شده است، که چله بزرگ از ( اول دي ماه تا دهم بهمن ماه) مي‌باشد و چهل روز کامل و چله کوچک از (يازدهم بهمن تا پايان بهمن ماه ) 20 روز کامل و به همين دليل چون 20 روز کمتر است چله کوچک ناميده شده است.

سده

غروب آخرين روز چله بزرگ جشن سده برگزار مي‌شد، مردم دور هم جمع مي‌شدند و از اين جشن لذت مي‌بردند و در نهايت با برپايي آتش و خواندن شعر و پايکوپي بدور آتش، سده را جشن مي‌گرفتند.

چار چار

اين دو برادر (چله بزرگ و چله کوچک) در هشت روز در کنار همديگر هستند که آن 8 روز را ( چار چار) مي‌نامند. به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک گفته مي‌شود.

اهمن و بهمن

پس از چار چار نوبت به اهمن و بهمن پسران پيرزن (ننه سرما ) مي‌رسد که خودي نشان دهند 10 روز اول اسفند را اهمن و 10 روز دوم اسفند را بهمن مي‌گويند و اين 20 روز ممکن است آنقدر بارندگي باشد که اين دوبرادر به دوچله طعنه بزنند، با توجه به شعري که قديمي‌هاي نازنين مي‌خواندند (اهمن و بهمن، آرد كن صدمن، روغن بيار ده من، هيزم بکن خرمن عهده همه بامن )

سياه بهار

تا اينجا 20 روز از اسفند به نام اهمن و بهمن نامگذاري شده‌اند و مي‌ماند 10 روز آخر اسفند ماه که 5 روز اول سياه بهار نام گرفته و شعري هم که قديمي‌ها مي‌خوانند (سياه بهار شب ببار و روز بکار) از اين شعر هم مشخص مي‌شود در اين ايام شبها بارندگي فراوان بوده و روزها کشاورزان مشغول کشت و زراعت بوده‌اند، 5 روز آخر هم سرماپيرزن نام گرفته است که در اين روزها آسمان گاهي ابري گاهي آفتابي ، گاهي همراه با باد و اکثر اوقات از آسمان تگرگ مي‌بارد که قديمي‌هاي دل پاک براين باور بودند که گردنبند پيرزن پاره شده و مهره‌هاي آن به زمين مي‌ريزد.

چله بزرگ وکوچک، سده، چارچار، اهمن و بهمن

در اعتقادات و باورهاي قديم زمستان به دو بخش بزرگ ( چله بزرگ و چله کوچک ) تقسيم مي‌شود.

که چله بزرگ از « اول ديماه تا دهم بهمن ماه » مي‌باشد و چله کوچک از « دهم بهمن تا پايان بهمن ماه »

مي‌باشد. و معتقدند که چله کوچک بسي سردتر و پر سوزتر از چله بزرگ است.

روزآخر چله بزرگ «سده» نام دارد که بابرپايي آتش و فرياد «سده سده پنجاه به نوروز» شروع چله کوچک را اعلام مي‌کردند.

اين دو برادر (چله بزرگ و کوچک) در هشت روز با ديگر و در کنار همديگر هستند که آن 8 روز را « چار چار» مي‌نامند. که به چهار روز آخر چله بزرگ و چهار روز اول چله کوچک گفته مي‌شود. و عقيده را بر آن است که در اين 8 روز درختان براي بيدار شدن از خواب زمستاني آماده و مهيا مي‌گردند.

پس از چار چار نوبت اهمن و بهمن است.

يک روز آخر چله کوچک و پنج روز پس از آن اهمن و بهمن است که مجموعاً شش روز است. و طبق يک افسانه قديمي در اين شش روز چنان هوا سرد مي‌شود که «همي» (اهمن) و «ممي» (بهمن)، پسران «دايا» (پيره‌زن در اينجا منظور ننه‌سرما است) وقتي که از خانه براي تهيه آذوقه و شکار بيرون مي‌روند از شدت سرما و سوز سرما خشک شده و مي‌ميرند. و ديگر به خانه برنمي‌گردند. و مادر آنها (دايا) پس از شنيدن خبر مرگ ايشان عصباني و ناراحت شده و گريبان خود را چاک کرده بر سر و سينه مي‌کوبد. و بر اثر اين شيون او گردنبندش پاره شده و دانه داخل آن بر زمين مي‌ريزد و دانه‌هاي گردنبند به صورت بارش تگرگ بر زمين مي‌ريزند. دايا پس از آنکه اينگونه شيون کرد. از ناراحتي تکه چوب نيم‌سوزي را از اجاق بيرون آورده و براي گرفتن انتقام قصد سوزاندن دنيا مي‌کند لذا آن را پرتاب مي‌کند.

از اين چند روز به عنوان سياه بهار نيز ياد مي‌کردند و چنين مي‌گفتند: اهمن و بهمن، شو (شب) بباو روز ببار، و شدت بارش بارا ن به حدي بود که مي‌گفتند: آرد بکن صدمن، هيزم بکش خرمن، عهده همه بر من.

چه خوبست که به اين مفاهيم که بخشي ازفرهنگ ماست توجه و سعي درگسترش آنها نماييم.

تاريخچه ننه سرما و عمو نوروز

داستان عمو نوروز و ننه سرما از افسانه‌هاي نمادين گذار سال کهنه به سال نو است.

شخصيت‌هاي عمو نوروز و ننه سرما در روايت‌هاي کهن و ادبيات شفاهي، نمادي از تغيير و تحول در طبيعت و احوال آدميان است که طي آن، ننه سرما به عنوان نماد سکون و انجماد مي‌رود و عمو نوروز به عنوان نماد رويش و تازگي از راه مي‌رسد.

ادبيات کهن فارسي مملو از نشانه‌ها و نمادهاي آشنا در زمينه تغيير و تحول فصل‌ها و احوال آدميان است که در قالب مثل‌ها، متل‌ها و روايت‌هاي کوتاه و بلند سينه به سينه ميان نسل‌هاي مختلف گشته و سرانجام شکل امروزي‌تر آن به نسل‌هاي کنوني رسيده است. به اعتقاد بسياري از کارشناسان ادبيات، عمو نوروز نماد شخصيت ايراني و نشانه آمدن بهار است، در مقابل عمو نوروز در روايات کهن ايراني «ننه سرما» است. زماني که ننه سرما، سرما را با خود مي‌برد عمو نوروز خبر آمدن بهار را مي‌دهد و سپس «مير نوروزي» مي‌آيد. عمو نوروز در حکايات و مستندات تاريخي نماد يک تغيير فصل است، در ايران باستان وقتي آهنگ هستي ضربان زندگي مي‌گيرد نشانه آمدن عمو نوروز بوده است.

اغلب ما اين شخصيت را به طور دقيق مي‌شناسيم ولي منابع و مصاديق درباره آن خيلي کم است، اگر ما بخواهيم داستان‌هايي که درباره عمو نوروز وجود دارد را بررسي کنيم مي‌بينيم که با منابع بسيار کمي مواجه مي‌شويم.

عمونوروز يکي از نمادهاي نوروز است. داستان عمو نوروز، داستاني عاشقانه‌است. عمو نوروز منتظر زني است. آنها مي‌خواهند با هم ازدواج کنند. بر اساس يک باور قديمي، نامزد عمو نوروز از يک ماه به نوروز مانده، به دارکوب‌ها و چرخ‌ريسک‌‏ها مي‌‏گويد که از برگ نورس درختان و گل هاي نوشکفته، قباي زيبايي براي عمو نوروز که در سفر دوازده ماهه ‌است ببافند.

در بعضي از افسانه‌ها ننه سرما و عمو نوروز هيچ‌گاه همديگر را مشاهده نمي‌کنند و زن هيچ وقت در زمان آمدن عمو نوروز بيدار نيست؛ آن قدر خانه را روفته و روبيده و کار کرده که خوابش برده‌ و زن صاحب‌خانه ‌است و مرد مسافر؛ و اين سفر هميشه ادامه دارد. در مورد ديگر تمام موارد مشابه است. با اين تفاوت که عمو نوروز و ننه سرما همديگر را فقط در آخرين لحظات تغيير سال مي‌بينند و شانس با هم بودن را فقط در آن زمان دارند.

عمو نوروز يکي از نمادهاي نوروز است که در شب عيد نوروز براي بچه‌ها هديه مي‌آورد.

عمو نوروز هر سال آخرين روز زمستان، اولين روز بهار با کلاه نمديش زلف‌هاي قرمز حنا بستَه مِثل ريشش با کمرچين آبي و شال خالخالي و شلوار گشاد و گيوه تَختِ از بالاي کوه روبروي شهر با لبي خندان دلي شاد با عصاي تو دستانش که تکيه‌گاه پيرمرد خسته لب خندان است يواش‌يواش پايين مي‌آيد. در افسانه‌ها عمو نوروز نماد طبيعت يا شاه يا فرد ديگري که برکت به زندگي مردم مي‌آورد بوده‌ است و ننه سرما که همسر عمو نوروز است و هميشه منتظر آمدن وي است.

در فرهنگ و ادب مردمي ايران شايد بتوان گفت پرآوازه‌ترين افسانه در پيوند با نوروز همان است که آن را با نام افسانه «عمو نوروز» و يا «بابا نوروز» مي‌شناسيم. از اين افسانه در سروده‌ها و نوشته‌ها پارسي سخني نرفته است، پس آن را مي‌بايد افسانه‌اي مردمي دانست. افسانه‌اي که همه ايرانيان به گونه‌اي با آن آشنايند، چون در ساليان کودکي آن‌ را از مادران يا دايگان يا ديگر افسانه‌گويان شنيده‌اند. اگر عميق‌تر بنگريم، بر پايه افسانه‌شناسي سنجشي مي‌توان عمو نوروز را با «بابا نوئل» در فرهنگ غرب سنجيد.

آن افسانه چنين است که در روزهاي پاياني سال عمو نوروز به خانه «ننه سرما» در مي‌آيد تنها يک شب را در اين خانه مي‌‌گذراند، بامدادان به راه خود مي‌رود تا سالي ديگر در همان روز بازگردد. پيداست که عمو نوروز پيري است ديرسال با گيسوان و ريشي انبوه و سپيد، ننه سرما هم به همان سال پيرزني است زمان فرسود. اين رخداد نشانه آن است که سال کهن و روزگار سرما به پايان مي‌رسد تا سالي نو و روزگار گرما، رستاخير گيتي، باري ديگر آغاز بشود.

تا به حال روايت‌هاي گوناگوني از عمو نوروز و ننه سرما در بين قصه‌هاي عاميانه سينه به سينه چرخيده است که دو روايت معروف از آنها را اکنون و در آستانه فرا رسيدن سال نو مرور مي‌کنيم.

يکي بود، يکي نبود. پيرمردي بود به نام عمو نوروز که هر سال روز اول بهار با کلاه نمدي، زلف و ريش حنا بسته، کمرچين قدک آبي، شال خليل خاني، شلوار قصب و گيوه تخت نازک از کوه راه مي‌افتاد و عصا به دست مي‌آمد به سمت دروازه شهر. بيرون از دروازه شهر پيرزني زندگي مي‌کرد که دلباخته عمو نوروز بود و روز اول هر بهار، صبح زود پا مي‌شد، جايش را جمع مي‌کرد و بعد از خانه تکاني و آب و جاروي حياط، خودش را حسابي تر و تميز مي‌کرد. به سر و دست و پايش حناي مفصلي مي‌گذاشت و هفت قلم، از خط و خال گرفته تا سرمه و سرخاب و زرک آرايش مي‌کرد.

يل ترمه و تنبان قرمز و شليته پرچين مي‌پوشيد و مشک و عنبر به سر و صورت و گيسش مي‌زد و فرشش را مي‌آورد مي‌انداخت رو ايوان، جلو حوضچه فواره‌دار رو به روي باغچه اش که پر بود از همه جور درخت ميوه پر شکوفه و گل رنگارنگ بهاري و در يک سيني قشنگ و پاکيزه سير، سرکه، سماق، سنجد، سيب، سبزي، و سمنو مي‌چيد و در يک سيني ديگر هفت جور ميوه خشک و نقل و نبات مي‌ريخت. بعد منقل را آتش مي‌کرد و مي‌رفت قليان مي‌آورد مي‌گذاشت دم دستش. اما، سر قليان آتش نمي‌گذاشت و همانجا چشم به راه عمو نوروز مي‌نشست...

ننه‌سرما شخصيتي افسانه‌اي

در فرهنگ ايران است

يکي بود، يکي نبود. نرسيده به دروازه شهر خونه ننه سرماست که يک دل نه هزار دل عاشق پيره مرده... قصشون قصه امسال و پارسال نيستها... قصه عشقشون هزارسالست نه دوهزار ساله شايدم خيلي بيشتر... پيرزنه اول هربهار خورشيد درومده، نيومده پا مي‌شه جاشو جم مي‌کنه خونه تکوني مي‌کنه حياط و آب و جارو مي‌زنه به خودش حسابي مي‌رسه پاهاشو حنا مي‌زاره دستاش قرمز مي‌شن هفت قلم از خط و خال گرفته تا سرمه و سُرخاب و زرک آرايش مي‌کنه... تنبون قرمز و شليته پرچين مي‌پوشه مشک و عنبر به سر و صورت و گيسِش مي‌زنه... چرا مي‌خنديد بي مروتا؟ آخه عاشقه... عاشقي که پير و جون نداره... داره؟

فرشش رو مي‌ياره مي‌ندازه رو ايون جلومنظر باغچه که پر از همه جور درخت ميوه پر شکوفه و گلاي رنگارنگ بهاري... تو يه سيني خوشگل و تميز سير و سرکه و سماق و سنجد و سيب و سبزي و سمنو مي‌چينه تو يه سينيِ ديگه هفت جور ميوه خشک و نقل و نبات مي‌ريزه. پا مي‌شه سريع منقلُ آتيش مي‌کنه و قليونُ مي‌ياره دم دستش؛ اما سر قليونُ آتيش نمي‌زاره.. چشم به در تا عمو نوروز بياد و قليونو آتيش کنه و ديدنش مهيا بشه... تو همين فکرا پيرزنه از خستگي خوابش مي‌بره... عمو نوروز مي‌ياد اما ننه سرما خوابه... چُرتِش پاره مي‌شه... اَي دل غافل عمو نوروز اومد و رفت پيره زنه خوابش برده بود...عمو نوروز رفت تا يه سال ديگه؟... اي پيري پيري پيري...


نسخه چاپي ارسال به دوستان