تاریخ 1391/01/27 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
قانع باش

روزي، سنگ تراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي کرد، از نزديکي خانه بازرگاني رد مي شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که  او هم مانند بازرگان باشد. در يک لحظه، به فرمان خدا او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر مي کرد که از همه قدرتمند تر است تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او ديد که همه مردم به حاکم احترام مي گذارند حتي بازرگانان.  
مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم يک حاکم بودم، آن وقت از همه قوي تر مي شدم! در همان لحظه، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالي که روي تخت رواني نشسته بود، مردم همه به او تعظيم مي کردند. احساس کرد که نور خورشيد او را ميآزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.  
او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود انديشيد که نيروي  ابر از خورشيد بيشتر است و آرزو کرد که تبديل به ابري بزرگ شود و آن چنان شد. کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد ولي وقتي به نزديکي صخره سنگي رسيد، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوي ترين چيز در دنيا، صخره سنگي است و تبديل به سنگي بزرگ و عظيم شد.  
همان طور که با غرور ايستاده بود، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد مي شود. نگاهي به پايين انداخت و سنگ تراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است.  

 


نسخه چاپي ارسال به دوستان