تاریخ 1397/07/19 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
رفتارهاي سياسي ايرانيان، فاصله‌اي به بلنداي نفت تا عقل!
   نويسنده : حسين زياري

سال‌هاي سال است که ذهن بسياري از فعالين سياسي و اجتماعي درگير اين سوال است که چرا اينقدر جامعه ايراني در عرصه سياست و رفتارهاي سياسي چه در سطح ملي و چه در سطح بين‌المللي غيرقابل پيش‌بيني است و حتما اگر علاقمند به سياست باشيد، اين سوال براي شما هم پيش آمده است که چرا نمي‌توان سياست‌ها و به تبع آن رفتار سياسي ايرانيان را پيش‌بيني نمود، اين موضع محدود به ديروز و امروز هم نيست و قدمتي تقريبا صد ساله دارد.

شايد هم در پاسخ، شنيده باشيد «اينجا ايران است و با همه دنيا متفاوت» و البته مثل نگارنده اين يادداشت قانع نشده باشيد.

بايد به اين موضوع فکر کنيم که چه چيزي در اين عرصه پهناور سياسي وجود دارد که امکان پيش‌بيني را اگر نگوييم غيرممکن، بلکه سخت مي‌کند.

اگر نگاهي معرفت‌شناسانه به جهان پيرامون خود بيندازيم درمي‌يابيم که پيش‌بيني‌پذيري در درجه اول در علوم دقيق، مثل رياضي و فيزيک و...جريان دارد و سپس هر مقدار به سمت علوم غيردقيق، مانند علوم انساني و اجتماعي و هرچيزي که به انسان مربوط است، نزديکتر مي‌شويم، امکان تبيين و پيش‌بيني به عنوان عنصري مرتبط با آن کاهش مي‌يابد.

اصل کلي اين است که علوم اجتماعي کم و بيش پيش‌بيني‌ناپذيرند، ولي، عليرغم اين باور، انسان‌ها کوشيده‌اند منطق رفتارهاي انساني را به دست آورند و بتوانند در قلمروهايي توفيق يابند و دست به پيش‌بيني بزنند.

بگذاريد ببينيم چه مکانيزمي اين امر را ميسر کرده است، شايد کليدي‌ترين و مهمترين چيزي که مي‌تواند ما را به پيش‌بيني رفتارها رهنمون شود، عقلاني و منطقي بودن رفتار است.اينکه علم اقتصاد در اين امر نسبت به ساير رشته‌ها موفقيت بيشتري يافته است عمدتا به دليل اين است که عقل اقتصادي، عقلي حسابگر است و بيش از اينکه تحت تاثير عواطف، باورها، احساسات و...افراد و اشخاص قرار گيرد بيشتر بر مبناي محاسبه دو دو تا چهارتا عمل مي‌کند.

هرچند در برهه‌هايي از زمان اين اتفاق مي‌افتد که عقلانيت به حاشيه رانده مي‌شود.اين وضعيت در شرايط گوناگوني امکان بروز دارد.از جمله اين موارد وقتي است که معيار ديگري بر جاي عقلانيت بنشيند.اين معيار مي‌تواند شخص يا همان کيش شخصيت و نيز ايدئولوژي باشد.گاه شخص چنان سلطه شخصيتي خود را به جامعه تحميل مي‌کند که راه را بر نفس کشيدن عقل مي‌بندد.اين ويژگي در فرهنگ ايراني بسيار بارز است.به اين ضرب‌المثل‌هاي آشنا توجه کنيد: آنچه آن خسرو کند شيرين بود.صلاح مملکت خويش خسروان دانند.ضرب‌المثل‌هايي از اين قبيل به معناي تعليق عقل است.عقل خود بنياد که داور نهايي است و هيچ داوري نمي‌تواند حکم آن را جز به استناد عقل ملغي کند، زماني خود را به دست شخص مي‌سپارد.در اين هنگام دوغ و دوشاب ارزش يکسان پيدا مي‌کند.چيزي مي‌تواند همزمان «درست» و «غلط» باشد.صدق و کذب که ذاتي امور است به شخص انتقال مي‌يابد و در اين هنگام نمي‌توان ارزيابي و به تبع آن پيش‌بيني کرد.

ايدئولوژي نيز همين بلا را بر سر جامعه مي‌آورد.در اينجا نيز درست در زماني که عقل حسابگر انتظار دارد سياست‌ها در مسيري مبتني بر منافع ملي جريان يابد، ايدئولوژي وارد ميدان مي‌شود و چيزي غير ‌از منافع ملي را برجسته مي‌کند، يا منافع ملي را واژگونه نشان مي‌دهد.آن وقت بايد سال‌ها منتظر بمانيد تا ضربات تازيانه واقعيت زمامداران را بر سر عقل آورد و آنچه بسيار پيش از آن از سر محاسبه عقلاني انتظار وقوعش را داشتيد از سر اضطرار و استيصال تحقق يابد.

عامل ديگري که باعث پيش‌بيني‌ناپذيري مي‌شود، هنگامي است که دامنه انتخاب‌ها بسيار گسترده شود.اين مورد نيز در سياست ايران بسيار بارز و مشهود است.ما در ايران، چه در زمان‌هاي دور و چه در زمان معاصر با وضعيت «حاکمان ثروتمند و مردم فقير» روبرو بوده‌ايم. در گذشته‌هاي دور، پادشاهان منابع بي‌حد و حصر ثروت را در اختيار داشتند و در زمانه معاصر نيز به مدد درآمد نفت که در اختيار حاکميت است و ثروت زيادي در اختيار گردانندگان جامعه قرار مي‌دهد.در مقابل، مردم ثروت بسيار محدودي دارند.اين تفاوت در ثروت باعث مي‌شود که بسياري از دستگاه‌ها بتواند فارغ از ضرورت‌هاي جامعه و نيازهاي آن دست به انتخاب گزينه‌هايي بزنند که سنخيتي با مطالبات جامعه و مردم ندارد و بنابراين ناظران نيز در پيش‌بيني آن ناتوان شده، انگشت به دهان مي‌مانند.

در واقع اين مشکل مشترک تمامي حاکميت‌هاي رانتي است و محدود به زمان و مکان خاصي هم نمي‌شود، بدين صورت که حاکمان از وضعيت عادي خود، يعني مواجب‌بگيري از مردم و نوعي از قدرت که با ماليات گذران امور مي‌کند، خارج مي‌شود و در اين حالت با برخورداري از نعمت خدادادي نفت يا درآمدي مشابه، پيوند حاکميت با جامعه يا طبقه حامي‌اش کم و کمتر مي‌شود.

وقتي که اين اتفاق افتاد، ديگر عملکرد حاکميت حتي اگر به انتخاب مردم هم رقم خورذه باشد، نماينده خواست‌ها و مطالبات جامعه نيست.روز به روز اين فاصله زياد مي‌شود تا جايي که پس از مدتي جامعه و حاکمان هرکدام مسيري متفاوت طي مي‌کنند.حاکمان دست به کارها و بلندپروازي‌هايي مي‌زنند که مردم اصلا انتظار آن را ندارند و از نظر ناظران غير‌معقول و غير‌عادي جلوه مي‌کند.چنين حکومت‌هايي غيرعقلاني و غير‌قابل پيش‌بيني هستند و اگر به خود نيايند، بايد آمادگي اين را داشته باشند که گرفتار انقلاب شوند تا نظم سياسي جديدي بر جامعه حکم فرما شود.

هرچند که تاريخ معاصر کشورمان پر است از اين دست رفتارها و درس‌هاي بزرگي را در دل خود دارد، اما بهترين راه حل براي چنين موقعيت‌هايي بازگشت به عقلانيت و به معناي واقعي تبديل شدن به حاکميت مبتني بر عقل و مهمترين شيوه به کارگيري آن يعني قانون است‌ دولتي که در آن اولا قانون حکمفرما باشد.ثانيا اين قانون برآمده از اراده و خواست مردم و برپايه ارزش‌هاي اخلاقي و فرهنگي که از دل باورهاي اعضا جامعه جوشش کرده باشد.


نسخه چاپي ارسال به دوستان