تاریخ 1397/05/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
درد دل بانوي جانبازي که همسر و مادر شهيد است؛
فاصله شهادت همسر و فرزندم 7 روز بود
هربار که به بنياد شهيد مي‌روم اعصابم به هم مي‌ريزد!

اشاره:

هم مادر شهيد است، هم همسر شهيد و هم جانباز. مي‌گويد اگر بازهم روزي چشم طمع دشمنان به اين خاک بيفتد بازهم مانند سال‌هاي جنگ به ميدان خواهد رفت اما اين بار بدون شعبانعلي و محمد خاکي داودي...

مي گويد در اين سال‌ها هرچند نبود همسر و فرزند رشيدش داغي بزرگ بر سينه‌اش نهاده است اما وقتي به مصيبت حضرت زينب کبري (س) در عاشورا فکر مي‌کند تنهايي روزهاي پس از جنگ را فراموش مي‌کند. خانه‌اش به خانه آنها که مدتي کوتاه از عمرشان را در جنگ گذرانده‌اند و اين روزها آن را بر سر نسل‌هاي سوم و چهارم مي‌کوبند شباهتي ندارد، هرچند کوچک است اما وقتي وارد خانه مي‍‍‌شوي و چشمانت به عکس قاب گرفته دو شهيدش مي‌افتد ناخودآگاه سادگي مردمان سال‌هاي ابتداي انقلاب به ذهنت خطور مي‌کند.

شما را به خواندن متن اين گفتگو دعوت مي‌کنيم:

خانم غيبي، لطفاً خودتان را معرفي بفرماييد. در چه خانواده‌اي متولد شديد؟

زهرا غيبي هستم که در سال 1329 در محله کديور سمنان در خانواده‌اي متدين به دنيا آمدم که چهار خواهر و چهار برادر دارم. بزرگترين دختر خانواده بودم و تا کلاس ششم ابتدايي در دبستان مهستي محلات تحصيل کردم و در سن 13 سالگي هم ازدواج کردم. همسرم اهل يکي از روستاهاي آمل در استان مازندران بود.

با اين که شناخت زيادي از استان مازندران نداشتم اما در آن زمان افراد زيادي از استان مازندران با سمناني‌ها وصلت مي‌کردند. با توجه به اينکه سن زيادي نداشتم خانه‌داري هم بلد نبودم. در بين 4 تا خواهر فقط من درس خوانده بودم مادرم لحاف‌دوزي مي‌کرد و پدرم هم بنا بود و توان اين را نداشتند که همه فرزندان خود را به مدرسه بفرستند.

در محله کوشمغان محلات يکي از خانم‌ها قرآن آموزش مي‌داد و مادرم از من خواست تا براي ياد گرفتن قرآن پيش او بروم. مادرم مي‌گفت درس به دردت نمي‌خورد لااقل قرآن ياد بگير تا وقتي ما مرديم براي ما قرآن بخواني و اين چنين شد که من را به دبيرستان نفرستادند.

پس از آن در مدتي کوتاه قرآن را ياد گرفتم و توانستم چند بار آن را ختم کنم. شهريه کلاس قرآن، ماهيانه يک تومان بود که آن را هم نداشتيم بدهيم. من در خانه مربي قرآن کار مي‌کردم و او همين کار کردن من را شهريه حساب مي‌کرد. پدرم هم که بنا بود در برخي روزها کار داشت و در برخي روزها هم بيکار بود. وضعيت مالي خوبي نداشتيم البته در آن زمان بيشتر مردم اين طور بودند. همانطور که گفتم در سيزده سالگي ازدواج کردم و به شمال رفتم.

در سومين سال ازدواجمان اولين پسرم ناصر خاکي داوودي به دنيا آمد. که اسم او را پدر همسرم انتخاب کرد. يک سال بعد دومين پسرم جمشيد به دنيا آمد اما هنوز 6 سالش نشده بود که بر اثر بيماري وبا فوت کرد.

فرزندتان ناصر چگونه به شهادت رسيد؟

خدا به من 5 پسر داده بود که 3 تاي آنها برايم باقي مانده‌اند. جمشيد که بر اثر وبا از دنيا رفت و ناصر هم که به شهادت رسيد. ناصر در منطقه سومار زخمي و به بيمارستان 520 ارتش در کرمانشاه منتقل شد و در همان بيمارستان در سن 19 سالگي بر اثر شدت مجروحيت به شهادت رسيد.

ناصر يک سال به صورت داوطلبانه و قبل از رسيدن زمان سربازي‌اش به جبهه رفت. مي‌گفت بگذاريد زودتر بروم چون اگر زودتر بروم زودتر هم به شهادت مي‌رسم.

آخرين باري که به خانه آمده بود من رفتارهاي او را که ديدم متوجه شدم او شهيد مي‌شود. جوان پاک و خالصي بود. آخرين بار وقتي از من خداحافظي مي‌کرد تا آخر کوچه با او همراهي کردم و رفت. به خانه خواهرم در تهران رفته بود تا از آنجا لباس‌هاي سربازي‌اش را بپوشد و به جبهه برود.

خواهرم مي‌گفت چندبار به او گفتم تو را به خدا مراقب خودت باش و به خط مقدم نرو اما ناصر جواب مي‌داده است که اين چه حرفي است که مي‌زنيد؟ مگر من با ديگران چه فرقي مي‌کنم؟ تمام محله‌هاي شهرم شهيد داده‌اند اما محله ما شهيد ندارد.

واقعا هم همين شد. البته اولين شهيد محله ما پدرش بود و هنوز هفت پدرش نشده بود که خبر دادند ناصر هم شهيد شده است. البته من آن روزها در بيمارستان بستري بودم و کسي خبر شهادت همسر و پسرم را به من نداده بود. من اصلا نمي‌دانم روز تشييع جنازه آنها چطور بوده است.

تا الان هم با وجود اينکه پيگيري‌هاي زيادي داشته‌ام هيچ فيلمي از روز تشييع جنازه شهيدانم به من نداده‌اند. پس از شهادت عزيزانم از شمال به سمنان آمدم و تحصيلاتم را تا ديپلم ادامه دادم اما به خاطر مجروحيتم توان رفتن به دانشگاه را نداشتم.

از نحوه شهادت همسرتان بگوييد؟ در لحظه شهادت، کنارشان بوديد؟

همسرم راننده تاکسي بود و در حوادث آمل کمک زيادي به نيروهاي انقلاب مي‌کرد. من و همسرم اولين نفراتي بوديم که در محله خودمان عضو بسيج شديم. در سال 1365 به همراه همسرم به منطقه سومار رفتيم و پس از آن براي کمک به مجروحان به بيمارستان 520 رفتم. اتفاقا پسرم هم در همانجا بستري بود.

يک بار به ملاقات او رفتم و فرداي آن روز وقتي دوباره به بيمارستان رفتيم محوطه بيروني بيمارستان را بمباران کردند و همسرم به همراه تعداد زيادي از مردم به شهادت رسيد. حادثه تلخي بود. يک درجه دار بود که دو دستش قطع شده بود، يکي ديگر از ناحيه سرش به شهادت رسيده بود و...در آن روز 40 هواپيماي عراقي ماموريت داشتند و بر اساس نوشته روزنامه‌ها در بمباران آن روز بيشتر از 700 نفر به شهادت رسيدند.

آنها زدند و کشتند و رفتند تازه بعد از آن آژير خطر به صدا درآمده بود! (با خنده) من از آن لحظه متوجه نشدم که چه گذشت. گويا بعد از حادثه من را به بيمارستان طالقاني کرمانشاه بردند و عمل کردند. بعد از عمل هم جمعي از مجروحان را با هواپيما به تهران فرستادند و من هم به اين شکل به تهران آمدم و در يکي از بيمارستان‌هاي تهران بستري شدم.

ناصر در همان روزها به شهادت رسيده بود اما من که در بيمارستان بستري بودم نه مي‌دانستم همسرم شهيد شده نه فرزندم. اقواممان هم وقتي به ملاقاتم مي‌آمدند لباس‌هاي سياه را از تنشان درمي‌آوردند تا من متوجه نشوم. اين را بعدها خودشان برايم گفتند.

چه زماني متوجه شديد آنها به شهادت رسيده‌اند؟

من حدود 5 ماه در ICU بيمارستان بستري بودم. بعد از 5 ماه که به بخش منتقل شدم پزشکان به خانواده‌ام گفتند مي‌توانيد خبر شهادت همسر و فرزندش را به او بگوييد. يکي از خواهرانم که در اين مدت بيشتر در کنارم بود تصميم گرفت موضوع را به من بگويد که من وقتي اين خبر را شنيدم بيهوش شدم و متوجه نشدم چه گذشت.

از چه ناحيه‌اي مجروح شديد؟

از ناحيه شکم و پاهايم. در حال حاضر 3 ترکش در پاهايم و 1 ترکش هم در شکمم وجود دارد که در سال‌هاي اخير خيلي اذيتم مي‌کنند. در اين اوضاع گوشم هم دچار مشکل شده و دائم صداي موتور مي‌شنوم. (با خنده) چند بار هم براي بيرون آوردن ترکش به پزشکان مراجعه کردم که مي‌گويند نمي‌توان آنها را درآورد چون جزئي از بدنم شده است!

براي چه کاري به منطقه رفته بوديد؟ پرستار بوديد؟

بله به عنوان نيروي امدادي پس از اينکه در هلال احمر آموزش ديدم به جبهه رفتم. در آنجا به مجروحان رسيدگي مي‌کردم که بيشتر آنها وضعيت وخيمي داشتند. يک بار مجروحي را آوردند که تمام بدنش را گچ گرفته بودند. از اين نوع مجروحان زياد بودند.

در اين 30 سالي که از شهادت اين دو عزيز مي‌گذرد دوري آنها را چگونه تحمل کرديد؟

سختي‌هاي زيادي در اين سال‌ها متحمل شدم. بالاخره تربيت فرزندانم بدون وجود همسرم کار دشواري بود. بنياد شهيد در اوايل جنگ و مدتي بعد از آن به خانواده‌هاي شهدا رسيدگي خوبي داشت اما در سال‌هاي اخير توجه آنها به ما کمتر شده است.

به جرات مي‌گويم در سه چهار سال اخير هيچ يک از مسئولان بنياد شهيد به منزل ما نيامده است. قبلا اگر روز جانباز يا مادر بود برنامه‌هايي داشتند اما الان تعطيل شده است. هفت هشت سال است که اصلا جانبازان را تحويل نمي‌گيرند. اگر فرزندم يا همسرم بود آيا روز مادر براي من اينطور مي‌گذشت؟ اگر آنها بودند لااقل يک شاخه گل براي من مي‌آوردند. از زماني که شهداي مدافع حرم مطرح شده‌اند به شهداي دفاع مقدس کمتر توجه مي‌کنند. قبلي‌ها هم زحمت کشيدند و زندگي خود را از دست دادند. چرا بايد اينطور باشد؟ هربار که به بنياد شهيد مي‌روم اعصابم به هم مي‌ريزد. البته هزينه‌هاي درماني ما را مي‌دهند و از اين بابت مشکلي نداريم اما به ساير مشکلات ما رسيدگي نمي‌شود. من نمي‌گويم به خانواده‌هاي شهداي مدافع حرم توجه نکنند اما نبايد ما را نيز فراموش کنند. من احساس مي‌کنم جانبازان و شهداي دفاع مقدس دارند به فراموشي سپرده مي‌شوند.

تا حالا شده است از جامعه براي خدماتي که بنياد شهيد ارائه مي‌کند زخم زبان بشنويد؟

بله، مي‌گويند هرچه دارند فقط به خانواده شهدا و يا جانبازان مي‌دهند. به قول شمالي‌ها مي‌گويند «تو ما را مي‌‌کشد، بيرون مردم را» متاسفانه وقتي نمي‌دانند هرچيزي مي‌گويند. بعضي‌ها مي‌گويند چرا آنها رفتند، خب نمي‌رفتند! حتي يکي از اقوام ما هم به زبان سمناني به ما ناسزا مي‌گويد که ديگر آن را نمي‌گويم. به هر صورت طاقت مي‌آوريم و تحمل مي‌کنيم ديگر. چه کاري مي‌توانيم کنيم؟ چيزي که خيلي مرا آزار مي‌دهد بي‌پروايي جامعه و بي‌حجابي و بي‌عفتي است. من معتقدم موضوع شهدا بيشتر از اينها بايد تبليغ شوند. والدين و خانواده‌ها و مسئولان بايد ايثار و شهادت را به جوان‌تر گوشزد کنند.

به عنوان سوال پاياني، اگر دوباره جنگي بر کشور تحميل شود باز هم به جبهه خواهيد رفت؟

ترديد ندارم بله، اين وظيفه همه است که از کشور خود دفاع کنند. بايد تحت هر شرايطي از ارزش‌هاي خود، اسلام عزيز و ميهن خود دفاع کنيم.

از اينکه وقتتان را در اختيار ما قرار داديد، صميمانه تشکر مي‌کنم.

من هم از شما عزيزان ممنونم و اميدوارم در ترويج فرهنگ شهداي عزيز موفق باشيد.

عليرضا عربي


نسخه چاپي ارسال به دوستان