تاریخ 1397/05/07 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
گفت‌وگو با برادرِ‌ متفاوتِ کامکارها و نوازنده‌ و آهنگساز برجسته‌ي موسيقي کلاسيک و سنتي

«ارسلان کامکار» برادرِ متفاوتِ کامکارهاست؛ تنها برادري که هم نوازنده‌ي موسيقي کلاسيک است و هم نوازنده‌ي موسيقي ايراني و در هر دويشان موفق و جزوِ‌ برترين‌هاي ايران. او تمامِ خصوصياتِ کامکارها را دارد؛ همان جديت در کار و موسيقي و همان مهري که انگار تمامِ خانواده با آن زاده شده و بزرگ شده و بخشي از وجودشان است. او در کنارِ تمام آثاري که براي کامکارها ساخت و نواخت (موسيقي کلاسيک، ايراني و کردي) سال‌ها در ارکستر سمفونيکِ تهران نيز حضور داشت و به عنوانِ مايستر در آن فعاليت کرد؛ در همان روزهاي خمودي و خموشي ارکستر ماند به پايش تا موسيقي سمفونيک در ايران را به همراهِ ديگر دوستانش زنده نگاه دارند؛ همان روزهايي که ارکستر در جبهه مي‌نواخت، در تيمارستان و در هر جايي جز سالنِ کنسرت. او ماند در ارکستر براي آنکه ارکستر بماند. فقط بماند، هر چند در روزهاي خوشي ارکستر به ناچار و بي ميلِ خودش از آن خداحافظي کرد، اين هميشه خصوصيتِ ارسلان بوده است: پايداري براي کاري که دوست داشته است؛ براي موسيقي ايران. دست به هر کاري هم که زد، غوغا کرد چه آن‌وقت که موسيقي فيلم نوشت (مادر) چه آن زمان که اثري کلاسيک نگاشت (افسانه‌ي سرزمين پدري‌ام، کوچه‌هاي چوارباخ، شباهنگام، کنسرتو براي کمانچه و غيره) و چه وقتي با کامکارها موسيقي ايراني نوشت و کردي. اينها همه‌شان مهم است؛ اما وقتي يادمان باشد که با انساني سر و کار داريم که بيش از آنکه هنرمند بزرگي باشد (که هست) انسانِ شريف و محترمي است که کمتر مي‌توان نمونه‌اش را مشاهده کرد، همه چيز در برابرِ آن رنگ مي‌بازد. اين گفت‌وگو را «ارسلانِ کامکار» عزيز بخوانيد تا بهتر متوجه شويد که درباره‌ي چه حرف مي‌زنيم.

آقاي کامکار، قبل از اينکه به فعاليت‌هاي فردي‌تان برسيم؛ از گروه «کامکارها» شروع کنيم؛ به نظر مي‌رسد که مدتي است که اين گروه کم‌کار شده و ديگر چون گذشته برنامه‌هاي منظمي ندارد؛ اين موضوع دليل خاصي دارد؟

دليلِ خاصي ندارد؛ خب سنِ ‌ما ديگر بالا رفته است؛ کوچک‌ترين‌مان – اردوان- حالا 50 ساله است و طبيعي است که کنسرت‌هايمان کمتر شود.

اما هر کدام از اعضاي گروه، فعاليت‌هاي مستقلِ خودشان را دارند.

البته اين ماجرا هم تاثيرِ خودش را دارد؛ ما همه‌مان تک تک فعاليت‌هايمان را انجام مي‌دهيم. من، اردشير، اردوان و هوشنگ که هميشه مشغولِ نوشتنِ اثرِ جديد است؛ همه کارهاي‌مان را مي‌کنيم.

انگار به‌دنيا آمدن در خانواده‌ي کامکار، يک سرنوشتِ موسيقايي از پيش تعيين‌شده براي فرزندانِ اين خانواده بوده، اين‌طور نيست.

بله! تقريبا تمامِ ما به موسيقي گرايش پيدا کرديم و اين به خاطر پدرمان –آقاي حسن کامکار- است؛ ايشان خودش به موسيقي علاقه داشت و در دسته‌ي موزيک ارتش، ترومپت مي‌‌نواخت، بعد از مدتي به سازِ ويولون – سبک استاد صبا- علاقه‌مند شد و اين ساز را ياد گرفت. خودشان تعريف مي‌کردند موسيقي را بدونِ استاد فراگرفته و تنها گاه‌گاهي که معلماني از تهران مي‌آمده،‌ پنهاني کلاس‌هايشان را نگاه مي‌کرده است؛ فعاليت‌هاي ايشان، آغازِ حرکتِ موسيقايي خانواده‌ي کامکارها بود و ما همگي ابتدا نزدِ ايشان موسيقي آموختيم و بعد خودمان کارمان را ادامه داديم. پدر، گروه‌هاي متعددي (گروه خردسال، نوجوان و بزرگ‌سال) داشت و ما آن زمان هم در راديو و تلويزيون ضبط داشتيم و هم در کردستان و جاهاي ديگر کنسرت برگزار مي‌کرديم؛ اما متاسفانه بعد از انقلاب کلاسش را به شکل بدي بستند و سازهايش را شکستند و طبيعي بود که اين موضوع براي او که تمامِ زندگي‌اش را براي موسيقي گذاشته بود؛ ناراحت‌کننده باشد و از آن سرزمين دل بکَنَد و به تهران بيايد؛ البته پيش از آن، تعدادي از برادران من به خاطر تحصيل در دانشگاه به تهران آمده بودند؛ از آن طرف «قشنگ» هم با «محمدرضا لطفي» ازدواج کرده بود و ساکنِ‌ تهران بود. من خودم هم زمانِ انقلاب در دانشکده‌ي هنرهاي زيبا در رشته‌ي موسيقي درس مي‌خواندم؛ اما هنوز اردشير و اردوان و پدر و مادرم سنندج بودند و بعد از تعطيلي ‌ کلاس‌هايش، آنها هم به تهران آمدند. تمام زندگي پدرم موسيقي بود؛ ‌وقتي اين را از او گرفتند خانه و همه چيز را حراج و به تهران مهاجرت کرد.

و در تهران به فعاليت‌هايش ادامه داد؟

آن زمان عين‌الفعلِ چاوش بود و پدرم تمام پول‌هايي که از فروش خانه به دست آورده بود را دستگاه‌هاي ضبطِ موسيقي خريد. دورتا دورِ کانون چاوش، ضبط‌هاي پدرم بود که با آن کارهايي که توليد مي‌شد را ضبط مي‌کرديم.

به نظر مي‌رسد نقشِ «حسن کامکار» در فعاليت‌هاي کانون چاوش همواره ناديده گرفته شده است.

چه عرض کنم؟ اين هم نامردي چاووشي‌هاست. مي‌شود خيلي چيزها را انکار کرد؛ اما چيزي که بوده؛ بوده است ديگر. پدرم تمام خانه‌اش را حراج کرد و دستگاه‌هاي ضبط خريد تا آن زمان که استوديويي وجود نداشت، «چاووش»‌ها ضبط شود. ما (پدرم، من و اردشير) گاهي تا ساعت 4 صبح مي‌مانديم و آثار را ضبط مي‌کرديم تا پخش شود. او اتاقي در «چاووش» داشت که هميشه آنجا بود و مشغول کار. حالا اينکه هيچ‌جا نمي‌گويند پدرم در تکثير و پخشِ اين آثار با حراج خانه‌اش چه سهمي داشته، نامردي است؛ اما اين مساله‌اي است که واقعيت داشته؛ در اين سال‌ها از همه اسم مي‌برند جز «حسن کامکار»؛ نام ديگر کامکارها را هم به زور مي‌آورند،‌ در حالي که هسته‌ي اصلي گروه شيدا محمدرضا لطفي و خانواده‌ي ما بود.

چرا؟

نمي‌دانم. بايد از خودشان سوال کرد. دور تا دور کلاس ما را نگاه کنيد؛ عکس تمام موسيقي‌دانان از آقاي مشکاتيان و عليزاده،‌ کيهان کلهر، حسين بهروزي‌نيا، محمدعلي کياني‌نژاد و همه را مي‌بينيد؛ شما برويد کلاس‌هاي موزيسين‌هاي ديگر، عکس کدام يک از برادران من در آنجا وجود دارد؟ اگر هست من معذرت مي‌خوام؛ اما مطمئنم که نيست.

آقاي کامکار، گروهِ خانوادگي شما بيش از چند دهه است که به شکلِ مستمر فعاليت‌هايش را بدون کوچک‌‌ترين اختلافي انجام مي‌دهد و حالا ما شاهدِ نسلِ جديدي از کامکارها هستيم؛ اين رمزِ موفقيت و مانايي گروهِ کامکارها چيست؟

رمزش همين خانواده بودن است. ما هيچ‌وقت اين مسايل را نداشته‌ايم که چه کسي آهنگسازي کرده و چه کسي خواننده بوده يا سهمِ بيشتري در برگزاري کنسرت داشته است تا دستمزدِ بيشتري بگيرد؛ همه با هم به طور مساوي زندگي‌مان را گذرانده‌‌ايم؛ فکر نمي‌کنم در گروه‌هاي ديگر اين طور باشد؛ البته در گروه‌هاي دوستي هم مي‌تواند اين اتفاق رخ دهد؛ اما دوستي‌هاي قديم؛ اکثر موزيسين‌هاي گذشته از ترانه‌سرا گرفته تا نوازنده و خواننده با هم دوست بودند و زندگي مي‌کردند؛ براي همين هم هست که آثارشان تا اين اندازه موفق است. آنها بيشتر به هنر فکر مي‌کردند و مثلِ اين روزها اين همه مساله و در صدرِ همه‌ي آنها مسايل مالي وجود نداشت. اين دغدغه‌هاست که نمي‌گذارد گروهي پايدار بماند.

شما تنها عضو خانواده‌ي کامکارها هستيد که در کنارِ يک سازِ ايراني –عود-، يک سازِ غربي –ويولون- هم مي‌نوازيد؛ چطور شد به اين ساز روي آورديد؟ به خاطر پدرتان؟

بله! چون ساز اصلي ايشان ويولون بود؛ به من ويولوني ايراني (سبکِ استاد صبا) را ياد دادند؛ اما از آنجا که آن زمان در گروهِ ما؛ نوازنده‌ي ويولون زياد بود (آقاي سعيد فرج‌پوري و چند نفر‌ِ‌ ديگر) و کسي عود نمي‌زد؛ من شروع به نواختنِ اين ساز کردم تا اينکه بلافاصله بعد از انقلاب، وارد ارکستر سمفونيک شدم و ويولون غربي ‌نواختم و در کنارِ آن در گروه خودمان عود مي‌زدم. البته سازِ «هوشنگ» هم ويولون بود و مدتي به عنوان نوازنده در گروه‌مان فعاليت داشت.

نواختنِ دو ساز (يکي ايراني و ديگري غربي) در سطحِ حرفه‌اي مشکل نيست؟

نه! نواختنِ اين سازها هم‌پاي هم‌ديگر بوده است. برايم مثل کامپيوتر است؛ وقتي فايل موسيقي کلاسيک را باز مي‌کنم، تنها موسيقي کلاسيک است و وقتي فايل موسيقي ايراني را باز مي‌کنم، موسيقي ايراني است و تداخلي با همديگر ندارند. مگر اينکه بخواهم به تلفيقي از موسيقي کلاسيک و ايراني دست بزنم.

اما آثاري که آهنگسازي کرديد؛ بيشتر موسيقي کلاسيکِ غربي است.

براي اينکه به اين موسيقي علاقه‌ي زيادي دارم؛ البته براي گروه خودمان و گروه سازهاي ايراني هم آثار زيادي نوشته‌ام؛ اما کفه‌ي موسيقي کلاسيک سنگين‌تر است؛ شايد هم چون سال‌ها در ارکستر سمفونيک نواختم؛ اگرچه آثاري که در حوزه‌ي موسيقي کلاسيک نوشته‌ام؛ همواره رنگ و بوي موسيقي ايراني داشته است.

اين روزها چه کارهايي در دست داريد؟

به تازگي «کوچه‌هاي چوارباخ» را منتشر کرده‌ام و در اثرِ «هوشنگ» با نام «هيچ در هيچ» هم نواخته و خوانده‌ام.

چوارباخ چه معنايي دارد؟

نام محله‌ي ما در سنندج بود، اين اثر يک کنسرتو عود در سه قسمت بود؛ علاوه بر آن مشغولِ يک سمفوني هستم که سه قسمتِ آن تمام شده و در نيمه‌هاي قسمت چهارم هستم؛ همچنين روي قطعه‌ي «زمستانِ» اخوان ثالث کار کرده‌ام که در کنسرتِ خانوادگي‌مان اجرا کرديم. البته کارهايي نيز با گروه مشغول انجام هستيم.

يکي از مهم‌ترين آثار شما، «افسانه سرزمين پدري‌ام» است؛ درباره‌ي اين کار توضيح مي‌دهيد؟

اين کار مربوط به سال 65 است، دقيق يادم مي‌آيد، چون زماني‌که تمام شد، تاريخ‌اش را يادداشت کردم. آن زمان، يعني 33-32 سال پيش هنوز قطعات کمي نوشته بودم که برادرِ همسرِ هوشنگ که کارهاي من را دوست داشت؛ گفت به سفارش من يک قطعه بنويس. من هم فورا دنبالِ ايده رفتم و در عينِ حال از ملودي‌هايي که از قبل در ذهنم بود؛ براي اين کار استفاده کردم؛ البته فکر نمي‌کنم بهترين کارم است؛ الان خودم آثارِ ديگرم را بيشتر دوست دارم.

مثلا چه کارهايي؟

کنسرتو عود، کنسرتو کمانچه يا سوييت سمفوني کردي.

کنسرتو کمانچه چطور شکل گرفت؟

«اردشير» گفت من چند قطعه دارم، مي‌شود اينها را به شکل کنسرتو درآورد؟ گفتم چرا نمي‌شود؟ فرم کنسرتو به آنها دادم، مي‌دانيد که کنسرتو جدال يک ساز با ارکستر است و حالا خودم اين اثر را بسيار دوست دارم.

آقاي کامکار به وضعيتِ ارکستر سمفونيکِ تهران در اين دهه‌ها که نگاه مي‌‌کنيم؛ هيچ‌گاه شرايط بساماني نداشته است؛‌ حقوقِ‌ اندک، تعطيلي، نبود رهبران کارکشته (حتي نداشتنِ رهبر و مدير هنري) و بسياري ديگر از مشکلات؛ با اين وجود شما همواره به فعاليت‌هايتان در اين ارکستر ادامه داريد، چرا؟

وقتي به يک کاري علاقه داريد؛ ديگر چرا ندارد. من به اين ارکستر علاقه و موسيقي سمفونيک را هم‌پاي موسيقي سنتي، محلي و کردي دوست داشتم. ما با همه‌ي کاستي‌هايش 30 سال در اين ارکستر مانديم تا اين نهاد حفظ شود براي کساني که الان کار مي‌کنند و من هم تا زمان بازنشستگي در اين ارکستر ساز زدم، هرچند هنوز بازنشستگي‌ام درست نشده و با مشکلاتي مواجه است؛ اما حالا خوشحالم؛ چون اين ارکستر پيشرفت کرده است؛ زمانِ ما وقتي يک ويولونيست از ارکستر مي‌رفت؛ همه عزا مي‌گرفتيم که حالا بايد چه کنيم؛ اما الان يک نفر برود، ده نفر هستند که جاي او را در هر سازي (ويولون، ويولون‌سل، سازهاي بادي و ...) بگيرند. حالا ما مي‌توانيم چهار ارکستر داشته باشيم بدون هيچ نوازنده‌ي مشترکي، آنقدر که علاقه‌مند به سازهاي مختلف زياد شده است و آن‌هم در شرايطي که دولت نه‌تنها کمکي در اين زمينه نکرد که خيلي وقت‌ها مانع هم بود. در اين سال‌ها، هنرستان وضعيت بسيار بدي دارد؛ حتي به معلم‌ها حقوق هم نمي‌دهند؛ اما علاقه‌ي مردم به موسيقي را نمي‌توان با 20 سال قبل مقايسه کرد. حالا يک نوازنده برود چهار نفر جاي او مي‌آيند. به هر حال من و ديگر دوستان در حد واندازه‌ي خودمان تلاش کرديم تا نهاد ارکستر سمفونيک حفظ شود.

مخاطبان هم به اين اندازه رشد کرده‌اند؟

مطمئنم که بهتر شده‌اند؛ در دوره‌اي سطحِ‌ ارکستر سمفونيک متوسط بود؛ اما از يک زمان به بعد رهبراني چون منوچهر صهبايي، ايرج صهبايي، شهرداد روحاني و رهبران خارجي به ارکستر آمدند و اجراها بهتر و ارکستر حرفه‌اي‌تر شد؛ در نتيجه مردم با موسيقي‌هاي بهتر مواجه شدند. حالا شنونده‌هايمان شعورِ تشخيص موسيقي خوب و بد را دارند و بايد مواظب باشيد اجراي خوبي انجام دهيد، چون متوجه‌ي آن مي‌شوند؛ قبل‌تر اين طور نبود و هر چه مي‌نواختي، مخاطبان فکر مي‌کردند همين هست که هست.

شما يکي- دوباري هم ارکستر را رهبري کرديد.

من رهبر نيستم، ادعايي هم در اين زمينه ندارم؛ اما يک‌بار که قرار بود قطعاتِ هوشنگ به رهبري آقاي مرتضي‌پور اجرا شود؛ نمي‌دانم چه مشکلي پيش آمد که ايشان سر اجرا نيامد، مردم هم در سالن بودند. مانده بوديم که چه کنيم؟ چون من قطعات را مي‌شناختم، ارکستر را رهبري کردم. يکي دو بار ديگر هم کارهاي خودم را رهبري کردم.

و گويا نوازنده‌ها خيلي هم اذيت کردند.

من همه‌ي نوازنده‌ها را دوست دارم آنها هم من را دوست دارم، اما اين بي‌نظمي در خون ماست. تا نظم و ديسيپلين پيدا کنيم؛ طول مي‌کشد. دوازده سال پيش که آقاي رهبري به ارکستر آمد، براي مدتي وضع ارکستر خوب شد و اجراهاي خيلي خوبي با ايشان داشتيم. حضور دوباره‌ي ايشان در ارکستر هم اتفاقِ خوشايندي بود؛ ايشان از لحاظ رهبري براي ارکستر خيلي خوب بودند، اما مسايل ديگري وجود داشت که لازم نيست درباره‌ي آن حرف بزنيم.

*اتفاقا حالا که سه سال از آن اتفاقات مي‌‌گذرد، لازم است که درباره‌ي آن صحبت کنيم؛ آقاي رهبري زماني که براي بار دوم به ايران آمدند؛ به گفته‌ي خودشان نيمه شب به تهران رسيدند و همان‌زمان شما را به هتل‌شان دعوت کردند و شما ايشان را ديديد؛ اين يعني حمايتِ تمام و کمالِ يک مايستر از رهبرش؛ اما چند ماه بعد شما به بهانه‌ي خستگي از کار استعفا داديد؛ آن هم بعد از آن همه اشتياق و سال‌ها نوازندگي؛ آقاي کامکار چه اتفاقي رخ داد؟

متاسفانه آقاي رهبري حرف هيچ‌کس را قبول نداشتند؛ براي همين ابتدا با نوازندگان و بعد هم با مسوؤلان مشکل پيدا کرد؛ ابتدا فکر مي‌کرد مي‌تواند به اين شکل ادامه دهد که نشد. من مدام به ايشان مي‌گفتم کارِ‌ ما به اين صورت نمي‌تواند ادامه پيدا کند.

مشکل چه بود؟

ايشان به نوازنده‌ها فشار بسيار زيادي مي‌آورد براي اينکه تنها مي‌خواست ارکستر اجراهاي خوبي داشته باشد (که الحق هم خوب بود) اما به چه قيمتي؟ به قيمتِ فشار آوردن روي من و ديگر بچه‌ها؟ مي‌گفتم اين فشاري که شما به نوازندگان مي‌آورديد با حقوق يک ميليون و 200 هزار تومان سازگار نيست. ما حاضريم يک يا دو کنسرت را به خاطر شما با تمامِ مشکلات بزنيم؛ همان‌طور که دوازده سالِ پيش سمفوني نهم بتهوون را با آن تمرين فشرده و قدرتِ بالا نواختيم و کسي هم اعتراضي نکرد؛ اما استمرارِ اين شرايط با اين فشارها و اين حقوق منطقي نيست. ايشان مدام مي‌گفتند که وضع عالي مي‌شود؛ اما هيچ‌وقت به ما نمي‌گفتند چطور قرار است اين اتفاق رخ دهد. مي‌گفتم عالي يعني چه؟ يعني به من ده ميليون تومان و به يک نوازنده ي ساده پنج ميليون تومان حقوق مي‌دهند؟ اگر اين طور باشد؛ عالي است. از آن طرف ايشان هر هفته قطعه‌ي جديد مي‌آورد؛ معلوم است که من بايد کلاسم را تعطيل و شب روي قطعه تمرين کنم تا آماده باشم؛ چطور وقتي هر شب تا ساعت 8 شب شاگرد دارم؛ اين کار را انجام دهم؟ ايشان انتظار داشتند؛ قطعه را که مي‌آوردند فردايش همه آماده باشند و آخر هفته کنسرت دهيم؛ اما نمي‌گفتند اين نوازنده‌ها چطور بايد زندگي‌شان را بگذرانند؟ مشکلِ ما اين بود واگرنه من هيچ‌وقت به رهبري ايشان ايرادي وارد نکردم. او رهبرِ بسيار توانمندي است. به همين خاطر من بهانه آوردم و گفتم خسته‌ام؛ در حالي‌که هنوز هم سرحال هستم و هر شب دو ساعت ساز مي‌زنم تا از فرم خارج نشوم؛ اما نمي‌خواهم زير بار زور بروم. چرا بايد هر شب کلاس‌هايم را تعطيل کنم؟ براي چه؟

شما در ارکستر سمفونيک کردستان به عنوان مايستر نيز حضور داريد؛ کاري که به نظر مي‌رسد کاملا دلي است.

بله؛ وقتي اولين بار که گفتند که حاضريد در اين کنسرت بنوازيد؛ بدون هيچ حرفي پذيرفتم. اعضاي اين ارکستر از هم‌شهري‌هاي ما هستند و من را يادِ پدرم انداختند؛ به همين خاطر گفتم هر کاري از دستم بربيايد؛ انجام مي‌دهم.

موسيقي فيلم

برسيم به موسيقي «مادر»

همان کاري که براي مادرم روي شعرهاي خيام نوشتم؟

منظورم فيلم «مادر» است.

اين فيلم سفارش آقاي حاتمي بود. قبل از آن «بيژن» با ايشان براي فيلم «جهان‌پهلوان تختي» کار مي‌کرد و آقاي حاتمي از «بيژن» خواسته بود تا من براي فيلمش؛ موسيقي بسازم. جالب است که من فيلم را صامت و بدون هيچ افکت و صدايي ديدم و آقاي بخشي برايم ديالوگ‌ها را تعريف مي‌کرد؛ من از روي همان تصاوير موسيقي نوشتم.

کار کردن با آقاي حاتمي چطور بود؟

من خيلي راحت بودم و هيچ مشکلي نداشتم؛ اصلا اذيت نشدم. ايشان در کارم هيچ دخالتي نداشتند و هرگز نگفتند من اين را مي‌خواهم و آن را نمي‌خواهم. ايشان براي همه الگوست؛ چون يا کسي، کسي را قبول دارد يا ندارد؛ اگر قبول دارد ديگر بايد آزادش بگذارد تا کاري را که مي‌خواهد انجام دهد.

طي چند روز موسيقي آن فيلم را نوشتيد؟

ده – دوازده روز.

برادرانتان نواختند.

بله به همراهِ آقاي شهريار فريوسفي که تار زد و جشميد عندليبي که ني نواخت.

هيچ پيش‌بيني اين ميزان موفقيت براي آن فيلم را مي‌کرديد؟

نمي‌دانم... نه ... فکر مي‌کردم مثل فيلم‌هاي ديگر مي‌شود.

الان که به آن کار نگاه مي‌کنيد قضاوتِ خودتان چيست‌؟‌

من به اين اثر فقط به عنوانِ يک موزيکِ فيلم نگاه مي‌کنم و به کارهاي ديگر بيشتر تکيه دارم. خب اين يک موسيقي فيلم است ديگر.

اما اين‌طور نيست؛ موسيقي اين فيلم جداي از تصاويرش هم شنيدني است.

سعي کردم اين‌طور باشد؛ چون به نظر خودم موزيک‌هاي فيلمي موفق و خوب هستند که به غير از اينکه روي فيلم مي‌نشيند به طور مستقل نيز بتوان آنان را گوش داد، مثلِ موسيقي فيلم «خرمگس» يا «هملت» شوستاکوويچ که جداگانه هم يک شاهکار هنري هستند. موسيقي‌‌هاي موريکونه هم اين قابليت را دارند و مي‌تواني به صورتِ مستقل آنان را گوش کني و لذت ببري.

با تمام موفقيت‌هاي فيلمِ مادر، آهنگسازي در حوزه‌ي موسيقي فيلم را ادامه نداديد. چرا؟

با تمام علاقه‌اي که به سينما و سينماگران دارم، کار کردن روي موسيقي فيلم را زياد دوست ندارم، چون نظرات و ايده‌هاي کارگردانان، گاهي مانع خلاقيت مي‌شود. البته به نظرم سينماي ايران در اين سال‌ها پيشرفتِ بسياري کرده است؛ اما شخصا دوست دارم آزاد باشم، مگر اينکه کسي مثل آقاي حاتمي که بگويد من شما را قبول دارم و خودت هر چه فکر مي‌کني بساز. اگر کارگرداني اين نظر را داشته باشد، ساختِ موسيقي براي فيلم‌ش را قبول مي‌کنم؛ اما حوصله ندارم، يکي مرتب بگويد من اين‌طوري دوست دارم و آن‌طوري دوست ندارم. اگر اين‌طور مي‌خواهي اصلا چرا سراغ من آمدي؟ من هم آگاهي دارم؛ فيلم را نگاه مي‌کنم و تشخيص مي‌دهم که بايد براي آن چه موسيقي‌اي نوشت.

به کدام سينماگران علاقه داريد؟

اسم بردن را دوست ندارم؛ اما کارهاي آقاي فرهادي و خانم بني‌اعتماد را بسيار دوست دارم. من تمام فيلم‌هايي که ساخته مي‌شود را مي‌بينم.

در کارنامه‌ي شما نوازندگي براي تعدادي از آثار پاپ هم ديده مي‌شود.

در کارهاي استوديويي گاهي نواخته‌ام که نمي‌دانم براي چه کساني بوده است؛ اما چند نفر که در حوزه‌ي موسيقي پاپ کار مي‌کنند را بسيار دوست دارم. يک عده هم هستند که متاسفانه کارشان خوب نيست و سطح پايين است.

اين برخوردِ شما عجيب است؛ چون موزيسين‌هاي سنتي و کلاسيک گاهي با يک اشمئزار درباره‌ي کارهاي پاپ حرف مي‌زنند.

براي چه؟ موسيقي پاپ هم يک نوع موسيقي است. البته من هم يک زماني اعتراض مي‌کردم؛ اما اعتراض من به موزيسين يا موسيقي پاپ نبوده است. کسي دوست دارد موسيقي پاپ کار کند، بايد اين کار را انجام دهد و اصلا به من چه؟ هر کسي بايد کار خودش را بکند؛ مثل اين است که کسي اعتراض کند چرا در شهر اغذيه فروشي است؟ مگر مي‌شود؟ اعتراضِ من به مردم بود که هميشه ساندويچ نخوريد، واگرنه من خودم هم موسيقي پاپ گوش مي‌دهم و خيلي‌هايشان را هم دوست دارم.

اما «پاپ» گاهي به عنوان يک ناسزا بين اهالي موسيقي سنتي مطرح مي‌شود و به هر کاري که با استقبال مواجه شود يا به زعمِ آنان ارزش‌هاي هنري نداشته باشد، پاپ مي‌گويند.

اين حرفِ بي‌پايه‌اي است که سطحِ هر کاري پايين‌ باشد، پاپ است؛ البته موسيقي پاپيولار نسبت به موسيقي سمفونيک يا اصيل خيلي نياز به تفکر ندارد؛ اما در خود موسيقي پاپ هم خوب و بد داريم. ضمن اينکه مگر تمام آثاري که در حوزه‌ي موسيقي سنتي ساخته مي‌شود، خوب است؟ مگر همه‌ي موزيسين‌هاي سنتي عالي هستند؟ نه! خيلي‌هايش بد است و اتفاقا من از موسيقي‌هاي بدِ سنتي و کلاسيک بيشتر بدم مي‌آيد؛ چون آبروي اين موسيقي‌‌ها را مي‌برند. هر اثر سمفونيکي خوب است؟ خود موتسارت که نابغه‌ي موسيقي است، تمام سمفوني‌هايي که نوشته عالي نيست. همه‌ي حرف ما اين است که مردم اين موسيقي‌ها را هم گوش کنند و اگر کار بدي ارائه شود، مردم حق دارند بگويند ما را به شنيدنِ اينها ترغيب مي‌کنيد؟ آقا نخواستيم. در موسيقي ايراني کلاسيک و پاپ خوب و بد داريم.

سما بابايي


نسخه چاپي ارسال به دوستان