تاریخ 1396/11/25 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
حافظ « حرمت‌ها» باشيم

وقتي بر مي‌خورم به بچه مدرسه‌اي‌ها مي‌بينم. دلم لک زده براي ياران قديم و دبستاني‌ام، براي کيف و کتاب و مدرسه و زنگ تفريح، چه دلتنگم براي کتاب فارسي براي چوپان دروغگو و حسنک کجايي براي ريزعلي و مشهدي حسن آسيابان.. همه آنها را در روزگار کودکي تنها گذاشتيم و چسبيديم به چک، وام، قسط بانکي و کسي که ضامن بانکي‌مان شود، چسبيديم به دروغ و از چوپان دروغگو درس نگرفتيم، حالا ديگر هيچ يک از آنها به دردمان نمي‌خورند، مشکل حسنک هم به ما مربوط نيست، ريز علي و پطروس را در همان کتاب‌ها جا گذاشتيم، اين روزها فقط بايد حواس‌مان به کلاه خودمان باشد که باد نبرد، بايد زرنگ باشيم و زرنگي کنيم! لابد معني زرنگي را هم شما بهتر از من مي‌دانيد! بايد بدويم تا از قافله عقب نمانيم! ديگر بچه نيستيم که از خوردن يک شکلات لذت ببريم، دنياي ما بزرگ شده و دلهايمان کوچک، کوچکتر از دل يک چکاوک! درس‌ها را خوب خوانديم، وقت درس پس دادن که شد اما همه‌ي آنها را از ياد برديم و روي مبل‌هاي خودخواهي جلوس کرديم و به آدم و عالم فخر کرديم... که من از همه بالاتر و برترم! آن روزها همه شبيه هم بوديم و کسي داشته‌هايش را به رخ ديگران نمي‌کشيد، براي شاگرد اول شدن زحمت مي‌کشيديم، کسي شاگرد بي‌انضباط را دوست نداشت، پس نمره انضباط‌مان هم بايد 20 مي‌شد، به ما گفته بودند دروغگو دشمن خداست، ترس داشتيم از اين که دشمن خدا شويم. باور داشتيم که خدا از دروغ‌هاي ما آگاه است و هر کس که دروغ بگويد خدا او را دوست نخواهد داشت، پس مراقب صحبت‌هاي خود بوديم. سوادمان کم بود ولي دل‌هامان به خدا نزديک، آن قدر خالص بوديم که دعاهاي‌مان قبل از پائين آمدن دست‌هامان اجابت مي‌شد... و چه خالصانه دعا مي‌کرديم براي حاجتمندان، دردمندان و گرفتاران. حالا که بزرگ شديم مي‌بينيم چقدر دور شديم و فاصله گرفتيم از خودمان. حالا ديگر پا گذاشته‌ايم به دنياي استرس و اضطراب و تشويش، به دنياي رنگ‌ها و جنگ‌ها، بچه که بوديم فکر فردا را فردا مي‌کرديم، درگير گذشته و دل نگران فردا نبوديم با يک حبه قند لحظه‌هايمان شيرين مي‌شد. کينه، جايي در دل‌ها نداشت و اگر هم بود موقتي و آني بود. و زندگي از نو شروع مي‌شد. روزي که نماز خواندن را يادمان دادند به ما گفتند که بايد فقط خدا را پرستش کنيم و لاغير، اما حالا ( بقيه را خودتان بگوئيد...) دارايي‌هايمان کم بود به اندازه يک مشت انجير خشک يا چند دانه بادام که مادر براي زنگ تفريح در جيبمان مي‌گذاشت اما آن را عاشقانه با دوستان قسمت مي‌کرديم. بخشي از آنچه داشتيم انفاق مي‌کرديم و براي خدا چرتکه نمي‌انداختيم.

آموخته بوديم اول وقت سر صف پشت سر هم بايستيم، دوش به دوش، شانه به شانه، بزرگ که شديم اما افسوس پشت هم را خالي کرديم، ياد گرفتيم پا بر سر هم بگذاريم و بالاتر برويم، مهم نبود چه دل‌هايي زير پايمان مي‌شکنند، قلم‌ها چه حرمتي داشتند وقتي مي‌نوشتيم بابا نان داد، نان برکت سفره بود و بابا برکت خانه. آن روزها نام بابا کنار نان مي‌آمد و هر دو حرمت داشت. اما اين روزها خيلي چيزها را فراموش کرده ايم و هيچ کس به خاطر به ياد نياوردنش سرزنشمان نمي‌کند، خود را با معيار و ارزش‌هاي واقعي نمي‌سنجيم، نمي‌دانيم جزو خوب‌ها هستيم يا بدها! حساب و کتاب خودمان از دستمان در رفته و مدت‌هاست فارغ شده ايم از صفا و سادگي و صداقت، حالا بايد زرنگ (حقه و کلک) باشي، گنجشک را رنگ کني جاي قناري تا از بقيه عقب نماني! به راستي آيا فکر کرده ايد اگر معيار و ملاک زرنگي‌ها در اين چيزها باشد پس جاي ما کجاست !؟ شايد يک نفر بايد بيايد و هواي شهر را پر کند از طراوت خاطرات گذشته و باز يک نفر بايد بخواند شعرهاي کودکانه: باز باران با ترانه، مي‌خورد بر بام خانه... خانه ام کو ؟ خانه ات کو؟ آن دل ديوانه ات کو؟ روزهاي کودکي کو؟ فصل خوب سادگي کو؟

سرويس اجتماعي


نسخه چاپي ارسال به دوستان