تاریخ 1396/11/25 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
توهم دانايي!

خيلي وقت‌ها چيزي را که مطلقاً نمي‌دانيم و سردرنمي‌آوريم خيال مي‌کنيم مي‌دانيم و سر درمي‌آوريم ؛ از اين بدتر، بديهي اش فرض مي‌کنيم، چيزي که پدر صاحب بچه تفکر را در مي‌آورد، همين امور بديهي است درباره ايران، آن قدر جملات تکراري را گفته‌ايم و نوشته‌ايم و شنيده‌ايم و خوانده‌ايم که به اصول بديهي بدل شده‌اند و حالا شکستن و کنار زدنشان سخت و صعب شده است. خلقيات ما ايرانيان به گونه‌اي است که خواسته و ناخواسته بدمان نمي‌آيد تا جزئيات را به امور کلي پيوند بزنيم. فرض کنيم از مغازه داري دروغ بشنويم، مغازه دار براي اين که بيشتر سود کند شروع به بازار گرمي مي‌کند و در حين بازار گرمي چند تا دروغ هم مي‌گويد. دروغ جزو فعاليت‌هاي آدميزاد است تا آنجا که مي‌دانم هيچ حيواني دروغ نمي‌گويد و سر دوست و دشمنش کلاه نمي‌گذارد؛ اما ذهن و ضمير آدميزاد پيچيدگي‌هايي دارد که او را واجد توانايي‌هاي منحصر به فرد مي‌کند، دروغ و غيبت و تهمت اگر چه جزو رذالت‌هاي اخلاقي‌اند و پيامبران، ما را از آن نهي کرده‌اند، اما جزو توانايي‌هاي اختصاصي بشر هم هستند.

در واقع دروغ مربوط به نوع بشر است و هر فردي در هر کجا مي‌تواند دروغ بگويد و اين دليل نمي‌شود که همه ايرانيان دروغ مي‌گويند. اگر ما از يک شهروند سوئيسي دروغ بشنويم، نه تنها به يک امر کلي تعبيرش نمي‌کنيم بلکه صرفاً به فرد او نسبت مي‌دهيم، اما همين که مثلاً از يک ايراني مي‌شنويم، في الفور آن را به يک امر کلي و تاريخي پيوند مي‌زنيم و جملات پادشاهان هخامنشي را ياد آور مي‌شويم که خدايا ما را از دروغ و خشکسالي نجات ده ؛ در واقع دروغ در سوئيس و آمريکا و روسيه دروغ است، اما در ايران در زمره خلقيات ثابت و بديهي. اين تفکر خطرناک است و مي‌تواند بسياري از تلاش‌هاي فردي و جمعي ما را پيشاپيش به شکست محتوم منتهي کند.

مرحوم صادق هدايت وقتي مي‌خواهد درباره زادگاهش صحبت کند، تعابير زشت و زننده‌اي به کار مي‌برد، هدايت و دوستانش اگر چه به فرهنگ اين سرزمين خدمت‌هاي ماندگاري کردند اما از تحقير و تخفيف ايران و ايراني نيز ابايي نداشتند از زمان‌هاي قاجار مرغ همسايه در نظرمان غاز بوده و ما در مواجهه با غرب اعتماد به نفس بالايي نداشته‌ايم، در چشم ما اروپايي يک چيز ديگر است و در خلقت از ما جلوتر است، عادت‌هاي آنها در چشممان خوب جلوه مي‌کند و عادت‌هاي خودمان بد! گويي هر کاري که ما مي‌کنيم بد است و هر کاري که آنها مي‌کنند خوب، امور مربوط به رفاه، آباداني، پيشرفت و هر کاري که غربي‌ها مي‌کنند، خوب و بامزه و جذاب و معقول است و به جهت محروميت از توسعه و رفاه، کارهايي که ما مي‌کنيم شايسته ملامت است ! شعرهاي ايرج ميرزا را بخوانيد ؛ سفرنامه‌هاي روشنفکران را به اروپا ببينيد... عجيب اينجاست که ما حتي خوبي‌ها و قوت‌هايمان در چشممان پليد جلوه مي‌کند، مثال دم دستش نفت است، ما به جاي اين که از بابت اين نعمت ارزشمند شاکر باشيم و قدرش را بدانيم با ربط و بي‌ربط بدان فحش مي‌دهيم و مشکلات ريز و درشتمان را گردن آن مي‌اندازيم عين همين نفت ؛ جغرافياي طبيعي ايران هم در چشممان جلوه ندارد، سهل است اين سرزمين عيب و ايرادي نداشته باشد اما، در برابر محاسني هم دارد که مي‌توان بدان فخر فروخت ولي ما قدرش را نمي‌دانيم، فاجعه وقتي اتفاق مي‌افتد که تعريف از وطن و هموطنان و داشته‌هاي تاريخي و طبيعي رنگ حکومتي به خود مي‌گيرد و پس زده مي‌شود، مقبول عامه کسي است که بد و تند و تلخ و سياه و مأيوس حرف بزند، اگر بخواهيد اميدوارانه از کشورتان حرف بزنيد، طعنه مي‌شنويد که چي گرفتي داري دست به خواب قالي مي‌کشي؟ بحث افراط و تفريط هم هست عده‌اي هم چنين وانمود مي‌کنند که در واقع منشأ همه خبرها و دانش‌ها و خوبي‌ها ايران است و اگر ما نبوديم جهان نبود، يا اگر هم بود در توحش کامل به سر مي‌برد و....

يکي از دلايلي که نقشه‌هاي توسعه جواب نمي‌دهد يا به خنس مي‌خورند همين است که طراحان و دست‌اندرکاران توسعه آن چنان که بايد کشورمان را دقيقاً نمي‌شناسند و از مسايل مملکت چندان خبر ندارند، نه تنها من شهروند معمولي درجه سه گرفتار توهم دانايي شده‌ام، بلکه برخي از دولتمردان و ديوان‌سالاران هم از مام وطن خبر ندارند، هزينه ندانم‌کاري و روشنفکران زياد است، اما در معشيت مردم دخالت ندارند و نان شب مردم به آن گره نخورده است ولي کسي که قرار است چرخ‌هاي اقتصادي را بچرخاند، قرار است کار و بار مردم را راه بيندازد، اگر نشناسد هزينه‌هاي سنگين روي دست مردم مي‌گذارد تا آنجا که من خبر دارم نقشه‌هاي توسعه را با الگوبرداري از اروپا و بعد که نشد ژاپن و يک رده پايين‌تر کره و رفته رفته هندوستان و پاکستان کشيده‌اند، يکي خواسته ژاپن ايراني اسلامي درست کند ديگري خواسته جلوي ترکيه دربيايد، عموم طرح‌ها هم که به اجرا درآمده جز اتلاف انرژي و سوزاندن فرصت و تباه کردن بودجه حاصلي نداشته. چند سال پيش گفتند، براي کنترل مصرف بنزين بايد کارت هوشمند صادر شود، سيستم اداري تازه‌اي تأسيس شد تا مصرف سوخت را بهينه کند، براي هر خودرو سهميه‌اي معلوم شد و کارتي هوشمند و ديجيتال صادر شد، اما حاصلش چه شد جز اين که کماکان به همان شيوه سابق عمل مي‌کنيم ؟ اگر بخواهيم نمونه بياوريم بيش از سي، چهل طرح شبيه کارت سوخت را مي‌توانيم مثال بزنيم که هيچ فايده‌اي نداشته است. دليل اصلي اين بي‌حاصلي اين است که طراحان، ايران را نمي‌شناسند و از ايراني خبر نداشتند. سازندگان پيکان و پژو و پرايد هم همين طور اگر مي‌بينيد سالانه بيست و چند هزار نفر در جاده‌ها بر اثر تصادف مي‌ميرند، دليلش همين است که صاحبان صنايع بر تاريخ و جغرافياي اين کشور وقوف ندارند مردم را هم نمي‌شناسند مردم شناسي ربطي به تکريم مردم ندارد با تعاريف و تشريفات نمي‌شود ايران و اقوام ايراني را شناخت، احتياج به کار و مطالعه و دقت دارد. حقيقت اين است که برخي از ما توهم دانايي داريم اما در واقع ايران را نمي‌شناسيم.

غلامرضا قدس


نسخه چاپي ارسال به دوستان