تاریخ 1396/11/25 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
حال و روز آموزش رسمي؛ هرروز بدتر از ديروز
اهداف نهفته در پسِ آرزوهاي ما!

مدير موسسه انديشه‌ورزان جوان سمنان مي‌گويد: از بيست سال قبل که من ديپلم گرفتم تا کنون نه فقط اتفاق عجيب و غريبي در حوزه آموزش نيفتاده است؛ بلکه اوضاع بدتر هم شده است.

«موفقيت قابل قرينه سازي نيست؛ يعني اگر کسي کاري انجام داده و موفق شده دليل بر اين نيست که همان کار شما را هم موفق مي‌کند.» شايد اين بنيادي ترين گزاره‌اي باشد که احمد فخاريان، مدير موسسه انديشه‌ورزان جوان(اوج) بر آن تأکيد دارد. اوج موسسه‌اي است که بازي و دانش را با هم درآميخته تا به کودکان و نوجوانان بياموزد که موفقيت براي هريک ما «منحصربه‌فرد» است.

به گزارش مرات، روزي که اين موسسه به طور رسمي آغاز به کار کرد را از خاطر نمي برم. خردادماه سال گذشته بود که پدر علم آينده‌پژوهي ايران، پروفسور سعيد خزايي براي گشايش رسمي «اوج» به سمنان آمده بود و من بخت آن را يافتم تا ساعتي با انديشمندي به گفتگو بنشينم که در انديشه رواج ادبياتي است که به خلق چشم اندازها منجر مي‌شود.

در متفاوت بودن «اوج» همين بس که مفتخر است تا از مشاورت پروفسور سعيد خزايي بهره بجويد.

برنامه‌هاي موسسه انديشه‌ورزان جوان در چه محدوده سني طرح‌ريزي شده‌اند؟

در يک توضيح کلي، ما براي 3 تا 25 سالگي افراد در اين موسسه برنامه داريم. البته برنامه‌هاي مربوط به بخش‌هاي راه‌اندازي شده مجموعه به افراد 3 تا 16 ساله اختصاص دارد. ما در حال نگارش طرح درس‌ها و انديشيدن به برنامه‌هاي مربوط افراد بالاي 16 سال هستيم. سخن هميشگي ما اين است که وضعيت کنوني ما، نتيجه آموزش‌هاي گذشته ماست.

اول انتخاب رشته؛ آن‌گاه درس خواندن

مطلوبيت وضعيت کنوني ما به معناي آن است که آموزش‌هاي گذشته ما درست بوده‌اند اما اعتقاد ما اين است که وضعيت کنوني ما مطلوب نيست. حالت مطلوب اين است که دانش‌آموزان در سال سوم دبيرستان، ابتدا فرم انتخاب رشته دانشگاهي خود را تکميل کنند و سپس به اين بيانديشند که چگونه بايد درس بخوانند تا به رشته‌اي که انتخاب کرده‌اند دست پيدا کنند.

جبر يا اختيار؟! مسأله اين نيست!

در هيچ موضعي از مذهب ما بيان نشده است که خداوند به طور جزئي براي زندگي انسان‌ها برنامه‌ريزي مي‌کند. شما «اختيار» داريد که خود را از يک ارتفاع 70 متري به پايين پرت کنيد؛ هرچند اتفاقي که پس از اين افتادن براي شما رخ مي‌دهد، «جبري» است. بنابراين «تصميم اوليه ما» به تناسب هدفي که انتخاب کرده‌ايم بسيار اهميت دارد و درست در همين‌جاست که «چرايي انتخاب يک هدف» اهميت مي‌يابد.

اگر کودکان از سه سالگي آموزش ببينند...

اگر من مي‌خواهم پزشک شوم، بايد از خود بپرسم که «چرا» اين تصميم را گرفته‌ام؟ اگر کسي بتواند به اين پرسش به درستي پاسخ دهد، هدف خود را به درستي انتخاب کرده است. اگر کودکي از سه سالگي آموزش‌هاي لازم را فرابگيرد و در کلاس‌هاي «آي‌مت»، «کودک باهوش» و «قصه» شرکت کند، مي‌تواند تا رسيدن به سن 16 سالگي، درباره دليل انتخاب‌هاي خود صحبت کند.

محاسبه؛ تنها تعريف از رياضي در ايران!

چه کسي سيستم «آي‌مت» را طراحي کرده و در اين سيستم کدام مهارت‌ها اهميت يافته‌اند؟

طراح «آي‌مت» شخصي به نام «پروفسور ونگ» است که پس از تحصيل رياضي در آمريکا به مالزي آمده و روشي را براي آموزش رياضي به کودکان ابداع کرده است. «يو سي مس» نيز ابداع همين فرد است. فراگيري مهارت محاسبه تنها تعريف ما از آموزش رياضي در ايران است! رياضي در ايران هم‌ارز با 4=2+2 تلقي مي‌شود؛ در حالي که «محاسبه» تنها يکي از مهارت‌هاي رياضي است.

اهميت مهارت استفهام در آي‌مت

ما معتقديم حتي کساني که مي‌خواهد يک شعر را تفسير کنند بايد مهارت «استفهام» را فراگرفته باشند؛ کما اين که اگر کسي بخواهد يک شعر را به نثر تبديل کند به اين مهارت نياز دارد. استفهام يکي از مهارت‌هاي رياضي است که در آي‌مت مورد توجه قرار مي‌گيرد. از طرفي در کلاس «قصه» ما، بچه‌ها مهارت «شنيدن» و سپس «خاطره‌نويسي» و «وقايع‌نگاري روزانه» را فرامي‌گيرند.

شما چگونه از نتايج وقايع‌نگاري روزانه توسط کودکان، براي آموزش به آن‌ها استفاده مي‌کنيد؟

بچه‌ها بر اساس وقايع روزانه، هفته خود را تحليل مي‌کنند. اين روند ادامه پيدا مي‌کند و در موضعي، ما آرزوهاي بچه‌ها را از آن‌ها سوال مي‌کنيم. خود بچه‌ها به تدريج درباره آرزوهايشان به نتيجه مي‌رسند. مثلا کسي که مي‌خواهد فوتباليست شود اما حوصله سه ساعت تمرين روزانه را ندارد مي‌فهمد که خواسته‌اش صرفا يک «آرزوست.»

انگيزه‌هايي که آرزوهاي ما را مي‌سازند

ميان آرزو و هدف، مرز بسيار باريکي وجود دارد. آرزوي پولدار شدن «علتي» دارد. در واقع فرد مي‌خواهد به مقصودي برسد که راهکار آن پولدار شدن است. کسي که مي‌گويد «مي‌خواهم پزشک شوم» انگيزه‌ و هدفي معنوي در ذهن دارد که راه دستيابي به آن را پزشک شدن مي‌داند. ممکن است هدف کسي از فوتباليست شدن، دستيابي به شهرت يا ثروت باشد؛ هدفي که شايد به واسطه پزشک شدن يا حتي بنا شدن هم قابل تحصيل باشد. کما اين که من در تهران فرد سنگ‌کاري را مي‌شناسم که به واسطه شغلش به ثروت رسيده است.

معرفي 3 هزار رشته شغلي به بچه‌ها

بنابراين آرزوهاي ما دلايلي دارند که بايد آن‌ها را پيدا کنيم. وقتي دلايل يافت شدند آن‌گاه ما راه‌هاي ديگرِ رسيدن به اهدافِ نهفته در پس آرزوها را به افراد نشان مي‌دهيم. ما در کلاس قصه، 3 هزار رشته شغلي را به بچه‌ها معرفي مي‌کنيم. اکثر ما به دليل عدم آگاهي از بسياري از رشته‌هاي شغلي مي‌گوييم «فلان رشته به درد نمي‌خورد!» نبايد اين اتفاق بيفتد.

اگر شما در مسيرتان موفق عمل کنيد چه چشم‌اندازي پيش‌روي حوزه آموزش خواهد بود؟

اگر ما در مسيرمان به درستي حرکت کنيم بازار مشاوره کنکور بايد تعطيل شود. البته به شرطي که اهداف ما از کنکور دادن عاقلانه باشد. ما معتقديم به دانشگاه رفتن براي فرار از سربازي، به همان اندازه احمقانه است که کسي براي فرار از سربازي وزن خود را از 50 کيلو به 150 کيلو برساند! بگذريم... مسأله ديگري که در موسسه ما مورد توجه قرار مي‌گيرد، بازي است.

نبايد از اظهارنظر ديگران درباره خودت

اين‌قدر ناراحت شوي!

بازي مي‌تواند تحمل بچه‌ها را بالا ببرد. در جريان يکي از بازي‌ها، يکي از بچه‌ها به خاطر اين که دروغگو خطاب شده بود گريه مي‌کرد! ما به او آموختيم که وقتي دروغي نگفته است، نبايد از اظهارنظر ديگران تا اين اندازه ناراحت شود. اگر اين مهارت‌ها و آگاهي‌ها و تحمل‌ها به درستي در کنار هم قرار بگيرد، تحصيل‌کرده رشته پزشکي واقعا پزشک مي‌شود و ساختمان‌ساز هم واقعا ساختمان‌ساز!

ايده تأسيس اين موسسه چگونه در ذهن شما شکل گرفت؟

جرقه اين ماجرا از آن‌جا خورد که من يک روز در يکي از کلاس‌هاي رفتار سازماني با جمله‌اي مواجه شدم که دو سه روزي مرا به شدت به هم ريخت. ذهن من چند روز با اين جمله درگير بود. مضمون جمله اين بود که:«90 درصد از مشکلات سازمان‌ها در حوزه عدم اجراي برنامه‌هاي استراتژيک، آن است که افراد برنامه استراتژيک سازمان خود را قبول ندارند؛ چراکه آن استراتژي با برنامه‌ريزي‌ها و اهداف شخصي افراد همخواني ندارد.»

سي سال آينده در چه جايگاهي خواهي بود؟

من در همان روز به استاد حاضر در آن کلاس گفتم:«فرض کنيد من در سازماني کار مي‌کنم که برنامه استراتژيک آن را قبول ندارم.» آن استاد گفت:«چرا آن را قبول نداري؟» گفتم:«از آن خوشم نمي‌آيد!» گفت:«پس آن برنامه استراتژيک با برنامه شخصي تو همخواني ندارد!» من گفتم:«برنامه شخصي من؟! من اصلا برنامه شخصي ندارم!» آن استاد گفت:«سي سال آينده قرار است در چه جايگاهي باشي؟» گفتم:«بازنشسته مي‌شوم!» استاد گفت:«و بعد؟» و من جوابي براي اين پرسش نداشتم. اين گفت و شنود ذهن مرا مشغول کرد.

سوالي که هرگز از خود نپرسيديم...

من پس از مطالعه و شرکت در کلاس‌ها و سيمنارهاي مختلف، نهايتا به اين نتيجه رسيدم که هيچ‌کس به ما ياد نداده که برنامه داشته باشيم. ما در کوچه بزرگ شده‌ايم و به مدرسه رفته‌ايم! سپس به دانشگاه و محل کار رفته‌ايم و ازدواج کرده‌ايم و بچه‌دار شده‌ايم و هرگز از خود نپرسيده‌ايم که «سپس چه؟» قرآن مي‌گويد که خدا شما را موظف کرده است تا زمين را آباد کنيد! من از خودم پرسيدم:«من چه کرده‌ام که به آبادي بيش‌تر زمين منجر شده باشد؟»

چرا کسي به ما ياد نداد که برنامه

داشته باشيم؟

قاعدتا اين پرسش بايد شما را به تغيير واداشته باشد.

معناي آن حرف خدا در قرآن براي من اين بود و هست که هر انساني به «دليلي» خلق شده است. چرخش اين انديشه‌ها در ذهن من که «تو براي چه به زمين آمده‌اي؟ مي‌خواهي چه کني؟ چرا کسي به ما ياد نداد که برنامه داشته باشيم؟ چرا کسي به من نگفت که تو آدمِ حسابداري نيستي، چرا حسابداري مي‌خواني؟ چرا نفهميدم که من آدمي نيستم که هشت ساعت در روز روي صندلي کارمندي بنشينم؟» مرا به يک تغيير واداشت.

ده ساعت زندگي بي‌تحرک روي يک صندلي!

من اگر دو ساعت بي‌تحرک روي يک صندلي بنشينم، ديگران تصور مي‌کنند که بيمار شده‌ام. من آدمِ نشستن نيستم. با اين حساب اين پرسش در ذهن من پررنگ مي‌شد که «با اين روحيات چرا حسابداري خواندي؟!» کسي که حسابداري مي‌خواند بايد توانِ آن را داشته باشد که گاه تا ده ساعت روي يک صندلي بنشيند و حساب و کتاب کند!

با اين روحيات، کارمندي بخش قابل توجهي از انرژي شما را مي‌گرفت، درست است؟

تنظيم اسناد مالي تمام انرژي مرا مي‌گرفت اما اگر من براي تدريس به کلاس درس بروم، به جرأت مي‌گويم که مي‌توانم 48 ساعتِ بي‌وقفه و بدون خستگي تدريس کنم. اگر ويژگي‌هاي شخصيتي و توانايي‌هاي من شناخته مي‌شد بي‌شک با حسابداري هم‌مسير نمي‌شدم. ايده تشکيل موسسه از اين‌جا شکل گرفت که اتفاقي براي من افتاد نبايد براي ديگران رخ دهد.

تلفيق برنامه‌ريزي استراتژيک و آينده‌پژوهي

براي اين منظور بايد رفتار سازماني را به خوبي مدنظر قرار مي‌داديم. رفتار سازماني نقطه اشتراک مديريت و روان‌شناسي است. ما در اين موسسه تلفيقي از مباحث مديريتي را شاهد هستيم. تلفيق برنامه‌ريزي استراتژيک و آينده‌پژوهي بر مبناي روان‌شناسي ثمرات بسياري براي ما داشت. يکي از ثمرات اين امر قرار گرفتن ما در جمع شرکت‌هاي دانش‌بنيان بود.

اتفاق عجيبي در حوزه آموزش نيفتاده است...

حقيقت اين است که پيش از آن که من اين کار را آغاز کنم، درآمدم بسيار بيش‌تر بود. با آغاز اين فعاليت درآمد من بسيار کم‌تر شده اما حال من بهتر است. در گذشته، در مدارس به ما مي‌گفتند فقط درس بخوان تا نمره‌ات بيست شود! هنوز هم همين‌طور است. از بيست سال قبل که من ديپلم گرفتم تا کنون نه فقط اتفاق عجيب و غريبي در حوزه آموزش نيفتاده است؛ بلکه اوضاع بدتر هم شده است. اين چيزي است که حال ما را بد مي‌کند و بايد از آن رهايي پيدا کنيم.

رتبه 2 کنکور 72؛ کارمند يکي از ادارات سمنان!

کتاب مشهوري با عنوان «دانش‌آموزان قوي کارمند دانش‌آموزان ضعيف مي‌شوند و دانش‌آموزان متوسط کارمند دولت مي‌شوند» وجود دارد. اين عنوان دقيقا وصف ايران است. اگر من در دانشگاه تهران يا علامه حسابداري بخوانم و شاگرد اول رشته خودم باشم، اوج اتفاق خوبي که براي من مي‌افتد کارمند شدن است. من رتبه سوم کنکور سال 72 در يکي از رشته‌ها را در سمنان مي‌شناسم که از کارمند شدن در يکي از ادارات دولتي ذوق‌زده هم هست! جالب اين‌جاست مصاحبه استخدام او را کسي انجام داده که در دانشگاه آزاد سمنان درس خوانده است.

رتبه برتر کنکور براي کسب کرسي کارمندي!

چرا اين اتفاق مي‌افتد؟

چون اين کارمند فقط درس خوانده و هيچ چيز ديگري بلد نيست. اين يک اشکال بزرگ است. امروز بچه‌هاي ما تمام تلاش خود را مي‌کنند تا رتبه‌هاي برتر کنکور را به کسب کنند براي اين که کارمند دولت شوند! يعني همه آرزوي بچه‌هاي ما کارمند دولت شدن است! شما با اين آرزوهاي کوچک مي‌خواهيد مملکت را بسازيد و زمين را آباد کنيد؟

استعفا از کارمندي در سن 35 سالگي

اصل تغيير من از آن‌جا شروع شد که از کارمندي و از اداره دولتي استعفا دادم. اين اتفاق در سن 35 سالگي من رخ داد. وقتي کارمند دولت بودم، جايي به اين نتيجه رسيدم که اين‌جا ديگر چيزي براي آموختن به من ندارد. من در سن 30 سالگي در موضوعات ماليِ اداره‌اي که در آن کار مي‌کردم ماهر شده بودم و سهم آموختن در اين موضع، به پايان رسيد!

يک پايانِ زودهنگام!

وقتي در ميانه دهه چهارم از زندگي‌ام، حد آموختن در کارمندي براي من به پايان رسيد، احساس کردم که اين «پايان» قدري زود اتفاق افتاده است! بنابراين به اين نتيجه رسيدم که رشته کاري‌ام «کوچک» است؛ چراکه من در طي 4-5 سال، کار ويژه‌اي نکرده بودم. سپس تصميم گرفتم که به حوزه صنعت وارد شوم. پس از استعفا به حسابداري صنعتي و حوزه پتروشيمي وارد شدم. اما اين حوزه هم مرا راضي نکرد.

بايد کاري کرد

در اين زمان دانش لازم براي ادامه مسيري که انتخاب کرده بوديد را چگونه کسب مي‌کرديد؟

درس خواندن‌ها و مطالعه کردن‌هاي گسترده در همين بازه زماني صورت گرفت. من نهايتا به اين نتيجه رسيدم که «بايد کاري کرد» بنابراين همزمان با اخذ مدرک فوق ليسانس مديريت و نيز DBA(دکتراي مديريت حرفه‌اي کسب و کار) فکر تأسيس يک موسسه را نيز در ذهن مي‌پروراندم. پيشتر هم نمونه‌اي به اين شکل نديده بودم. البته من در موسسه‌اي در تهران آموزش مي‌ديدم که در آن براي دانشجويان جديدالورود کلاس‌هايي تحت عنوان mini MBA برقرار کرده بودند. در اين کلاس‌ها شخصيت‌شناسي انجام مي‌شد و مباحث مربوط به کارآفريني را به دانشجويان آموزش مي‌دادند.

آموزش مهارت‌ها تا پايان دبيرستان

به اعتقاد من فراگيري اين آموزش‌ها در سن دانشجويي قدري دير است. اين آموزش‌ها بايد از کودکي آغاز شود و در دوره دبيرستان به پايان برسد. دانش‌آموزان بايد همراه با اخذ ديپلم مهارت‌هاي پيش‌گفته را هم آموخته باشند و سپس براي کار کردن واقعي به دانشگاه‌ها بروند. چنين افرادي در دانشگاه‌ها بايد بياموزند که چگونه جذب سرمايه کنند؟ آن‌ها مي‌دانند که نبايد در دانشگاه «فقط» مکانيک بخوانند.

دانشگاه؛ کلاس زبان؛ سالن بيليارد... مسير اين نيست!

در واقع چنين افرادي مي‌دانند که بايد چند مهارت را به طور همزمان فرابگيرند.

بله. افرادي که مهارت‌هاي پيش‌گفته را آموخته باشند مي‌دانند که بايد مباحث مالي را نيز در دانشگاه بياموزند؛ چون آن‌ها قرار است کارخانه‌ها و توليدي‌هاي بزرگ تأسيس کنند. البته تکليف افرادي که تصميم گرفته‌اند که «کارمند» شوند روشن است! آن‌ها صبح‌ها به دانشگاه مي‌روند و عصرها به کلاس زبان! در وقت‌هاي اضافي هم بيليارد بازي مي‌کنند!

عليرضا عربي

خبرنگار روزنامه پيام استان سمنان


نسخه چاپي ارسال به دوستان