تاریخ 1396/10/23 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره برو جستجو جستجوی پیشرفته  
سردار سرافراز جنگ و صلح

آنچه در پي مي‌آيد، سخنراني دكتر غلامعلي رجايي در «همايش ملي آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و هشت سال دفاع مقدس» است كه در كتابخانه ملي ايران برگزار شده است .

***

خاطرات آيت‌الله هاشمي درباره هشت سال مرتبط با امام راحل (ره) و دفاع مقدس، مشحون از نكات بسيار بديع و ناگفته از شخصيت ايشان و رهبري حضرت امام رحمت‌الله عليه و فرماندهي ايشان در دوران جنگ است.من اين هشت جلد را به گروه تحقيق دادم و خط به خطش را بررسي كردم و اميدوارم جلد اول را كه درباره رابطه امام با آيت‌الله هاشمي رفسنجاني و حاج احمد خميني است وجلد ديگر را که در مورد فرماندهي جنگ است، همزمان با سالگرد عروج مرحوم آيت‌الله هاشمي به ارادتمندان ايشان تقديم كنم. اکنون نكاتي را از اين كتاب در حال تأليف، با ذکر دو خاطره از ايشان عرض مي‌كنم.

با آيت‌الله هاشمي رفسنجاني چهار مصاحبه داشتم كه در كتاب «در آيينه» منتشر شده است و با طرح حدود 340 سؤال طي دو سال از ايشان پرسيدم كه:

ـ اگر شما خدا را ملاقات كنيد، به خدا عرض مي‌كنيد كه من هاشمي در اين عمر بيش از 80 سال چه آورده‌ام؟

ايشان بعد از مكثي گفتند:

فكر مي‌كنم مهمتر از همه، كار قرآن است كه از زندان آغاز شد؛ اما متأسفانه مهجور ماند.

گفتم: ديگر چه؟

گفتند: ختم جنگ.

پرسيدم: ختم جنگ چرا؟

گفتند: من با تمام شدن جنگ، جلوي كشته‌شدن ايراني‌ها را گرفتم.

گفتم: جلوي كشته‌شدن عراقي‌ها را هم گرفتيد.

فرمودند: همين‌طور است؛ چون عراقي‌ها بيشتر كشته مي‌دادند. من اساسا از كشتار و كشتن خوشم نمي‌آيد.

گفتم: اگر دشمن مقابل شما باشد، خوشتان نمي‌آيد كه كشته شود؟آيا شما با همين روحيه به امام گفتيد صادق قطب‌زاده اعدام نشود؟

گفتند: روحيه من همين‌ است. واقعاً وقتي احساس مي‌كنم كه كسي به زندان رفته و به سلول افتاده، مي‌ترسم حالت بدي پيدا كند. فرقي نمي‌كند چه كسي باشد، نمي‌توانم تحمل كنم، چون از كشتار خوشم نمي‌آيد.

بعد ادامه دادند:

ختم جنگ براي من بسيار مهم بود و واقعاً از كشته‌شدن عراقي‌ها ناراحت مي‌شدم و دلم نمي‌خواست در سخنراني‌هايم آمار تلفات عراقي‌ها را بگويم؛ ولي ناچار بودم و بايد گزارش مي‌دادم. هرجا پيش مي‌آمد، اعلام مي‌كردم كه من از جنگ بيزارم. يك‌بار آيت‌الله خامنه‌اي به من گفتند كه: «شما از جريان جنگ قهرمان بيرون مي‌آييد»، من گفتم: «نمي‌خواهم قهرمان جنگ باشم، بلكه مي‌خواهم قهرمان صلح باشم.» روحيه من اين گونه است.

خاطره دوم

خاطره دوم را خودشان تعريف کردند و من هم اين توفيق را داشتم كه روزانه خدمتشان برسم. ايشان فرمودند: «وقتي وضع حلبچه را ديد‌م، گفتم به هر قيمتي هست، بايد امام را متقاعد و جنگ را تمام كنيم...» من اين را به عنوان يك محقق كوچك عرض مي‌كنم که هاشمي به اين كشور خدمت كرد؛ ولي بعضي‌ها مي‌خواهند اين خدمت ديده نشود و هنوز هم متأسفانه اين حقد و كينه وجود دارد و تمامي هم ندارد. هفته سومي كه در سال 91 خدمت ايشان رسيدم، در مجمع تشخيص مصلحت نظام، به من گفتند كه: در گذشته صحبتي با فرماندهان داشته‌ام چون من صحبتي با امام كردم و وقتي براي فرماندهان تعريف كردم، برايشان خيلي جالب بود و از هر جا نوار آن ديدار را طلب كردم چون اين مطلب را براي اولين‌بار عرض كردم، متأسفانه اين نوار تا آخر در اختيار ايشان قرار نگرفت، در صورتي كه چنين ديدارهايي ضبط مي‌شد كه متأسفانه در اختيار فرمانده جنگ قرار نمي‌گرفت؛ اما گفتم چرا يك عده مي‌خواهند نباشد، تصادفاً يكي از مقالاتي را كه در تاريخ 29/8/92 نوشته بودم، پيدا كردم كه نوشته بودم: تاريخ‌سازي برادرم مبارك باشد! وسط اين مقاله دو خط است. حميد آخوندي كه خدا رحمتش كند از تهيه‌كنندگان بود و مرحوم هاشمي به ايشان هم علاقه داشت و وقتي هم كه مي‌آمدند، حدود 3 تا 5/3 ساعت ضبط مي‌كرد و من از سرنوشت اين ضبط شده‌ها هم اطلاعي ندارم، ايشان در جلسه‌اي گزارش دادند از كتاب «درد» نوشته صادق كرميار در 27 آبان با همت بنياد ادبيات داستاني ايرانيان با حضور چند نفر از جمله جناب آقاي دعايي كه در جلسه حاضر بودند.

آنجا گفتند خاطرات آقاي هاشمي رفسنجاني و چند نفر ديگر هم كه نام بردند، در يك سريال بود، اما اين سريال متوقف شد. آخوندي با همان روحيه بزرگي كه داشت، اين موضوع را براي آقاي هاشمي تعريف كرد که: «خاطرات شما در سريال آمده بود؛ اما کار متوقف شده است!» چرا بايد خاطرات فرمانده جنگ و جانشين حضرت امام سانسور شود كه تهيه‌كننده نتواند سريال مربوط به آن را بسازد؟

چهار اختلاف كمرشكن

آقاي هاشمي براي اداره جنگ بسيار دچار مشكلات بود. مشكل اول كه تا آخر جنگ حل نشد، اختلاف بين ارتش و سپاه بود. آقاي هاشمي تا سال67 موفق نشد ائتلاف بين ارتش و سپاه را ايجاد كند. اگر وقت بود، برخي نكات را عرض و به دو دست‌نوشتة ايشان اشاره مي‌كردم. آقاي هاشمي رفسنجاني كه رئيس مجلس شوراي اسلامي بود و امام ايشان را به سمت جانشين خود در جنگ منصوب كردند، در آن مقطع چهار اختلاف كمرشكن مهم در بين مسئولان و فرماندهان جنگ و سپاه اختلافات در داخل سپاه، بين سپاه و نمايندگي امام در سپاه، فرمانده ارتش با اداره عقيدتي ـ سياسي، فرمانده سپاه با رئيس‌جمهوري و بين رئيس دولت وقت و رئيس‌جمهوري وجود داشت. حالا در اين شرايط جنگ چگونه بايد تمام مي‌شد؟ در اين بين تدبيرهايي هم وجود داشت كه من به يكي دو نمونه اشاره مي‌كنم: در سال 67 بحث ادغام سپاه و ارتش مطرح مي‌شود و فرمودند كه آقاي صياد شيرازي هم طرحي براي ادغام ارتش و سپاه دارند، به نفع ارتش و راندن سپاه به امور انتظامي، اين يك تلاطم بود. در همان سال آقاي صياد شيرازي خواست مأمور طرح تهيه سازمان نيروي مسلح شود، آقاي هاشمي گفت: «لازم نيست، اگر نظري دارد، حضوراً ارائه دهد.» آقاي صياد شيرازي آمد، از سياسي ـ عقيدتي و ستاد مشترك ارتش گله كرد و پيشنهاد تغيير هر دو را داشت. قرار شد براي رسيدگي جلسه مشتركي برگزار و حرفهاي دو طرف شنيده شود. اين يك برش.

برش دوم گفتند در مقطعي در سال 64 آقاي محسن رضائي از اينكه رياست‌جمهور با برخي فرماندهان سپاه در مورد تغيير فرمانده سپاه صحبت كردند، تلفني گله كرد. آقاي هاشمي مي‌گويد در سال 66 ساعت 7 صبح روزي به دفتر رياست‌جمهوري رفتم و درباره ارتش و سپاه مذاكره كرديم و ايشان از من خواستند كه تمشيت امور سپاه و ارتش را با هم به عهده بگيرم. من هم همين را از ايشان مي‌خواهم، چون روابط ايشان با سپاه به خوبي ارتش نيست و خوف اين است كه در جنگ تأثير منفي بگذارد. اگر اين اشكال نبود، مناسب بود كه مسئوليت جنگ هم به عهده ايشان باشد. پاسخ غيرمستقيم به اين كه غير از مسأله‌اي كه در بحث ترور متوجه رهبري شد، امام روي اين ملاحظه، فرماندهي جنگ را به آقاي هاشمي رفسنجاني سپرد.

آقاي هاشمي به اندازه كافي گرفتار مسائل كشور بود، حالا برخي موضوع‌ها را عرض مي‌كنم. درباره روحيه‌ اعتدال ايشان در جنگ در سال 67، بايد عرض كنم كه آقاي محسن رضائي اطلاع داد كه دشمن در غرب تقريباً در همه جا به مرزها برگشته است. اجازه عمليات الزامي خواست، آقاي هاشمي موافقت نكردند. گفتند من از كشتن بدم مي‌آيد، البته دشمن بايد از بين برود، اما حالا كه دشمن بازگشته است، شما با او چه كار داريد. در يك مقطع ديگري شدت اختلاف نيروهاي مسلح بين آقاي رضائي و مرحوم صياد شيرازي، به استعفاي آقاي رضائي منجر مي‌شود. شايد دوستان سپاهي اين مسأله را ندانند. نقش آيت‌الله هاشمي را ملاحظه كنيد. بعد از جلسه به من گفت مي‌خواهد نامه‌اي خدمت امام بنويسد و از سمت فرماندهي سپاه به خاطر مشكلات داخل سپاه و عدم همكاري با رئيس‌جمهوري و دكتر روحاني و ارتشي‌ها استعفا بكند. آقاي هاشمي او را از اين كار نهي كردند و به گفتند كه امام اين استعفا را نمي‌پذيرند و براي خود شما هم خوب نيست. در ادامه، آقاي رضائي كار خود را انجام مي‌دهند و استعفا را براي امام مي‌فرستند و امام نمي‌پذيرند و از طريق حاج احمد‌آقا به آقاي هاشمي اطلاع داده مي‌شود كه امام استعفا را نپذيرفتند و تصور امام اين است كه اين يك حركت سياسي است.

ادامه كار جالب است: آقاي رضائي به آقاي هاشمي پيشنهاد مي‌دهد كه اينها موجهايي است و نمونه‌هاي آن را به شما مي‌گويم. پيشنهاد مي‌كند كه من استعفا مي‌كنم و به من درجه اميري ارتش بدهيد كه بتوانم بر امكانات ارتش مسلط شوم و ارتشي‌ها تصور نكنند كه من از تعصب سپاهي‌گري استفاده كرده‌ام. با اين كار مي‌توانم امكانات ارتش را به نفع جنگ بكشانم. آقاي هاشمي گفتند: «اشكالات اين طرح را به آقاي رضائي گفتم، اما ايشان قانع نشد.» در جاي ديگري مرحوم صياد همين نقش آقاي رضائي را ايفا مي‌كند و مي‌گويد: «شما سازمان نيروهاي مسلح را متحد كنيد تا من فرمانده آن شوم و آقاي رضائي هم جانشين من شود.» پيداست كه اين طرح هم اجرا نمي‌شود و اين مسأله ماه به ماه پيش مي‌رود.

چرا قطعنامه پذيرفته شد؟

توصيه من اين است كه خاطرات آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در سال 66 را مطالعه كنيد. نواري از قرارگاه خاتم پياده شده است كه ريز مذاكرات آقاي هاشمي با فرماندهان سپاه در آن آمده است. حالا افرادي ايراد مي‌گيرند كه چرا آنجا چنين شد و آنجا چنين شد و قطعنامه چرا پذيرفته شد؟ من عرض مي‌كنم كه بهترين خدمت آقاي هاشمي به عنوان يك آدم واقع‌گرا به كشور، ختم جنگ بود. من در قرارگاه خاتم‌الانبيا، مسئول تهيه و تداركات بودم در سه سال آخر جنگ، طرحهايي كه در استاديوم آزادي مطرح مي‌شد، شايد نيمي از جايگاه اين صدهزار نفر پر نمي‌شد، نيروها نمي‌آمدند. حداكثر 2500 نفر از تهران مي‌آمدند. در آنجا مي‌گفتيم اگر خيابان جمهوري را ببنديد، 10 گردان درمي‌آيد. از قرارگاه خاتم و از دوستان بپرسيد، از اين 2500 نفر تعدادي براي تبليغات، عده‌اي هم براي تداركات و تعدادي براي بهداري مي‌رفتند و رزمنده‌اي وجود نداشت و اين واقع‌گرايي آقاي هاشمي را نشان مي‌داد كه روي آن انگشت گذاشتند. ايشان تشخيص دادند كه اين قضيه را تمام كنند. با شجاعت تمام به امام گفتند كه اين كار را بكنيد.

در اينجا باز نكته‌اي را عرض مي‌كنم. من از ايشان سؤال كردم، نفرمودند، اما از جاي ديگري كه از ذكر نام آن معذورم، شنيدم كه به امام گفتند: «آقا شما قطعنامه را نمي‌پذيريد، من مي‌پذيرم. شما فرمانده هستيد، من جانشين شما هستم، بگوييد مرا بازداشت كنند و مسئوليت آن را مي‌پذيرم.» امام جمله‌اي گفتند و ايشان فرمودند: «آقاي رجايي، من نمي‌خواهم به شما بگويم!» ايشان هر حرفي را به هر كسي نمي‌گفتند و رابطه ما هم با ايشان حدي داشت. من از يكي از مقامات آن دوره كه در جلسه بود، پرسيدم كه: «امام چه گفتند؟» گفت: «امام جمله تلخي را گفتند» و اگر آن جمله را مي‌توانستم بگويم، معلوم مي‌شد كه اين جمله دكتر ظريف چقدر بجاست كه: «آقاي هاشمي خودش را هزينه كرد و با امام تعارف نكرد» و امام هم آدمي نبود كه تعارف كند. خلاصه كلام امام گفتند كه: «خودم قطعنامه را مي‌پذيرم» و جمله تلخ را نمي‌گويند.آقاي هاشمي خودش را سپر كرد. بر اساس واقع‌گرايي، به من چند بار فرمودند: «در فرماندهان سپاه، آقاي شمخاني از همه عاقل‌تر بود؛ چون از سال 62 به من گفت كه آقاي هاشمي، اين جنگ برنده ندارد» و آخر جنگ هم كه دوستان مستحضرند توان نظامي عراق دوبرابر شد، جمعيت عراق نصف جمعيت ايران بود. ما اين همه كشتيم، منهدم كرديم، اما توان آنها آخر جنگ دو برابر شد. سقوط هواپيماي مسافربري، بحث حملات شيميايي، بحث نفتكش‌ها و... كشور را قفل كرده بود.

خداوند روح ايشان را با پيامبر محشور كند كه چه خدمتي به كشور كردند و جايي جنگ را متوقف كردند و به سمت قطعنامه بردند كه امام فرمودند: تصميم جمعي بود، تصميم آقاي هاشمي نبود. همه تصميم گرفتند و جمع هم همه متدين و صادق هستند، ولي متأسفانه عقده‌ها اجازه نمي‌دهد، ولي سهم آقاي هاشمي در اين مسائل محفوظ است.

نكته آخر اينكه وقتي صدام به كويت حمله كرد، مسأله رمزگشايي نشد و آقاي هاشمي هم كه خيلي فني صحبت مي‌كردند، مطالب خود را در پس پرده بيان كردند. اينكه بلايي كه به ما وارد شد، صدام دچار چه گرفتاري شد و بعد هم به چه شكل برداشته شد. اميدوارم روزي اين نقش كاويده شود تا ايران و ايراني بفهمد كه چه شخصيت انديشمند و هوشمندي را از دست دادند. من تاريخ را مطالعه كرده‌ام، شايد تا چهار پنج دهه ديگر، ايران فردي مثل هاشمي نداشته باشد؛ به دليل اينكه ما نه امام داريم، نه دوره مبارزه داريم، البته دست خدا پر است و بسته نيست و انشاءالله بركاتش بر اين ملت و بر خاندان هاشمي جاري باشد.

دكتر غلامعلي رجايي


نسخه چاپي ارسال به دوستان