تاریخ 1390/08/29 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 2950 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 سخن هفته 

 با خلق خدا مهربان باش، از سخنان ناهنجار گرچه به مزاح باشد، بر حذر باش، خلاف مگو، گرچه به مطايبت باشد، از قسم خوردن هم اگر چه به راست، احتراز کن; چو ايستاده اي دست افتاده گير و تا مي تواني، نماز را در اول وقت به جاي آر.  

آيت الله حسن زاده آملي


 اوجي نگرفتيم و بچيدند پر ما 

آن يار که امروز نگيرد خبر ما
روزي رسد از ره که نبيند اثر ما  
فرياد که با بال جواني ز پي عشق  
اوجي نگرفتيم و بچيدند پر ما  
از بخت چه ديديم که ميل سفر او  
بر هر گذري بود به جز رهگذر ما  
بر نيمه رخ، خنده و برنيم دگر، اشک  
اين است به حق، شيوه شق القمر ما  
از زر بگذشتيم و به درگاهي عشاق  
در زر بگرفتند ز پا تا به سرما  
از «مهر» کي آيد که کند ياد به نامي؟  
آن دلبر نازک دهن نامور ما 

 بزرگمهر وحداني آملي 

 


 گنجينه  

- براي لذت بردن از زندگي، کافيه کمي احمق باشي. شکسپير  
- ساقه شکستن، قانون طوفان است، تو نسيم باش و نوازش کن.  
- موقعي که داري واسه به دست آوردن کسي مي دوي، آرام تر بدو، شايد هم يکي واسه به دست آوردن تو مي دود!
- نردبان زندگي ما و مني ست!  
عاقبت اين نردبان، افتاد ني ست !  
لاجرم آن کس که بالاتر نشست  
استخوانش سخت تر خواهد شکست ! مولوي  
- زندگي در گرو خاطره هاست، خاطره در گرو فاصله هاست، فاصله تلخ ترين خاطره هاست!  
- نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم ! ديگر بس است ! راهم را خود انتخاب خواهم کرد.  
استاد شهيد; دکتر علي شريعتي  
-  انسان نقطه اي است بين دو بي نهايت ; بي نهايت لجن و بي نهايت فرشته.  
دکتر علي شريعتي  
- انسان ها شکست نمي خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف مي سازند. ارنست همينگوي  
- انسان زاييده شرايط نيست بلکه، خالق آن است.  
- هنرمند مي تواند بشر را از آشفتگي برهاند.  آرتور ميلر 
- بر تو باد خوشرويي که خوشرويي کمند دوستي است.                 حضرت علي (ع)  
- انسان ترکيب عجيبي است، در عين ناچيزي; خود را برتر از همه مي شمارد.  
- هيچ صدقه اي نزد خدا محبوب تر از حق گويي نيست.                 
پيامبر اکرم (ص)  
- معلمي را ستايش مي کنم که انديشيدن را به من بياموزد- نه انديشه ها را.   شهيد مطهري
- علم و تفکر گذشته را در حال حاضر مي سازد و آينده را مي بيند.  ارسطو  


 زبانزد 

- با دوست چو بد کني شود دشمن تو
- با خرس کشتي گرفتن، کار گفتار است.
-  با خر مردم نکن سواري پايينت مي آورند با خفت و خواري
- با خلق خدا ادب نگهدار.
- باخلق خدا کن نکويي.
- باد آورده را باد مي برد.
- باد باران آورد; بازيچه جنگ!
- باد در چنبر نبندد هيچ کس.
- بادرد بساز تا به درمان برسي!
- با درد کشان هرکه در افتاد ورافتاد.
- با دست بسته هيچ شناور، شنا نکرد.
- با دست پس مي زند با پا پيش مي کشد.
- باد سخت گياه ضعيف را نيفکند، بلکه درختان قوي را براندازد.
- با دشمن و دوست فعل نيکو- نيکوست.
- بادکاني که معامله نداري ناخنک مزن!
- بادکه از در خانه تو مي آيد، مرزجاروب است.
- بادمجان تخمه را آفت نرسد!
- بادنجان باد داره، بله بله قربان!
- بادنجان بم آفت ندارد.
- با دوستان بسازو با دشمنان بتاز!  
- با دوستان مروت با دشمنان مدارا.
- با دوست چو بد کني شود دشمن تو!
- با دو عقل از عقيله اي برهي.
- باده از دست دلارام چه شيرين چه تلخ.  
- باده کم خور، خرد به باد مده.  
- باده مي خورد و سنگ به جام مي زند!  
- بار افزون تر کشد، چون مست باشد اشتري.  
- بارالها کم مگردان چار چيز از اين اتاق- نان گرم و آب سرد و چاي و قليان چاق.  
- باران جوشيد، ترک ها را پوشيد.  
- باران سفيد از ابر سياه مي بارد.  
- باراني که براي من نمي بارد، گو نبارد.  
- بار بر گاو و ناله از گردون.  


 شعر امروز
 سفر، يک گام هم کافي است... 

به ابر دور دستي تکيه دادم نردبانم را
  که در باران رها  کرد انتهاي داستانم را
  مسافر خانه نزديک است: آغوش صريح من
سفر يک  گام هم کافي است، تا من بازوانم را  
 شبيه يک در فرسوده، لختي باز   بگذارم
که وقت رد شدن يکباره چشم انداز جانم را  
 ببيني: ساقه ي فواره ها در ابر گل کرده
و پلک موج ها در برگرفته پلکانم را
همين در بود، واشد ، بسته شد، ساعت به حرف آخر
و پاهايي که مي بردند کفش ميهمانم را
چرا در خاطرات  گنگ مي آيي به ديدارم
که وقت رفتنت خالي کني ظرف زمانم را
 حضورت سايه اي از انزوايم کم نخواهد کرد
شناور مي کني در  رقت شب آسمانم را
گل روييده در زنگار آيينه است ياد تو
  که  نا مست ناگهان پر مي کشد از مه دهانم را.

امير حسين نيکزاد


 داستانک
 سجده شکر 

مردي بود منافق که زني مومن و متدين داشت، اين زن تمام کارهايش را با بسم الله آغاز مي کرد.
شوهرش از توسل جستش او به اين نام مبارک بسيار ناراحت مي شد و در تلاش بود تا همسرش را از اين عادت منصرف کند. روزي کيسه کوچکي طلا به زن داد تا آن را مخفي کند.
زن کيسه را گرفت و با گفتن بسم الله الرحمن الرحيم در پارچه اي پيچيد و با بسم الله آن را در گوشه اي در خانه پنهان کرد. شوهر مخفيانه، به سراغ کيسه طلا رفت و آن را دزديد و به دريا انداخت تا همسرش را محکوم کند!  
سپس به سر کار خود رفت و عصر هنگام صيادي را ديد که يک ماهي بزرگ مي فروشد آن را خريد و به منزل برد.
وقتي زن مشغول تميز کردن ماهي بود با کيسه اي مواجه شد که آن را در منزل مخفي کرده بود، متوجه داستان شد، آن را با گفتن بسم الله برداشت و تميز کرد و در مکان اول خود گذاشت فردا صبح شوهر گفت: زن؟ کيسه را بياور که امروز مرا با آن کار آيد. زن بسم الله گفت از جاي خود برخاست و کيسه را از محلش خارج کرد و به شوهر داد!  
شوهر با تعجب به زن نگاه کرد! همسرش داستان را تعريف کرد مرد سجده را به جاي آورد و پيش زن ابراز شرمندگي کرد و از جمله مومنين روزگار شد و هيچ کاري را بدون بسم الله انجام نمي داد .
ما ميم و نواي بي نوايي  
بسم الله اگر حريف مايي  


 پندها و اندرزها 

- تو ارباب سخناني هستي که نگفته اي، ولي حرف هايي که زده اي، ارباب تو هستند.  
ضرب المثل ترکي
****
- دانستن کافي نيست، بايد به دانسته خود عمل کنيد.  
ناپلئون  
****
- علت هر شکستي، عمل کردن بدون فکر است.  
الکس مکنزي  


 حکايت و حکمت 

حکايت کنند که : پسري در خردسالي تخم مرغي دزديده به مادر آورد.  
مادر او را نواخت و کرده او را بستود.  
پسر چون به حد رشد و مردي رسيد شتري به سرقت برد- عوانان شحنه او را بگرفتند و پادشاه امر به کشتن او فرمود.   پسر هنگام مرگ از جلاد التماس ديدار مادر کرد تا وداع واپسين به جاي آورد مادر را بياوردند، پسر به مادر گفت    آرزوي من آن است که زبان تو را ببوسم - زال زبان بيرون کرد و پسر زبان او را با دندان از بن بکند و گفت:   همان تخم مرغ دزد تو - شتر دزد شده است.  


 نکته هاي اخلاقي  

با همه مهربان باش

- از امل چشم پوش و در عمل کوش. مرد جست وجو باش، نه گفت وگوي، از دريا بخواه نه از جوي، از فضول کلام چون فضول طعام دست بدار، سبکبار باش نه سبکسر و سبکسار.  
- دائما ظاهر باش و به حال خويش ناظر باش و عيوب ديگران را ساتر باش، با همه مهربان باش و از همه گريزان باش; يعني با همه باش و بي همه باش، خدا شناس باش در هر لباسي که باشد.  
حضرت آيت الله حسن زاده آملي


 دمي با حافظ 

دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند  
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند  
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت  
با من راه نشين باده مستانه زدند  
آسمان بار امانت نتواند کشيد  
قرعه کار به نام من ديوانه زدند  
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه  
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند  
شکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد  
صوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند  
آتش آن نيست که از شعله  او خندد شمع  
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند  
کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب  
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند