تاریخ 1392/11/17 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3571 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 انسان و حکومت 
نويسنده : فرزامي

قسمت اول   

«انسان» موجودي است اجتماعي; يعني، بروز توانمندي هايش در اجتماع رخ مي دهد و پاسخ نيازهاي خود را هم از جامعه مي گيرد. از طرفي در همين جامعه، برترس خود غلبه مي کند و درجمع، احساس امنيت مي کند. بنابراين، در تنهايي قادرنيست که تمامي جلوه هاي انساني اش را متجلي کند. به همين علت است که در تنهايي، خوي حيواني اش بر خصايل انساني او غلبه مي کند. تجربه هاي تاريخي برخي رويدادها هم دليل اين مدعاست. به عنوان مثال، انسان هايي که در کودکي دردل جنگل ها، به دلايل مختلف تنها مانده اند، رفتارهاي حيواني از آنها سر مي زده و حتي مثل انسان نمي توانسته اند که برروي دو پا بايستند و راه بروند ! از نظربيان و زبان نيز، عاجز بودند و از سخن گفتن، درمي ماندند چون قدرت نطق، در جمع، از قوه به فعل مي رسد.

«برتري انسان به حيوان، در فضيلت نطق و عقل»
به نطق است و عقل، آدمي زاده فاش           
 چو طوطي سخنگوي نادان مباش  
چون آدمي  به گفته ي «کليله و دمنه» به مزيت عقل و فضيلت نطق بر ديگر موجودات، مميز وممتاز است، فاجعه براي او وقتي رخ مي دهد که او را از اين دو مزيت، محروم کنند ; يعني، وي را در تنهايي نگه دارند تا با کسي سخن نگويد و نيز، اجازه دهند تا با عقلش بينديشد تا بتواند خوب را از بد، و خوب ترين را از خوب، برگزيند.
انسان ابتدايي، بي ابزار و بي لباس، در دل کوه ها، درون غارها و بر بالاي درختان، آواره و بي خانه زيسته اما پيوسته با همانندان خود بوده است چون سرشت او مبتني برهمدم پذيري است.

«اجتماع، ناگريز به داشتن قانون است»
وقتي که انسان، همنوع گرا و همدم پذيراست، نياز به آداب و ترتيب و نظم و قاعده دارد. بدون اين نظم و قاعده، هيچ جمعي به سامان نيست. اين آداب نامش، قانون است.
بديهي است که اين قوانين، به تناسب عقول بشر، ساده بوده است و با پيچيدگي و تجربه ي اجتماعي آدمي، پيچيده تر شده است. نخست به صورت شفاهي و غيرمدون، سينه به سينه نقل مي شده و به جوانان انتقال مي يافته و عدم مراعات آن، نابخشودني و مستلزم مجازات هاي بسيار سخت، حتي مرگ بوده است و اهل اجتماع، عدول از خط مشي عرف جامعه را هرگز از هيچ کس، نمي پذيرفته اند. رعايت آداب مذهبي و سنت هاي اجتماعي هم در زمره ي همان قواعدي بوده است که بعدها، عنوان «قانون» يافته.

«قانون مدون و مکتوب»
با پيدايي خط و انسجام آداب اجتماعي و فکري و نظم تعلقي بشر، قواعد اجتماعي مورد پذيرش اهل جامعه، مکتوب و مدون شد. مي گويند نخستين کسي که آداب و رسوم و قواعد اجتماعي را جمع آوري و مکتوب کرد،«ليکورگوس» قانون گذار «اسپارت» ي سده ي نهم پيش از ميلاد بود.

«اولويت حقوق جامعه بر حقوق فرد»
از نظر مردمان اوليه و جوامع ابتدايي، بنيان حکومت و منزلت جامعه، بر حقوق فرد، ارجح بوده است. قوانين غيرعقلاني و حتي ظالمانه، محترم شمرده مي شد و مردم يادمي گرفتند که در مقابل آن تمکين کنند و در صورت بروز اختلاف، نظر جمع و حکم قانون را بپذيرند. در چنين صورتي، گريز از احکام حقوقي و قانوني، گناهي نابشخودني به شمار مي آمده است. روشن ترين مصداق در اين زمينه، نوشيدن جام شوکران سقراط است که در مقابل اصرار شاگردان و دوستداران خود حاضر نشد که پشت بر قانون کند و جان خود را بيرون ببرد.
و اگر حمل بر بيگانه ستايي نشود، مهم ترين عامل پيشرفت غرب و عقب ماندگي شرق، در تمکين غرب از اصول اجتماعي و قوانين و نيز، عدول شرق از ضوابط و قانونگريزي است و عامل تشتت و بي نظمي. در حالي که مردمان اوليه، با روشن بيني درست، خير جامعه را در وحدت اجتماعي و همخواني فرهنگي مي ديدند، هماني که ما در فرهنگ ديني خود «يد واحده» اش مي ناميم.  

«حکومت، منشا» الهي دارد يا ساخته ي بشر است»
سوالي که در طول تاريخ، ذهن متفکران بشر را به خود مشغول داشته اين است که حکومت، الهي است و حاکمان، نمايندگان خدا براي هدايت بندگان خالق هستي به شمار مي آيند يا ساخته ي بشر است و عدل و ظلمش به تعقل حاکم و پذيرش جامعه بستگي دارد.
آنها که تفکر توحيدي داشتند و به خداي يکتا معتقد بودند، حکومت را عطيه اي الهي مي دانستند و کسان و جوامعي که مشرک بودند، خدايان را در حکومت دخيل مي دانستند و حاکمان و روساي قبايل را نمايندگان خدايان مي پنداشتند.

«تلقي عبريان از حکومت»
پيروان حضرت موسي (ع) معتقد بودند که آن حضرت، قانون گذار منصوب و مبعوث از جانب «يهوه» (خداي يهود) است و قوانين کنده کاري شده رسالت و حکومت خود را برروي لوحه هاي سنگي، از جانب خدا (يهوه) دريافت مي کند و «ده فرمان، هم که اساس قوانين قوم يهود است از طرف خداست; يعني، ريشه ي الهي دارد. قوم يهود معتقد بودند که فرمانروايانشان از جانب خدا ماموريت دارند و مسئوليتشان به اراده خودشان نيست و مجازات متمردان و سرکشان نيز به امر الهي است.
«عبريان» عقيده داشتند که «يهوه» خاطيان از قوانين الهي را به سختي و بي هيچ ملاحظه اي، مجازات و عذاب خواهد فرمود.

«حکومت از ديدگاه فلاسفه ي اوليه ي يونان»
در ميان يونانيان، پيروان فيثاغورت، عقيده داشتند که «فرد» تابع «جمع» است و بايد سعيش بر اين باشد که براي خير حکومت عمل کند «به موجب همين عقيده بود که آنها به اعضاي خود، احترام به قدرت، قوانين و فضايل وقت شهروندي را تعليم مي دادند و اين نظر را تلقين مي کردند که نفع کل برنفع فردي ترجيح دارد و فداکاري فرد براي جامعه آرمان پسنديده اي است.»
بي شک تحت تاثير القاي همين انديشه و باور بوده است که مادري افتخار مي کرده است که چهار پسرش در راه ميهن و شهر «اسپارت» کشته شده اند و جمله ي استاد شهيد مطهري هم که «شهادت، تضمين بقاي يک دين است» نه در راستاي تلقي فيثاغورثيان، بلکه با مضمون عقايد آنها همزباني يافته است.

«عقيده ي دموکرايتوس»  
فيلسوف سده ي پنجم قبل از ميلاد، وي در همه رشته هاي حقايق، غور کرده، در آفاق و انفس سير نموده، آثار بسيار از خود گذاشته، ولي چندان خبري از آنها به جاي نمانده است.  
«وي معتقد بود که هريک از اعضاي جامعه مي بايست خود را به تمامي وقف خيريت حکومت کند زيرا حکومت با کفايت، بزرگ ترين نگهبان ايمني جامعه است. در جاي ديگر او نوشت، وقتي حکومت يا دولت در شرايط سالم باشد، همه چيز به شکوفايي مي رسد; در صورتي که اگر به فساد، آلوده گردد، همه چيز به تباهي کشانده مي شود.

«سوفسيت ها مبدع نخستين تفکرفردگرايي»  
سوفسيت ها را بايد آغازگر تفکر فردگرايي دانست: «... در اواخر قرن پنجم قبل از ميلاد، جماعتي از اهل نظر در يونان پيدا شدند که جست و جوي کشف حقيقت را لازم نمي دانستند، بلکه آموزگاري فنون را برعهده گرفته، شاگردان خويش را در فن مناظره و جدول ماهر مي ساختند تا در هر مقام خاصه در مشاجرات سياسي بر خصم غالب شوند و چون براي غلبه بر مدعي در مباحثه به هر وسيله متشبث مي شدند به سوفيستس معروف شدند و شيوه ي آنها به «سفسطه» مشهور شد. اينها توجه و تفکر خود را به «فرد» معطوف کردند. اين گروه، خواهان استقلال و ارزش نهايي خود شدند. سوفيست ها برآن بودند تا به افراد بياموزند که چگونه مي توانند در زندگي خود موفق شوند و چگونه مي توانند با ابزار قرار دادن قانون و باطفره رفتن از آن از طريق به کارگيري مهارت در استدلال و مباحثه، به هدف هاي خود برسند.
در حقيقت، اين سوفسيت ها بودند که مي گفتند قوانين، اختراع اعضاي ضعيف جامعه است تا به وسيله ي آن، اقويا را به بند بکشند و بر آنها تسلط يابند!
نکته: متاسفانه، بدون اينکه اکنون در برخي از حکومت هاي رايج در جهان، نامي از سوفيست ها مطرح باشد، دولتمردان ثروتمند و ثروتمندان دولتمرد، هرچه مزايا و محاسن است براي خود نگه مي دارند و به نرمي نسيم از موانع قوانين مي گذرند و براي جامعه صاحب حق و قوانين رايج، اعتباري هم قائل نيستند.

«حکومت از منظر سقراط»
سقراط : فيلسوف معروف يوناني (و4700- ف. 399 ق.م) وي پسر «سوفرونيسکس» حجار بود... گفته اند که سقراط، فلسفه را از آسمان به زمين آورده; يعني ادعاي معرفت را کوچک کرده جويندگان را متنبه ساخت که از آسمان فرود آيند ; يعني، بلند پروازي ها را رها کرده به خود بايد فرو رفت و تکليف زندگاني را بايد فهميد... او مي گفت من مانند مادرم فن مامايي دارم، او کودکان را در زادن کمک مي کرد، من نفوس را ياري مي کنم که زاده شوند; يعني، به خود آيند... انديشه هاي سقراط به مانند شخصيت وي، در خدمت انسان است و در نهايت در خدمت جامعه و مويد قانون.
همه ي گفتار، رفتار و کردار در تقويت قانون و تاييد حکومت است، هرچند که قانون در حق او ظالمانه باشد. گريز از قانون شهروند را به صلاح نمي داند و موجب سستي پايه هاي حکومت تلقي مي کند و اين تزلزل را موجب انحطاط جامعه تلقي مي نمايد. زندگي و مرگش هم پايبندي به آنچه «گفت» را به اثبات مي رساند.
سقراط، پرسش به جا و مهمي را درباره ي حکومت وانسان جامعه، از افراد مختلف مي پرسيد و در لا به لاي پرسش ها، انديشه هاي سياسي خود را القا مي کرد و به همه تفهيم مي نمود که چه بايد باشند.از جمله، مي پرسيد که:  
«دولت چيست؟ دولتمرد کدام است؟ حاکم برانسان چه کاره است؟ خصوصيت حکمراني کدام است؟ و... سقراط به اين پرسش ها، پاسخ نداد اما ضرورت ها و بايد ها و هست را گفت.
وي، بزرگ ترين وظيفه ي انسان را کسب دانش مي دانست.از نظر او، شهروند خوب کسي است که پيوسته در جست و جوي دانش باشد و از پرسش در آنچه نمي داند، باز نايستد. چون مي دانست که انسان پژوهشگر دانا در نقد و تحليل خود به نتايج نيکو مي رسد و اين نتايج و يافته هاي علمي پيش از آن که به نفع شخص او باشد به سود جامعه است چون انسان عالم، عالم را مي سازد و جاهل، بدون اين که خود بداند، منشا تباهي است.  
«حکومت، علي رغم اشتباهاتش، براي سقراط، مادري بود که به او زندگي بخشيده و او را کسي کرده است که هست. سقراط نمي توانست گمراهي حکومت را تاب بياورد چون حکومت را چون مادر مي دانست. روش سقراط، شورشي نبود. او حتي نتوانست تبعيد را بپذيردو از حکومت، روي بر گرداند و به پيروانش هم پند مي داد که به حکومت آتن وفادار بمانند و از اين راه، آن را براي اصلاح اشتباهاتش، ياري کنند.»

«آنچه مي توان از انديشه هاي سقراط آموخت»
1- تاکيد برکرامت انسان، انساني که مي تواند بياموزد و بايد بياموزد تا دانا شود تا موثر باشد تا جامعه از دانايي اش، مستفيد گردد تا ازاين جامعه ي دانايان، احکام دانايي بيرون آيد تا اين احکام، پايه هايي باشد براي کرامت انسان، انساني که به اعتقاد ما «خليفه ا...» است و بايد در روي زمين، خليفه گي کند و احکام الهي را در حق خود و جامعه به مرحله ي اجرا درآورد تا هم خود و هم جامعه ي انساني، به سعادت دنيا و آخرت برسد و آرمان شهري بسازد و به فضل درآن بکوشد. نظر سقراط به اجمال در مورد انسان، مي تواند باتهذيب اخلاق که در حکمت علمي، اولين رکنش مي دانيم، تعبير مي شود.
2- اصلاح گري: سقراط را بايد اصلاحگر بزرگ در حکومت دانست. وي اصلاحات را تنها راه چاره براي حکومت مي داند. چون به اين امر واقف است که ويران کردن «بنياد» ها، هزينه هاي بسيار دارد و  مهم ترين، نتيجه اي که از دل اين ويراني برمي آيد، معلوم نيست که راه به کجا مي برد؟ حتي امروز هم، همت و اهتمام بشر بايد مصروف اصلاح حکم ها و حکومت ها شود چون هزينه ي آن و نتيجه ي آن، بيش تر، مطلوب به نظر مي رسد.


«حکومت از نظرگاه افلاطون»  
افلاطون : فيلسوف بزرگ يوناني (427 - 347 ق. م) يکي از موثرترين متفکرين عالم بشريت، در خانداني از بزرگ زادگان آتن به دنيا آمد. نزد سقراط تحصيل کرد و پس از مرگ او، مدتي را به جهانگردي گذرانيد و چندي در «سيراکوز» مقيم شد، و در مراجعت به «آتن»، «آکادميا» را تاسيس کرد و بقيه ي عمر را در آنجا به تعليم و تدريس پرداخت. شاگردان و پيروانش در آنجا گرد مي آمدند، به همين جهت، فلسفه ي او به «آکادميايي» و پيروانش به «آکادمياييان» معروف شده اند. فلسفه ي او در رسالاتش بيان شده است... اين رسالات از نظر زيبايي و سبک و عمق و نظم فکر، از برجسته ترين شاهکارهاي عالم ادبيات است...
افلاطون معتقد بود (با تاثيرپذيري از استاد خود سقراط) که:  
1- حکومت براي رشد فرد به بالاترين درجه لازم است.  
2- افلاطون هم مانند استاد خود سقراط معتقد بود که حصول خير و نيکي، در انزوا ميسر نيست، بلکه در گروه مصداق پيدا مي کند و ممکن مي شود.  
3- مرد خوب، شهروندي خوب است.
4- حکومت بايد طوري ساخته شود که منشا» زندگي خوب و توام با خير، براي همه، فراهم کند.  
5- مي گفت که فرد بايد خود را تابع حکومت بداند. ولي اين حالت، براي او، صرفا وسيله اي است که او به واسطه ي آن مي تواند به کامل ترين درجه ي رشد خود برسد.  
6- مثل سقراط مي گفت که خير انسان به خير و نيکويي گروه و جامعه بستگي دارد.  
7- وجود قانون، ضروري است چون بر سرکشان در مقابل قانون، مي آموزد که بر سر عقل بيايند تا تمامي جامعه سرشار از خير و نيکي شود.  
8- افلاطون به باور قلبي رسيده بود که بهترين اذهان و نيز لطيف ترين روح ها، بايد زمام امور حکومت را در دست داشته باشند چون اين افراد، طبقه ي فيلسوف حاکم را به وجود مي آورند و طبقه ي حاکمان فيلسوف، اشتباه نمي کنند و حکومتشان عادلانه است و قدرت و اختيارشان نبايد مورد سوال مردم قرار گيرد.  
نکته: نگارنده معتقد است که از قضا اشکال همين جاست که جاي نقد خالي است و در جامعه اي که حکومت با نقد صحيح روبرو نشود، غلتيدنش به دامن استبداد، حتمي است; يعني تجربه هاي تلخ تاريخي، اين حقايق را به ما گوشزد مي کند. وقتي که مولاي متقيان علي (ع) به مردم تاکيد مي کند که به وي پند بدهند. اين پند به معناي نقد حکومت است و خوش بيني امثال افلاطون که قصد و غرضي هم ندارند، منتج به خفقان هاي سخت و اختناق حکومتها انجاميده است.  
9- افلاطون، معتقد به جامعه ي طبقاتي است و معتقد است که هر کس به حسب استعدادي که دارد بايد در طبقه ي خود قرار بگيرد.
در يک کلام، نظريه ي افلاطون در شيوه ي حکومت، اشراف گرايانه است. چون خود اشراف زاده است و در طبقه فرودستان نزيسته است که از درد و رنج و محروميت آنان باخبر باشد.  
کتاب «جمهوريت» افلاطون بيانگر نظريه هاي سياسي و حکومت آرماني اوست که به تفصيل در اين مورد در آن بحث شده است.  
کتاب ديگر افلاطون که نگارش آن بعد از «جمهوريت» است، «قوانين» نام دارد. اين کتاب نيز بيانگر باورهاي نويسنده است. اينکه هر شهروندي بايد در تشکيل حکومت، راي داشته باشد و نيز، امور «يد» ي بايد به بردگان واگذار شود.  
10- افلاطون معتقد است که ثروت جامعه بايد بر اساس نياز و استحقاق افراد تقسيم شود و تشخيص هم با حکومت است.  
نکته اي که نظريه هاي اشرافي و تا حدودي استبدادگرايانه ي افلاطون را تلطيف مي کند، اين است که در حکومت مورد نظر اين انديشمند بزرگ يونان باستان، افراد، سعادتمند خواهند زيست و توان مندي هاي ذاتي آنان با تمهيدات حکومت، از قوه به فعل درمي آيد.  

ادامه دارد ...