تاریخ 1392/08/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3494 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 شريعت- طريقت- حقيقت 
نويسنده : فرزامي

سه اصل شريعت ، طريقت و حقيقت، در مقابل سه اصل فقهاست که عبارت است از: اصول، احکام، اخلاق.

«شريعت»
واژه ي «شريعت» را در لغت «مشرعه الما»» گفته اند; يعني، محلي که از آنجا آب مي نوشند اما در اصطلاح اهل دين، عبارت است از امور ديني که حضرت حق، عز شانه، براي بندگان خود از زبان و بيان پيامبر تعيين فرموده از گفتارها و اعمال و احکام که پيروي آن سبب انتظام امور معاش و معاد باشد و موجب حصول کمالات براي بشر گردد و آن، شامل احوال خواص و عوام مي شود و همه ي امت، در آن شريک خواهد بود چون «شريعت»، مظهر و نمادفيض رحماني است که رحمت عام به شمار مي آيد.
دکتر سيد جعفر سجادي، در «فرهنگ معارف اسلامي» به نقل از «جلابي هجويري» مي گويد: «شريعت و حقيقت»، از عبارات اهل الله است که يکي، از صحت حال ظاهر کند و يکي، از فخاخت حال باطن.
در همان کتاب به نقل از«کشاف ز محشري» مي نويسد که: «شريعت، عبارت از طريق دين است که شرع، است.»
و به نقل از «ابوالقاسم قشيري» در «رساله ي قشيريه» مي نويسد که «شريعت، امر به التزام عبوديت (بندگي) است و حقيقت، مشاهده ي ربوبيت;  و هر شريعتي که مويد حقيقت نباشد، غيرمقبول است و هر حقيقتي که مقيد به شريعت نباشد، غيرمحصول است.»
«شريعت، جهت تکليف خلق مي آيد و حقيقت از طريق و تصرف حق، خبر مي دهد.»
خواجه عبدالله انصاري، مي گويد:«شريعت، همه نفي بود و اثبات برقالب و هيکل و طريقت همه محو کلي باشد و حقيقت همه حيرت است. شريعت را، تن شمر و طريقت را دل و حقيقت جان.اگر شريعت خواهي، اتباع و اگر حقيقت خواهي، انقطاع، باقي همه صداع» برخي عقيده دارند که:«شريعت، معرفت سلوک الي الله است و حقيقت، دوام نظر به سوي اوست و طريقت، سلوک طريق شريعت است; يعني، عمل به مقتضاي شريعت.»
«رساله ي قشيريه»، مراحل تربيت معنوي را، «شريعت، طريقت و حقيقت» مي داند که در مرحله ي نخست، پاي بندي به شريعت و در مرتبه ي دوم، با ياري و راهنمايي معنوي مرشد، الزام طريقت نيز صورت مي گيرد.
بديهي است که با توجه به نظر بالا،سلوک معنوي، بي مدد مرشد امکان پذير نخواهد بود به قول حافظ:
قطع اين مرحله، بي همرهي خضر مکن        
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
و باز در غزل ديگر در همين معني مي گويد:
به کوي عشق منه بي دليل راه قدم            
که من به خويش نمودم صدا هتمام و نشد
قريب به همين مضمون، دو بيت ديگر را در کمال فصاحت و زيبايي مي سرايد که:  
گذرت بر ظلمات است بجو خضر رهي              
که در اين مرحله، بسيار بود گمراهي
گذار بر ظلمات است، خضر راهي کو؟           
مبادک آتش محرومي،آب ما ببرد
خواجه عبدالله انصاري مي گويد: «شريعت، چراغ است; حقيقت، داغ است. شريعت، بنداست; حقيقت، پند است. شريعت، نياز است و حقيقت، ناز است. شريعت،ارکان ظاهر است و حقيقت، ارکان باطن است;  شريعت، بي دردي است;  حقيقت، بي خودي است شريعت، خدمت است بر شريعت;  حقيقت، غربت است بر مشاهدت; شريعت، به واسطه است، حقيقت به مکاشفه است. اهل شريعت طاعت دار است، اهل حقيقت از خويشتن گريزان است و به «يکي» نازان.
اهل شريعت، در آرزوي خلد برين و نعيم باقي است; اهل حقيقت، گستاخ و مشغول به ساقي است.
ابتداي حقيقت، دردي است که پديد آيد و حسرتي تو را فرا گيرد و جهان فراخ را بر تو تنگ کند. اندرون پيراهن [ را ] بر تو زندان کند;  آتشي در جانت زند;  عطشي در دل افکند; سوز بيني و سوزنده نه;   شوربيني و شورنده نه!
غير از عبارات نغز و تکان دهنده و موجزي که به نثر مسجع ساده از قول خواجه عبدالله انصاري و به نقل از «کشف الاسرار و عده الابرار» ميبدي آمد، درباره ي شريعت و حقيقت و نيز طريقت، گفته اند که:  
«شريعت، گفت انبيا است و طريقت، کرد انبيا و حقيقت، ديد انبيا است»
مولانا در مقدمه ي دفتر پنجم درباره ي اصول عرفا چنين مي گويد:
.... شريعت، همچو شمع است، ره مي نمايد و بي آن که شمع به دست آوري، راه رفته نشود. و چون در ره آمدي،آن رفتن تو،«طريق» است و چون رسيدي به مقصود، آن، حقيقت است.... شريعت، همچون علم کيميا آموختني است از استاد يا از کتاب و طريقت، استعمال کردن داروهاست و مس را در کيميا ماليدن است و حقيقت، زر شدن مس. کيميا دانان به علم کيميا شادند که ما اين علم مي دانيم و عمل کنندگان به علم کيميا شادند که ما چنين کارها مي کنيم و حقيقت يافتگان به حقيقت شادند که ما زر شديم و از علم و عمل کيميا آزاد شديم...
و باز مي گويد: «مثال شريعت همچو علم طب آموختني است و طريقت، پرهيز کردن است به موجب طب و داروها خوردن و حقيقت، صحت يافتن ابدي و فارغ شدن از آن هر دو. چون آدمي از اين حيات مي رود، شريعت و طريقت از او منقطع شود و حقيقت ماند و...
در کتاب فرهنگ حافظ از مرحوم استاد دکتر علي رجايي بخارايي به نقل از باب سيزدهم کتاب «انس التا ئبين» شيخ احمد جام ژنده پيل، درباره ي شريعت و طريقت بحث جامع و مفصلي آمده است که با اندکي تصرف، نقل مي شود:
«شريعت، درخت است و حقيقت، بار است و کار دو است: کار ظاهر است و کار باطن است. هرچه ظاهر است شريعت و هرچه باطن است، حقيقت. ظاهر، با خلق راست بايد داشت و به شريعت آبادان و باطن باحق راست بايد داشت و به حقيقت آبادان تا هردو چنان باشد که مي بايد.
بار شريعت، حقيقت است و بار حقيقت، صفاوت است و بار صفاوت، کرامت است و بار کرامت، ترک علايق است. هرکه را ظاهر به شريعت راست و آبادان نيست، باطن وي از حقيقت خبر ندارد...

«طريقت»
استاد رجايي «فرهنگ اشعار حافظ» به نقل از کتاب «صوفي نامه» ي قطب الدين عبادي مي نويسد:
«طريقت، راهي است که از شريعت خيزد و شريعت، بيان توحيد و طهارت و نماز و روزه و حج و جهاد و زکات است و... اما طريقت، طلب کردن تحقيق اين معاملات و تفحص اين مشروعات است وآراستن اعمال به صفاي باطن و تهذيب اخلاق از کدورات طبيعي چون ريا، جفا، شرک خفي و حقد و حسد و تبکر و اعجاب و مانند اين همه....
در جمله، هرچه به تهذيب ظاهر متعلق است از شريعت خيزد و هرچه به تصفيت باطن باز گردد، از طريقت خيزد. مثلا جامه نمازي کردن از لوث نجاست، شريعت است و دل را نگاه داشتن از کدورت بشري، طريقت است... روي به قبله آوردن در نماز، شريعت است و دل به حق حاضر داشتن، طريقت. ودرجمله، هرچه در مرتبه ي حواس فرو آيد، مراقب کردن آن شريعت است و هرچه در درون پرده ي قالب است، رعايت کردن آن، از طريقت است.
هرچه در قرآن عبارت به «ناس» است که يا «ايها الناس» جمله لوازم شرعي است که به شريعت ايمان به مردمان مي رسانند وهرچه در تبع ايمان است که ياد کرده است که:«يا ايها الناس آمنوا» جمله، مواجب طريقت است که بعد از ايمان از مومنان طلب کرده است که دعوت به  ايمان است و شريعت به ايمان است و طريقت در پرده ي ايمان است. 
و اصل طريقت آن دو چيز است: تقوا در عمل و قول سديد در علم: «يا ايها الذين آمنو اتقوالله و قولوا قولا سديدا»   خرمشاهي در «حافظ نامه» درباره ي طريقت به نقل از «شمس الدين آملي» مي نوسد: «علم سلوک عبارت است از معرفت کيفيت قيام به حقوق عبوديت و شرايط رياضت و آداب خلوت و اين قسم را طريقت خوانند» (ص 867 حافظنامه مجلد دوم)  
«خرمشاهي» در شرح غزل 147 حافظ نامه ( ص 868 ) درباره ي طريقت مي نويسد:  
«طريقت به معناي سلوک همانا طي طريق و استکمال روحاني و تهذيب نفساني و تربيت عرفاني يافتن سالکان يا راهروان يا مريدان تحت ارشاد و دستگيري پير يا مرشد يا مراد است توام با آدابي است از جمله اقامت در خانقاه و پوشيدن خرقه و پرداختن به خدمت خانقاهي و ذکر و ورد و دعا و خلوت و سماع و طي مدارج معنوي;  يعني مقامات هفتگانه ي طريقت» ( توبه، ورع، زهد، فقر، صبر، توکل، رضا ) در «مرصاد العباد» «نجم دايه» به اهتمام مرحوم دکتر محمد رياحي درباره ي «دل و طريقت» چنين آمده است ( ص 190- 191 )  
«ديگر آنک دل را استعداد آن هست که چون تصفيه يابد بر قانون طريقت، چنان که محل استواي صفت روحانيت بود محل استواي صفت رحمانيت گرد و چون در پرورش و تصفيه و توجه به کمال رسد ف محل ظهور تجلي صفات الوهيت گردد. با آن که جمله ي کاينات از عرش و غير آن در مقابله ي پرتو تجلي، نوري از انوار صفتي از صفات حق نتواند آمد. آنجا که تجلي به کوه طور رسيد و کوه، پاره پاره شد» 
«شمس الدين محمد لاهيجي» در شرح «گلشن راز» شيخ محمود شبستري درباره ي شرح بيت:  
شريعت را شعار خويش سازد                  
طريقت را دثار خويش سازد  
درباره ي طريقت مي گويد: «طريقت در لغت، مذهب است و در اصطلاح سيري است مخصوص به سالکان راه اله، از قطع منازل بعد و ترقي به مقامات قرب و رفتن از حادث به قديم;  يعني، سالک را حقيقت، بعد از آن که از مقام فنا به مرتبه ي بقا بيايد با وجود آن قرب و کمال بايد که شريعت را که دين و طريقت حضرت محمدي است- عليه السلام- شعار خويش سازد و همچنان که در ابتدا به امور شرعيه محقق بود، در انتها نيز باشد و دقيقه اي از آن فرو گذاشت ننمايد تا لايق خلافت و ارشاد تواند بود... ( ص 246 و 247 )  
در «فرهنگ معارف اسلامي» آقاي دکتر سيد جعفر سجادي، در ذيل واژه ي طريقت، ابياتي از حافظ و فرصت شيرازي آمده که نقل آن خالي از لطف نيست از حافظ:
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبيرما                
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پيرما
ما مريدان، روسوي قبله چون آريم چون               
روي سوي خانه ي خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم                
کاين چنين رفته است از روز ازل تقدير ما
و از فرصت شيرازي:
ز من تعليم گيراي دل! مکن زين پس به مدرس جا           بر اين منزل فشان دست و از اين ماوا برون نه پا
طريقت گر که مي جويي، حقيقت گر که مي خواهي             بجو از سالک کامل بخواه از عارف دانا  
طريق معرفت خواعي، بخواه از عارف سالک                           نه از شيخ رياکار و حکيم از خرد يکتا
به نقل از همان مآخذ بالا از «مجمع السلوت» چنين نوشته آمده است که: «شريعت، نگاه داشتن معاملات است و طريقت، تزکيه ي باطن، شريعت راه نفس است و طريقت، راه دل و حقيقت راه روح.»  

«حقيقت»
«هجويري» مي گويد: حقيقت، عبارت از آن است که نسخ برآن روا نباشد و از عصر آدم تا فضاي عالم، حکم آن متساوي باشد چون معرفت خدا و صحت معاملت خود به خلوص نيت وشريعت عبارت است از آن چه نسخ و تبديل بر آن روا باشد چون احکام و اوامر شريعت و اقامت شريعت، بي وجود حقيقت محال بود و اقامت حقيقت بي حفظ شريعت محال، زيرا حقيقت روح است و شريعت، جسد و شريعت از مکاسب بود و حقيقت، از مواهب»  
همين مولف (هجويري) مي نويسد که:«حقيقت، اقامت بنده باشد اندر محل وصل خداوند و وقوف سر وي بر محل تنزيه» و نيز مي گويد که «ظاهر حقيقت بي باطن، نفاق و باطن حقيقت بي ظاهر، زندقه است.
«شمس الدين محمد لاهيجي» مي نويسد که چون نهايت سير طريقت، وصول به مقام حقيقت است، شبستري اين بيت را مي آورد که:  
حقيقت خود مقام ذات اودان            
شده جامع ميان کفروايمان
سپس در بيان «حقيقت» مي نويسد که: «حقيقت، ظهور ذات حق است. بي حجاب تعينات و محو کثرات موهومه در اشعه ي انوار ذات.»
مروي است که «کميل بن زياد نخعي» که مريد حضرت مرتضي علي- قدس سره العزيز- بود، از آن حضرت پرسيد «مالحقيقه؟» يعني;  حقيقت چيست؟ فرمود که: «مالک بالحقيقه؟»;  يعني ترا با حقيقت چه کار ؟ کميل گفت: «اولست صاحب سرک؟»  يعني من صاحب سر تو نيستم؟ مرتضي فرمود که «بلي ولکن لايترشح عليک ما يطفح مني»; يعني تو صاحب سر من هستي;  فاماآنچه از من بعد از امتلا فرو ريزد، برتو مترشح مي گردد;  يعني نه آن است که هرچه ما را باشد ترا قابليت دانش آن هست وليکن هرگاه که ظرف از آب پر مي شود، آنچه از آن طرف فرو مي ريزد و زياده مي شود به شما مي رسد....
و چون کميل بيش از آن از امام خواست امام فرمود که: «محوالموهوم مع صحوالمعلوم»;  يعني، حقيقت آن است که محو کثرات که وجود موهوم دارند درهنگام صحو معلوم;  يعني در ظهور نو رتجلي حق، محو و متلاشي گردند و غير حق نماند و...
شيخ محمود شبستري، (به نقل از فرهنگ اشعار حافظ) در «گلشن راز»، شريعت را به پوست و حقيقت رل به مغز و طريقت را به فاصل بين آن دو تشبيه کرده است:
کسي مرد تمام است کز تمامي        
کند با خواجگي کار غلامي  
پس آن گاهي که ببريد او مسافت                
نهد حق برسرش تاج خلافت  
بقامي يابد او بعد از فنا باز                         
رود ز انجام ره ديگر به آغاز 
 شريعت را شعار خويش سازد                     
طريقت رادثار خويش سازد  
حقيقت خود مقام ذات او دان                     
شده جامع ميان کفر و ايمان  
تبه گردد سراسر مغز بادام                      
گرش از پوست بخراشي گه خام
ولي چون بخته شد بي پوست نيکوست      
اگر مغزش بر آري برکني پوست  
شريعت پوست، مغز آمد حقيقت              
ميان اين و آن باشد طريقت 
 خلل در راع سالک نقص مغز است            
چو مغزش پخته شد بي پوست نغز است