تاریخ 1390/07/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 2922 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 سخن هفته 

امام سجاد (ع):  
- سه چيز موجب نجات انسان خواهد بود:  
- بازداشت زبان از بدگويي و غيبت ،  
- مشغول شدن به کارهايي که براي آخرت و دنيا
مفيد باشد. 
- و هميشه بر اشتباهات خود گريان بودن.  
********
- وقتي کبوتري به معاشرت با کلاغ ها مي کند ، بال و پرش سفيد مي ماند، اما قلبش سياه مي شود.  


 پرسه در شاهنامه
  گفتاري در آفرينش مردم 

چو زين بگذري مردم آمد پديد  
پذيرنده  هوش وراي و خرد  
مر او را دد و دام فرمان بود  
ز راه خرد بنگري اندکي  
که مردم به معني چه باشد يکي  
تو را از دو گيتي بر آورده اند      
به چندين ميانجي بپرورده اند  
نخستين: فطرت، پسين شمار  
تويي خويشتن را به بازي مدار  
نگه کن بدين گنبد تيز گرد  
که درمان ازويست و زويست درد  
نه گشت زمانه بفرسايدش  
نه آن رنج و تيمار بگزايدش  
از او دان فزوني از و هم شمار  
بد و نيک نزديک او آشکار  

 برگرفته از کتاب شاهنامه  داستان ها- گزيده اي ديگرگون از شاهنامه فردوسي به روايت اکنون، از اسماعيل همتي 


 داد از صف عشاق جگر خسته برآمد  

جاني که خلاص از شب هجران تو کردم  
در روز وصال تو به قربان تو کردم  
خون بود شرابي که ز ميناي تو خوردم  
غم بود نشاطي که به دوران تو کردم  
آهيست کز آتشکده ي سينه برآمد  
هر شمع که روشن به شبستان تو کردم  
اشکيست که ابر مژه بر دامن من ريخت  
هر گوهر غلتان که بدامان تو کردم  
صد بار گزيدم لب افسوس به دندان  
هر بار که ياد لب و دندان تو کردم  
دل با همه آشفتگي از عهده برآمد  
هر عهد که با زلف پريشان تو کردم  
در حلقه ي مرغان چمن و لوله انداخت  
هر ناله که در صحن گلستان تو کردم  
يعقوب نکرد از غم نا ديدن يوسف  
اين گريه  که دور از لب خندان تو کردم  
داد از صف عشاق جگر خسته برآمد  
هرگه سخن از صف زده مژگان تو کردم  
دوشينه به من اين همه دشنام که دادي  
پاداش دعائيست که بر جان تو کردم  

   فروغي بسطامي  


 طنزستان
 حکايت اين مردان پر توقع !  
نويسنده : سعيد کوشافر

- شنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم، ناهار چي داريم؟ 
زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز با زري قرار دارم بريم کلاس گل سازي; آخه اين روزها بايد زندگي رو با گل هاي دست ساز خانم خونه زيبا کرد. کلاسم طول مي کشه، يک چيزي سر راه بگير بيار براي ناهار.  
- يکشنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم، ناهار چي داريم؟ 
زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز با زري قرار دارم بريم کلاس سفره آرايي; آخه اين روزها بايد سفره ها با سليقه خانم هاي خونه زيباتر چيده بشه. کلاسم طول مي کشه، يک چيزي سر راه بگير بيار براي ناهار.  
- دوشنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم ناهار چي داريم؟
  زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز بازري قرار دارم بريم کلاس بدنسازي; آخه اين روزها بايد زنها روي فرم باشند تا شوهرا احساس نکنند زنهاشون پير و از کار افتاده شدن. کلاسم طول مي کشه، يک چيزي سر راه بگير و بيار براي نهار.  
- سه شنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم ناهار چي داريم ؟
  زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز با زري قرار دارم بريم کلاس خياطي، آخه اين روزها زن ها بايد خودشون لباس مورد نياز خانواده رو بدوزند تا به اقتصاد خانواده کمک بشه. کلاسم طول مي کشه، يک چيزي سر راه بگير و بيار براي ناهار.  
- چهارشنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم ناهار چي داريم ؟
  زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز با زري قرار دارم بريم کلاس هنرهاي رزمي; آخه اين روزها امنيت کم شده و زنها بايد علاوه بر حفاظت از خودشون، از خانواده شون هم محافظت کنن. کلاسم طول مي کشه، ، يک چيزي سر راه بگير و بيار براي ناهار.
- پنجشنبه  
مرد عازم محل کار است و مي پرسد: عزيزم ناهار چي داريم ؟
  زن در حال صحبت کردن با تلفن: امروز با زري قرار دارم بريم کلاس آشپزي; آخه اين روزها مردها شکمو شدن و هر روز صبح مي پرسن ناهار چي داريم ؟ و اگه غذاي خوبي براي ظهر حاضر نباشه ، ممکنه هزار جور راجع به زنشون فکر کنن. کلاسم طول مي کشه، ، يک چيزي سر راه بگير و بيار براي ناهار.
- جمعه  
مرد روي مبل نشسته و در حال خواندن روزنامه مي پرسد: عزيزم، امروز ديگه ناهار چه داريم ؟  
زن در حالي که در آشپزخانه مي چرخد، مي گويد: چقدر شما مردا بي رحميد! اين همه در طول هفته براي شما مي پزيم و مي خوريد، آخر هفته هم دست از سر ما بر نمي داريد ؟  
خجالت بکشيد!... حداقل اين روز آخر هفته اي به زن هاتون استراحت بدين!.... به جاي اين که دست زن و بچه ات رو بگيري ببري رستوران، همش مي پرسي ناهار چي داريم، ناهار چي داريم ؟!....  


 حکايت
 حکايتي در سيرت پادشاهان: 

هرمز ( فرزند انوشيروان ) را گفتند: وزيران پدر را چه خطا ديدي که بند فرمودي؟  
گفت: خطايي معلوم نکردم وليکن ديدم که مهابت (شکوه و بيم) من در دل ايشان بي کرانست (بي حد و اندازه) و بر عهد من اعتماد کلي ندارد. ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاک من کنند، پس قول حکما را کار بستم که گفته اند:  
از آن کز تو ترسد بترس اي حکيم  
وگر با چنو صد بر آيي به جنگ  
از آن مار بر پاي راعي (شبان، چويان) زند  
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ  
نبيني که چون گربه عاجز شود  
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ؟  

 سعدي  


 طنز 

آنچه خوبان همه دارند ، تو تنها داري!  
اي که انگشت اضافي به يد و پا داري  
با همان ديده  کورت به دلم جا داري  
چون کچل هست سرت، اي مه من حق با توست  
کاين همه عشوه براي من شيدا داري  
با وجودي که تنت هست چو خرسي پر مو  
از چه ترس اي بت من از يخ و سرما داري  
پيري و در دهنت نيست دگر دنداني  
ديگر از دکتر دندان تو چه پروا داري؟  
ملک الموت ز اندام کجت مي ترسد  
هيکل مضحک و امراض معما داري  
گال و سفليس و خوره داري و هم مسلولي  
آنچه خوبان همه دارند، تو تنها داري.  

محمد علي طاهريا- برگرفته از کتاب:«بخوان و بخند»  


 دمي با حافظ 


درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد  
نهال دشمني برکن که رنج بي شمار آرد  
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان  
که دردسر کشي جانا گرت مستي خمار آرد  
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما  
بسي گردش کند گردون، بسي ليل و نهار آرد  
عماري دار ليلي را که مهد ماه در حکمست  
خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد  
بهار عمر خواه اي دل، وگرنه اين چمن هر سال.  
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد  
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت  
بفرما لعل نوشين را که زودش با قرار آرد  
درين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ  
نشيند بر لب جويي و سروي در کنار آرد  

1- عماري دار= به فتح اول نگاهبان هودج يا کجاوه دار 
2- پيرانه سر= در ايام پيري        3- سروي= به استعاره مراد ياري سر و قامت