تاریخ 1392/03/23 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3382 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 ذوقي بسطامي، اديبي سخنور در عصر قاجار 
نويسنده : فرزامي

ذوقي بسطامي، سخنوري گمنام اما فاضل از استان فرهنگ پرور سمنان است. دليل گمنامي ذوقي و همانندان وي را نگارنده، قدر ناشناسي بازماندگان و غفلت تذکره نويسان مي داند. طرفه اين که سيماي اين شاعر و خوش نويس بسطامي در آينه ي «مجمع الفصحا» ي رضا قلي خان هدايت، دانشمند و اديب و اهل سياست عصر قاجار که از قضا از برخاستگان استان ماست، درخشان است.
پيش از پرداختن به شعر و آثار «ذوقي» بايد با افتخار اذعان کرد که بزرگترين تذکره هاي شعر و ادب فارسي «مجمع الفصحا» از هدايت و «تاريخ ادبيات ايران» از استاد بزرگ زنده ياد «دکتر ذبيح الله صفا» شهميرزادي است که اگر فرصتي دست دهد و عمري باشد، در بخش «فرهنگ استان» در تحليل و بررسي و معرفي اين دو اثر بزرگ، خواهم نوشت و در اينجا مختصري خواهم گفت:  

«مجمع الفصحا»  
بزرگ ترين تذکره ي شعر فارسي است که در دو مجلد و هر مجلد شامل 3 بخش تنظيم شده است و از تصحيحات بسيار موفق استاد دکتر مظاهر مصفا به شمار مي رود.
در اين تذکره، نام شعرايي آمده که در هيچ مجموعه اي نيست و اگر اين تذکره نبود، شناسنامه ي بسياري از بزرگان ما پاک شده بود و اکنون نمي توانستيم شاعري به نام «ذوقي» را به ياد آوريم.

«تاريخ ادبيات در ايران»
مجموعه ي عظيم پنج جلدي است شامل چند هزار صفحه که مجلد سوم آن دو بخش و جلد پنجم آن نيز، سه بخش دارد و در مجموع، 8 کتاب را شامل مي شود. از نخستين سخن سرايان تا شاعران سده ي دوازدهم هجري قمري و استاد صفا به دليلي که در معرفي اين اثر بي نظير گفته خواهد شد، ضرورت ديد که سده ي 13 و 14 هم به آن پيوسته نشود.

ذوقي در آينه ي «مجمع الفصحا»
در بخش اول مجلد دوم «مجمع الفصحا» صفحه ي 430، ذيل شماره ي 613 درباره ي «ذوقي» چنين آمده است:
«نام شريفش، ميرزا فتح الله و از انجاب و اطياب طايفه ي طايفه ي اعراب بني عامر است که به روزگاري دراز در آن ولايت، رياست و ايالت داشته اند. وقتي از بسطام به هواي ملاقات خال خود حبيب الله خان عرب که با فرمان فرماي مغفور شاهزاده حسينعلي ميرزا نسبت امي داشت به شيراز آمد و با فقير مولف (رضا قلي خان) موالفت گرفت و سال ها به ملازمت شاهزادگان در شيراز بماند و در دولت خاقان مغفور، محمد شاه مبرور قاجار، ناچار به ري افتاد و به تهران زيست. من بنده نيز در اين شهر ارم به هرکه مسقط الراس من است، بازگشتم و تاکنون که سال هجري بر يک هزار و دويست و هفتاد اند برآمده، متوقفم و وي سفري چند به بلاد  خراسان کرده پس از مدتي باز آمد و اکنون در دارالخلافه است و الحق حکيمي است خبير و کليمي بصير، دبيري نيکو خط و مترسلي فاضل در علوم متداوله کامل.
نظم و نثرش خوب، قصيده و غزلش مرغوب، اخلاقش حميده و اوصافش گزيده از فحول شعراي بلند پايه اي اين زمان است و معروف بلاد ايران، سال ها در شيراز و مدت ها در تهران مجالست و موانست داشته ايم و گاهي بر يک ديگر شعر مي خوانده ايم، اکنون در گذشته، رحمه الله: ...

«ميزان فضل و ذوق و ادب»
ذوقي بسطامي را از منزلت اديب، دانشمند و اهل سياست عصر خويش، رضا قلي خان هدايت مي شناسيم. وقتي رضا قلي خان، ملک الشعراي دربار ناصري است و به خوارزم سفير ايران بوده و مدتي رياست داراالفنون را بر عهده داشته او را اين چنين بستايد و موالفخود بداند، ميزان فضل و منزلت ادب و رتبت ذوق وي را بهتر مي توان شناخت.
در کتاب «بسطام نامه ي» سيد هادي ميرآقايي چنين آمده است: (ذيل نام ذوقي ص 241)  
«از سال تولد وي اطلاع دقيقي به دست نيامده، ولي از فحواي نوشته ي ميرزا طاهر، صاحب «گنج شايگان»، چنين مستفاد مي شود که دوره ي جواني او مقارن با حکومت محمد شاه قاجار  (1250) بود.  
وي پس از تحصيل مقدمات علوم در بسطام به شيراز رفت و در شيراز، در کنار تحصيل علوم رياضي به مطالعه ي اشعار فارسي و عربي پرداخت. علاقه ودلبستگي او به شعر سبب شد که بر شعر فارسي و عربي مسلط شود.»

«تاريخ وفات ذوقي»
سال وفات ذوقي بايد پيش از مرگ رضاقلي خان هدايت باشد که وي به مرگ «ذوقي» اشاره دارد و بايد متذکر شد که سال مرگ رضا قلي خان 1288 قمري است.

«ذوقي با اقران، همگام است»
نخست اينکه، در تمامي دوران حکومت قاجار، سبک شعر فارسي، روش و طريقه ي «بازگشت» است و سخنوران به تقليد بزرگان سبک عراقي و خراساني پرداخته اند و از ابتکار در عالم شعر، خبري نيست و شعر ذوقي به استناد آنچه در دست است، همان است که گفتيم.
دوم: به متابعت از شاعران درباري، مديحه سراست و از اينکه گاهي، ممدوح، مخدوم بي عنايت است، گله دارد.  
در بسطام نامه، نوشته شده که:
«ذوقي» چند سالي با ميرزا کاظم خان نوري، فرزند ميرزا آقا خان نوري (همان که بر مسند امير کبير نشست!) همکاري داشت. وي در يکي از قصايد خويش از بي توجهي ميرزا کاظم به خود گله و شکايت کرده و در اواخر قصيده، او را پند و اندرز داده است:
داد مردان هنرمند ده اي خواجه نظام            
اي که دادي به همه علم و عمل داد هنر
دستي اي دست شهنشاه که رفتم از دست         
چشمي اي قره ي دولت که فتادم ز نظر  
هفت سال است که دربارگه خواجه نظام        
بنده از راتبه محرومم و از جوقه به در  
عذر ذوقي بپذيرد ز کرم خواجه نظام             
گر بداند که چه ها مي خورم از خون جگر  
عمر وافي کن و از تجربه ها عبرت گير        
تا جهان جاي عبور است وسراگاه عبر...
همچنين در تهنيت عيد صيام و مدح معتمد الدوله، چنين مي سرايد:
نظر بر چهربت ماهروي مشکين خال          
به بامداد هژير آمد و خجسته به فال
مراد در آمد اندر وثاق آن بت روي             
چو بخت مقبل در صبح اول شوال  
گرفته لعل بدخشي ز روي در خوشاب         
فکنده مشک خطايي (ختايي) به طرف سيم کلال  
« تذکره ها و آثاري که بيانگر شرح احوال ذوقي است»
1- احمد قاجار در «مصطبه ي خراب» در شرح حال ذوقي مي نويسد:
«ميرزا فتح الله» از خوانين زادگان عرب عامري بسطام، به سياق تغزل سرايي ترکستاني ها شعر مي سرود. معاصرين را کمتر چنين لساني است. در عربيت نيز آگاهي دارد.  
2- سيد احمد ديوان بيگي، در «حديقه الشعرا» مي نويسد:  
«فقير به صحبتش ملاقات نکرده، الا اين که در حکومت نوابان، معزالدوله بهرام ميرزا و نصرت الدوله فيروز ميرزا به فارس که ميرزا فضل الله نصيرالملک وزارت داشت آن هم در شيراز، وي در زمره ي منشيان و به شاعر مشهود بود و دو قطعه در هجو آقا بزرگ نام منسوب به نصيرالملک که رياست دارالانشا» داشت گفته، فقير ثبت کرده بودم»  

«فضل و هنر ذوقي»  
از آثار عصر ذوقي که شرح حالش را نوشته اند چنين برميآيد که وي از خط زيبايي بهره مند بود و در نگارش نيز تبحر فراوان داشت و کار دبيري وي نيز به سبب فضايل و خط و ترسل است و شعرهاي نيکويي که به طرز «بازگشت» مي سرود.  
«ذوقي» رساله اي نيز در علم حساب و هيئت به نظم آورده که ميرزا طاهر آن را ديده و نيکويي آن را پسنديده.  

«شعر ذوقي»  
چنان که در پيش گفته شد، غزل ها را به طرز عراقي و قصايد را به سبک خراساني گفته و به شيوه ي خاقاني رفته; يعني، غزلهايش، ساده و روان اما قصايدش داراي واژه هاي عربي فراوان است اما در هر دو قالب بر اسلوب درست کوشيده و تعبيرهاي زيبايي دارد.  
«ذوقي» به مانند معاصران خود، هم اهل وصف طبيعت است و هم مدح ممدوحان ديواني. از غزل هاي اوست:  
ديده چون رود روان، سينه چو محمر دارم                  
تا دگر از اثر عشق چه برسر دارم  
در خور مهر بتان جاي ندارم جز دل                            
 شرم از اين خانه ي تاريک محقر دارم  
روز آن طره ي شبرنگ سيه باد که من                       
اين سيه روزي از آن جادوي کافر دارم  
دوش گفتي که شبي مست به کاخت آيم                        
ساده دل باشم اگر اين ز تو باور دارم  
در تک بيت ذيل که به احتمال بسيار برگرفته از غزل است، به انديشه ي خيامي نزديک است:  
نه شکوفه اي نه برگي نه ثمر نه سايه دارم                    
همه حيرتم که دهقان به چه کار کاشت مارا  
«قصيده ي در صفت فضل خزان»  
اين قصيده ي زيبا و دلنشين، وصف دل انگيز خزان باغ و رنگ هاي بديع و پرندگان است. که به زيبايي تمام تصوير شده و از شعرهاي زيباي اين شاعر بسطامي است. اصل قصيده در «مجمع الفصحا» 28 بيت که تعزل و تشبيب آن در وصف طبيعت و اصلي آن در مدح وزير سلطان است.  
در تاريخ قومس، 21 بيت از اين قصيده آمده که جهت اختصار، از اين کتاب ارجمند، نقل مي شود:  
بر سر سبزه مي سرخ فراده که دگر                           
مهرگان باز درآمد سپس شهريور  
بيش مي نوش چو بيني اثر باد خزان                            
فرش مينا همه بسترد و بگسترد به زر  
بر گل و سبزه هميدون به غنيمت مي نوش            
کهر با گون شود آن سطح به آبان زمطر  
باغ را از اثر باد هزاران خطر است                           
هم از او داشت به نوروز دوصد گونه خطر  
گر گل و سبزه بپژمرد به بستان چه غم است                 
شادمان باش که انگور نوآورد به بر  
سمن و سرخ گل ار نيست ببين دو رخ سيب                 
که رخي کرده چو خورشيد و رخي همچو قمر  
بر فراز سلب زرين، آبي به مثل                                  
به برآورده بغلتاق نوآيين زو بر  
نار کفيده چو دو کفه ي پر از ياقوت                         
که ز پري فتدش دانه ز هر کفه به در  
حقه اي باشد انجير زميناي دورنگ                          
وندر آن شربتي آموده ز خشخاش و شکر  
گر هزار آوا افغان فکند در بستان                            
هر سحر کبک دري قهقهه آرد ز کمر  
به دمن، تيهو بخرامد با جوجگکان                          
چون به کتاب معلم را طفلان به اثر  
شاخ امرود چو آونگ کدويي است به نار                   
که به لوزينه برانباشته از پا تا سر  
روي نارنگ همه رنگ ولي توي سپيد                     
خفته چون سيم بري زير عقيقين چادر  
دانه ها بر زبر خوشه ي انگور به تاک                    
بکرکانند ولي بکر دگر را مادر  
پاي تا سر گهر افشان شده بستان امروز                     
موزه پيروزه به پا گرزن ياقوت به سر  
بر سر گلبن داوودي گل هاي سپيد                         
محر مانند شده جمع بر اطراف حجر  
تاک نيلوفر از طارم آويخته است                       
برسرسبزه معلق به هوا چند شمر  
راست بر خطمي گلناري صدبرگ ببين              
نار موسي است که تابان شده از شاخ شجر  
تا سپندي به تو سوزد مگر از عين کمال                  
چرخ از تابه ي خورشيد بسازد مجمر  
از دم سرد چسان باز جهد نکته ي گرم                    
از ني خشک چسان بارد شکرتر  

ماخذ و مراجع:  
1- تاريخ قومس، حقيقت، عبدالرفيع، انتشارات کومش، چاپ سوم، تهران 1370  
2- «مجمع الفصحا» رضا قلي خان هدايت، به کوشش، استاد دکتر مظاهر مصفا، بخش اول از جلد دوم، انتشارات اميرکبير، چاپ دوم، 1382 تهران  
3- بسطام نامه، مير آقايي، سيد هادي، انتشارات سيمرغ خراسان، چاپ اول، مشهد 1387