تاریخ 1392/03/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3373 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 دل سروده هاي مصطفي ترحمي 
نويسنده : فرزامي

« طاعت »
عمري به انتظار نشستم، نيامدي                             
چشم از همه به غير تو بستم ، نيامدي
از بس که طعنه شنيدم زناکسان                             
همچون گلي ز شاخه شکستم، نيامدي
اي آفتاب حسن برون آ زپشت ابر                           
اي منتهاي نور و بهشتم نيامدي  
گلبانگ يار ز کعبه عالم شنيدني است                      
شوري فتاده بر همه هستم ،نيامدي
کي مي رسي گل نرگس ! ز راه دور                          
گلهاي عشق مانده به دستم، نيامدي
اي تک سوار عشق! نگاهي به زير پا                     
من خاک پاي توهستم نيامدي
اين جمعه هم گذشت و نيامد زتوخبر                       
مهر تو در وجود و سرشتم، نيامدي
اي حجت خدا ! به خدا مي سپارمت                        
شعري به يادگار نوشتم نيامدي   
شعر مردف بالا به رديف « نيامدي »، دل سروده اي از مصطفي ترحمي متخلص به « طاعت سمناني» ، با شيفتگي خاص، که به ساحت مقدس منجي عالم بشريت ، مهدي موعود (عج) تقديم مي شود ، نشان از زمزمه هاي عاشقانه اي دارد که با ترنمي شيرين از جان و دل سراينده برميآيد.
از فحواي کلام و تعبيرهاي ساده وزني که انتخاب شده، همه حکايت از شعر جوششي دارد و سراينده اش هم در زمره ي منتظراني است که به دل مي گويند و ديده به در ،چشم به راه يار مي نشينند.
به جز «اي آفتاب حسن برون آ زپشت ابر» که ازغزل معروف مولانا «اي آفتاب حسن بروي  آدمي ز ابر »با جابه جايي کلمه اي گرفته شده، باقي تعبيرها و ترکيب ها شخصي و امروزي است و تنها کلمه اي که بسامد ديرين اش بر کاربرد امروزي شعر معاصر بيش مي نمايد، واژه ي «گلبانگ» است و اگر شاعر در شعر گذشتگان تامل و تعمقي بيشتر مي داشت که آرزو مي کنيم با همان صفاي باطني که دارد ،ديوان بزرگان را بيش از گذشته به مطالعه بگيرد، منزلت شعرش با اين طبع روان و دل سپردگي فراوان ، به مراتب افزون تر مي شد و ...

شرح احوال
مصطفي ترحمي، پيش کشوت فرهنگي را دير زماني است که مي شناسم. منشي بي پيرايه و غيرتصنعي دارد و تواضع وي مثال زدني است سادگي رفتارهايش هم از صفاي دروني و نوع زندگي اش ناشي مي توان فهميد  و اکنون که به ظاهر از محيط رسمي فرهنگي پاي پس کشيده کتاب در دست در زمين کوچک کشاورزي خود ،دنياي پاک ديگري را تجربه مي کند که در دنياي « پرفريب و حيلت ساز» امروز، گزينش آرام بخشي است که براي همه اهل ذوق، دست نمي دهد .
وي به سال 1332 خورشيدي، در نخستين ماه بهاري که به قول استاد باستاني پاريزي «به سرما زدر و بام و هوا گل مي ريخت» ، در محله  قدمي و جنوبي سمنان به دنيا آمد . تحصيلات مقدماتي و متوسطه را در زادگاه خود گذراند و پس از گذراندن دوران خدمت مقدس نظام وظيفه ، در سال 1355 به جرگه  معلمان پيوست و در حين تدريس ، موفق به اخذ ليسانس شد و علم اکتسابي را به تجربه  معلمي خود پيوند داد .
وي از جواني دست به قلم برد و شعر سرود و آثار خود را به روزنامه ها و مجلات سپرد و همکاروان اهل قلم شد .کاري که هم اکنون نيز ، ادامه دارد .از علاقه مندي هاي وي نوشتن کارنامه ها و خاطرات ياران خود در دوران جنگ ايران و عراق است که دفاع مقدسش مي ناميم.

اخلاق و منش «طاعت سمناني»  
آنچه در دوران همکاري و معلمي، از مصطفي ترحمي شناخته ام چند کلمه بيش نيست: صفاي باطن و سلامت نفس، تواضع مثال زدني، بي ادعايي و باور داشت به آنچه مي گويد. بنابراين آثارش اعتقادي است. شعرهايش ، درست يا نادرست ، عالي يا داني، برخاسته از دل است.در يک کلمه « صدق » دارد.
ادعايي که اقران و هم طبعان وي دارند ،او ندارد. «ترحمي» مي خواهد خواسته هاي باطني و آرزوهاي عقيدتي خود را بازگو کند. از آناني نيست که ماليخولياي شهرت طلبي داشته باشند و نيز خواهان آن نيست که خودنمايي کند و از ديگران، پل پيروزي خود بسازد.

شعر « طاعت »
شعر طاعت را بايد از دو منظر مورد تحليل قرار داد. چون شاعر دو زباني است . هم به فارسي مي سرايد و هم به گويش سمناني مي گويد و در هر دو نمونه ، بيش تر به قالب کهن ،توجه دارد. زبانش ساده و بي تکلف است و البته لغزش هاي شعري هم دارد که تعمق در اصول و موازين شعري و مطالعه ديوان هاي شعراي بزرگ و تفحص در تعبيرات ، چاره کار است.
اگر گاهي از الفاظ عاميانه و بيان گفتاري بهره مي گيرد. عيب سخنش نيست. عيب آنجاست که در « سهل و متمنع »موفق بيرون نيايد و تعبيرات مبتذل وارد سخنش شود.
روي هم رفته نمونه هاي خوبي در آثارش به چشم مي خورد. از همان نوعي که در نگين سخن استاد عبدالرفيع حقيقت ،گلچين شده است  

اشعار فارسي
بيشتر شعرهاي طاعت سمناني، غزل است و اغلب، غزل هايش کمتر از ده بيت است و اين در نوع غزل، حسني قابل عنايت به نظر مي رسد چون پرگويي، عيبي است که در حوصله معشوق نيست و ملالت ميآورد به قول مولانا:
گر نترسم ز ملال تو، بگويم صد بيت         
اي ز صد بهتر واز هژده هزاران تو مرو
در تذکره  شعراي سمنان «نوح» غزل قابل اعتنايي در وصف معلمي است و قدرشناسي سراينده را به ساحت معلمان پر رنج بي اجر مي رساند:

مشعل فروزان
در شب تاريک من ،شمع فروزاني معلم                    
 بر کوير سينه ام چون فيض باراني معلم
دشمن جهلي و در اين رزم، پيروزي هميشه                   
در شجاعت شهره اي و مرد ميداني معلم  
گر نبودي سايه گستر، بود زشتي و تباهي                          
دشمن جهل وفسادي ،خصم شيطاني معلم
واژه ي ايثارهستي ،سمبل عشق و اميدي                       
تو فروزان مشعلي يا نور ايماني معلم  
درپي تحصيل علم و معرفت، پيوسته کوشا 
باخداي خويشتن،هم عهد و پيماني معلم  
نکته ها آموختي جانا منور شد جهاني                           
مورد لطف خدا ، خورشيد تاباني معلم
چشمه ي فيضي و يا زينت فزاي عارفاني                      
بر شب تاريک و ظلمت خط پاياني معلم
هرکسي که قدر استاد و معلم را بداند                            
گوي سبقت را ربايد اصل و بنياني معلم
کارمند و قاضي وجراح و معمار و مهندس                    
ريزه خواردانشت چون گنج پنهاني معلم
دوست مي دارم تو را چون هرچه دارم از تو دارم
مونس جاني و هم محبوب رحماني معلم  
به راستي که اگر ذره اي از قدرشناسي ترحمي را ريزه خواراني که اکنون بر مسند صدارت و وزارت و وکالت نشسته اند مي دانستند وضع درس و بحث و کتاب و مدرسه و دانشگاه ،اين نبود و...
«طاعت» را غير از غزل، رباعيات دلنشيني است، از جمله:
من ،گمشده در ديار خويشم                
پنهان شده در غبار خويشم  
با آن که گهر فشان شعرم                 
گمنام به روزگار خويشم  
گذشته از حديث نفسي که دامن بسياري از گويندگان، از جمله «طاعت» را در شعر فارسي گرفته، رباعي بالا ،روان و بي نقص و بيانگر حديث گمنامي اهل هنر ديار ماست.

اشعار سمناني
اگر ترحمي و ديگران بر شعر ناشناسي بنده ،نظر قطعي هم داشته باشند و منتقد را موجودي آزارگر هم بدانند ، به جان و دل مي پذيرم اما گمان نگارنده بر آن است که شعر سمناني جناب ترحمي با همه زيبايي هايي که دارد در زمره اشعار فارسيانه سمناني است که اين روزها نظيرش را بسيار مي خوانيم و بي حب و بغض بگويم که اصالت گويش ما ، در شعر استاد شکوهي ختم است و اين نکته، عيب شاعري نيست، عدم ورود به اصالت گويش ماست که واژگان پايه  ما را به سمت فارسي مي برد و روز به روز هم « فارسيانه» تر مي شود که ادامه اش مرگ اين گويش تاريخي و باستاني است. براي نمونه از ترحمي عزيز، نمونه اي مي آورم :

ذوالفقار دو دم
کي مبو آقا دوباره رجوع که                   
 مکه پي خورشيدي واري طلوع که  
دشمن مايه شما صاحب ندارين                
با ذوالفقاري دو دمي، شروع که  

زميني بي حاصل
آقا اسوته دلي کاملي يون                           
اي کويري خشکي ناقبلي يون
توبيا ابري واري بر مو بوار                       
اگه نه زميني بي حاصل يون
ممکن است که ترحمي و ديگر سرايندگان اذعان کنند که مردم سمنان به همين واژه ها سخن مي گويند و مهجورجويي، مطرود است اما اين نکته، گفتني است که پس احياي گويش سمناني با چه ابزاري امکان پذير خواهد بود؟  يعني، هنر، دنباله روي است يا هدايت مردم به کمال و فرهنگ و اصالت سنت هاست و ...  
آثار
1- چاپ نخستين اثر شعر به نام «غروب انسانيت» که حاوي اشعار کلاسيک و نو است ،در سال 1367 به چاپ رسيد.
2- کتاب «ارمن به دل» به گويش باستاني سمناني را موسسه «سمن بويان» در سال 1391 به چاپ رساند.
3- مجلد چهاردهم « نگين سخن» استاد عبدالرفيع حقيقت، شماري از اشعار «طاعت» را، گزينش کرد و به چاپ رساند.
4- کتاب «ترنم کوير» به همت حميد نظري واداره ي کل فرهنگ و ارشاد اسلامي با تعداد از اشعارش به چاپ رسيد.
5- کتاب «گلواژه هاي ظهور» به همت حوزه هنري سمنان در دست چاپ و انتشار است.
6- کتاب «ارمن به دل 2» به گويش سمناني در حال تدوين است و در آينده نزديک به زيور طبع آراسته خواهد شد.
7- کتاب «واژگان نصاب سمناني» حدود سيصد بيت از اشعار تعليمي «طاعت» را نقل کرده است.
8- کتاب «مراثي و مديحه سرايي به گويش سمناني» در حال چاپ خواهد بود .
9-مقالات بسياري از «طاعت سمناني» در قالب مقاله، داستان، پژوهش از شاعران و وقايع نگاري از جبهه هاي مقاومت و خون و شهادت، در روزنامه و مجلات مختلف به چاپ رسيده است.
«طاعت سمناني» بازنشسته  آموزشکده فني آموزش عالي است و بيشتر اوقات خود را به کشاورزي مي گذراند و در دامن خاک پرگوهر وهنر و سبزه و درخت، هرگاه که «حال»  باشد و فراغتي دست دهد، تراوش هاي ذوقي و ترنمات هنري خود را عرضه خواهد کرد.
از اشعار او غزل زيباي ذيل، بسيار دلنشين است و براي خوانندگان خوش ذوق، خالي از لطف نيست:
بوي يار
خرم آن روز که ديوانه ي رويش باشم                       
بي خود از خودشده ،آشفته چو مويش باشم  
گرصبا بويي از آن پيرهنش باز آرد                          
دم به دم نعره زنان طالب بويش باشم  
گرکه ياري نکند ديده مرا باکي نيست                         
همه تن چشم کنم ديده به سويش باشم  
آرزويي نبود جزبه تمناي وصال                              
مست و سرگشته ي آن جام سبويش باشم  
سروجان را به فداي قدمش خواهم کرد                       
گرچه من کشته ي مژگان نکويش باشم  
همچو پروانه بگرديده به حولش شب و روز                
شده خاکستر و خاک سرکويش باشم
اين غزل هم مثل بسياري غزل هاي «طاعت» بدون تخلص است.