تاریخ 1391/10/04 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3259 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 خسرواني، شاعري درد آشنا 
نويسنده : فرزامي

خسرواني از اين خطه ي نخبه پرور، نغز پرداز ديگري است. با طبعي روان، ذهني پرورده اما روحي آزرده و حساس که سخن بانوي اول آسمان ادب ايران، پروين اعتصامي، درباره ي اين شاعر کويري نيز مصداق دارد:
گرچه جز تلخي از ايام نديد                          
هرچه خواهي سخنش شيرين است  
به نقل از «تذکره ي شعراي سمناني»، حبيب الله خسرواني در سال 1283 هجري شمسي در سمنان متولد شد. در اوان کودکي پدر را از دست داد و به تشويق مادر، خط و ادب فارسي را در مکتب خانه هاي آن زمان فرا گرفت و سپس به تعليم دوستان و آشنايان پرداخت.
از وي قصايد، غزليات و رباعياتي که بيشتر مضمون هاي اجتماعي و سياسي دارد بر جا مانده است.
وي در 11 ارديبهشت سال 1363 در 80 سالگي در شهر دامغان درگذشت و بنا به ارادتي که به زادگاهش داشت، طبق وصيتي که بر جاي نهاد، در وطنش سمنان به خاک سپرده شد...»
در مجلد سوم «سيماي استان سمنان» آمده است که: «... در مدت کوتاهي، پدر و تنها برادر و سپس مادر خويش را از دست داد و با روحي پر سوز و گداز پا به عرصه ي زندگاني نهاد.
وي تا سال 1314 در سمنان اقامت داشت و از آن به بعد در شهرهاي شاهرود و مشهد و دامغان سکني گزيد....»  

«ترک زادگاه»  
از شرح حال مختصر دو کتاب بالا مي توان دريافت که بعد از فوت مادر، دير زماني در سمنان نمانده است و سمنان را جهت ترک خاطرات تلخ و ناگوار، وداع گفته است.
در شهرهاي شاهرود، مشهد و سرانجام دامغان، زيسته و سرانجام در شهر  باستاني دامغان، روزگار خود را به سر آورده است.  

«وفاق مردم استان سمنان نسبت به هم»  
آدمي بنا به طبيعت خود، ميل دارد که زندگي را در آنجا بگذراند که دلخوشي وي تامين مي شود و آرامش و آسايش او را تضمين مي کند و چون موجود اجتماعي است، در اجتماعات بشري به سازش مي رسد. از قديم الايام چنين بوده است که مردم در طلب معاش و رفاه و پيشرفت، آغاز سفر مي کرده اند. بديهي است که مردم استان ما هم از اين قاعده بر کنار نبوده اند; اما آنچه قابل تحسين به نظر مي رسد، وفاق و سازگاري مردم استان نسبت به يک ديگر است و قرابت نسبي و سببي سمنان با شاهرود و دامغان و گرمسار و مهدي شهر و ديگر مناطق، امري طبيعي و قابل اعتناست و اگر برخي به علت دنيا و مقام وحب مال، آب زلال استان را گل آلود نکنند، صفا و صميميت آنان پا بر جاست.
نمونه آن که عده قابل توجهي از بزرگان سمنان در دامغان مي زيسته اند و در همان جا روزگار به سر آورده اند و حتي نماينده ي مجلسشان يکي بوده است و عجيب نيست اگر بگوييم که گاهي از يک شهر براي شهر ديگر نماينده به مجلس فرستاده اند و هم اکنون نيز مردم ما در شهرهاي يک ديگر زندگي مي کنند و حرمت و امنيت رواني و شخصيتي آنان محفوظ است و اين، به معني دل برداشتن از زادگاه نيست چون خاطره ها هميشه باقي است و هردم زنده و زنده تر مي شود.

«عشق به سمنان»  
دوري از زادگاه، وطن را بيش از پيش عزيز مي کند. چون تا چيزي در دسترس است، قدرش را نمي دانيم.
با آن که مرگ عزيزان، موجب جلاي وطن شاعر مورد نظر ماست اما هرگز آن خاطرات ايام کودکي و نوجواني و جواني را از ياد نبرده است و جايگاه شکل گيري اين خاطره ها، عزيزتر و دلرباتر از آن است که از ياد برود.
خسرواني در دامغان درگذشت اما وصيت وي آن بود که در سينه ي خاکي بيارامد که روزگاري در آن جا نشو و نما يافته بود و نهايت شيفتگي اش همين رباعي بر سنگ قبر اوست:
سلام من به تو اي زادگاه من سمنان!               
که نيست در نظرم چون تو شهر در ايران  
درون سينه ي خود گوهري نهان داري            
که يک هزارم آن نيست در عمان  
آري! نفت «خوريان» را در دل کوير سمنان، گوهري ارزشمندتر از مرواريد هاي خليج هميشه فارس و درياي عمان مي بيند به جز رباعي بالا، قافيه ي شعرهاي ديگر وي هم از واژه ي «سمنان» خالي نيست.

«قوت طبع و ذهن پربار»
شعر خسرواني حاکي از آن است که در ديوان شاعران بزرگ، چون فردوسي و سعدي و حافظ، تتبعي کرده، چون تعبيرها گواه اين مدعاست. ديگر آن که نبايد از قرآن و معارف اسلامي، بي بهره باشد; تضمين ها و تلميحاتي که در شعرش موجود است، چنين مي نماياند.
نکته اي که در اينجا قابل گفتن است، انتخاب اشعار اوست که در تذکره ي شعراي سمنان و هم در «سيماي استان سمنان» مجلد ياد شده آمده و شعر شناسي، جناب «نوح» هم در اينجا به ظهور مي رسد و اين حقيقت، « بديعه» اي است که تاليفات و گرد آوري هاي اين چنيني، از ديدگاه خبرگان، نبايد بي بهره باشيم و گزينش شعر را به انتخاب شعر شناسان بسپاريم.
اشعار منتخب «تذکره ي شعراي سمنان» بسيار منقح و پاکيزه و از نظر فنون و اوزان شعري، قابل تحسين و اعتناست.  

«بديهه گويي»  
بديهه گويي و بديهه سرايي از لوازم شاعري به شمار ميآيد و از دير باز، قوت طبع شاعران را به « بديهه » ميآزمودند. در ادب فارسي هم، بديهه هاي دل انگيز و شگفتآوري بر جاي مانده است که بسياري از آنها عامل نشاط طبع و مايه ي  تحسين است. حبيب خسرواني هم در اين زمينه تواناست و قدرت قريحه ي خود را در سرودن رباعي نغز در زيارت مزار عطار نيشابوري نشان داده است:  
بر تربت عطار نشستيم دمي                      
فارغ از هر دو جهان، ني قدحي ني صنمي  
مست اسرار حقيقت شدم و از سر ذوق       
حالتي رفت که از ديده برون داد نمي  

«تاثير آيات الهي بر ذهن شاعر»
غزلي را که شاعر در 36 سالگي خود در مشهد سروده، بيانگر تاثير کلام الهي بر ذهن و زبان شاعر است و از غزل هاي اعتقادي اوست. که عقيده اش را تبيين مي کند. در مورد جبر و اختيار هم نظرش «لاجبر و لاتفويض» است که فرموده ي امام علي (ع) است و همان عقيده اي است که مولانا در مثنوي خويش پي مي گيرد.
به هر حال، مجموعه ي دانستني هاي حبيب خسرواني در غزل ذيل، هويداست (در بحر هزج مثمن سالم - مفاعيلن - مفاعيلن-  مفاعيلن- مفاعيلن)
بيا اي دل! مکش منت تو
زين پس آب حيوان را           
سنکدروش مجو هر دم تو
هر پيدا و پنهان را  
طريق بندگي اين نيست کز حق پا نهي بيرون              
هر آن تلخي که پيش آيد نپويي راه ايمان را  
خدا فرموده در قرآن: «عسي ان تکرهوا شيئا              
هو خير لکم»، مي کن تو فهم آيات قرآن را
«تحبو» گر بخواني بعد آن شرلکم ، داني                
که نبود هيچ بي حکمت، سراسر گفت يزدان را  
خداوندي که از حال دل موري خبر دارد             
نهان کي ماند اندر پيشگاهش راز انسان را  
زجبر و اختيار اينک نمي گويم سخن جانا !             
به زعم من نبايد گفت ، نه اين را و نه آن را  
قضا گر رخ نمايد، پيل را از پا در اندازد               
قدرچون اسب راند، مات سازد شاه ميدان راه  
گهي باشد پياده، بيدق از فرزين ربايد هان           
به سان عرصه ي شطرنج دان اين دشت امکان را  
چنان گاهي به ششدر اوفتد نراد با تدبير              
که هرگز ره نيابد از طريق فکر، سامان را  
گهي از بي خرد مردم ،بر افزارد تني چونان         
که بر نوع بشر غالب نموده جنس شيطان را 
مپنداري که ماند تا ابد اين عزت و خواري            
گروهي را ز دانش ، يا گروه سخت نادان را  
از آغاز خلقت الانس و الجن تا لمن ملکي                 
فراز و شيب اندر زندگاني هست انسان را  
«حبيب» از خرقه و دستار و فعل و زاهد و صوفي       
حذر کن تا نيالايي به خون خلق دامان را  
در غزل قصيده گونه ي بالا که صلابت چکامه ي سنايي غزنوي را دارد با همان تازيانه ي بيدار باش او در قصايد اخلاقي زاهدانه اش، تاثير حکيم غزنه را به روشني خواهيم ديد و بي شک به استقبال قصيده ي معروف اوست به مطلع
مکن در جسم و جان منزل که اين دون است و آن والا      
قدم زين هر دو بيرون نه ، نه اينجا باش و نه آنجا  
با همان وزن و بحر است.
ديگر آن که اين شعر «حبيب خسرواني» که خود رهنمودهاي اخلاقي و ديني و اجتماعي را در خود بيان مي دارد و تلخي هاي پند و اندرز را مي نمايد، از تاثير اصطلاحات خاقاني و اشارات کلامي مولانا و تعبيرهاي هشدار دهنده ي حافظ، بي بهره نيست و اين شعر، سرمشقي براي سرايندگان جوان ماست تا از تتبع ديوان هاي متقدمان و متاخران، غافل نباشند و از توصيه ي بزرگان و کتاب هاي معروف در اين زمينه، همچون «مقالت شعر» در چهار مقاله ي نظامي عروضي سمرقندي، چشم نپوشند آنجا که گفت:  
«... و اما شاعر بدين درجه نرسد الا که در عنفوان شباب و در روزگار جواني ، بيست هزار بيت از اشعار متقدمان ياد گيرد و ده هزار کلمه از آثار متاخران پيش چشم کند و پيوسته دو اوين استادان همي خواند و ياد همي گيرد و....
ديگر از غزل هاي خسرواني، «فتواي خرد» اوست که جاي پاي «حافظ» شيرازي را در آن به وضوح مي توان ديد; همچنين آزادگي، بلند طبعي و بيان رندانه ي حبيب را:

«فتواي خرد»
خسرواني، تو خوري چند غم ايران را                         
وقت آن شد که به افلاک کشي ايوان را  
محتسب گر که به فتواي دو مفتي جهول                 
بگشاده است به مي خواره در زندان را  
مژده اي درد کشان در ميخانه ي عشق               
باده صافي است ،ببوسيد لب جانان را  
عاقبت شيشه ي ما مي شکند فرق حسود             
محتسب کيست که تا بشکندم پيمان را  
باده خواران جهان کوس شجاعت زده اند             
کو حريفي که توان تو به دهد ايشان را  
من به فتواي خرد، شب همه شب باده خورم          
باده شک نيست که افزوده کند ايمان را  
نور خورشيد کجا ميغ تواند پوشيد                          
روبه، هرگز نتواند که درد ثعبان را
پرتو خويش فشاند به جهان قرص قمر                       
سگ و عوعو مگرش خسته کند خود جان را 
من بدين شيوه توانم که دهم برد و جهان                
ارزش برتري مولد خود «سمنان» را  
گربه شيراز سرتربت پاکش خوانند                                
اين غزل، زنده کند حافظ خوش الحان را