تاریخ 1391/09/28 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3254 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 مرد کوچکي که به يک قهرمان بزرگ تبديل شد
 شهيد 8 ساله سمناني امسال 41 ساله شد 
نويسنده : عليرضا عربي

اشاره:
خانه آن روزهايشان، حوالي ميدان سي سر سمنان; آن روزهاي او، روزهاي پرشکوه انقلاب، تظاهرات، مشت هاي گره کرده، الله اکبر گفتن هاي پشت بام، فرار کردن از کوچه هاي تنگ، و... بود.
ميدان شهيد بهشتي (فلکه سي سر)... يک محله قديمي در سمنان است. به دنبال کوچه يا خياباني مزين به نام شهيد 8 ساله انقلاب اسلامي، شهيد بهروز بهروزي مي گردم.  
به گفته مادرش، خانه آنها در ميدان سي سر بود، يک مغازه نفت فروشي هم کنار خانه آنها بود، اما امروز نه مغازه نفت فروشي وجود دارد و نه فروشنده نفتي که از او سراغ خانه شهيد بهروزي را بگيرم.
کم کم وارد ميدان سي سر مي شوم، پيرمردي تکيه زده بر عصا و چانه چسبانده به همان دست ها، نظر مرا به خود جلب مي کند، به گمانم او مي تواند مرا به منزل مادر شهيد برساند.
از پيرمرد سراغ خانه شهيد بهروز بهروزي را مي گيرم، نامش را که مي شنود مي گويد: پدرش نانوايي داشت، دور همين ميدان سي سر، به او مي گويم من نانوايي اينجا نمي بينم; صحبتش را ادامه مي دهد و مي گويد: پدرش که به رحمت خدا رفته، مادرش هم از اين محل رفته است.
گويي; مادر شهيد از آن محل رفته بود، اما خاطر شهيد، فداکاري هاي مادر شهيد و بوي نان پدر شهيد هنوز در آن محل مانده بود.
****************************************************************************************

شهيد بهروز بهروزي شهريور امسال 41 ساله شد

صداي مادر شهيد مثل هميشه آرامم مي کند، صدايي که هنوز مي توان بغض چندين ساله شهادت فرزند 8 ساله را در آن ديد.
25 شهريور 1391، اولين شهيد انقلاب اسلامي در استان سمنان 41 ساله شد، به سراغ زهره مهدوي، مادر شهيد خردسال بهروز بهروزي رفتيم. در محيطي گرم و صميمي به گفت وگو نشست که ماحصل اين خاطرات را در ادامه مي خوانيد.  
مادر شهيد، فرزند شهيد خود را با نام کوچک ياد مي کند: بهروز، فرزند عباسقلي، 25 شهريور 1350 در بيمارستان تدين سمنان و در يک خانواده مذهبي به  دنيا آمد. او شهريور امسال 41 ساله شد، پدرش نانوا بود و زندگي متوسطي داشتيم. يک خواهر و يک برادر داشت. سال پنجاه و هفت در کلاس دوم ابتدايي مدرسه مهران (شهيد چمران فعلي) در چهار راه شهرباني درس مي خواند، دانشآموز بسيار فعال، کوشا، ساعي و با هوشي بود. انقلاب اسلامي به پيروزي نهايي نزديک شده بود.
10دي ماه 1357 همه در ميدان سي سر جمع شده بودند و تظاهرات خود عليه شاه و نظام ستم شاهي ادامه مي دانند، ما در تظاهرات متفرق شده بوديم و به همراه بهروز به خانه آمده بوديم، اما گويا در ميدان سي سر خانه يکي از پليس ها را مردم به آتش کشيده بودند، و مردم هم جمع شده بودند، بهروز هم دوباره به خيابان برگشت و به داخل جمعيت مردم رفت، در همان لحظه ماموران به سمت مردم تير اندازي کردند و بهروز نيز در اثر اصابت گلوله به سر، به شهادت رسيد.

شهادت بهروز، همه را به جوش آورده بود
مادر شهيد ادامه داد: با شهادت بهروز، مردم خيلي خشمگين شده بودند، طوري که شهادت بهروز انگار خون همه را به جوش آورده بود، مردم همه جلوي بيمارستان جمع شده بودند و قيامتي به پا شده بود، آن روز همه مغازه ها تعطيل شده بود و تا يک هفته بازار سمنان تعطيل بود.
روزي که مي خواستيم پيکر پاک شهيدمان را تحويل بگيريم و آن را دفن کنيم، مرحوم حاج آقا عالمي به پدر شهيد گفت: آقاي بهروزي، اگر اجازه بدهيد ما شهيد را فردا دفن کنيم، اگر امروز جنازه از بيمارستان خارج شود، مردم آنقدر به جوش آمده اند که به داخل پادگان ها و کلانتري ها مي ريزند و تعداد کشته ها زياد مي شود، پدر شهيد بهروزي هم در جواب حاج آقا عالمي گفت: به يک شرط مي گذارم فردا تشييع شود که فردا جنازه را تحويل ما بدهيد، نيايند شبانه جنازه را ببرند، مرحوم عالمي نيز گفت: من به شما تعهد مي دهم که جنازه را فردا تحويل شما بدهيم.
مادر شهيد ادامه داد: فرداي آن روز، مسوولين بيمارستان براي ما تعريف کردند که از ساواک آمدند و مي خواستند جنازه را ببرند، اما حاج آقا عالمي جنازه را داخل اتاق عمل گذاشته بود تا نتوانند پيدا کنند، ساواکي ها مي گفتند:  شما جنازه را به ما بدهيد ما فردا با گلوله جواب خانواده شهيد را مي دهيم.
مادرش مي گفت: از همان کودکي در تمام مسائل انقلاب شجاعانه مي ايستاد و هرگز نمي ترسيد...  مي گفتند: شاگرد ممتاز مدرسه بود و همه کادر مدرسه و معلمين دوستش داشتند... و هنوز که هنوز است بر سر مزارش گل مي گذارند... مي گفتند: اهل قرآن و نماز بود وعاشق عاشورا...

شعار مردم در روز تشييع پيکر شهيد; فرياد بهروز; اي جلاد مرگت باد
مادرش مي گويد: خانه مان نزديک ميدان شهيد بهشتي (فلکه سي سر) بود. اغلب تظاهرات يا از آن جا شروع مي شد و يا به آنجا ختم. شب هايي که مردم مي رفتند بالاي پشت بام و در مخالفت با نظام شاهنشاهي تکبير مي گفتند، اصرار داشت که ما هم برويم، اما به او مي گفتم: خانه ما طوري است که ماموران به  راحتي مي توانند ما را شناسايي کنند، خانه ما دور ميدان است و همه پليس ها متوجه ما مي شوند، احتياط کاري ما را که مي ديد، مي گفت: «ترسوها! از چي مي ترسين؟ اصلا من خودم مي رم.
با خواهرش يک پتو برمي داشتند و مي رفتند بالاي پشت بام. پهن مي کردند و مي نشستند روي آن و بعد تکبير مي گفتند. ما کمي صبر مي کرديم و دلواپس مي شديم. از پشت سرشان مجبور مي شديم برويم بالا. ما که مي رفتيم او دوباره به پشت بام مي رفت، ماموران پليس به خانه ما مي آمدند و به پدر او شکايت مي کردند که بهروز از بالاي پشت بام سنگريزه بر سر ما مي ريزد و مي گويد:  اي جلاد مرگت باد، بعدها همين شعار بهروز ديوار نوشته هاي کوچه و خيابان هاي سمنان شد و در روز تشييع جنازه او نيز، اولين پرچمي که جلوتر از جنازه او از بيمارستان بيرون آمد، روي آن نوشته بود:  فرياد بهروز; اي جلاد، مرگت باد.

 مي گفت چرا آبجي بره، داداش بره، من نرم
مادر شهيد بهروزي گفت: فرستاده بودمش توي صف نفت بايستد و نفت بگيرد. خيلي طول کشيد و از او خبري نشد، چون کارگران نانوايي براي ناهار به خانه ما مي آمدند، من مجبور بودم ديرتر به راهپيمايي بروم، از يکي از کارگران پرسيدم شما بهروز را نديديد، کارگر نانوايي گفت:  در راهپيمايي بود، کيک و کلوچه خريده بود و بين بچه ها تقسيم مي کرد و يک پلاکارد بزرگ هم دستش بود. رفتم دنبالش; دم شعبه نفت نبود.
مردم داشتند تظاهرات مي کردند، خودم را به جمعيت رساندم. جلوي جمعيت يک طرف يک پلاکارد را گرفته بود و با مردم شعار مي داد. رفتم جلو و با ناراحتي گفتم: «بهروز! بيا بريم.»
پايه پلاکارد را داد دست يکي ديگر و آمد. گفتم: «بچه جان! تو آخرش خودتو به کشتن مي دي. تو هنوز بچه اي اين کارا به تو نيومده، صبر مي کردي با خودم ميرفتي راهپيمايي، در جواب به من گفت: چرا آبجي بره، داداش بره، من نرم.
 
شهادت الله اکبر
مادر شهيد بهروز بهروزي با ذکر خاطره ديگري از فرزند خود گفت: تابستان بود و مصادف شده بود با ايام محرم و روز عاشورا، خواهر من در سنگسر(مهديشهر) نذري مي داد، ما هم به آنجا رفته بوديم، در خيابان و در مراسم عزاداري محرم، مردم شروع به تظاهرات کرده بودند، ما همه رفته بوديم، مردم با ماموران درگير شدند و همه متفرق شدند، ما هم به خانه آمديم اما از بهروز خبري نبود، خيلي دير کرده بود و ما نگران و دلواپس شده بوديم، بعد از مدتي با يک پارچه سفيد در دست آمد، پدرش خيلي عصباني شده بود و به او گفت:  تو تا الان کجا بودي؟ همه ما دلواپس شديم. در جواب به ما گفت: چرا دلواپس شديد، من رفته بودم راهپيمايي و جلوي راهپيمايي هم اين پارچه را در دست گرفته بودم.
روي پارچه اي که به ما نشان داد نوشته شده بود "شهادت الله اکبر"
وي همچنين ادامه داد: برادر بهروز هم در زمان انقلاب در اروميه سرباز بود، آن موقع حضرت امام خميني(ره) دستور داده بود که همه از پادگان ها فرار کنند، برادر بهروز هم فرار کرده بود و به سمنان آمده بود و پدرش به او گفته بود برود بيمارستان و به مجروحيني که ميآورند کمک کند، اولين مجروحي که به بيمارستان ميآورند و او را مي بيند، برادرش، شهيد بهروز بهروزي بود.
مادر اولين شهيد استان سمنان ادامه داد: هنوز اربعين شهادت بهروز نشده بود، پدرش مرا به زيارت امام رضا(ع) برد، روزهاي بعد از شهادت بهروز، هم من و هم پدرش خيلي ناراحت بوديم و بي قراري مي کرديم، هنگام زيارت امام رضا(ع)، بهروز را در رويا ديدم که دارد امام رضا(ع) را زيارت مي کند، شب خواب او را ديدم و به من گفت: براي چي اينقدر ناراحت هستي؟ چرا اينقدر گريه مي کني؟ من آمدم پيش امام رضا(ع) و خادم او هستم، هر وقت دوست داشتي بيا به زيارت امام رضا(ع)، من هم دور حرم با تو هستم.
وي افزود: صبح به حرم رفتم ماجرا را براي يکي از امام جماعت ها تعريف کردم، او نيز به من گفت:  شهيد تو مي خواهد به تو بگويد که ناراحت نباش، گريه نکن، تو بايد اورا به امام رضا(ع)، امامان معصوم و اهل بيت(ع) بسپاري، تو او را به امامان معصوم تحويل داده اي، چون سن او هم کم و معصوم است.
 
زندگي بهروز از تولد تا شهادت چگونه سپري شد؟  
شهيد بهروزي در بيمارستان تدين سمنان به دنيا آمد و دوران کودکي خود را مانند بچه هاي ديگر سپري کرد تا زمان مدرسه او فرارسيد. در ابتدا از مدرسه رفتن مي ترسيد ولي بعد از مدتي عاشق مدرسه شد و حتي در کلاس زبان انگليسي که مدير مدرسه برايشان گذاشته بود، نيز شرکت مي کرد. دبير زبان انگليسي بهروز، از هوش سرشار او تعجب مي کرد که چگونه اين کودک در ظرف مدت 24 ساعت الفباي انگليسي را ياد گرفته است.
بهروز واقعا نور چشم من و پدر و برادر و خواهر خود بود. در زمان انقلاب نيز به همراه خانواده در راهپيمايي ها شرکت مي کرد و هرچه به او گفته مي شد که تو کوچک هستي و نمي تواني در راهپيمايي شرکت کني، فايده اي نداشت و مي گفت که من کوچک هستم و از همه بهتر مي توانم از دست ماموران فرار کنم. يک روز که از روستاي مومن آباد تعدادي از افراد با کاميون به خيابان ها آمده بودند و عده اي را نيز با پول خريده بودند تا شعار "جاويد شاه " سردهند، يکي از دوستان بهروز به نام «مجتبي» بالاي کاميون شعار "جاويد شاه " مي داد و وقتي بهروز او را ديد، گفت که تو ديگر دوست من نيستي.
مجتبي در جواب بهروز گفت که به من يک تومان داده اند تا شعار "جاويد شاه " بگويم و بهروز ادامه داد که تو واقعا به خاطر يک توماني خود را فروختي، من به تو 10 تومان مي دهم تا "مرگ بر شاه " بگويي.
بهروز يک لحظه آرامش نداشت و دوستان خود را جمع مي کرد و در خيابان ها شعار مي دادند که "زنداني سياسي آزاد بايد گردد" در صورتي که اصلا معني اين کلمات را هم نمي دانست.
تمام اهالي جهاديه سمنان زماني که مي خواستند راهپيمايي کنند، دنبال بهروز مي آمدند و از جرات و جسارت او تعريف مي کردند تا اينکه در 10 دي 1357 در سن هشت سالگي به درجه رفيع شهادت نائل آمد. 

خاطره اي از بهروز داريد؟ 
 بهروز زماني که مدرسه رفت، معلم خود را براي ناهار دعوت کرده بود و با ما نيز هماهنگ نکرده بود. معلم او زنگ زد و به من گفت که ببخشيد ما فردا نمي توانيم ناهار به خانه شما بياييم و من بسيار تعجب کردم و معلمش ادامه داد که بهروز ما را براي ناهار دعوت کرده است ولي نمي توانيم بياييم و از شما تشکر مي کنم. من به بهروز گفتيم که حداقل به ما مي گفتي تا بتوانيم وسايل پذيرايي را براي آنها فراهم کنيم، ولي بهروز در جواب گفت: اين که کاري ندارد به رستوران مي رفتي و از آنجا غذا را تهيه مي کرديد و من مي دانستم که شما اين کار را مي کنيد به همين دليل اين مسئله را با شما در ميان نگذاشتم. معلم هاي بهروز نيز بسيار او را دوست داشتند.  

کسي با ويژگي هاي بهروز در خانواده داريد؟  
پدر من اصالتا تبريزي و مادرم نيشابوري است. پدربزرگ من يکي از سرداران مشروطه بود که هم اکنون مجسمه او در موزه مشروطه تبريز موجود است و يک قرآن خطي و يکي از خانه هاي او به موزه هديه شده چراکه يکي از مبارزان و ثروتمندان زمان صدر مشروطيت بود.  زماني که قزاق ها به ايران مي آيند، کل طايفه خطائي را قتل عام مي کنند ولي پدر و عمه ام و يکي از پسرعموهاي آنها در آنجا نبودند و نتواستند آنها را بکشند.
در تاريخ 18 ساله آذربايجان، کسروي به قتل عام خاندان خطايي اشاره مي کند که خاندان خطايي را به دليل مبارزاتي که ضد استبداد کرده بودند، همه را از دم تيغ مي گذرانند و کسي را زنده نمي گذارند ولي اين سه نفر زنده مي مانند.
پدرم به سمنان مي آيد و به دليل اينکه سواد داشت، به عنوان حسابدار مشغول کار در کارخانه ريسندگي سمنان مي شود.
هرچه به دنبال بازماندگان خاندان خطايي گشته بودند، کسي را پيدا نمي کردند چراکه پدرم اسم فاميلي خود عوض کرده بود تا اينکه سه سال پيش به تبريز رفتيم و مجسمه پدربزرگم را به طور تصادفي در تبريز ديديم و در آنجا به دخترعمويم مراجعه کرديم و سپس برادرانم به تبريز رفتند و بعد از يک قرن توانستند يکديگر را ببينند و ريشه خاندان خود را بيابند.  

اگر شهيد بهروزي الان زنده بود در پشتيباني از ولايت فقيه چه کار مي کرد؟  
شهيد بهروزي از شعور بالايي برخوردار بود و اگر الان نيز حضور داشت به پشتيباني از ولايت فقيه مي پرداخت، همان طور که در زمان انقلاب به پشتيباني امام خميني (ره) به خيابان آمد و در تظاهرات شرکت کرد تا به شهادت رسيد.