تاریخ 1397/04/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4807 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 درنگي در نثر روان، شيوا و بي‏‌پيرايه حکيم ناصر خسرو قبادياني
 زبان فارسي را پاس بداريم  

برجستگي و شهرت ناصرخسرو در قصيده سرايي و نيز تبحر نامبرده در تصنيف کتاب‏هاي ارزنده در حوزه‌‏هاي اخلاق، حکمت، فلسفه و معارف اسلامي، موجب شده است تا قابليت‏هاي ديگر وي، و از جمله توانايي شايان تحسينش در زمينه نگارش نثر پخته و روان فارسي، پوشيده بماند. هدف از نوشتن اين مقاله، پرداختن به اين جنبه مغفول مانده از نوشته‏‌هاي ناصرخسرو است.

آثار منثور فارسي ناصرخسرو پرشمار و گوناگون‏اند که از جمله آنها مي‏‌توان از «سفرنامه (يا سياحت‏نامه) ناصرخسرو»، «زادالمسافرين»، «وجه دين»، «خوان‏الاخوان»، «جامع‌‏الحکمتين»، «گشايش و رهايش» و «رساله شش فصل» ياد کرد.

صرف‌‏نظر از «سفرنامه...» که، به حکايت عنوانش، در شرح و وصف ديده‌‏ها و شنيده‏‌ها و رويدادهاي پيش آمده در ضمن جهانگردي هفت‏‌ساله وي نگاشته شده است، و بنابراين اساساً جنبه روايي دارد؛ ساير آثار ياد شده نامبرده، بيشتر واجد جنبه‌‏هاي فلسفي، کلامي، حکْمي و ديني بوده و اغلب در مقام توضيح و توجيه اصول عقايد اسماعيليه نوشته شده است.

در اين ميان، آنچه توجه خوانندگان آثار مزبور را در همان نخستين لحظات به خود جلب مي‏‌کند، گرايش، خواسته يا ناخواسته نويسنده آنها به فارسي‌‏نويسي و کاربرد نسبتاً محدود واژه‏‌هاي عربي است ـ موضوعي که در صفحات آينده با تفصيل بيشتر بدان پرداخته خواهد شد.

امتياز شاخص ديگر آثار فارسي ناصرخسرو، استفاده وي از جملات کوتاه، رسا و بي‌‏حشو و زوائد است که در آسان‏‌سازي درک خواننده از آنها بسيار مؤثر است و بالاخره امتياز سوم، همراه آوردن تاريخ‏هاي فارسي قديم در کنار تاريخ‏هاي قمري در برخي موارد و نيز استفاده از ترکيبات فارسي بديع (نظير «پارسيان سال» (= سال پارسيان) و «کناره» براي «افراط يا تفريط» و همچنين کاربرد علامت‏هاي جمع فارسي در چند مورد است که در جاي خود، درخور ستايش است.

نثري که به پاکي و صفاي روح نويسنده آن مي‏‌ماند و اگر کسي از تعلق آنها به ناصرخسرو آگاه نباشد، هرگز نمي‌تواند باور کند که اين نوشته‏‌ها متعلق به حدود هزار سال پيش است.

سخن را با نقل منتخبي از سفرنامه معروف ناصرخسرو آغاز مي‌‏کنيم که براي هر مورد، به تناسب موضوع آن، عنواني انتخاب شده است؛ و سپس به ارائه نمونه‏‌هايي از کتاب‏هاي منثور فارسي وي در زمينه مسائل فلسفي، کلامي و ديني مي‏‌پردازيم.

گزيده‏‌هايي از سفرنامه (سياحت‏نامه) ناصرخسرو

سفرنامه ناصرخسرو حاوي شرح دقيق و عالمانه يکي از شگفت‏‌انگيزترين سفرها و جهانگردي‏‌هاي عهد قديم است. اين مسافرت نزديک به هفت سال طول کشيده و ضمن آن، به گفته خود ناصرخسرو، حدود 2220 فرسنگ (معادل 13320 کيلومتر!)، راه با امکانات و وسايل سفر آن زمان، گاه بر پشت اسب و استر و شتر و گاه با پاي پياده طي شده است. ضمن سفر مزبور، ناصرخسرو، از قسمت اعظم دنياي مسکون و شناخته شده آن زمان (از جانب مغرب ) ديدن کرده، با اقوام و ملل مختلف و آداب و رسوم و اديان و مذاهب آنان آشنا شده، سختي‏ها و مصيبت‏هاي متعدد و گاه سهمگيني را تحمل کرده و سرانجام با کوله‌‏باري آکنده از تجربه‌ها و دستاوردهاي ارزنده و آگاهي‌‏هاي کمياب و دست اول به موطن خود بازگشته است.

در ضمن، آنچه سفرنامه ناصرخسرو را امتياز ويژه‏اي بخشيده، واقع‏گرايي ستودني نويسنده آن در انعکاس دقيق مشاهدات و مسموعات و يافته‌‏هاي خود، بدون اعمال حب و بغض است، چنان‌که خود او در پايان سفرنامه بدان تصريح کرده است.

«... و [در] اين سرگذشت، آنچه ديده بودم به راستي شرح دادم و بعضي که به روايت‏ها شنيدم، اگر در آنجا خلافي باشد، خوانندگان از اين ضعيف ندانند و مؤاخذت و نکوهش نکنند» (ناصرخسرو، 1356، ص125)

ماجراي خوابي متنبه کننده که طرز تفکر و مسير زندگي ناصرخسرو را يکباره دگرگون کرد

ناصرخسرو، در اوايل سفرنامه خود، از رويايي ياد مي‌‏کند که به تعبير خود وي، موجب بيداري او از خواب طولاني غفلت و منشأ تحول عظيم فکري و روحي وي در چهل و چند سالگي شده است.

«شبي در خواب ديدم که يکي مرا گفتي: چند خواهي خوردن از اين شراب که خرد از مردم زائل کند؟ بهوش باشي بهتر!.

من جواب گفتم که: حکما، جز اين، چيزي نتوانستند ساخت که اندوه دنيا کم کند.

جواب داد: در بيخودي و بيهوشي راحتي نباشد. حکيم نتوان گفت کسي را که مردم را به بيهوشي رهنمون باشد؛ بلکه چيزي بايد طلبيد که خرد و هوش را بيفزايد.

گفتم که: من اين از کجا آرم؟

گفت: جوينده يابنده باشد و پس سوي قبله اشارت کرد و ديگر سخن نگفت.

چون از خواب بيدار شدم، آن حال تمام بر يادم بود. برمن کار کرد و با خود گفتم که: از خواب دوشين بيدار شدم، اکنون بايد که از خواب چهل ساله نيز بيدار گردم. انديشيدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم، فرج نيابم.

روز پنجشنبه ششم جمادي‏الآخر سنه سبع و ثلاثين و اربعمائه [437ق]، نيمه دوم پارسيان سال چهارصدوچهارده [414] يزدجردي سروتن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز کردم و ياري خواستم از باري، تبارک و تعالي، به گزاردن آنچه برمن واجب است و دست باز داشتن از منهيات و ناشايست[ها] چنانکه حق، سبحانه و تعالي، فرموده است. (همان مأخذ، ص2)

چنانکه ملاحظه مي‌‏شود، در نگارش ماجراي ياد شده، صرف‏نظر از رعايت جوانب فصاحت و شيوايي کلام، از کاربرد کلمه‏‌هاي غيرفارسي، تا حدود زيادي، خودداري شده است تا آنجا که از مجموع 195 واژه به کار رفته، تنها 32 واژه (يعني به‌‏طور تقريب 4ر16درصد) عربي است و حال آنکه در آثار نثرنويسان متقدم فارسي (مثلاً گلستان سعدي) اين نسبت، به مراتب، بيشتر است. در آثار فارسي‌‏نويسان متأخر (نظير منشأت قائم مقام) نسبت مزبور بسيار بالاست.

نکته شايان توجه ديگر در نمونه نقل شده، ذکر تاريخ يزدجردي (يا به تعبير ناصرخسرو پارسيان سال) در کنار تاريخ قمري است.

نشاني از شگفتي‏هاي روزگار: ماجراي به گرمابه رفتن ناصرخسرو و برادرش در بصره و طرد آنها

يکي از شهرهايي که ناصرخسرو، ضمن جهانگردي طولاني‏‌اش، از آن ديدن و مدتي در آنجا اقامت کرده، «بصره» است. از فحواي مندرجات سفرنامه چنين برمي‏آيد که وي، هنگام ورود به اين شهر، از نظر مالي به شدت در تنگنا بوده و جز لباسي مندرس، تن‏‌پوشي نداشته است.

از آنجا که نامبرده، چندين ماه، از امکان استحمام محروم مانده بوده است، تصميم مي‏‌گيرد با فروختن خورجين حاوي کتاب‌هايش مختصر پولي فراهم آورد و با آن، به گرمابه رود. هنگامي که او، به اتفاق برادرش، وارد گرمابه مي‏‌شود، گرمابه‏‌دار، با مشاهده سر و وضع آشفته و موهاي ژوليده و لباس‏هاي کهنه و پاره آنها وحشت‏زده مي‏‌شود و آنان را ديوانه مي‌‏پندارد و با خواري از گرمابه بيرون مي‏‌راند. بهتر است شرح و تفصيل اين تجربه تلخ و آموزنده را از زبان گوياي خود ناصرخسرو بشنويم.

«... و چون به آنجا (= بصره) رسيديم از برهنگي و عاجزي به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود که موي سر باز نکرده بوديم و خواستم که در گرمابه روم، باشد که گرم شوم که هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هر يک به لُنگي کهنه پوشيده بوديم و پلاس پاره‌‏اي در پشت از سرما.

گفتم: اکنون ما را که در حمام گذارد؟ خرجينکي بود که کتاب در آن مي‏‌نهادم [آن را] بفروختم و از بهاي آن درمکي چند سياه در کاغذي‌کردم که به گرمابه‌بان دهم، تا باشد که ما را دمکي زيادت‌تر در گرمابه بگذارد که شوخ از خود باز کنيم.

چون آن درمک‏ها پيش او نهادم، در ما نگريست. پنداشت که ما ديوانه‌‏ايم. گفت: برويد که هم‌‏اکنون مردم از گرمابه بيرون مي‏‌آيند و نگذاشت که ما به گرمابه بدر رويم.

از آنجا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم، کودکان در پي ما افتادند و سنگ مي‏‌انداختند و بانگ مي‏‌کردند. ما به گوشه‏اي بازشديم و به تعجب در کار دنيا مي‏‌نگريستيم! و مکاري از ما سي‌‏دينار مغربي مي‏خواست...» (همان ماخذ، صفحات 110-109)

از حُسن اتفاق، يکي از بزرگان بصره، به وساطت يکي از آشنايان ناصرخسرو در آن شهر، از احوال زار آنها آگاه مي‌‏شود و به ياري آنها مي‏‌شتابد: «... چون وزير بشنيد، مردي را با اسبي نزديک من فرستاد، که چنانکه هستي برنشين و نزديک من آي. من از بدحالي و برهنگي شرم داشتم و رفتن مناسب نديدم. رُقعه‏‌اي نوشتم و عذري خواستم... در حال، سي‌‏دينار فرستاد که اين را به بهاي تن جامه بدهيد. از آن، دو دست جامه نيکو ساختيم و روز سيوم به مجلس وزير حاضر شديم. مردي اهل و اديب و فاضل و نيکو منظر و متواضع ديدم و متدين و خوش‌‏سخن... ما را به نزديک خويش بازگرفت و از اول شعبان تا نيمه رمضان آنجا بوديم و آنچه آن اعرابي کراي شتر بر ما داشت، به سي‏‌دينار، هم اين وزير بفرمود تا بدو دادند...» (همان ماخذ، ص110)

دنباله ماجراي ناصرخسرو با حمامي را از زبان خود حکيم بشنويم که با کلامي بس دلنشين و آکنده از طنز، تغيير يکباره رفتار و برخورد صاحب گرمابه و کارکنانش را نسبت به خود و برادرش، پس از آنکه بار دوم با سر و وضعي مناسب و لباسي آراسته در حمام ظاهر شده بودند، توصيف کرده است:

«بعد از آنکه حال دنياوي ما نيک شده بود، هر يک لباسي پوشيديم. روزي به در آن گرمابه شديم که ما را به آنجا نگذاشتند. چون از در در رفتيم، گرمابه‏‌بان و هر که آنجا بودند، همه برپاي خاستند و بايستادند چندان که ما در حمام شديم. و دلاک و قيم درآمدند و خدمت کردند و به وقتي که بيرون آمديم هر که در مسلخ گرمابه بود، همه برپاي خاسته بودند و نمي‌‏نشستند تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم. و در آن ميانه، حمامي به ياري از آن خود مي‏‌گويد: اين جوانانند که فلان روز ما ايشان را در حمام نگذاشتيم و گمان بردند که ما زبان ايشان ندانيم. من به زبان تازي گفتم که راست مي‏‌گويي، ما آنيم که پلاس پاره‌‏ها در پشت بسته بوديم. آن مرد خجل شد و عذرها خواست و اين هر دو حال در مدت بيست‌‏روز بود! اين فصل [را] بدان آوردم تا مردم بدانند که به شدتي که از روزگار پيش آيد، نبايد ناليد [و] از فضل و رحمت پروردگار، جل جلاله و عم نواله نااميد نبايد شد که او، تعالي، رحيم است» (همان ماخذ، صفحات 112-111)

شايان ذکر است که قطعه مذکور، جمعاً شامل 473 کلمه است که فقط 50 کلمه (يعني تنها کمي بيش از 10 درصد) آن عربي است که از رقم اخير، دست‌کم، 4 مورد آن تکراري است.

در باب توصيف اصفهان و آب و هواي دلپذير

و آباداني آن

«هشتم صفر سنه اربع و اربعين و اربعمائه (444) بود که به شهر اصفهان رسيديم. از بصره تا اصفهان صدوهشتاد فرسنگ باشد. شهري است بر‌هامون نهاده آب و هوايي خوش دارد. و هر جا که ده گز چاه فروبرند، آبي سرد [و] خوش بيرون آيد. و شهر ديواري حصين بلند دارد، و دروازه‌‏ها و جنگ‏‌گاه‌ها ساخته، و بر همه بارو و کنگره ساخته و در شهر جوي‏هاي آب روان و بناهاي نيکو و مرتفع، و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ نيکو. و باروي شهر را گفتند سه فرسنگ‌‏ونيم است. و اندرون شهر، همه آبادان ـ که هيچ از وي خراب نديدم ـ و بازارهاي بسيار. و بازاري ديدم از آن صرافان که اندر او دويست صراف بود. و هر بازاري را دربندي و دروازه‏اي. و همه محلت‏‌ها و کوچه‌‏ها را همچنين دربندها و دروازه‏‌هاي محکم و کاروان‏سراهاي پاکيزه بود. و کوچه‌‏اي بود که آن را کوطراز مي‏‌گفتند، و در آن کوچه پنجاه کاروان‏سراي نيکو، و در هر يک بياعان و حجره‌‏داران بسيار نشسته» (همان مأخذ، ص117)

بند ياد شده، متشکل از 178 کلمه است که از ميان آنها فقط 16 کلمه (با يک مورد تکرار) عربي است. بدين ترتيب، نسبت واژه‏‌هاي عربي کمتر از 9 درصد است.

در شرح قحطي اصفهان (442ق)

«و چون سلطان طغرل بيک ابوطالب محمدبن ميکائيل بن سلجوق رحمهًْ الله عليه، آن شهر (= اصفهان) گرفته بود مردي جوان آنجا گماشته بود نيشابوري ... و او را خواجه عميد مي‌گفتند... و سلطان فرموده بود که سه سال از مردم هيچ نخواهند و او بر آن مي‌رفت و پراکندگان همه روي به وطن نهاده بودند... و پيش از رسيدن ما قحطي عظيم افتاده بود. اما چون ما آنجا رسيديم، جو مي‌درويدند و يک من و نيم نان گندم به يک درم عدل و سه من نان جوين هم. و مردم آنجا مي‌گفتند هرگز بدين شهر هشت من نان کمتر به يک درم کس نديده است و من در همه زمين پارسي‌گويان شهري نيکوتر و جامع‌تر و آبادان‌تر از اصفهان نديدم...» (همان ماخذ، صفحات 118-117)

چنانکه ملاحظه مي‌شود از مجموع واژه‌هاي بند نقل شده که بالغ بر 129 واژه است، تنها 20 واژه (يعني کمتر از 15 درصد) عربي است که 2 مورد آن هم تکراري است.

شرح قحط‌سالي در قوهه و وصف قزوين

ناصرخسرو، در سفرنامه خود از وقوع قحطي در «قوهه» (روستايي از توابع شهرستان ساوجبلاغ کنوني) به شرح زير ياد مي‏‌کند:

«پنجم محرم سنه ثمان و ثلاثين و اربعمائه (= 438ق) [مطابق با] دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه

(= 415ش) از تاريخ فُرس [از ري] به جانب قزوين روانه شدم و به ديه قوهه رسيدم. قحطي بود و آنجا يک من نان جو به دو درهم مي‏‌دادند.

از آنجا برفتم، نهم محرم به قزوين رسيدم. باغستان بسيار داشت، بي‏ديوار و خار؛ و هيچ چيز که مانع شود در رفتن راه نبود. و قزوين را شهري نيکو ديدم، با روي حصين و کنگره برآن نهاده و بازارهاي خوب، الا آنکه آب در وي اندک بود و منحصر به کاريزها در زيرزمين و رئيس آن شهر مردي علوي بود و از همه صناعت‏ها که در آن شهر بود کفشگر بيشتر بود.» (همان مأخذ، ص5)

در نقل‌‏قول ياد شده، مجموع کلمات بالغ بر 119 لغت است که از ميان آنها، 23 لغت (حدود 19 درصد) عربي است.

در باب خصيصه راستگويي فروشندگان

در مصر و چگونگي تنبيه دروغگويان

«اهل بازار مصر هر چه فروشند راست گويند. و اگر کسي به مشتري دروغ گويد او را بر شتري نشانده زنگي به دست او دهند، تا در شهر مي‏‌گردد، و زنگ مي‏‌جنباند و منادي مي‏‌کند که من خلاف گفتم و ملامت مي‌‏بينم و هر که دروغ گويد سزاي او ملامت باشد».

در بند ياد شده که جمعاً شامل 50 کلمه است تنها 7 واژه عربي مشاهده مي‌‏شود که حدود 14 درصد کل کلمات را تشکيل مي‏‌دهد و يکي از آنها هم تکراري است.

سخن، کم‌کم، به درازا کشيد. جاي آن دارد که اين بخش را با بيت‌هاي عبرت‌انگيزي حُسن ختام بخشيم که ناصر خسرو، در واپسين صفحات سفرنامه خود، حسب حال خود آورده و حاوي دنيايي از حکمت و معرفت است:

رنج و عناي جهان اگرچه دراز است

با بد و با نيک بي‌گمان به سر آيد

چرخ، مسافر ز بهر ماست شب و روز

هر چه يکي رفت براثر، دگر آيد

ما سفر بر گذشتني گذرانيم

تا سفر ناگذشتني به در آيد

(همان ماخذ، ص124)

نمونه‌‏هايي از نثر فلسفي، حکمي، اخلاقي

و ديني ناصرخسرو

چنان‌که مي‌‏توان و بايد انتظار داشت، آثار فارسي ناصرخسرو در زمينه‌‏هاي فلسفه، حکمت، کلام و دين، به‏ دليل سنگيني و پيچيدگي نسبي موضوعات مورد بررسي، از رواني و آساني درک‌‏پذيري نثر سفرنامه برخوردار نيست. با وجود اين، اگر آنها را با آثار مشابه مقايسه کنيم از توانايي آشکار وي در بيان مسائل غامض فلسفي و کلامي به زباني، کم و بيش، قابل فهم شگفت‏‌زده خواهيم شد. اکنون به ارائه شواهدي چند از اين آثار مي‏پردازيم که براي هر يک، به تناسب موضوع، عنواني انتخاب شده است.

ملازمه دينداري با توأم شدن علم و عمل

از ديدگاه ناصرخسرو، دينداري شايسته مستلزم و مقتضي اجتماع دو عنصر است: علم و دين

«... پس گويم که جملگي دو چيز است که يکي علم و ديگر عمل. چون هر دو جمع شوند مردم او را ديندار گويند؛ همچنان که در مردم نفس و بدن است چون هر دو جمع شوند مرو را مردم گويند و عمل مر دين را چون جسد است و علم مر دين را چون روح است و هر که عمل بي‏‌علم کند دين او را جان نباشد بلکه مردار باشد و خداي تعالي مردار را حرام کرده است» (زادالمسافرين، 1341، ص209)

در جاي ديگري از همان اثر، در مقام تأکيد بر ضرورت همراهي علم با عمل، چنين مي‏‌گويد:

«خردمند آن است که نفس خويش را هم امروز به بهشت رساند به علم و عمل که رهايش اندر اين است» (همان مأخذ، ص91)

و نيز در جايي از همان اثر، در باب ارجمندي عبادت مبتني بر تعقل و آگاهي اين‌گونه اظهارنظر مي‏‌کند: «هر که عقل را به کار برد اندر پرستش خداي و عبادت بر بصيرت کند به ثواب ابدي رسد و هر که عقل را ضايع کند و کار بي‏دانش کند به آتش جاويدي رسد». (همان مأخذ، ص91)

ناصر خسرو، در اثري ديگر نيز، برهمين معني تأکيد مي‏‌ورزد: «عمل بهره ستوران است بي‏علم و علم بهره فرشتگان است بي‏عمل و علم و عمل هر دو بهره مردم است که به جسد به ستوران انبازند و به نفس دانا به ستوران انباز نيستند و با فرشتگان همسرند و ميانجي است ميان ستوران و فرشته تا به علم و عمل از ستوري به فرشتگي رسد» (وجه دين، 1348، ص6 به نقل از فلسفه اخلاقي ناصر خسرو، ص73)

شايان توجه است که در بند اول، از 80 کلمه، 18 کلمه (با 7 مورد تکرار) عربي است. در بند دوم از 21 کلمه فقط 3 کلمه و در بند سوم از 35 کلمه فقط 7 کلمه و در بند چهارم از 57 کلمه فقط 10 کلمه (با 4 مورد تکرار) عربي است.

اندر ضرورت شناخت ماهيت علم و عقل

ناصرخسرو براي دانش ارج و مرتبه‏اي ويژه قائل است و کسب آن را از لوازم ايمان و دينداري مي‏‌شمارد: «نخست بايد که مؤمن عمل را بداند که چيست تا چون بشناسدش طلب تواندش کردن مر ورا که هر که چيزي را نشناسد هرگز بدو نرسد. پس گويم که علم، اندريافتن چيزهاست چنان که آن چيزهاست و اندريابنده چيزها چنان که هست عقل است و علم اندر گوهر عقل است و گواهي عقل کلمه باري است سبحانه و تعالي که همه روحانيان و جسمانيان زير اوست و هر چه زير علم نيايد مر ورا هست نشايد گفتن. پس هر چه علم بر وي محيط است همه جز خداي است و چون روا نيست که خداي تعالي زير علم باشد و علم آن است که چيزها و هستي‌‏ها همه زير اوست و نيست هم نيز، زير اوست؛ روا نباشد که گوييم خداي هست و يا نيست از بهر آنکه اين هر دو زير علم است و خداي زير علم نيست» (وجه دين، پيشين، ص26 به نقل از فلسفه اخلاقي ناصر خسرو، ص65)

نکته شگفت‏‌آوري که در بند مذکور جلب توجه مي‏‌کند، جمع بستن دو کلمه «روحاني» و «جسماني» با «ان» (از علامت‏هاي جمع فارسي) است.

ناصرخسرو در جاي ديگري از همان اثر، در مقام بيان اهميت و منزلت علم، تا آنجا پيش مي‌‏رود که برخورداري بيشتر از دانش را سبب اطاعت زيادتر از خداوند و موجب مقرب شدن زيادتر نزد باري تعالي مي‏‌داند: «پس گويم که محضر، امر خداي است و هر که از علم نصيب بيشتر يافته است به امر خداي نزديک‏تر است و امر خداي بيشتر پذيرفته است و فرمان‏بردارتر است و هر که داناتر شود خداي را مطيع‏‌تر شود و هر که داناي تمام شود به نعمت جاويدي رسد که عاقبت کاردانا رحمت خداست...» (وجه دين، 1348، صفحات 27-26، نقل از فلسفه اخلاقي ناصر خسرو، ص66)

ناگفته نماند که در بند اول از 147 کلمه، 22 کلمه عربي است که دست‏کم، 9 کلمه آن تکرار شده و در بند دوم، از 89 کلمه، 13 کلمه عربي است که 4 کلمه آن تکراري است.

شايان توجه است که ناصرخسرو، ضمن قصايدش نيز، در چندين مورد، برخورداري از دانش را لازمه دينداري و پارسايي دانسته است از آن جمله:

... جاهل نرسد به پارسايي

بيهوده سخن چرا درآيي

آن بس نبود که روي و زانو

در خاک بمالي و بسايي

گر سوي تو پارسايي است اين

والله که تو ديو بر خطائي

زيرا که نخست علم بايد

تا پيش خداي را بشائي

(ديوان ناصر خسرو، به کوشش سيدنصرالله تقوي، تهران، ص422)

و نيز:

با علم گر آشنا شوي تو

با زهد بيابي آشنايي

با جهل مجوي زهد ازيرا

کز جغد نيايدت همائي

اي جاهل! چون شوي به مسجد؟

اي تشنه چرا کني سقائي؟

... دانش ثمر درخت دين است

برشو به درخت مصطفائي

(همان مأخذ، ص423)

دکتر احمد کتابي