تاریخ 1397/03/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4783 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 عيد منتظران 

عيد است و دلم خانه ويرانه بيا

اين خانه تکانديم ز بيگانه بيا

يک ماه تمام ميهمانت بوديم

يک بار به ميهماني اين خانه بيا

***

الا ‌اي شمع بزم آشنائي

ندارد بي‌تو چشمم روشنائي

دلم خون شد، دلم خون از جدائي

گلم، باغم، بهارم کي ميائي

الهي عيدِ بي‌تو باز گردد

بيا تا عيد ما آغاز گردد

***

عيد فطر روزي است که خداوند براي جوايز رحماني‌اش و انعام رحيمي‌اش از ميان روزها برگزيد. روزي که به بندگان بعد از يک ماه اعتراف به بندگي و طلب آمرزش و عرض نياز و تمنّا، فراتر از ظنّ و گمانشان عطا مي‌کند. فطر، عيد اولياء‌الله و روزه‌داراني است که گوي سبقت را از ديگران ربوده‌اند و در اين روز فراخوانده شوند تا جوايز و هداياشان را دريافت کنند.

از امام صادق(ع) نقل شده که فرمودند: «زماني که صبح روز عيد مي‌شود منادي از آسمان ندا مي‌کند: صبح زود به دنبال گرفتن جوايزتان باشيد. (پاداشي فراتر از پاداش‌هاي خاکي و غيرقابل مقايسه با هداياي پادشاهان زميني)» ( کافي 4/ 168)

امام رضا(ع) مي‌فرمايند: خداوند روز فطر را بدين سبب عيد قرار داد تا مسلمانان مجمعي داشته باشند که درآن روز جمع شوند و در برابر خداوند به خاطر منّت‌ها و نعمت‌هايش به تمجيد و تعظيم بپردازند، پس آن روز، روز عيد و تجمّع و زکات و رغبت و نيايش است » (وسايل الشّيعه 5 / 141)

در اين حديث شريف، فلسفه‌ي اين نماز و عيد را در محورهاي زير بيان کرده است:

1 - اجتماع و گردهمائي مسلمانان و وحدت در سايه‌ي توحيد و ولايت.

2 – پرداخت زکات و رسيدگي به فقيران.

3 – رغبت و گرايش و نيايش به خدا.

و اين‌ها، هم ناظر به بعد معنوي و عرفاني نماز فطر و مراسم عبادي است، و هم توجّه به آثار اجتماعي و معيشتي آن. و به لحاظ تأ مين معاش محرومان، عيد فطر، عيد فقرا محسوب مي‌شود. اگرچه، در صورتي که جامعه‌ي اسلامي به تکليف خود در پرداخت حقوق شرعي پايبند باشد، فقيري در جامعه وجود نخواهد داشت. از امام صادق(ع) هم نقل شده است که:« علي(ع) در بين مردم، روز عيد فطر خطبه‌اي خواند و فرمود:‌ اي مردم، امروز روزي است که در آن انسان‌هاي نيکوکار ثواب مي‌برند و بدکاران در خسران و زيان‌کاري‌اند و امروز شبيه‌ترين روزها به روز قيامت شما است. موقعي که از منازلتان براي نماز خارج مي‌شويد به ياد خارج شدنتان از قبر بيفتيد و موقعي که به نماز مي‌ايستيد به ياد ايستادنتان در محضر پروردگارتان باشيد. موقعي که به منزل‌هايتان برمي‌گرديد به ياد بازگشت خود به منازل خود‌تان در بهشت يا جهنّم باشيد.‌ اي بندگان خدا بدانيد، کمترين چيزي که به مردان و زنان روزه‌دار داده مي‌شود اين است که فرشته‌اي در آخرين روز ماه رمضان آن‌ها را ندا مي‌دهد: بشارت باد بر شما بندگان خدا که آن چه از گناهان قبلي شما بود آمرزيده شد. پس بنگريد در آينده چه مي‌کنيد؟» (روضة‌الواعظين 2 / 355)

عيد فطر علاوه بر اين که همه اين‌ها است. عيد بزرگ منتظران هم هست زيرا:

1 – مگر نه اين است که قيام امام زمان(عج) پايان ظلم و ستم و فقر و فساد و ناامني و جلوه‌ي عبوديّت حق و ولايت کلّيّه‌ي الهيّه است و عيد فطر با تمام اعمالش جلوه‌ي بسيار کوچک آن جامعه است؟

2 – و مگر نه اين است که، اين عيد از اعيادي است که درآن به انتظار امام مهدي (عج) و دعا براي فرج آن حضرت تأکيد شده است. به ويژه استحباب خواندن دعاي ندبه در تمامي اعياد از جمله عيد فطر و زمزمه‌ي ‌(اَينَ بَقِيَّةِ اللهِ الَّتي لاتَخلُوا مِنَ العِتَرَةِ الها دِيَةَ....اَينَ صاحِبُ يَومِ الفَتحِ وَناشِرُ رايَةِ الهُدي و...اَينَ و........اَينَ و..... وعَزيزٌ عَلَيَّ اَن اَرَي الخَلقَ وَلاُتري و........عَزيزٌعَلَيَّ......)

و چه زيبا است بخشي از دعائي که به عنوان: (دعا موقع خارج شدن از خانه براي نماز عيد فطر) از امامان معصوم(ع) نقل شده است: «خداوندا درود فرست بروليّ منتظر فرمان تو که مورد انتظار براي گشايش و فرج دوستان تو است. خداوندا به وسيله‌ي او شکاف‌هاي عميق اجتماعي را به هم بياور و جدائي‌هارا به وصل تبديل کن و به وسيله‌ي او ظلم وستم را بميران و با او عدالت را آشکار کن و با طول عمرش زمين را زينت بخش. او را با ياريت قدرت بده و با ايجاد ترس در دل دشمنانت او را ياري کن. ياري‌کنندگانش را ياري نما و خوارکنندگانش را خوار کن و هرکه را که دشمن اوست بر زمين بزن و کسي را که به ياران وليّت نيرنگ مي‌زند نابود ساز و به وسيله وليّ خودت سران گمراهي را درهم بشکن و راه‌هاي بدعت را نابود کن و از بين برندگان سنّت را درهم بکوب. آن‌ها را که با با طل عزّت يافته‌اند ذليل کن و به وسيله ياران امام‌(ع) به مؤمنان عزّت بده و کافران و منافقان و تمام مشرکان و مخالفان را در شرق و غرب زمين‌خوار و ذليل گردان.‌ اي رحم‌کننده‌ترين رحم‌کنندگان»( بحارالانوار 97/ 349)

3 – و مگر جز اين است که: تمام فضاي ماه رمضان و مناجات‌هاي شبانه‌روزي آن، و شب‌هاي قدر و در پناه قرآن و اهل بيت(ع) قرارگرفتن آن، و... همه و همه در وادي توحيد و ولايت رفتن و برائت از طاغوت و شياطين و همه‌ي ضدّ ارزش‌ها و پليدي‌ها و ورود در فضاي سازندگي وجود انسان است؟ که اين‌ها، همه لازمه‌ي انتظار فرج وليّ خدا، امام زمان(عج) و آمادگي براي درک حضور و ياري حضرت است.

تا يار ز در نيايد امشب

‌اي کاش سحر نيايد امشب

بيرون نروم ز ميهماني

تا يار ز در نيايد امشب

امضا نشود کتاب ما تا

از يار خبر نيايد امشب

اين سي شب و روز ما نيرزد

تا او به نظر نيايد امشب

در دام فراق جان سپارم

آن ماه اگر نيايد امشب

ازکوي تو بوي عِطر آمد

برخيز که عيد فطر آمد

اللّهمّ ارنا الطّلعة الّرشيده...

حاجيان


 تجربه 14 روز مفقودالاثري از زبان جانباز عمليات بيت‌المقدس؛
 شفاي خود را از حضرت عباس‌(ع) گرفتم 

ساليان قبل در ايران وقايعي رخ ‌داده است که مظهر عزت، شرافت، اقتدار و شوکت است. پيروزي‌هاي بزرگي که در جنگ تحميلي در ايران به وقوع پيوست و تمام افتخار آفريني‌هاي اين مرز و بوم به دست جوانان و نوجواناني شکل گرفت؛ حاصل رشادت‌ها و جانفشاني‌هاي رادمرداني است که براي دفاع از خاک اين سرزمين يا جان خود را از دست دادند و يا اعضاي بدن خود را در اين مسير اهدا کردند.

امروز ياد و خاطر تمامي شهدا در اذهان عموم مردم ايران جاودانه باقي‌مانده است و همدلي با جانبازان نيز از کوچک‌ترين وظايف ما است.

هفته گذشته بخش اول گفت‌وگوي صميمانه ما با تنها جانباز 70 درصدي عمليات بيت‌المقدس در استان سمنان منتشر شد.

محمد اسلامي‌راد در اين گپ و گفت خودماني از ماجراي هاي دوران پس از مجروحيتش برايمان گفت. چگونه شفا گرفتن اين جانباز و اعزام آن به جبهه پس از بهبود يابي از ديگر محورهاي اين مصاحبه خودماني و جالب است.

آنچه در ادامه ازن ظر مي‌گذرانيد بخش دوم و پاياني گفت‌وگوي جذاب ما با جانباز سرافراز دفاع مقدس محمد اسلامي‌راد است. ما را همراهي کنيد...

از بيمارستان صحرايي و مداواي خود بگوييد.

اسلامي راد: در بيمارستان صحرايي بستري بودم و هوا روشن‌شده بود؛ خب اگر سربازي رفته باشيد؛ مي‌دانيد که بستن بندهاي پوتين خيلي سخت بود. از همين رو قبلاً يک دفعه زماني که من به اهواز رفته بودم براي پوتين‌هايم زيپ خريدم تا موقع پوشيدن آن راحت باشم. وقتي‌که در بيمارستان صحرايي بودم اوضاع جسمي من بسيار وخيم بود؛ يک پرستار خانم بالاي سرم حضور داشت و به من گفت صحبت نکن و من در همين شرايط در جواب به او گفتم مراقب پوتين‌هاي من باشيد که با پوتين بقيه رزمنده‌ها عوض نشود؛ آخر پوتين‌هاي من زيپ دارد. (با خنده) ديگر چيزي يادم نمي‌آيد تا اينکه در شيراز به هوش آمدم.

اما مي‌دانم که از آنجا من را به بيمارستان اهواز منتقل کردند و در آنجا هم نتوانستند ترکش‌ها را از بدنم خارج کنند به همين دليل من را با هواپيما به بيمارستان شيراز منتقل کردند و عمل جراحي سنگيني روي من انجام شد که پس از 14 روز من چشمانم را باز کردم و به هوش آمدم.

هويت بنده را در ابتدا به‌عنوان مفقودالاثر در بيمارستان شيراز اعلام کردند؛ چون از بيمارستان اهواز تمام لباس‌ها و پلاک‌هاي من را درآورده بودند و از اتاق عمل مستقيم به شيراز منتقل شدم و در بيمارستان شيراز بالغ‌بر 14 روز بي‌هويت و بي‌هوش بستري بودم و خانواده من نيز در نگراني به سر مي‌بردند.

خانواده شما فکر مي‌کردند که شما شهيد شديد؟

اسلامي راد:بله در اين عمليات که 21 نفر از رزمندگان اعزام شدند تنها دو نفر بازگشتند و هم‌رزمان من به خانواده‌ام گفته بودند که محمد در يک کانال آب افتاده و ديديم که او را آب برده است.

در تمام اين 14 روزبه دنبال من مي‌گشتند و بيمارستان‌هاي مختلف زنگ مي‌زدند و هرجايي که مجروحان جنگي منتقل مي‌شد؛ خانواده من در جستجوي پيکر من بودند.

يعني در واقع من 14 روز تمام مفقود الاثر بودم از ديد آنها؛ چون فکر مي‌کردند من شهيد شدم و جنازه‌ام هم که نبود.

خب چرا به خانواده خود خبر نمي‌داديد تا از نگراني در بيايند؟

اسلامي راد: شرايط جسمي من براي پاسخگويي مساعد نبود و علاوه بر آن، ترس از پدرم مانع از افشاي هويتم مي‌شد.

البته پرسنل بيمارستان شيراز خيلي تلاش کردند تا هويت من را پيدا کنند؛ منتها حريف من نمي‌شدند. (با خنده) شايد بدانيد؛ تعدادي از بانوان در زمان جنگ به‌صورت افتخاري تحت عنوان مددکار اجتماعي در بيمارستان‌ها فعاليت مي‌کردند و در اين مدت هم يکي از اين مددکاران اجتماعي از من نگهداري مي‌کرد و مدام بالاي سر من بود و لب‌هاي من را خيس مي‌کرد؛ بعد از به هوش آمدن من تا دو روز مددکاران اجتماعي از هويت من جويا مي‌شدند و من هم از پاسخ دادن طفره مي‌رفتم.

چرا از پدرتان مي‌ترسيديد؟ بدون رضايت پدرتان به جبهه رفتيد؟

اسلامي راد: من بدون رضايت قلبي پدرم به جبهه آمدم و تقريباً با زور از پدرم رضايت گرفتم و به جبهه رفتم. راستش بيشتر از اين مي‌ترسيدم که دست يا پايم قطع شده باشد؛ چون نمي‌دانستم جواب پدرم را چه بدهم. البته وقتي هم که نگاه کردم و ديدم بدنم نقص عضو نشده و دست‌ها و پاهايم را قطع نکردند؛ تصميم داشتم خودم بروم خانه و به کسي از مجروحيت خود اطلاع ندهم.

يعني در واقع من 14 روز تمام مفقودالاثر بودم از ديد آنها؛ چون فکر مي‌کردند من شهيد شدم و جنازه‌ام هم که نبود شرايط جسمي من براي پاسخگويي مساعد نبود و علاوه بر آن، ترس از پدرم مانع از افشاي هويتم مي‌شد.

دو روزي گذشت تا بلندگوي بيمارستان اعلام کرد: «مجروح محمد اسلامي‌راد اعزامي از شهرستان سرخه استان سمنان»...

پدرم به همراه امام‌جمعه سرخه و يکي از رزمندگان جبهه از سرخه به بيمارستان‌هايي که به آن مجروح جنگي منتقل مي‌شد؛ زنگ مي‌زدند و از کارکنان بيمارستان مي‌خواستند تا اسم من را در بلندگو اعلام کنند تا اگر در بيمارستان باشم؛ از وضعيت من مطلع شوند.

وقتي اسم من را در بيمارستان شيراز صدا زدند؛ ناگهان تغييري در حالت صورت من ايجاد شد ـ حالت من يک‌دفعه ـ به‌گونه‌اي شد که يک نفر را از پشت سر صدا مي‌زنند. اين مددکار اجتماعي هم که بالاي سر من در حال قرآن خواندن بود؛ متوجه شد و به سمت ايستگاه پرستاري دويد و به تلفن پدرم جواب داد؛ از پدرم مشخصات من را پرسيد و به او گفت که چند روزي است که شخصي با اين مشخصات در بيمارستان شيراز بستري است و از افشاي هويت خود پرهيز مي‌کند.

ساعت حدود 10 صبح بود که اين اتفاق افتاد. مددکاران اجتماعي آمدند و دوباره از من اسم و فاميلم را پرسيدند و من نيز باز هم پاسخي ندادم و گفتم «يادم نمي‌آيد». راستش فکرش را هم نمي‌کردم که ممکن است پدرم از سمنان تا شيراز بيايد تا ببيند فرضاً جوان مد نظر من هستم يا نه!

ساعت حدود پنج عصر بود که از خواب بيدار شدم و ديدم پدرم جلوي درب اتاق (بيمارستان) ايستاده و اشک مي‌ريزد و از ساعت 3 بعدازظهر در حال تماشاي من است. قبل از بيدار شدن من هم يک پزشک معاينات خود را انجام داده بود. وقتي چشمانم را باز کردم و پدرم را ديدم گفتم: "بابا ببين به خدا هيچ چيزيم نشده اين دو تا دستام اين هم دو تا پاهام!"

پدرم گفت: "هيس! دستت خوب است؛ ولي پاهايت مال خودت نيست. از کمر به پايين فلج شدي پسر جان!"

صبح روز بعد هم که دايي و مادرم با هواپيما آمدند و من را به بيمارستان فيروزگر تهران منتقل کردند. در آنجا يک تيمي از پزشکان براي معاينه من آمدند و شرايط من را که ديدند؛ فکر کردند که اميدي به مداوا و درمان نيست و گفتند که اين مجروح بايد به آسايشگاه يافت‌آباد منتقل شود؛ چراکه اميدي به معالجه وي نداريم. در واقع از من قطع اميد کرده بودند و فکر مي‌کردند که من تا چند ماه آينده از دنيا مي‌روم.

بالاخره من را به سمنان منتقل کردند و حدود 6 ماه در سمنان بستري بودم و در اين مدت به‌گونه‌اي شفا گرفتم.

براي ما از ترس از پدرتان و ماجراي اعزام به جبهه تعريف کنيد؟ چگونه از پدر و مادرتان خداحافظي کرديد؟

اسلامي راد: پدرم دوست نداشت من به جبهه بروم و در عمل انجام‌شده قرار گرفت و خيلي سخت است که پدر و مادر فرزندانشان را براي شهادت راهي جنگ کنند.

دو حالت دارد يک وقت خودت به دنبال شهادت هستي و يک زمان فرزندت براي شهادت مي‌رود و قطعاً در مقابل خواسته فرزند ايستادگي مي‌کني.

اما عشق پدر و فرزندي آنجا مشخص مي‌شود که اگر پدر و پسري به‌عنوان رزمنده در اين موقعيت‌ها قرارمي‌گرفتند؛ هيچ پدري به پسر اجازه داوطلب شدن زودتر از خودش را نمي‌داد. پدر براي بار اول داوطلب مي‌شد چراکه غيرت و حس پدري اجازه نمي‌دهد که پدر شهادت پسر را ببيند.

شنيده‌ايد که در دفاع مقدس رزمنده‌هاي بخش اطلاعات و عمليات يک‌شب قبل مي‌رفتند به معبر و محل را پاک‌سازي و مين‌روبي مي‌کردند که شب در آن معبر عمليات اجرا شود. بعضي اوقات هم پس از عبور رزمندگان از معبر، عراقي‌ها دوباره مي‌آمدند و در مقر تصاحب شده يا محل عبور رزمندگان ما مين‌گذاري مي‌کردند و هنگام عمليات رزمنده‌هاي ايراني که مي‌آمدند؛ مي‌ديدند که دوباره مين‌گذاري شده و ديگر وقتي هم براي مين‌روبي نيست؛ بنابراين چاره‌اي وجود ندارد که يک‌فاصله حدود 50 تا 100 متري را از بچه‌هاي داوطلب براي شهادت استفاده کنند تا روي مين‌ها بخوابند و بقيه از روي آنها رد شوند.

بچه‌هاي داوطلب وارد معبر مي‌شدند و به‌اندازه يک‌قد آدم راه مي‌رفتند و سپس شهادتين مي‌گفتند و مي‌خوابيد روي مين و اگر مين منفجر مي‌شد که نفر بعد راه او را ادامه مي‌داد و اگر منفجر نمي‌شد رزمنده داوطلب مجدد بلند مي‌شد و يک‌قد آدم حرکت مي‌کرد و دوباره مي‌خوابيد روي زمين.

حالا شما حساب کنيد هميشه تعداد زيادي براي اين موضوع داوطلب بودند. اين واقعيت دفاع مقدس است. در اين‌گونه مواقع هيچ‌يک از داوطلبان در اين لحظات جاي خود را به نفري بعدي نمي‌داد که چون يک‌بار خوابيدم و مين زير رزمنده منفجر نشد نفر بعدي بيايد. بنابراين رزمنده داوطلب کاملاً از جان خود دست مي‌شست و تا پايان مسير براي نجات جان ساير رزمنده‌ها و اجراي عمليات اين کار را انجام مي‌داد. اين‌ها افسانه نيست و در دفاع مقدس ما واقعيت دارد.

در واقع داوطلبان در اين عمليات براي انجام اين‌گونه فعاليت‌هاي داوطلبانه گريه و زاري مي‌کردند.

اما عشق پدر و فرزندي آنجا مشخص مي‌شود که اگر پدر و پسري به‌عنوان رزمنده در اين موقعيت‌ها قرارمي‌گرفتند؛ هيچ پدري به پسر اجازه داوطلب شدن زودتر از خودش را نمي‌داد. پدر براي بار اول داوطلب مي‌شد چراکه غيرت و حس پدري اجازه نمي‌دهد که پدر شهادت پسر را ببيند.

پدر من هم متأثر از همين حس بود که مي‌گفت اگه بروي جنگ يا تو را مي‌کشند و يا تکه‌تکه مي‌شوي و الان وقت جنگ رفتن تو نيست و تو هنوز بچه‌اي.ـ گفته بودم که من در آن زمان تنها 15 يا 16 سال سن داشتم ـ اما من دوست داشتم بروم و از هم سن و سال‌هاي خودم کم‌نياورم؛ من براي رفتن پافشاري کردم و پدرم براي نرفتن من مقاومت.

چطور پدرتان براي رفتن به جبهه راضي شد؟

اسلامي راد: يک روز بعدازظهر از سرکار آمدم پدرم بنا بود و من نيز کنار او کار مي‌کردم؛ موقع برگشتم داشتم دست و صورتم را مي‌شستم که به پدرم گفتم مي‌خواهم برم جبهه و پدرم ـ به شوخي ـ گفت: «تو غلط مي‌کني». من هم در پاسخ به او به همان لحن شوخي گفتم: «بخواهي يا نخواهي من مي‌روم جبهه».

اما در نهايت مادرم پدرم را راضي کرد و من به جبهه اعزام شدم و درنهايت مجروح شدم و برگشتم.

گفتيد که دست و پاي شما قطع نشد؛ مگر قرار بود قطع شود پاي شما؟

اسلامي‌راد: در سال 60 يک سري از منافقين به کادر پزشکي ما رسوخ پيدا کردند و به‌شدت در شيراز و تبريز و غيره دست و پاي مجروحين را قطع مي‌کردند. البته يک‌شب قبل از مجروح شدن من تعدادي از اين کادر پزشکي را گرفتند.

يعني اين کادر پزشکي اگر کوچک‌ترين آسيبي را در ناحيه دست‌وپا به مجروح واردشده بود؛ دست و پاي رزمندگان را قطع مي‌کردند و به همين دليل از آن به بعد براي قطع هر دست‌وپا بايد به اجبار از رزمنده رضايت‌نامه مي‌گرفتند.

در اين مدت 14 روزي که من بي‌هوش بودم؛ يک روزش را فکر کنم با داروهاي مختلف من را به هوش آوردند؛ بعدازاينکه من به هوش آمدم يک نفر آمد و به هم گفت پاي چپ شما بايد قطع شود و من هم از ترس پدرم رضايت ندادم؛ چون کوچک‌ترين ترکشي به‌پاي من اصابت نکرده بود و ترکش به نخاع من خورده بود.

همانطور که قبلاً گفته بودم؛ ما را در مرحله چهارم عمليات بيت‌المقدس با گردان آذري‌ها تلفيق کردند و اين گردان يک فرمانده داشت به اسم "مشت هاتان" که يک اسم ترکي است و اين فرد، فرمانده رزمنده‌هاي سمناني هم بود.

دراين‌بين که من در بيمارستان در برابر اصرار پزشکان براي قطع پاي چپم مقاومت مي‌کردم؛ مشت هاتان وارد اتاق من شد در حالي که به يک دست او سرم وصل بود و دست ديگر او سياه شده بود و تقريباً به‌اندازه 1.5 برابر دست معمولي دراز شده بود؛ دست مشت هاتان به‌شدت آسيب‌ديده بود و ورم‌کرده بود.

دراين‌بين که من در بيمارستان در برابر اصرار پزشکان براي قطع پاي چپم مقاومت مي‌کردم؛ مشت هاتان وارد اتاق من شد در حالي که به يک دست او سرم وصل بود و دست ديگر او سياه شده بود و تقريباً به‌اندازه 1.5 برابر دست معمولي دراز شده بود

مَشت هاتان براي راضي کردن من گفت: دست من را مي‌خواهند قطع کنند؛ ببين چيزي نيست.

شما قبول کرديد؟

اسلامي راد: نخير، مگر من از ترس پدرم جرأت داشتم قبول کنم؟ من به او گفتم تو اختيار دست خودت را داري و من اختيار پاي خودم را دارم. تو دوست داري دستت را قطع کنند؛ ولي من دوست ندارم پايم را قطع کنند.

و البته بعدش دوباره بيهوش شدم.

در اين مدت دوباره من بي‌هوش بودم. وقتي چشمانم را باز کردم آن مددکار اجتماعي که بالاي سرم بود فرياد کشيد که به هوش آمد و گروه پزشکي به‌سرعت بالاي سرم حضور يافتند و وقتي ديدم دست فرمانده هاتان قطع‌شده به‌سرعت ملحفه‌اي که روي من بود را کشيدم و ديدم پاي من قطع نشده است.

کِي فهميديد که خرمشهر آزاد شد؟

اسلامي راد:وقتي‌که به هوش آمدم از کارکنان بيمارستان درباره نتيجه عمليات پرسيدم که خبر آزادسازي خرمشهر را به من دادند.

براي کارکنان بيمارستان سؤال شد که تو چطور خرمشهر و عمليات آزادسازي را به خاطر داري ولي اسم و مشخصات هويتي خودت يادت نيست؟

شما در عمليات آزادسازي خرمشهر جانباز شديد و تا مرز شهادت پيش رفتيد و لحظه‌اي که شنيديد که خرمشهر که يکي از شهرهاي مهم ايران در زمان جنگ بود و در واقع نماد مقاومت و ايستادگي نام‌گرفته است؛ آزاد شد چه احساسي داشتيد؟

اسلامي‌راد: اين حس مثل اين بود که يک دانش‌آموز يک سال درس مي‌خواند و يک هفته خودش را براي امتحان حاضر مي‌کند و وقتي امتحان مي‌دهد؛ منتظر نتيجه امتحان است تا ببيند که پس‌از اين همه تلاش و زحمت آيا قبول‌شده يا مردود شده است؟

در بحث جنگ خرمشهر قبل از اينکه اشغال شود؛ مردم خرمشهر حدود 35 روز مقاومت کردند و سپاه محمد جهان‌آرا به خرمشهر اعزام شد؛ اما بدون سلاح مقاومت مي‌کردند؛ چون بني‌صدر مانع از حمل‌ونقل سلاح مي‌شد و 15 روز خرمشهر در محاصره کامل بود و دشمن در اين شهر خانه به خانه و کوچه به کوچه حضور داشت.

عراقي‌ها تا بن دندان مسلح بودند و کشورهاي زيادي از آن‌ها حمايت مي‌کردند 15 روز مردم به دشمنان باوجود تعداد زيادي تانک و نفربر و غيره اجازه ورود ندادند و البته من بعضي چيزها را درباره خرمشهر بعدها فهميدم و آن زمان بچه بودم و خيلي چيز در مورد خرمشهر نمي‌دانستم.

برگرديم به داستان خودتان؛ چطور شد که سلامت جسمي شما که حس پاهايتان را ازدست‌داده بوديد درمان شد؟

اسلامي راد:اين خودش داستاني دارد. يادم مي‌آيد که من هشت ماه در بيمارستان بستري بودم و اين مدت بسيار زجر کشيدم و از کمر به پايين فلج بودم و هيچ‌چيزي را حس نمي‌کردم. عضلاتم تحليل رفته بود.

اوايل من يک آدم 64 کيلويي بودم که بالغ‌بر 20 کيلو در اين مدت لاغر شدم و به 45 کيلو رسيدم تا در شب بيست و يکم ماه مبارک رمضان سال 61 من از خواب بيدار شدم و حس کردم که کمي حس به بدنم که بي حس بود برگشته. البته بسيار اندک بود.

در آن زمان دکترهاي هندي در ايران بودند که براي معاينه من آمدند و دکترها در کمال تعجب ديدند که من بهبوديافته‌ام. خيلي مشتاق شدم که اين خبر را به مادرم بدهم و نمي‌دانم چرا؟

در آن زمان خطوط تلفن زيادي هم وجود نداشت. به طور مثال تنها 20 خط داخلي در سرخه وجود داشت که من از بيمارستان با منزل يکي از همسايه‌ها تماس گرفتم و با مادرم صحبت کردم و به آن‌ها اطلاع دادم.

ساعت تقريباً 10 صبح بود؛ وقتي به مادرم گفتم وضعيتم رو به بهبود است مادرم از هوش رفت و بعد از دقايقي با مادرم صحبت کردم و به من گفت حضرت ابوالفضل‌(ع) تو را شفا داده است.

دکترها از خوب شدن شما نااميد شده بودند؟

اسلامي راد:بله! اين در حالي اتفاق افتاد که تمامي دکترهاي فوق تخصصي در تهران از بهبود من نااميد شدند. پدر و مادرم براي معاينه من را پيش بهترين دکترهاي کشور برده بودند.

بعد از حدود دو هفته از بهبودي من، پاي چپم حرکت کرد و در کمتر از مدت يک ماه من با دو عصا از تخت پايين آمدم.

من در بيمارستان امداد استان سمنان بستري بودم و گفتم مي‌خواهم مرخص شوم و بيمارستان با اين درخواست من مخالفت کرد و در نهايت با رضايت خودم و پدر مادرم به خانه رفتم.

اين اتفاق در اواخر پاييز سال 61 اتفاق افتاد و ابتدا من با عصا و واکر و ويلچر حرکت مي‌کردم و بعد از مدتي براي حرکت از با تکيه‌بر ديوار حرکت مي‌کردم و دوست نداشتم عصا دست بگيرم.

مادرم شب قبل از اين اتفاق يک مردي بلندقامت با پيراهن سفيد را خواب‌ديده بود و با گريه و زاري از وضعيت من براي ايشان گفت. آن مرد هم در خواب به مادرم گفت که برو پسرت خوب شده است. مادرم اين خواب را در نزديکي اذان صبح ديده بود.

اين در حالي اتفاق افتاد که تمامي دکترهاي فوق تخصصي در تهران از بهبود من نااميد شدند. پدر و مادرم براي معاينه من را به‌پيش بهترين دکترهاي کشور برده بودند

چقدر طول کشيد تا به‌طور کامل بهبودي شما حاصل شد؟

اسلامي راد:بيش از 6 يا هفت ماه طول کشيد تا به‌طور کامل بهبود يافتم و البته به وضعيت نه چندان مناسب فعلي رسيدم.

قصد نداشتيد دوباره به جبهه برويد؟

اسلامي راد: قصد نه! کار از قصد و اين حرف‌ها گذشت. رفتم به جبهه. آن موقع يادم مي‌آيد که مجدداً در بسيج ثبت‌نام مي‌کردند براي اعزام به جبهه و من هم سال 62 بار ديگر براي اعزام ثبت‌نام کردم و حتي در شرايطي که من جانباز 70 درصد بودم و کليه، طحال، کمر، ستون فقراتم و غيره آسيب‌ديده بود؛ باز هم دلم براي جبهه تنگ مي‌شد. اين را کسي که حتي يک بار هم جبهه رفته است‌؛ درک مي‌کند.

اما من با وجود همه اين‌ مشکلات که داشتم؛ مجدد براي اعزام ثبت‌نام کردم اما وارد قسمت پشتيباني شدم. بعد از اين، سه بار ديگر هم مجوز اعزام گرفتم و نزديک يک سال پس از جانبازي در جبهه حضور داشتم.

آقاي اسلامي‌راد در اين مدتي که در جبهه حضور داشتيد دوست داشتيد به‌جاي کدام فرمانده دفاع مقدس باشيد؟ چه شخصي الگوي شما بود؟

اسلامي راد: راستش را بخواهيد دلم مي‌خواست جاي خودم باشم! من چهار بار رفتم جنگ و هميشه دلم مي‌خواست جاي خودم باشم.

بار اول اعزام، در اختيار نظام بودم؛ اما در اعزام‌هاي بعد اختيارم دست خودم بود؛ چراکه نيروي پشتيباني بودم و ماشين تحويل مي‌گرفتم و به مناطق مختلفي مي‌رفتم و رزمنده‌هايي که جبهه مي‌رفتند در مقري که به آنان آموزش‌هايي را مي‌دادند و راننده‌ها و نيروهاي پشتيباني مدام در تردد بوده و همه‌جا مي‌رفتند. بنابراين از شرايط خودم خيلي راضي بودم.

عرق آب‌و خاک و عرق امام حسين (ع) باعث مي‌شد تشنه حضور در جبهه باشيم.

پدرتان پس از آن مشکلي با جبهه رفتن شما نداشت؟

اسلامي راد: نه به آن شکل؛ اما من آدم سرکش و شلوغي بودم و کسي حريف من نمي‌شد. يادم مي‌آيد که به پدرم گفتند اگر مي‌خواهي دست و پاي پسرت را ببندي براي او زن بگيريد و آنان هم پس از يک سال مقاومت من بالاخره مرا راضي به ازدواج کردند؛ اما من بعد از ازدواج هم به جبهه اعزام شدم.

حتي در اعزام‌هاي قبلي من هر 10 روز يک‌بار مي‌رفتم اهواز و نامه مي‌دادم و يا زنگ مي‌زدم؛ اما 12 روز بعد از عقد، من به جبهه اعزام شدم و در طول سه ماهي که من آنجا (جبهه) حضور داشتم؛ حتي يک‌بار هم با همسرم تماس نگرفتم و نامه‌اي ندادم؛ چون نمي‌خواستم زياد به خانواده وابسته باشم.

در چه سني ازدواج کرديد؟

اسلامي راد:در سن 19 سالگي ازدواج کردم و 16 ساله بودم که مجروح شدم و از 18 سالگي پدر و مادرم براي ازدواج من قدم برداشتند و بعد از يک سال مقاومت بالاخره ازدواج کردم.

عليرضا عربي