تاریخ 1396/11/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4699 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 «روزبهان» و تفکر آميختگي عشق و عرفان 
نويسنده : فرزامي

«روز‌بهان بقلي شيرازي» عاشق عارفي که همه چيز را زيبا مي‌ديد. چرا که عاشق با آن لطافت روح و رقت قلب، نمي‌تواند زيبا نبيند چون اين عشق است که زيبايي مي‌آفريند و زيبا مي‌بيند. چون اگر غير از اين باشد و در وجود معشوق عيبي مشاهده کند که ديگر عشقي در ميان نخواهد بود. وانگهي آن معشوقي که حضالش و زيبايي‌اش در حد کمال مطلوب نباشد، شايسته‌ي عشق ورزيدن و دلبري نيست.

«مطلق گرايي مجنون در زيبايي»

مجنون هم به مانند روزبهان بقلي همه‌ي وجود معشوق را در حد کمال و همه‌ي اندام‌هاي معشوق را بي‌بديل مي‌ديد، مثل آنچه وحشي بافقي مي‌گفت:

اگر در ديده‌ي مجنون نشيني

به غير از خوبي ليلي نبيني

تو کي داني که ليلي چون نکويي است

کزو چشمت همين بر زلف و رويي است

مجنون در «ليلي و مجنون» نظامي هم همه‌ي پديده‌ها را با اندام‌هاي ليلي قياس مي‌کند و زيبا مي‌بيند. آنجا که خواهان رهايي آهوان گرفتار است. اين مقايسه، بسيار رقت انگيز و عاطفي و هيجان آور است و دريغ مي‌نمايد حتي به بهانه‌ي اطناب، ابياتي از آن حذف شود هر چند که گريزي نيست:

مي‌رفت سرشک ريز و رنجور

انداخته ديد دامي از دور

در دام فتاده آهوئي چند

محکم شده دست و پاي در بند

صياد بدين طمع که خيزد

خون از تن آهوان بريزد

مجنون به شفاعت اسب را راند

صياد سوار ديد و درماند

گفتا که به رسم دامياري

مهمان توام بدان چه داري

دام از سر آهوان جدا کن

اين يک دو رميده را رها کن

بي‌جان چه کني رميده‌اي را

جاني است هر آفريده‌اي را

چشمي و سريني اينچنين خوب

بر هر دو نبشته غير مغضوب

دل چون دهدت که بر ستيزي

خون دو سه بيگنه بريزي

آن کس که نه آدمي است گرگ است

آهو کشي آهوئي بزرگ است

چشمش نه به چشم يار ماند؟

رويش نه به نوبهار ماند؟

بگذار به حق چشم يارش

بنواز به باد نوبهارش

گردن مزنش که بي‌وفا نيست

در گردن او رسن روا نيست

آن گردن طوق بند آزاد

افسوس بود به تيغ پولاد

وان چشم سياه سرمه سوده

در خاک خطا بود غنوده

وان سينه که رشک سيم ناب است

نه در خور آتش و کباب است

«روزبهان پيشرو ابن عربي»

«روزبهان بقلي» از مشايخ بزرگ صوفيه، پيشرو مکتب عشق و عرفان، يک سال پيش از ولادت «شيخ محي الدين» اندلسي معروف به ابن عربي واضع «عرفان نظري» از دنيا رفت. اما وجه مشترک هر دو اين است که در جمع تمامي مشايخ، هيچ بزرگي جز روزبهان بقلي و ابن عربي در تحليل نمودهاي عشق تا دورترين حد ممکن راه دشوار عشق و عرفان را نپيموده است به همين علت تاثير عظيمي در اين مقوله بر ذمه‌ي اهل سلوک دارند. در حقيقت اين دو «مبشرعان عرفان عاشقانه» در مکاتب نظري بعدي در تضاد عشق و عرفان به شمار مي‌آيند.

«روزبهان» معروف به شيخ «شطاح»

«شطح» سخني است که زبان از گفتن آن تنفر داشته باشد و گوش از شيندن آن کراهت دارد... و بعضي گويند: سخناني است که در حال شدت و جد ادا شود و شنيدن آن را برابر باب ظاهر، سخت و ناخوش آيد و موجب ظن و انکار گردد.

«جرجاني» گويد: «شيخ از زلات محققان است زيرا دعوي به حق است که عارف بدون اذن الهي اظهار مي‌کند.»

(مجلد سوم فرهنگ معارف اسلامي صفحه‌ي 91)

زنده‌ياد دکتر «احمدعلي رجايي بخارايي» در کتاب پرارج «فرهنگ حافظ» ذيل واژه‌ي «شطح» که به ظاهر، سخني مخالف ظاهر شريعت يا آداب شرعي متداول است و به سبب غلبه‌ي شور و حال و وجد، ايراد مي‌شود مي‌گويد:

«شطح» در اصطلاح صوفيان، عبارت است از حرکت و بي‌قراري دل هنگام غلبه‌ي وجد و بيان آن حالت به عباراتي که به نظر غيراهل، غريب و درک آن مشکل نمايد، که گاه باشد ظاهر آن کلمات ناپسنديده و خلاف ادب و حتي شريعت به نظر آيد. در حالي که باطن آن درست و مستقيم است و گوينده با نيت صافي چنان بيان کرده که بيگانه از سر او آگاه نگردد. (ص 367) آنگاه در صفحه‌ي 369 همين کتاب به نقل از تحليل «شطحيات» علامه‌ي فقيد سيد جلال الدين آشتياني مي‌نويسد: «انغمار در کثرت که ناشي از فناي ذات سالک در ذات حق است، انتهاي سفر اول از اسفار سلاک عملي است. سالک در اين مرتبه و مقام، چون ذات و صفات و آثار و افعال خود را فاني در حق نموده است و محکوم حکم وحدت است، سخناني مي‌گويد که حاکي از فناي او در توحيد و افناي ذات خود در وجود حق است. اين سخنان، ناشي از تجلي ذاتي حق در سالک است که به کلي ذات او را محو و نابود نموده است.

نتيجه‌ي اين تجلي، ظهور چنين سخناني از سالک است نظير انالحق، و ليس في جبتي الا الله و سبحاني ما اعظم شاني

«عارفان سکري» در پي انانيت نبوده‌اند

عارفاني که سخنان بالا را که گزافه و غلو مي‌نمايد بر زبان آورده‌اند؛ يعني، بايزيد بسطامي و حسين بن منصور حلاج دو تن از بزرگ‌ترين عارفان سکري به شمار مي‌آيند. و هرگز قصدشان از اين سخنان تکان‌دهنده و اعجاب‌آور، اثبات خود و «انانيت» و طغيان در برابر حق تعالي نبوده است. چه براي خود، وجودي قائل نبوده‌اند. بلکه مرادشان فناي در حق بوده است. منتهي وجد و شور و غلبه‌ي وجد بر آنها از عشق ذات لايزال الهي چنان بوده است که اين واژه‌ها و عبارات از دهانشان بيرون آمده، از نظر ظاهربينان در خور لعن و طعن و حتي مرگ شده‌اند.

مدافعان «شطح» از ميان سخنوران

1- سنايي غزنوي، شاعر و عارف سده‌ي ششم هجري که براي نخستين بار اصطلاحات صوفيه را وارد شعر فارسي کرد مي‌گويد:

اگر راه حقت بايد زخود، خود را مجرد کن

ازيرا خلق و حق نبود به هم در راه رباني

زبهر اين چنين راهي، دو عيار از سر پاکي

يکي زيشان انالحق گفت و ديگر گفت سبحاني

عطار هم که متاثر از سنايي پيشرو شعر عرفاني است در تاييد عارفان سرمست و سکري بالا، سکوت استاد را پي مي‌گيرد و مي‌گويد:

چنان بي‌خود شدند از خود که اندر وادي وحدت

يکي مست انالحق گشت، ديگر غرق سبحاني

از ياد نبريم که مولانا جلال الدين مولوي بلخي معروف به ملاي روم که پا بر شانه‌ي هر دو نهاده و بالا رفته و در حق هر دو به ديده‌ي احترام و تکريم مي‌گويد:

عطار روح بود و سنايي دو چشم او

ما از پي سنايي و عطار آمديم

در تفسير ماهرانه و تلويحي خود از سخنان حسين بن منصور حلاج و بايزيد بسطامي در ابياتي از جمله بيت 2103 دفتر چهارم مي‌گويد:

گفت مستانه، عيان آن ذوفنون

لا اله الا انا،‌هافاعبدون

و نيز تلميح به سخن حلاج در دفتر اول:

اي حيات عاشقان در مردگي

دل نيابي جز که در دل بردگي

و درباره‌ي بايزيد بسطامي در همين دفتر چهارم، بيت 2123:

چون هماي بي‌خودي پرواز کرد

آن سخن را بايزيد آغاز کرد

و نيز درباره‌ي اين هر دو عارف سکري سرمست و وحدت وجودي، در بيت 1347 دفتر دوم:

آن «منم خم» خود انالحق گفتن است

رنگ آتش دارد، الا آهن است

و از مولوي نامه‌ي استاد علامه‌ي فقيد، جلال الدين همايي (به نقل از شرح جامع مثنوي در ذيل بيت 1347)

گفت فرعوني انالحق، گشت پست

گفت منصوري انالحق و برست

آن انا را لعنت الله در عقب

وين انا را رحمت الله‌اي محب

و در «گلشن راز» شيخ محمود شبستري که پس از مثنوي معنوي مولانا، اين مثنوي کمتر از هزار بيت از امهات متون عرفاني ادب فارسي است بخصوص شرح مفصل و جامع و کارشناسانه‌اي که بر آن تعليق شده است. در اين مثنوي درباره‌ي «انالحق» گفتن حسين بن منصور حلاج ابياتي است که:

انالحق کشف اسرار است مطلق

جز از حق کيست تا گويد انالحق

روا باشد انالحق از درختي

چرا نبود روا از نيک‌بختي

جناب حضرت حق را دويي نيست

در آن حضرت، من و ما و تويي نيست

جز از حق نيست ديگر هستي الحق

هو الحق گوتو خواهي، خواه انالحق

و با اين ابيات به صراحت از شطحيات به ظاهر کفرآميز حلاج دفاع کرده است

«حافظ و شطحيات»

در ديوان غزليات حافظ تا آنجا که از نظر نگارنده گذشت به صراحت، يک بار واژه‌ي «منصور» و يک بار هم کلمه‌ي «حلاج» آمده است و در هر دو بيت، ادعاي به ظاهر گزافه‌ي حسين بن منصور به تاييد صريح حافظ رسيده است:

چو منصور از مراد آنان که بردارند، بردارند

بدين درگاه حافظ را چو مي‌خوانند، مي‌رانند

حلاج بر سردار، اين نکته خوش سرآيد

از شافعي نپرسند امثال اين مسائل

و درباره تاييد شطيحات بايزيد بسطامي به تلويح و نيز حسين بن منصور حلاج به صراحت:

رموز سر انالحق چه داند آن غافل

که منجذب نشد از جذبه‌هاي سبحاني

از اين بيان صريح که بگذريم، حافظ با مشرب و خلق رندانه‌اي که دارد با طنزهاي نيش دار خود، درجاي جاي غزل‌هاي نغز و چند پهلو، از شطح و طاعات که خود مرادف هم مي‌داند، دفاع مي‌کند و بدين وسيله از آداب شرع که به خرافه‌ي ظاهربينان و شريعتي‌هاي قشري آلوده شده، با ابزاري موثر و راهگشا به نام ايهام که خود گريزگاه روز مبادا در تنگناهاي حکومتي‌ها و زاهدان ريايي است، مقصود خود را به تعريض و کنايه از آن نوعي که همه نبايد بفهمند به دفاع برمي‌خيزد:

صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش

وين زهد خشک را به مي‌خوش گوار بخش

طامات و شطح را در ره آهنگ چنگ نه

تسبيح و طيلسان به مي ‌و ميگسار بخش

خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم

شطح و طامات به بازار خرافات بري

******

يکي از عقل مي‌لافد يکي طامات مي‌بافد

بيا اين داوري‌ها را به پيش داور اندازيم

******

سوي رندان قلندر به ره آورد سفر

دلق بسطامي و سجاده‌ي طامات بريم

******

ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم

با ما به جام باده‌ي صافي خطاب کن

******

ساقي بيا که شد قدح لاله پرزمي

طامات تا به چند و خرافات تا به کي؟

«متناقض‌ها و تضادها در باورهاي اعتقادي»

در مباني اعتقادي ماست که مرگ و زندگي ما و هر موجودي که پا به عرصه‌ي آفرينش نهاده است، از خداست و کسي را حق دخالت و حتي توان ورود در اين مسائل بسيار باريک و پيچيده نيست، با اين همه مواردي آمده است که شطح و گزاف مي‌نمايد از جمله عبارت معروف و نغز «موتوا قبل ان تموتوا» به ترجمه‌ي پيش از مرگ بميريد. و از آن جمله است ابياتي از اين دست و با همين مضامين که:

بمير‌اي دوست پيش از مرگ اگر مي‌زندگي خواهي

که ادريس از چنين مردن، بهشتي گشت پيش از ما

نا گفته نماند که آن سخن بالا در مثنوي مولانا در زمره‌ي احاديث آمده است.

به نقل از مجلد دوم«حافظ نامه»‌ي فاضل حافظ شناس، بهاء الدين خرمشاهي، از استاد علامه بديع الزمان فروزانفر،چنين آمده است که آن سخن «موتوا قبل ان تموتوا» به تحقيق استاد، حديث نيست.(و البته به صراحت هم نگفته‌اند که سخن کيست نه استاد بديع الزمان و نه خرمشاهي)

«مرگ ارادي»

در همان مجلد بالا از حافظ نامه، بيتي از عطار نشابوري آمده است که حاکي از مرگ ارادي و دخالتي است گويا در مشيت الهي و اراده‌ي حاکم بر خلقت

گر بميري در ميان زندگي عطار‌وار

چون درآيد مرگ عين زندگاني با شدت

که گويا اين بيت، تاثير و تاثري است از آن درويشي که در حواشي زندگي عطار ساخته‌اند که به مرگ ارادي مقابل چشمان عطار در پيش عطاري وي مرد و عطار را از اين مرگ ارادي خود به شدت متحول ساخت و مسير تفکر او را در ادامه‌ي راه زندگي عوض کرد و از او عطاري ساخت که اکنون در عالم مشايخ صوفيه، از افتخارات ماست و هم آثار گران قدرش.

همچنين از کمال الدين اسماعيل معروف به خلاق المعاني، رباعي بسيار نغزي در همان مرگ ارادي آمده است که:

چون هست بلاي زندگي بيش از مرگ

چندين چه کني رنجه دل خويش از مرگ

گر زندگي اين است، مينديش از مرگ

جهدي بکن و بمير خود پيش از مرگ

ادامه دارد...