تاریخ 1396/10/23 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4674 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 نقش تيپ 12 قائم (عج) و جهادگران استان سمنان در عمليات کربلاي ? 

در عمليات کربلاي 5 امام خميني(ره) گفتند: «حسيني بجنگيد»؛ اين جمله چنان نيرويي به رزمندگان و مجروحان اين عمليات داد که دوباره به صحنه مبارزه برگشتند و حماسه‌اي ماندگار از خود بر جاي گذاشتند.

19 دي يادآور يکي از رشادت‌هاي مردان ايران زمين در دوران "دفاع مقدس" است که باعث شد تا دشمن متوجه توان واقعي رزمندگان ايراني بشود. اين روز در تاريخ به نام سنگين‌ترين و گسترده‌ترين عمليات آن دوران با نام "کربلاي 5" بود چرا که دشمن در اين عمليات هم از نظر تجهيزات تلفات زيادي را ديد و هم از نظر سياسي شکست خورد و همچنين ابتکار عمل به دست نيروهاي ايراني افتاد.

عمليات "کربلاي 5‌" که يکي از بزرگترين عمليات‌هاي رزمندگان در طول "جنگ تحميلي" بود، 31 سال پيش در تاريخ 19 دي‌‌ماه سال 1365 با رمز "يازهرا(ع) " در منطقه‌ "شلمچه‌" و شرق "بصره‌" با وجود وضعيت سخت آن روزها و کمبود تجهيزات و پس از شکست در عمليات " کربلاي 4 " آغاز شد.

" کربلاي 5 " را مي‌توان پاسخي به عمليات " کربلاي 4 " دانست چرا که در اين عمليات دشمن که مورد حمايت کشورهاي غربي بود توانست به کمک آواکس‌ها عمليات رزمندگان ايراني را شناسايي و براي مقابله با آن آماده شود که همين امر موجب به خاک و خون کشيده شدن جوانان ايراني شد از اين رو ضرورت انجام عملياتي که پيروزي آن تضمين شده باشد و ضمنا از جنبه نظامي ‌و سياسي بسيار ارزشمند باشد، تا آثار نامطلوب عدم فتح "کربلاي 4" را جبران کند لازم بود که انجام شد. اما در اين ميان پيچيدگي‌هاي نيز در مورد انتخاب منطقه عمليات وجود داشت که عبارت بودند از اين که اولا تنها انجام يک عمليات نمي‌توانست موثر باشد و به علاوه عمليات بايد با پيروزي توام باشد و همچنين سرعت عمل نيز نقش تعيين‌کننده‌اي در اين عمليات داشت که به همين دليل روند انجام عمليات را کند مي‌کرد.

اهداف و منطقه عمليات

منطقه "شلمچه" به لحاظ اهميت سياسي و نظامي‌ آن، به عنوان يکي از معابر وصولي شهر "بصره"، همواره در زمره اهداف قواي نظامي‌ جمهوري اسلامي‌ايران قرار داشت. در صورت تسلط بر اين منطقه، جمهوري اسلامي‌ مي‌توانست برتري خود در جنگ را به اثبات برساند.

منطقه عملياتي "شلمچه" که در جنوب شرقي شهر مهم "بصره" قرار گرفته و تقريبا نزديک ترين محور وصولي به اين شهر به شمار مي‌آيد، به مناطق و محورهاي زير محدود بود:

از شمال، به آب گرفتگي جنوب زيد - از شرق، به دژ مرزي ايران و عراق- از جنوب، به رودخانه اروند و اروند صغير و از غرب، به کانال زوجي و شهرهاي تنومه و الحارثه.

اين منطقه از تعداد زيادي نهر، کانال، خاکريز، جاده و... تشکيل شده است که همه آن‌ها در بخش شمالي " اروند" قرار دارند. هم چنين، آب گرفتگي‌هاي متعددي در اين منطقه وجود دارند که از سوي ارتش عراق به عنوان موانعي در مقابل هر گونه نفوذ قواي جمهوري اسلامي‌ ايجاد شده‌اند.

اصل غافل‌گيري عامل پيروزي "کربلاي 5 "

ارتش بعث در جشن شکست " کربلاي 4 " بود که ايراني‌ها " کربلاي 5 " را آغاز کردند، فرماندهان و رزمندگان ايراني در ميانه ترديد و اميد، 19 دي به خط " شلمچه " زدند و عراقي‌ها در جشن پيروزي‌شان حسابي غافلگير شدند. روش و منش چاپلوس‌ پروري صدام از دلايل اصلي اين غافلگيري بود.

حمداني از فرماندهان گارد رياست جمهوري عراق مي‌گويد: حمله " کربلاي4 " ايران به کلي شکست خورد و رقابتي ميان فرماندهان سپاه سوم و هفتم عراق که هميشه موفق بودند، پديد آمد. فرمانده سپاه سوم، طالي الدوري براي اينکه نشان دهد ايران را شکست داده است، آمار و ارقامي از تلفات فوق‌العاده سنگين نيروهاي ايراني ارائه داد که غير منطقي به نظر مي‌رسيد.

ماهر عبدالرشيد، فرمانده سپاه هفتم هم مي‌دانست که بايد مطابق ميل صدام رفتار کند. او هم آمارهاي غير واقعي داد. آمارهايي که تقريبا خنده‌دار بود، اما صدام رضايت داشت چون پس از فاو، اين دروغگويي‌ها تسکينش مي داد. فرماندهان مي‌گفتند با تلفات سنگيني که به ايراني‌ها وارد شده، مي‌توانيم همه نفس راحتي بکشيم. فرماندهاني که مدت‌ها در جبهه بودند به مرخصي رفتند و آماده باش لغو شد. مردم در جامعه هم آمارها را باور کردند و مي‌گفتند تا ايراني‌ها عمليات ديگري شروع کنند، حداقل شش ماه زمان مي‌خواهند. ايراني‌ها کمتر از دو هفته بعد حمله کردند و دروغ‌ها برملا شد. معلوم شد فرماندهان تلفات ايراني را 10 برابر بيشتر اعلام کرده‌اند.

تجهيزات و ادوات ايران و عراق

در " کربلاي 5 "

منطقه عملياتي "شلمچه" در حوزه پدافندي سپاه سوم عراق بود و سه لشکر 11 پياده، 5 مکانيزه و 3 زرهي در اين منطقه مستقر بودند همچنين با شروع عمليات، تعداد ديگري از لشکرهاي عراق به تدريج در منطقه عملياتي حضور يافتند از سوي ديگر قواي رزمي ايران نيز براساس موجودي 200 گردان نيرو، نحوه رزم خود را به اين صورت که قرارگاه "خاتم الانبياء" صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم به عنوان قرارگاه مرکزي، قرارگاه‌هاي " کربلا "، "نجف"، " قدس" که تحت فرماندهي قرارگاه "خاتم الانبياء" صلي‌ الله ‌عليه ‌ و آله‌ و سلم هدايت نيروهاي زير را به عهده داشتند.

هم چنين، گردان مستقل 38 زرهي "ذوالفقار"، تيپ 20 زرهي "رمضان" و تيپ توپخانه " 15 خرداد" تحت امر قرارگاه "خاتم الانبياء" صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم بودند که در مجموع، 24 گردان توپخانه، آماده آتش وجود داشت و در جريان عمليات نيز قرارگاه عملياتي "نوح" و تيپ‌هاي مستقل 110 "خاتم الانبياء" صلي‌الله‌عليه‌وآله‌وسلم و " 22 بدر" نيز به نيروهاي عمل کننده ملحق شدند.

شکستن خطوط و استحکامات و پيشروي در شرق بصره، توانايي‌ها و قابليت‌هاي نظامي‌عراق را بار ديگر، زير سؤال برد، چنان که روزنامه آبزِرِور چاپ پاريس به نقل از کارشناسان غربي نوشت: «براي اولين بار از آغاز جنگ تاکنون، ناظران و کارشناسان غربي در مورد امکانات دفاعي عراق دچار ترديد شده‌اند.»

هم چنين تاکيد بر توانايي نظامي ‌ايران، بخشي ديگري از تحليل‌هاي ارايه شده در رسانه‌هاي خبري بود، چنان که راديو بي‌بي‌سي طي تحليل در همين زمينه، با توجه به تجربه سپاه در عمليات فاو و عبور از رودخانه اروند، ضمن اشاره به عبور از منطقه آب‌گرفتگي و کانال پرورش ماهي در عمليات کربلاي 5 گفت: «موفقيت ايران در عبور از درياچه ماهي، يک بار ديگر توانايي ايران در عبور از آبراه‌ها را نشان مي‌دهد.»

هفته‌نامه نيوزويک نيز ضمن تاکيد بر پيروزي ايران در عمليات کربلاي 5، بر شرايط پيروزي ايران بر عراق اشاره کرد: «تهاجم ايراني‌ها در نزديکي بصره، حداقل يک چيز را در خصوص جنگ ايران و عراق تغيير داده و آن اين مساله است که براي اولين بار طي چند سال گذشته، اين احتمال را که يک طرف حقيقتاً بر ديگري پيروز شود، مطرح ساخته است.

نقش تيپ 12 قائم (عج) و جهادگران استان سمنان در عمليات کربلاي 5

مهم‌ترين کار جهاد سازندگي در عمليات کربلاي 5 احداث جاده خرمشهر به بصره در منطقه شلمچه بود که از قديم وجود داشت؛ ولي به علت آب افتادن به صورت باتلاق در آمده و قابل شناسايي و استفاده نبود.

تيپ 12 قائم (عج) با هفت گردان رزمي آماده عمليات شد. ابتدا گردان «امام رضا (ع)» از سمنان از جناح چپ دژ اول عراق و گردان «کربلا» شاهرود از جناح راست دژ دوم عراق در مورخ 20 دي ماه 65 عمل کردند که به اهداف خود رسيدند و گردان کربلا با لشکر 17 علي بن ابي‌طالب (ع) الحاق شد. گردان «موسي بن جعفر (ع)» نيز با عبور از خط گردان امام رضا (ع) وارد پنج ضلعي شد و دژ را پاک‌سازي کرد.

گردان «روح‌الله» از دامغان به فرماندهي «محمد علي مشهد» از بالاي نهر «خين» وارد شد، در حالي که 2 گردان لشکر 5 نصر هم بنا داشتند از جناح ديگر وارد جزيره «بوارين» شوند، جنگ سختي در داخل جزيره به مدت سه شبانه روز شکل گرفت و در نهايت گردان «امام سجاد (ع)» از گرمسار به فرماندهي «عبدالله شهروي» براي کمک به آزادسازي اين جزيره فراخوانده شده و بعد از 14 کيلومتر پياده‌‌روي وارد عمل شد. تا شب بعد هنوز مقر تيپ دشمن که در جزيره مستقر بود کاملا پاک‌سازي نشده بود و نيروي‌هاي خودي را مورد آزار قرار مي‌دادند.

بنابراين شب بعد، گردان «ذوالفقار» از شاهرود توانست بقاياي نيرو‌هاي دشمن را نابود کند و آن منطقه را کاملا پاک‌سازي کرد، ولي دشمن دست بردار نبود و از جناحين جزيره بوارين را تهديد مي‌کرد. نيرو‌هاي خودي نيز عمدتاً با پاتک‌هاي سنگين مقابله مي‌کردند.

گردان حضرت رسول (ص) که در خط پدافندي «خندق» مستقر بود، گرداني جديد و آموزشي جايگزين آن شد و براي ادامه عمليات فراخوانده شد. اين گردان (سه گروهان از شهر‌هاي سمنان، دامغان، شاهرود) در مورخه 25 دي‌ماه ماموريت يافت در ادامه عمليات سرپلي در جزيره ماهي گرفته و وارد شوند و مسير تدارکاتي نيرو‌هاي عراقي به جزيره بوارين را قطع کنند که به حدود 60 درصد از اهداف خود دست پيدا کردند.

در نهايت گردان بازسازي شده سيد‌الشهدا(ع) از شاهرود که در عمليات کربلاي 4 شرکت داشت وارد عمل شده و توانست خود را به جزيره ماهي برساند. بدين ترتيب کل گردان‌هاي رزمي در عمليات کربلاي 5 وارد عمل شدند و حماسه‌اي به ياد ماندني از خود به‌جاي گذاشتند.

همزمان با آغاز عمليات، دشمن آشپزخانه تيپ که در هفت تپه بود را مورد بمباران قرار داد که تعداد 31 نفر از عزيزان تدارکات مظلومانه به شهادت رسيدند.

در ادامه عمليات کربلاي 5، چهار گردان پياده رزمي تيپ 12 قائم (عج) (گردان‌هاي علي‌ابن‌ابي‌طالب (ع)، ولي‌عصر (عج)، سيد الشهداء (ع) و مالک اشتر) را براي شرکت در تکميلي عمليات کربلاي 5 و خط پدافندي شلمچه (باغ رضوان) تا پايان ارديبهشت سال 1366 به عهده گرفتند که تمامي گردان‌ها با رشادت فراوان از تماميت ارضي محافظت کردند و در اين راستا تعداد زيادي مجروح و شهيد نيز دادند.

نقش جهاد سازندگي استان سمنان

در عمليات کربلاي 5

در عمليات کربلاي 5 قرارگاه «حمزه» جهاد با شش گردان مهندسي از جمله سه گردان جهاد استان سمنان به لشکر‌هاي تحت امر قرارگاه «نجف» سپاه مأمور شدند.

مهم‌ترين کار جهاد در اين عمليات احداث جاده خرمشهر به بصره در منطقه «شلمچه» بود که از قديم وجود داشت، ولي به علت آب افتادن به صورت باتلاق در آمده و قابل شناسايي و استفاده نبود. با توجه به آتش زياد دشمن، با احداث اين جاده که طي آن بيش از 100 نفر از جهادگران مجروح، شيميايي و به شهادت رسيدند. تا راه دسترسي به عقبه نيرو‌هاي مستقر در خط مقدم برقرار شد و فرماندهان نفس راحتي کشيدند.

تعريض جاده و ساخت جاده‌اي در منطقه مرزي شلمچه در شهرک ولي‌عصر(عج) خرمشهر و ساخت خاکريز از جمله فعاليت‌هاي جهاد در اين عمليات است.

اسماعيل ادهم از جانبازان دوران دفاع مقدس مي گويد: سنگيني شرايط دشوار پس از عمليات کربلاي 4 ضرورت انجام عمليات ديگري را ايجاب مي‌کرد. عملياتي که پيروزي آن تضمين شده باشد و ضمنا از جنبه نظامي و سياسي بسيار ارزشمند باشد تا آثار نامطلوب عدم فتح کربلاي 4 را جبران نمايد. لذا به فاصله دو هفته بعد از عمليات کربلاي 4 رزمندگان اسلام در ساعت يک و 30 دقيقه‌ بامداد 19 دي‌ ماه ‌1365 عمليات‌ کربلاي ‌5 را با رمز «يا زهرا(سلام‌ الله‌ عليها») آغاز نمودند.

وي افزود: رزمندگان تيپ 12 قائم آل محمد(عج) از استان سمنان نيز با 8 گردان رزمي در مرحله دوم عمليات شرکت نموده و با تقديم بيش از 200 شهيد حماسه‌آفريني نمودند. رزمندگان اعزامي از سرخه نيز دوشادوش ساير رزمندگان استان در اين حماسه حضور داشتند که اسامي 9 لاله آسماني شده عبارتند از : شهيدان محمد تقي پيوندي، مهدي اشرف، لطف‌الله خدر، غلامرضا صفي نژاد، اسد الله قاضي، حسن لاسجردي‌نژاد، حسن حسنان، محمد فخاري و ابوالقاسم سنگسري. علاوه بر اين 9 شهيد سه شهيد ديگر اين عمليات که در يگانهاي ديگر به شهادت رسيدند عبارتند از : شهيد دکتر محمد قاضي در لشکر 27 محمد رسول الله، شهيد محمد باقر اسدي‌نژاد ازسنگر سازان بي سنگر و شهيد حسن اسيري جمعي لشکر 8 نجف اشرف ( که سه روز قبل از عمليات در منطقه فاو به شهادت رسيد).

محمد مهدي عبدالله‌زاده نيز در کتاب عبور از رمل آورده است: وقتي عمليات کربلاي4 با عدم موفقّيّت مواجه شد، همة فرماندهان و مسئولين قرارگاه خاتم الانبيا در جلسه حاضر شدند. آقاي‌هاشمي رفسنجاني هم از تهران تشريف آوردند و جلسه را اداره کردند. دو نظر بود. يک نظر اين بود که اين عمليات موفق نبوده و ارتش عراق مطّلع و هوشيار شده و ادامه عمليات غير ممکن است. برعکس، عدّة کثيري از فرماندهان نظرشان اين بود که مي‌توانيم عمليات کنيم و به پيروزي برسيم. نکته اول آنها اين بود که قبل از عمليات بيش از 100 گردان از سراسرکشور نيرو آمده و بايد عمليات موفقيت‌آميزي داشته باشند. نکته دوم اينکه ما جاي آماده‌ ديگري آماده براي انجام عمليات نداريم.

اکثر فرماندهان نظرشان اين بود که ما اشتباهات کوچکي داشتيم و اتفاقاً با اين عمليات مي‌توانيم با موفقيت بيشتري مواجه شويم؛ مي‌گفتند بعضي از جاهايي را که نديده بوديم، در اين عمليات رفتيم و ديديم. بعضي از جاهايي که حتي بچه‌هاي اطلاعات عمليات نمي‌توانستند بروند و ببينند، با اين پيشروي، رفتيم و ديديم.

ما هم در عمليات بايد چند جاده مي‌ساختيم که مهمترينش جاده شلمچه، يعني جاده قديمي بصره به خرمشهر بود. بچه‌هاي ما آماده بودند. گفتيم شما نگراني نداشته باشيد؛ شما خط مقدم ارتش عراق را بشکنيد تا نيرو در مقابل ما نباشد و تير مستقيم نزند، ما اين کار را انجام خواهيم داد.

به همراه آقايان ورشابي، فروزش، نبي‌زاده، لاله‌زار و آقاي جعفري که فرماندهان ما بودند، جلسه جداگانه‌اي داشتيم. ما هماهنگ و موافق بوديم. مي‌توانستيم به راحتي مأموريت جهاد سازندگي را انجام دهيم.

در ساختار عمليات کربلاي4، تغيير کوچکي به وجود آمد و قرار شد دو مرتبه انجام شود. مجدداً جهاد قرارگاه حمزه را به قرارگاه نجف مأمور کردند. فرمانده قرارگاه نجف آقاي عزيز جعفري و معاون هماهنگ کننده‌اش آقاي حجازي بود.

در مرحله اول، ما را با 5 گردان، به 5 لشکر مأمور کردند. اما به دليل مشکلات حين عمليات، بعضي جاها مأموريت‌ها با هم تداخل مي‌کرد که رفع و حل آن سخت نبود زيرا همه همديگر را مي‌شناختند.

گردان‌هاي رسول اکرم(ص) دامغان، امام حسين(ع) شاهرود، اراک، قم، يکي از گردان‌هاي خراسان و يکي از گردان‌هاي اصفهان پاي کار بودند. آقاي نبي‌زاده هم جانشين من در قرارگاه عملياتي بود.

بيشترين حساسيت آقاي عزيز جعفري، فرمانده قرارگاه نجف، اين بود که جاده احداث و به عقبه وصل شود. مأموريت قرارگاه کربلا اين بود که به داخل جزاير بوارين، ماهي و جزيره ام‌الرصاص برود. تجربه‌اي هم از عمليات والفجر8 داشتيم که با بستن نهر خيِّن، مي‌توان جاده‌اي هم از آن طرف باز کرد.

دشمن بيش از گذشته روي جاده شلمچه تمرکز کرده بود. مي‌دانست اگر اين جاده ساخته نشود، حتي اگر نيرو‌هاي رزمنده ما تا کنار بصره هم بروند، نمي‌توانند از عقبه محکمي برخوردار باشند و بايد برگردند؛ زيرا در برابر فشارهاي بعدي، نمي‌توانند منطقه تصرفي را نگه دارند. در صورتي که راه نباشد، لودرها و بولدوزر نمي‌توانند بروند و خاکريز بزنند. تانک هم نمي‌توانست عبور کند. البته از روي دژ عراقي‌ها يک راه کوچکي هم باز شده بود. بايد تعداد زيادي لوله مي‌برديم و آن منطقه را که عراقي‌ها بريده بودند، از طرف دژ خودمان به سمت دژ عراقي‌ها، يک پل لوله‌اي مي‌زديم. البته در صورتي که راه باز نمي‌شد، اين هم امکان‌پذير نبود. مسير طولاني بود و ارتش عراق نزديک بود و با تانک مي‌زد.

فکر کرديم براي اينکه آب زودتر پر شود، لوله بيندازيم و روي لوله خاک بريزيم تا حجم کمتري خاک مصرف شود. در نهايت هم از پل‌هاي خيبري استفاده کردند تا خودروهاي سبک عبور کنند. خلاصه تمام ذهن‌ها روي اين جاده متمرکز بود. از خود آقاي رضايي که در قرارگاه بود گرفته، تا آقاي‌هاشمي رفسنجاني و لشکرها و يگان‌ها، همواره منتظر بودند که اين جاده ساخته شود. اين جاده، جاده حياتي بود. دشمن هم اين قضيه را مي‌دانست؛ به همين دليل تا قبل از اينکه جزيرة بوارين سقوط کند، با تانک، جاده را مي‌زد و جلوي کار را مي‌گرفت. پتروشيمي عراق مسلط به جاده بود. ديده‌بان‌هاي ارتش عراق از بالاي پتروشيمي آنجا را مي‌ديدند و از آن طريق، آتش سنگين توپخانه روي جاده بود. هواپيما‌هاي عراق هم اين منطقه را به شدت بمباران مي‌کردند. بعد هم شيميايي زدند. پس از شروع عمليات، دو سه گرداني که براي اينجا گذاشته بوديم، خيلي زود، همة امکاناتشان را به کار گرفتند. لشکرها باز تمام توانشان را روي اين جاده گذاشتند. هلي‌کوپترهاي ارتش عراق مي‌آمد و از نزديک منطقه را مي‌زد. البته جاده در تيررس آنها نبود که بتواند دقيق بزند، ولي حجم آتش، موجب اذيت و آزار مي‌‎شد. بعداً از بچه‌هاي گردان‌هاي استان خراسان و اصفهان هم کمک گرفتيم. آنها هم تقريباً همين حالت را داشتند و در مدت بسيار کوتاهي، با تلفات زيادي مواجه شدند. در نهايت گردان دامغان را مأمور کرديم. از قرارگاه خواستيم تا مأموريت گردان دامغان را که بايد به سمت بصره مي‌رفت و پشت دجله خاکريز مي‌زد، لغو کند تا از آنها در اينجا استفاده کنيم. وقتي شرايط را گفتيم آنها نيز پذيرفتند. وقتي اين پيشنهاد را داديم، نگراني قرارگاه اين بود که: «اين گردان مجهز را گذاشتيم تا در نزديکي بصره خاکريز بزند؛ ولي شما داريد اينجا خرجش مي‌کنيد». اسمش را خرج کردن گذاشتند! گفتيم: «بالاخره اين جاده مي‌ماند و هيچ کس ديگر هم نيست که اين کار را بکند». حاج حبيب مجد، فرمانده گردان دامغان، به منطقه توجيه بود. قبل از ورود به عمليات مي‌دانست که هر گرداني براي زدن اين جاده برود، از بين مي‌رود.

وقتي بچه‌هاي خط اول و دوم به پيروزي رسيدند؛ عراقي‌ها از دژ مرکزي، دو و نيم تا سه کيلومتر عقب رفتند. آنجا غذا و امکانات نبود. همه نان و خرما مي‌خوردند. يکي از سنگرهاي عراقي که رويش را با الوار درست کرده بودند، ضد‌گلوله بود. درب آن هم به طرف قرارگاه دشمن باز مي‌شد. سنگر فرماندهي‌شان بود. در آنجا مستقر شديم تا دو مرتبه سنگر درست نکنيم. البته رو به عراقي‌ها بود.

روز دوم عمليات، کنار دژ عراقي‌ها داخل کانال ايستاده و آقاي نبي‌زاده را توجيه مي‌کردم. منطقه را نگاه مي‌کرديم. پنج شش نفر هم بالاي کانال ايستاده بودند. ديدم يک تانک شليک کرد. آتش تانک را دقيقاًً ديدم. گفتم :«بخوابيد». هيچ کس نخوابيد. گلوله به بغل دژ خورد و همه‌شان شهيد شدند. تيکه پاره شدند. نمي‌دانم چطور شد که به پايم ترکش خورد[1]. فقط کمي از نرمي پشت پايم ماند. پايم شل شد و افتاد. بلوک‌هاي سنگر رويم ريخت. من را از زير بلوک‌ها در آوردند و کشيدند داخل سنگر. احساس کردم پايم قطع شده است. وقتي پوتينم را باز کردند، گفتند پايت قطع نشده و از پشت ترکش خورده است. پايم را نگاه کردم و ديدم وضعش خيلي خراب نيست. داخل کفش پر از خون شده بود. پرستار و دکتر و اين چيزها هم نبود. يک امدادگر آمد و بست و کنارش يک تخته گذاشت. جلوي پايم حس داشت، امّا پشت پايم نه. جلوي خون را گرفتند. نمي‌شد منطقه را تخليه کرد. بايد مي‌بوديم و مي‌مانديم[2].

ديگر نمي‌توانستم بروم و به منطقه سر بزنم. اصلاً نمي‌توانستم راه بروم. درد شديدي داشتم. آقاي بوغيري، آقاي مجد وحاج علي رشيدي را مي‌فرستادم. کارها را آقاي نبي‌زاده و آقاي شهيدي انجام مي‌دادند و من در قرارگاه جهاد مستقر شدم. روز سوم يا چهارم، بابايي[شهيد] ، فرمانده گردان اراک، با يکي دو تا از نيروهايش آمد که: «حاجي ما ديگر هيچي نيرو نداريم. همة نيروها‌يمان مجروح و شهيد شده‌اند. تعداد زيادي هم شيميايي شده‌اند». بچه‌هاي گردان اراک، 6، 7 ساعت بيشتر طاقت نياوردند. بمباران شديد، اکثر نيروهايشان را مجروح کرده و تعداد زيادي هم شهيد شده بودند. تعداد زيادي از نيروهايشان هم شيميايي شده بودند. گفتيم بچه‌هاي دامغان بيايند. به آنها گفتم جهاد دامغان را به کار بگيريد. فرمانده قرارگاه نجف سختش بود که از اين نيروها استفاده شود. اين نيرو بايد جلو مي‌رفت. خواستمشان و گفتم که مأموريت شما آنجا بود، ولي حالا تغيير کرده است. گفتم بچه‌هاي اراک، اصفهان و خراسان که تمام شدند و نيروي بسيار محدودي دارند که بايد در عقب ازشان استفاده کرد. لودرها و بولدوزرهايشان همه ترکش خورده است.

حاج حبيب مجد همة سيستم فکري‌اش در باره پشت بصره بود. همه را هم توجيه کرده بود که در پشت بصره چه کار بايد بکنند. گفتم: «تا راه را باز نکنيد که نمي‌توانيد برويد. کسي‌هم نيست که راه را باز کند. مأموريت شما تغيير کرد». مجد گفت: سخت مي‌توان بچه‌ها را توجيه کرد. حاج عقيل و حاج حسين حسن‌بيکي هم آمده بودند. گفتم: «حاج حبيب مي‌داني که اين جاده خيلي شهيد مي‌‌دهد». حاج حبيب گفت: «مشکلي نيست! نيرو زياد داريم. حدود 300 تا 400 نفر نيرو داريم. ما را از شهيد و مجروح نترسانيد». حاج عقيل، فرمانده گروهان، هم گفت: «باشد». گفتم: «داري مي‌روي جايي که خيلي سخت است، سفت بايستيد. عراقي‌ها ايستاده‌اند و با تانک، توپ، هواپيما و هلي‌کوپتر جاده را مي‌زنند. آقاي حاج عقيل! احتمال دارد 50 تا شهيد بدهيد». حاج عقيل نگاه معنا داري به من کرد. مفهومش اين بود که 50 تا شهيد يعني همه رفته باشند. کل گروهانش بايد رفته باشند. بايد گروهان بعدي بيايد. گفت: «باشد. ما حرفي نداريم. ما آماده هستيم». نگاهي به حاج حبيب کرد. حاج حبيب[3] به او گفت: «باشد برويم».

حين عمليات فشار سنگين شد. به اسماعيلي جهاد شاهرود گفتم کمک کند، چون، بچّه‌هاي دامغان فرمانده دسته و گروهان و گردان بيشتري داشتند. برايشان از شاهرود، نيروي مردمي زيادي آمده بود. گفتم: «با من کار نداشته باشيد. کارم زياد است و سرم شلوغ است. خودتان برويد و با هم هماهنگ کنيد».

با آنکه گردان حاج حبيب، تقريباً کار سخت جاده را تمام کرده و قسمت باتلاقي را پر کرده بود، احمد کاظمي آمد و گفت: «جاده را تمام کن. اگر کمک و نيرو مي‌خواهي بگو». گفتم: «نه من نيروهايم را دارم». مي‌خواست به من دلداري و دلگرمي بدهد. بحث او اين بود که همه کارت را ول کن و فقط جاده را بچسب. به احمد گفتم: «دو روز است که مجروح شده‌ام. پايم درد مي‌کند. شب و روز دارم از اين قرص‌ها مي‌خورم. بي‌حال شده‌ام. حساسيت منطقه را مي‌دانم. همة نيروهايم را به کار گرفته‌ام‌. همه تلاشمان را مي‌کنيم. از اين بيشتر ديگر جا و ظرفيت ندارد».

چند توپخانه را هم مأمور کردند که دائم سر پتروشيمي عراق آتش بريزد تا نتوانند ما را زير ديد و تير داشته باشند. بيشتر هم فسفري مي‌زدند تا ديدشان محدود شود. تمام لشکرها فشار مي‌آوردند. مرتضي قرباني، حسين خرازي، عزيز جعفري و قاليباف هم آمدند.

يک شب حاج حبيب با احمدعلي رشيدي به قرارگاه آمدند که گردان ما را عوض کنيد. من هم نهايت بي‌حالي‌ام بود. دائم پانسمانم مي‌کردند. به آنها گفتم: «ديگر هيچ کس نيست. شما کار را به آخر برسانيد تا گردان ديگر را مأمور کنند». حاج حبيب مي‌خواست گروهان‌هايش را نگه دارد تا در کنار بصره خاکريز بزند. من مي‌دانستم که چند تا گروهان و چقدر نيرو دارد. گفتم: «چند نفر شهيد شدند؟» تند تند گفت. گفتم: «چند نفر مجروح شدند؟» چندين نفر را نام برد. از افراد شيميايي شده پرسيدم. تعدادي را نام برد. گفتم: «400 نفر نيرو داشتي، تازه نصف شده است. هنوز هم از يک گردان ديگر قوي‌تري». حاج حبيب به گريه افتاد. آن شب دلش خيلي تنگ بود. گفتم: «ما همه آمديم تا به آن طرف برويم. قرار نيست بمانيم». آقاي رشيدي نفس عميقي کشيد و رفت. رشيدي آمده بود تا به حاج حبيب کمک کند و مرا متقاعد کند. حاج حبيب گفت: «باشد. به من يک کار بده تا بروم جلو و سر پلي بگيرم». حاج حبيب يک چيزي آهسته گفت. گفتم: «بلند بگو من هم بشنوم». حاج حبيب گفت: «آنجا همه‌شان شهيد مي‌شوند و فايده ندارد آنجا بيايند». گفتم: «مگر خونشان از بچه‌هاي گردان رنگين‌تره! از خدا مي‌خواهند. براي همين آمده‌اند اينجا». گفت: «آنجا يک نفر باشد کافي است».

دو مرتبه حاج حبيب پيش من آمد و گفت: «جاده تنگ است. همة واحدها هم روي اين جاده آمده‌ا‌ند». گفتم: «همة واحدها مي‌آيند روي اين جاده. جاده ديگري نيست. جاده را کم‌کم عريض کنيد». گفت: «نمي‌شود. آن قدر تانک و نفربر مي‌رود که اصلاً کمپرسي‌هاي ما را دارند داخل آب مي‌اندازند. اين طوري مي‌گويند که برويد کنار تا ما برويم. نفرات پياده‌شان جلويند و چون راه باز شده، مي‌خواهند واحدهاي زرهي‌شان را هم جلو ببرند تا از آنها حمايت کنند». گفتم: «وقتي جاده خلوت شد، اين کار را خودتان انجام بدهيد. يک واحد براي اين کار بگذار». حاج حبيب دو سه تا فحش به صدام داد. گفتم: «چرا فحش مي‌دهي؟» گفت: «الان که کار که تمام شد ديگر يک گلوله هم نمي‌آيد. ديگر يک هواپيما نمي‌آيد. همه‌مان را نفله کرد. صد و خورده‌اي از بچه‌هاي ما در اين عمليات شيميايي شدند». روز دهم يا يازدهم، آقاي حجازي گفت: «برو تهران!» گفتم: «براي چي به تهران برم؟» گفت: «خودت رو نگاه کن ببين. ديگر چيزي ازت نمانده». قرص واليوم 5 مي‌خوردم. غذا نمي‌توانستم بخورم. حتي بيسکويت هم نمي‌توانستم بخورم.

حد فاصل قرارگاه نجف و قرارگاه کربلا منطقه‌اي بود که عراقي‌ها روي آن حساس بودند و مي‌خواستند از آن نقطه نفوذ کنند. عراقي‌ها معمولاً با تانک مي‌آمدند. نيروي پياده‌شان هم لا‌به‌لاي تانک‌ها حرکت مي‌کرد. بر عکس ما، آنها جنگ منظم داشتند. ما جنگ نا‌منظم داشتيم. نيروهاي پياده ما مي‌رفت و خط را مي‌شکست و بعد نيروي زرهي ما مي‌رفت. اين منطقه همان جايي بود که جاده شلمچه به طرف بصره ادامه داشت. محدودة عملياتمان کم شده بود. سرپل خوبي گرفته شده بود. از طرفي هم، به بصره نزديک شده بوديم. بصره زير آتش خمپاره ما بود. نياز به توپخانه و توپ دوربرد نبود. بصره آسيب پذير شده و مردم بصره شهر را تخليه کرده بودند. حجم سنگيني از مردم جنگ‌زده هم روي دست عراق مانده بود.

مجبور بوديم همه سرمايه‌مان را بگذاريم و خاکريزمان را بزنيم. تنها جايي که ارتش عراق مي‌توانست نفوذ کند، آنجا بود. اين موضوع را از حاج حبيب شنيدم. حاج حبيب داخل معرکه بود. وقتي برگشت گفت: «نيروهايم تمام شدند و نوبت به يک نوجوان 13، 14 ساله به نام فواديان رسيد. بولدوزر را برداشت. نمي‌دانم خداوند به کودکي اين رحم کرد که حجم آتش دشمن کم شد و او خاکريز را زد يا نه». به شوخي ادامه داد: «باز هم بچه‌هاي دامغان نجاتت مي‌دهند. کس ديگري نيست که آبرويت را بخرد و نجاتت دهد».

روز بعد رفتم تا ببينم دقيقاً سنگر بچه‌هاي ما با سنگر عراقي‌ها چند متر فاصله دارد. تا رفتم نگاه کنم، بچه‌ها من را گرفتند و گفتند با سر نيزه هم مي‌توانند به سرت بزنند! با دستشان کلاهت را مي‌گيرند! سنگرها بتوني بود؛ وقتي نارنجک مي‌انداختند پشت ديوار سنگر مي‌افتاد. بچه‌هاي ما نارنجک مي‌انداختند؛ آنها هم مي‌ا‌نداختند. آنها بايد دور مي‌زدند و مي‌آمدند نارنجک را از درِ سنگر مي‌انداختند که نمي‌توانستند. اين سنگر، نوکِ جايي در داخل کانال بود. يک قسمتش را هم عراقي‌ها پوشانده بودند. پيش‌بيني کرده بودند که اگر يک وقت جزيره بوارين يا ام‌الرصاص سقوط کرد، از آن استفاده کنند. سنگر به گونه‌اي بود که فقط درش به سمت اين کانال بود. سنگر بتوني بود و آرپي‌جي آن را خراب نمي‌کرد. حتماً بايد سنگر را با تانک مي‌زدند. گلولة تانک هم به آن نمي‌رسيد؛ زيرا منطقه باتلاقي بود و تانک نمي‌توانست نزديک‌تر بيايد. بچه‌ها هم مثل اينکه در خانه خاله نشسته‌اند با هم حرف مي‌زدند و نان و خرما مي‌خوردند! آقاي شمخاني هم آمد. موضوع من را به شمخاني گفتند. شمخاني گفت: «ديگر وضعيت تثبيت شده. برو.»

به اهواز که رسيديم، مرا يک راست در بيمارستان بستري کردند تا فردا عمل کنند. پرستار از تهران زياد مي‌آمد. يکي از پرستارها آمد و گفت: «يه چي مي‌خوام به شما بگم به کسي نميگي؟ من در همة عمليات‌ها بودم. چه تو منطقه، چه تو تهران در بيمارستان‌ها. پاي شما خوب مي‌شه. ولي اينها مي‌خواهند قطع کنند. اينها احتمالاً منافقند. تو را شناخته‌اند که کي هستي!» آن موقع سازمان مجاهدين خيلي فعال بود. گفتم: «چطور شناخته‌اند؟» گفت: «همين که دائم افراد مسئول مي‌آيند، به ديدنت و مي‌روند و سئوال و جواب مي‌کنند. اين‌ها خيلي موذي‌اند. اگر تهران بروي، پايت خوب مي‌شود. بگو من به تهران مي‌روم».

صبح شد و بدون اينکه چيزي بگويند، مرا به طرف اطاق عمل بردند. هر چي گفتم آقا نمي‌خواهم ببرينم؛ به شيراز يا به تهران بفرستيد، قبول نمي‌کردند که الاوبلا اتاق عمل آماده است. ديدم فايده ندارد. وقتي جلو اتاق عمل رسيديم، پاي چپم که مجروح بود؛ پاي راستم را به در اتاق عمل زدم و جيغ کشيدم. ديدم فايده ندارد. شروع کردم به فحش دادن. از آن فحش‌هايي که در بچه‌گي مي‌داديم! داد مي‌زدم که چرا مي‌خواهيد پاي من را قطع کنيد؟ من فهميده‌ام که مي‌خواهيد پايم را قطع کنيد. ديدند خيلي عصباني‌ام. گفتند ولش کنيد. بچه‌هاي قرارگاه کربلا آمدند. همه مطلع شدند که چيزي هست. اين پرستار بيچاره مي‌ترسيد که بيرونش کنند. دلش مي‌خواست درمنطقه بماند.

آقاي غلامرضا بوغيري همراه چند نفر از نيروهاي قرارگاه کربلا آمدند. داستان را برايش گفتم و گفتم که ماجرا را لو ندهي. غروب يک دکتر آمد تا پانسمان را باز کند، گفت اين بيمارستان نمي‌تواند کاري براي او بکند؛ ببريدش. دکتر، يواش گفت: «به خانه من ببرينش». بچه‌هاي جهاد از پشت بيمارستان، از راه معراج‌الشهدا مرا به بيرون بردند. آمبولانس، پشت معراج‌الشهدا آماده و خانه دکتر هم در جنوب اهواز بود. در خانه دکتر، همه لباس‌ محلي داشتند. پيرزن حدود 60 ، 65 ساله‌اي بود. گفت «اُ کاکوم از گشنگي داره مي‌ميره. ضعف کرده». فوري رفت حياط و آتش درست کرد و دو سه سيخ کباب پخت.داخل رگ‌هاي پايم هم چرک کرده و درد کم شده بود. منطقه که بودم متوجه نمي‌شدم. گوشة پتو را تو دندان‌هايم خورد کرده بودم.

در راه، چند جا به گريه افتادم. دو سه سيخ کباب دادند. چه کبابي! دکتر آمد و گفت: «اخوي زنگ زده و خيلي سلام رسانده است. پايت خوب مي‌شود. هيچ نگران نباش. چرک به استخوانت رسيده. يک کم هم به استخون آسيب رسانده. به خونت هم زده است. چرا اين قدر دير آمدي؟» گفتم: «نمي‌توانستم بيايم. همه شهيد مي‌شدند. من مجروح شدم. نمي‌شد بيايي. اگر مي‌آمدم نيروهاي عملياتي پشتشان خالي مي‌شد. اگر مي‌آمدم مأموريت را به گرداني مي‌دادند که بلد نبود چه کار کند و به اين زودي جاده ساخته نمي‌شد. خيلي حساس بود». اصلاً نمي‌دانم چطور طاقت مي‌آوردم! يعني واقعاً حس جبهه و قدرتي که خدا مي‌داد؛ چه بود؟!

دکتر گفت: «من داداش احمد نيک‌فر هستم. احمد نيک‌فر از بچه‌هاي اقليد. شما او را مي‌شناسيد». گفتم: «هان. در پادگان حميديه بوديم. بچه‌هاي اقليد بودند. رفيق بوديم». احمد شنيده و به برادرش زنگ زده بود که فلاني از رفيق‌هاي ماست. تا صبح آنجا بوديم. پايم را شست و شو داد و درمان کرد. خوابم برد. بعد از پنج شش ساعت، در قرارگاه کربلا از خواب بيدار شدم. در همان خانه من را روي برانکارد و تو آمبولانس گذاشته بودند. فرداي آن روز، جاي ديگري رفتيم و يک عمل بدون بيهوشي هم انجام داد.

از نوک پا و تا اين جايم را [ناف] گچ گرفت. گفت: «نبايد تکان بخوري تا تمام تاندون‌هاي پايت که پاره شده ترميم شود». همه کار را خودش کرد. به دست پرستارها نداد. گفت: «احمد گفته که همه کارها را خودم انجام دهم». يک قسمت از پايم را باز گذاشت و گفت: «بايد پانسمان کني تا گوشت پر کند». جبهه هم ديگر تثبيت شده بود. چند برابر نياز مهندسي، در منطقه، نيروي مهندسي داشتيم. دليلش هم اين بود که به آن نقطه اصلي نرسيديم تا بخواهند همه را خرج کنند. به آقاي ورشابي گفتم: «اگر کار نيست، گردان‌هايمان که خيلي آسيب‌ديده، به مرخصي بروند».

پس از آن در قرارگاه بودم. گاهي براي پانسمان بيشتر به اهواز مي‌آمدم. گردان‌هاي اراک، دامغان، شاهرود و خراسان به مرخصي رفتند؛ بايد مدتي استراحت مي‌کردند تا به قرارگاه حمزه در شمال‌غرب بروند. به دامغان آمدم و اعلام کردم که بچه‌هاي جهاد دامغان را به مشهد مي‌بريم.

خدا حاج حسين حبيبيان را رحمت کند، به او گفتم: «چيزي که دقم مي‌دهد اين است که راه بروم و نتوانم رانندگي کنم». عصايي درست کرد. تخته‌اي هم با يک سيم روي کلاچ ماشين بست؛ طوري که عصا داخل آن مي‌رفت. عصايي هم که درست کرد فنري بود و پايين و بالا مي‌رفت، تا وقتي مي‌خواهم کلاچ بگيرم، از دستم در نرود. ماشين، تويوتا لندکروز و جادار بود. بچه‌ها را با اتوبوس به مشهد فرستاديم. خودم هم تا مشهد رانندگي کردم و به جاي پا، با دست کلاچ گرفتم. قرار بود يک ماه پايم در گچ باشد. در مشهد خواستم غسل زيارت امام رضا(ع) کنم که يک بخش از گچ آب خورد و باز شد. الحمد‌لله وضعيتم بهتر شد. به خدا گفتم: «هر بلايي سرم مياري، جانبازم نکن! يا بکشم يا سالم نگه‌ام دار. اسير هم نشم».

در سي و يکمين سالروز عمليات کربلاي 5 (بيستم دي‌ماه سال 1365) به تمامي ارتشيان، جهادگران، بسيجيان و سپاهيان غيور عرصه نبرد دست مريزاد گفته و به روح تمامي شهداي خطه استان سمنان به‌ويژه 308 شهيد عمليات کربلاي 5، شهداي هفت تپه (بمباران آشپزخانه) و خط پدافندي باغ رضوان درود و فاتحه نثار مي‌کنيم. باشد که رهرو واقعي راه شهيدان باشيم.

عليرضا عربي خبرنگار روزنامه پيام استان سمنان