تاریخ 1396/09/14 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4643 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 زندگي و اخلاق پيامبر 
 استاد شهيد آيت الله مرتضي مطهري

پيغمبراکرم حضرت محمد بن عبدالله(ص) که نبوت به او پايان يافت، در سال 570 بعد از ميلاد متولد شد، در چهل سالگي به نبوت مبعوث گشت، سيزده سال در مکه مردم را به اسلام دعوت کرد و سختي‌ها و مشکلات فراوان متحمل شد و در اين مدت گروهي زبده تربيت کرد و پس از آن به مدينه مهاجرت نمود و آنجا را مرکز قرار داد. ده سال در مدينه آزادانه دعوت و تبليغ نمود و با سرکشان عرب نبرد کرد و همه را مقهور ساخت.

پس از ده سال همه جزيرة العرب مسلمان شدند. آيات کريمه قرآن تدريجاً در مدت بيست و سه سال بر آن حضرت نازل شد. مسلمين هم شيفتگي عجيبي نسبت به قرآن و هم نسبت به شخصيت رسول اکرم نشان مي‌دادند. رسول اکرم(ص) در سال يازدهم هجري، يعني يازدهمين سال هجرت از مکه به مدينه، که بيست و سومين سال پيامبري او و شصت و سومين سال از عمرش بود، درگذشت؛ در حالي که جامعه‌اي نوبنياد و مملو از نشاط روحي و مؤمن به يک ايدئولوژي سازنده که احساس مسئوليت جهاني مي‌کرد، تأسيس کرده و باقي گذاشته بود. آنچه به اين جامعه نوبنياد، روح و وحدت و نشاط بخشيد، دو چيز بود: يكي قرآن کريم که همواره تلاوت مي‌شد و الهام مي‌بخشيد، و ديگري شخصيت عظيم و نافذ رسول اکرم که خاطرها را به خود مشغول و شيفته نگه مي‌داشت. اکنون درباره شخصيت رسول اکرم(ص) اندکي بحث مي‌کنيم.

دوران کودکي

هنوز در رحم مادر بود که پدرش در سفر بازرگاني شام در مدينه درگذشت. جدش، عبدالمطلب کفالت او را برعهده گرفت. از کودکي آثار عظمت و فوق العادگي از چهره و رفتار و گفتارش پيدا بود. عبدالمطلب به فراست دريافته بود نوه‌اش آينده‌اي درخشان دارد.

هشت ساله بود که جدش درگذشت و طبق وصيت او ابوطالب، عموي بزرگش، عهده‌دار کفالت او شد. ابوطالب نيز از رفتار عجيب اين کودک که با ساير کودکان شباهت نداشت، در شگفت مي‌ماند. هرگز ديده نشد مانند کودکان هم‌سالش نسبت به غذا حرص و علاقه نشان بدهد، به غذاي اندک اکتفا مي‌کرد و از زياده روي امتناع مي‌ورزيد.(1) بر خلاف کودکان همسالش و بر خلاف عادت و تربيت آن روز، موهاي خويش را مرتب مي‌کرد و سر و صورت خود را تميز نگه مي‌داشت.ابوطالب روزي از او خواست که در حضور او جامه‌هايش را بکند و به بستر رود. او اين دستور را با کراهت تلقي کرد و چون نمي‌خواست از دستور عموي خويش تمرد کند، به او گفت: روي خويش را برگردان تا بتوانم جامه‌ام را بکنم. ابوطالب از اين سخن کودک در شگفت شد، زيرا در عرب آن روز حتي مردان بزرگ از عريان کردن همه قسمت‌هاي بدن خود احتراز نداشتند. ابوطالب مي‌گويد: «من هرگز از او دروغ نشنيدم، کار ناشايسته و خنده بيجا نديدم، به بازي‌هاي بچه‌ها رغبت نمي‌کرد، تنهايي و خلوت را دوست مي‌داشت و در همه حال متواضع بود.»

تنفر از بيکاري و بطالت

از بيکاري و بطالت متنفر بود، مي‌گفت: «خدايا! از کسالت و بي‌نشاطي، از سستي و تنبلي و از عجز و زبوني به تو پناه مي‌برم.»(2) مسلمانان را به کار کردن تشويق مي‌کرد و مي‌گفت: «عبادت هفتاد جزء دارد و بهترين جزء آن کسب حلال است.»(3)

امانت

پيش از بعثت براي خديجه - که بعد به همسري‌اش درآمد - يک سفر تجارتي به شام انجام داد. در آن سفر بيش از پيش لياقت و استعداد و امانت و درستکاري‌اش روشن شد. او در ميان مردم آنچنان به درستي شهره شده بود که لقب «محمد امين » يافته بود. امانت‌ها را به او مي‌سپردند. پس از بعثت نيز قريش با همه دشمنيي که با او پيدا کردند، باز هم امانت‌هاي خود را به او مي‌سپردند، از همين رو پس از هجرت به مدينه، علي(ع) را چند روزي بعد از خود باقي گذاشت که امانت‌ها را به صاحبان اصلي برساند.

مبارزه با ظلم

در دوران جاهليت با گروهي که آنها نيز از ظلم و ستم رنج مي‌بردند، براي دفاع از مظلومان و مقاومت در برابر ستمگران هم پيمان شد. اين پيمان در خانه عبد الله بن جدعان، از شخصيت‌هاي مهم مکه بسته شد و به نام «حلف الفضول » ناميده شد. او بعدها در دوره رسالت از آن پيمان ياد مي‌کرد و مي‌گفت حاضر نيستم آن پيمان بشکند و اکنون نيز حاضرم در چنين پيماني شرکت کنم.

اخلاق خانوادگي

در خانواده مهربان بود، نسبت به همسران خود هيچگونه خشونتي نمي‌کرد و اين بر خلاف خلق و خوي مکيان بود. بد‌زباني برخي از همسران خويش را تحمل مي‌کرد، تا آنجا که ديگران از اين همه تحمل رنج مي‌بردند. او به حسن معاشرت با زنان توصيه و تأکيد مي‌کرد و مي‌گفت: همه مردم داراي خصلت‌هاي نيک و بد هستند، مرد نبايد تنها جنبه‌هاي ناپسند همسر خويش را در نظر بگيرد و همسر خود را ترک کند، چه، هر گاه از يک خصلت او ناراحت شود، خصلت ديگرش مايه خشنودي اوست و اين دو را بايد با هم به حساب آورد.

او با فرزندان و با فرزند‌زادگان خود فوق العاده عطوف و مهربان بود، به آنها محبت مي‌کرد، آنها را روي دامن خويش مي‌نشاند، بر دوش خويش سوار مي‌کرد، آنها را مي‌بوسيد و اينها همه بر خلاف خلق و خوي رايج آن زمان بود. روزي در حضور يکي از اشراف، يکي از فرزند‌زادگان خويش - حضرت مجتبي(ع) - را بوسيد، آن مرد گفت: من دو پسر دارم و هنوز حتي يک بار هيچ کدام از آنها را نبوسيده ام. فرمود: «من لا يرحم لا يرحم»(4)؛ کسي که مهرباني نکند، رحمت خدا شامل حالش نمي‌شود. نسبت به فرزندان مسلمين نيز مهرباني مي‌کرد. آنها را روي زانوي خويش نشانده، دست محبت بر سر آنها مي‌کشيد. گاه مادران، کودکان خردسال خويش را به او مي‌دادند که براي آنها دعا کند.

رفتار با بردگان

نسبت به بردگان فوق‌العاده مهربان بود. به مردم مي‌گفت: اينها برادران شمايند، از هر غذا که مي‌خوريد، به آنها بخورانيد و از هر نوع جامه که مي‌پوشيد، آنها را بپوشانيد، کار طاقت‌فرسا به آنها تحميل مکنيد، خودتان در کارها به آنها کمک کنيد. مي‌گفت: آنها را به عنوان «بنده » يا کنيز(که مملوکيت را مي‌رساند) خطاب نکنيد؛ زيرا همه مملوک خداييم و مالک حقيقي خداست، بلکه آنها را به عنوان «فتي »(جوانمرد) يا «فتاة » (جوان‌زن) خطاب کنيد. در شريعت اسلام تمام تسهيلات ممکن براي آزادي بردگان که منتهي به آزادي کلي آنها مي‌شد، فراهم شد. پيامبر شغل «نخاسي» يعني برده فروشي را بدترين شغل‌ها مي‌دانست و مي‌گفت:«بدترين مردم نزد خدا آدم فروشانند.»(5)

نظافت و بوي خوش

به نظافت و بوي خوش علاقه شديد داشت، هم خودش رعايت مي‌کرد و هم به ديگران دستور مي‌داد. به ياران و پيروان خود تاکيد مي‌نمود که تن و خانه خويش را پاکيزه و خوشبو نگه دارند؛ به خصوص روزهاي جمعه وادارشان مي‌کرد غسل کنند و خود را معطر سازند که بوي بد از آنها استشمام نشود، آنگاه در نماز جمعه حضور يابند.

برخورد و معاشرت

در معاشرت با مردم، مهربان و گشاده‌رو بود. در سلام به همه، حتي کودکان و بردگان، پيشي مي‌گرفت. پاي خود را جلو هيچ کس دراز نمي‌کرد و در حضور کسي تکيه نمي‌نمود. غالباً دو زانو مي‌نشست. در مجالس، دايره‌وار مي‌نشست تا مجلس، بالا و پاييني نداشته باشد و همه جايگاه مساوي داشته باشند. از اصحابش تفقد مي‌کرد، اگر سه روز يکي از اصحاب را نمي‌ديد، سراغش را مي‌گرفت، اگر مريض بود، عيادت مي‌کرد و اگر گرفتاري داشت، کمکش مي‌نمود. در مجالس، تنها به يک فرد نگاه نمي‌کرد و يک فرد را طرف خطاب قرار نمي‌داد، بلکه نگاه‌هاي خود را در ميان جمع تقسيم مي‌کرد. از اين که بنشيند و ديگران خدمت کنند، تنفر داشت، از جا برمي‌خاست و در کارها شرکت مي‌کرد و مي‌گفت:«خداوند کراهت دارد که بنده را ببيند که براي خود نسبت به ديگران امتيازي قائل شده است.»(6)

نرمي در عين صلابت

در مسائل فردي و شخصي و آنچه مربوط به شخص خودش بود، نرم و ملايم و باگذشت بود، گذشت‌هاي بزرگ و تاريخي‌اش يکي از علل پيشرفتش بود، اما در مسائل اصولي و عمومي، آنجا که حريم قانون بود، سختي و صلابت نشان مي‌داد و ديگر جاي گذشت نمي‌دانست.

پس از فتح مکه و پيروزي بر قريش، تمام بدي‌هايي که قريش در طول بيست سال نسبت به خود او مرتکب شده بود، ناديده گرفت و همه را يکجا بخشيد، توبه قاتل عموي محبوبش، حمزه را پذيرفت، اما در همان فتح مکه، زني از بني مخزوم مرتکب سرقت شده بود و جرمش محرز گرديد، خاندان آن زن که از اشراف قريش بودند و اجراي حد سرقت را توهيني به خود تلقي مي‌کردند، سخت به تکاپو افتادند که رسول خدا از اجراي حد صرف نظر کند. بعضي از محترمين صحابه را به شفاعت برانگيختند، ولي رنگ رسول خدا از خشم برافروخته شد و گفت: چه جاي شفاعت است؟! مگر قانون خدا را مي‌توان به خاطر افراد تعطيل کرد؟ هنگام عصر آن روز در ميان جمع سخنراني کرد و گفت:«اقوام و ملل پيشين از آن جهت سقوط کردند و منقرض شدند که در اجراي قانون خدا تبعيض مي‌کردند، هرگاه يکي از اقويا و زبردستان مرتکب جرم مي‌شد، معاف مي‌شد و اگر ضعيف و زيردستي مرتکب مي‌شد، مجازات مي‌گشت. سوگند به خدايي که جانم در دست اوست، در اجراي «عدل » درباره هيچ کس سستي نمي‌کنم، هر چند از نزديک‌ترين خويشاوندانم باشد.»(7)

عبادت

پاره‌اي از شب، گاهي نصف، گاهي ثلث و گاهي دو ثلث شب را به عبادت مي‌پرداخت. با اين که تمام روزش، خصوصاً در اوقات توقف در مدينه در تلاش بود، از وقت عبادتش نمي‌کاست. او آرامش کامل خويش را در عبادت و راز و نياز با حق مي‌يافت. عبادتش به منظور طمع بهشت يا ترس از جهنم نبود، عاشقانه و سپاسگزارانه بود. روزي يکي از همسرانش گفت: تو ديگر چرا آن همه عبادت مي‌کني؟تو که آمرزيده‌اي! جواب داد: آيا بنده‌اي سپاسگزار نباشم؟

بسيار روزه مي‌گرفت. علاوه بر ماه رمضان و قسمتي از شعبان، يک روز در ميان روزه مي‌گرفت. دهه آخر ماه رمضان بسترش به کلي جمع مي‌شد و در مسجد معتکف مي‌گشت و يکسره به عبادت مي‌پرداخت، ولي به ديگران مي‌گفت: کافي است در هر ماه سه روز روزه بگيريد. مي‌گفت: به اندازه طاقت عبادت کنيد، بيش از ظرفيت خود بر خود تحميل نکنيد که اثر معکوس دارد. با رهبانيت و انزوا و گوشه‌گيري و ترک اهل و عيال مخالف بود. بعضي از اصحاب که چنين تصميمي گرفته بودند، مورد انکار و ملامت قرار گرفتند. مي فرمود: بدن شما، زن و فرزند شما و ياران شما، همه حقوقي بر شما دارند و مي‌بايد آنها را رعايت کنيد. در حال انفراد، عبادت را طول مي‌داد، گاهي در حال تهجد ساعت‌ها سرگرم بود، اما در جماعت به اختصار مي‌کوشيد، رعايت حال اضعف مأمومين را لازم مي‌شمرد و به آن توصيه مي‌کرد.

زهد و ساده زيستي

زهد و ساده زيستي از اصول زندگي او بود. ساده غذا مي‌خورد، ساده لباس مي‌پوشيد و ساده حرکت مي‌کرد. زيراندازش غالبا حصير بود. بر روي زمين مي‌نشست. با دست خود از بز شير مي‌دوشيد و بر مرکب بي زين و پالان سوار مي‌شد و از اين که کسي در رکابش حرکت کند، به شدت جلوگيري مي‌کرد. قوت غالبش نان جوين و خرما بود. کفش و جامه‌اش را با دست خويش وصله مي‌کرد. در عين سادگي طرفدار فلسفه فقر نبود، مال و ثروت را به سود جامعه و براي صرف در راه‌هاي مشروع لازم مي‌شمرد و مي‌گفت: «نعم المال الصالح للرجل الصالح»(8)؛ چه نيکوست ثروتي که از راه مشروع به دست آيد، براي آدمي که شايسته داشتن ثروت باشد و بداند چگونه صرف کند. و هم مي‌فرمود: «نعم العون علي تقوي الله الغني»(9)؛ مال و ثروت کمک خوبي است براي تقوا.

اراده و استقامت

اراده و استقامتش بي‌نظير بود، از او به يارانش سرايت کرده بود. دوره بيست و سه ساله بعثتش يکسره درس اراده و استقامت است. او در تاريخ زندگي‌اش مکرر در شرايطي قرار گرفت که اميدها از همه جا قطع مي‌شد، ولي او يک لحظه تصور شکست را در مخيله‌اش راه نداد، ايمان نيرومندش به موفقيت يک لحظه متزلزل نشد.

پي نوشت‌ها:

1- آنچه در ذيل مي‌آيد، خلاصه‌اي است از سيره و خلق و خوي شخصي رسول اکرم. در اينجا مخصوصا از مقاله علامه بزرگ معاصر آقاي حاج سيد ابوالفضل مجتهد زنجاني در جلد اول «محمد خاتم پيامبران» نشريه مؤسسه اسلامي حسينيه ارشاد استفاده شده است.

2- الجامع الصغير، ج 1، ص 58

3- کافي، ج 5، ص 78 4- الفقيه، ج 4، ص 272

5- وسائل، ج 12، ص 97 6- کحل البصر/ص 68

7- صحيح مسلم، ج 5، ص 114

8- محجة البيضاء، ج 6، ص 44

9- وسائل، ج 12، ص 16 * مجموعه آثار، ج 2


 محمد؛ آرزوي بزرگ انسان امروزدكتر علي شريعتي 
نويسنده : دكتر علي شريعتي

پس از قرن چهارم ميلادي و از زماني که امپراطوران روم به مسيحيت گرويدند و عقايد کليسا را به عنوان آرا و عقايد رسمي ترويج کردند، بناي مخالفت را با حوزه‌هاي فکري و علمي آزاد گذاشتند تا اين که سرانجام ژولتي نين، امپراتور روم شرقي در سال 529 ميلاد مسيح (قرن ششم ميلادي) دستور تعطيلي دانشگاه‌ها و بستن مدارس و مراکز علمي را صادر کرد و دانشمندان از بيم جان متواري شدند و چراغ علم و فلسفه در قلمرو امپراتوري روم خاموش شد. درست در همين زمان بود، قرن ششم ميلادي و مقارن با خاموشي چراغ علم و دانش در روم كه بزرگترين حادثه تاريخ به وقوع پيوست و شبه جزيره عربستان شاهد بعثت بهترين مخلوق خداوند، محمد امين(ص) شد که در نخستين گام به فراگيري علم و دانش فراخوانده شد: «بخوان به نام پروردگارت که آفريدت» و سپس پيروان خود را به آموختن علم و دانش از آغاز تا پايان زندگي با روايت «اطلب العلم من المهد الي اللحد» فراخواند.

... به راستي مي‌توان گفت که محمد را اين چنين «بايد از نو ديد» و «از نو شناخت». او را با نگاهي که اشيا و اشخاص را مي‌نگريم نبايد نگريست؛ بايد از روان شناسي، جامعه شناسي و تاريخ، نگاهي تازه ساخت و بر سيماي محمد(ص ) افکند. او را بايد در صف شخصيت‌هاي عظيم تاريخ، قيصران و حکيمان و انبيا ديد. در جمع پيامبران بزرگ نشاند و تماشايش کرد. در اين هنگام است که تصوير او در چشم ما چنان شگفت و توصيف‌ناپذير مي‌نمايد که گويي هرگز او را نديده‌ايم و هرگز چنين تصويري را از مردي در جهان نمي‌شناخته‌ايم. براي شناخت دقيق و تصوير کلي و تمام هر مذهبي، شناختن خداي آن، کتاب آن و پيغمبر آن ضروري است؛ و اين روش ساده‌ترين، ممکن‌ترين و در عين حال علمي‌ترين و مطمئن‌ترين روش شناخت يک مذهب است. محمد ترکيبي از موسي و عيسي است. گاه او را در صحنه‌هاي مرگبار جنگ مي‌بينيم که از شمشيرش خون مي‌چکد و پيشاپيش يارانش که براي کشتن يا کشته شدن بي‌قراري مي‌کنند، مي‌تازد و گاه وي را مي‌بينيم که وقتي هر روز در رهگذرش مرد يهودي از بام خانه‌اش خاکستر بر سرش مي‌ريزد و او نرم‌تر از مسيح، همچون بايزيد، روي درهم نمي‌کشد و يک روز که از کنار خانه وي مي‌گذرد و از خاکستر مرد خبري نمي‌شود، مي‌پرسد رفيق ما امروز سراغ ما نيامد؟ و چون مي‌شنود که بيمار شده است به عيادتش مي‌رود.

در اوج قدرت، در آن لحظه که سپاهيانش مکه را، شهري که 20 سال او و يارانش را شکنجه داده و آواره کرده است، اشغال کرده‌اند؛ بر مسند قدرت، اما در سيماي مهربان مسيح، کنار کعبه مي‌ايستد و در حالي که 10 هزار شمشير تشنه انتقام از قريش در اطرافش برق مي‌زنند و... مي‌پرسد: «اي قريش فکر مي‌کنيد با شما چه خواهم کرد؟...»

قريش که سيماي مسيح را در اين موسايي که اکنون سرنوشتشان را در دم شمشير خويش دارد، خوب مي‌شناسند و به چشم مي‌بينند، پاسخ مي‌دهند که: «تو برادري بزرگوار و برادرزاده‌اي بزرگواري»؛ و آنگاه با آهنگي که از گذشت و مهرباني گرم شده است، مي‌گويد: «برويد، همگي آزاديد.»

آري، حضرت محمد(ص) پس از آن که به بعثت برانگيخته شد، اولين کسي که به وي ايمان آورد، حضرت علي (ع) بود. علي بود که با وي هم‌پيمان شد و از آن پس همه لحظات عمر را در اين پيمان و پيوند نهاد و در پرستش خداوند و وفاي محمد و دوستي خلق و پارسايي روح، آيتي شگفت شد و با صدها رشته پنهان و پيدا با روح و انديشه و قلب محمد پيوند يافت.

پيغمبر که تاريخ آن همه از اراده و تصميم و قدرتش سخن مي‌گويد و خسروان و قيصران و قدرتمندان حاکم بر جهان، آن همه از شمشيرش مي‌هراسند و دشمن از شدت غضبش مي‌لرزد، در عين حال مردي است سخت عاطفي، با دلي که از کمترين موج محبتي مي‌تپد و روحي که از نوازش نرم دست صداقتي، صميميتي و لطفي به هيجان مي‌آيد، در خانه و خانواده نيز چنين است. در بيرون، مرد رزم و سياست و فرماندهي و قدرت و ابهت است و در خانه پدري مهربان، شوهري نرمخوي و ساده و صميمي،.... وي هرگز نمي‌کوشيد تا خود را مرموز و غيرعادي و موجودي عجيب و غريب در چشم‌ها بنماياند، بلکه به عکس حتي به مادي بودن تظاهر مي‌کرد. نه تنها از زبان قرآن مي‌گويد که: «من بشري هستم به مانند شما و فقط به من وحي مي‌شود .../ کهف 110»؛ که همواره اعتراف مي‌کند جز آنچه به من گفته مي‌شود، از چيزي خبر ندارم و در رفتار و زندگي و گفت وگويش، همه جا مي‌کوشيد تا در چشم‌ها شگفت آور و فوق العاده جلوه نکند و سعي مي‌کرد تا ابهت و جلالي را که در دلها دارد، بشکند.

مي گويند روزي پيرزني نزد وي مي‌آيد تا از او چيزي بپرسد. آن همه خبرها و عظمت‌ها که از او شنيده بود، چنان در او اثر مي‌کند که تا خود را در حضور وي مي‌يابد، مي‌لرزد و زبانش مي‌گيرد. پيغمبر احساس مي‌کند كه شخصيت و شکوه او وي را گرفته است. ساده و متواضع پيش مي‌آيد، به مهر دست بر شانه‌هايش مي‌گذارد و با لحني که از خضوع، نرم و صميمي شده است، مي‌گويد: «مادر چه خبر است؟... من پسر آن زن قريشي‌ام که گوسفند مي‌دوشيد.»

بُعد احساس و عمق عاطفه و اندازه رقت قلب محمد نيز شگفت انگيز است. وجود علي (ع) و فاطمه (س) که همچون دو بال براي پيغمبر بودند و فرزندان آنها، تحمل زندگي پر تلاطم و پر مشقت را براي پيغمبر (ص) آسان‌تر کرده بود....اما اينها همه آرامش پيش از توفان بود و توفان در رسيد سياه، هولناک و بر باددهنده آشيانه و ويران کننده خانه او.

آري پس از 23 سال رسالت پيامبري و هدايت مردم، پيغمبر در بستر افتاد و ديگر نتوانست برخيزد و به اين گونه است که محمد و رسالت چند بعدي و دو جهتش شايستگي آن را دارند که آرزوي بزرگ انسان امروز را تحقق بخشد.