تاریخ 1396/06/23 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4579 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 تراژدي سوريه و ميانمار 
نويسنده : غلامرضا قدس

در روزهاي گذشته نام دو کشور سوريه و ميانمار در رسانه‌هاي گروهي و ميان مردم بيش از ساير کشورها تکرار شد، دو کشوري که با هر دو هم نقاط اشتراک داشتيم و هم افتراق!

سوريه در چند سال اخير به يکي از داستان‌هاي ايراني تبديل شده است، اگر زماني در دبستان اين شعر سعدي را حفظ مي‌کرديم که:

چنان قحط سالي شد اندر دمشق

که ياران فراموش کردند عشق

در اين چند سال به چشم ديديم خشم و خون و خشونت در سوريه و خاورميانه چه‌ها که نکرد! بوي باروت و خون و نمايش‌هاي هولناک داعش بيشتر شبيه فيلم‌هاي علمي و تخيلي بود، اما روح و روان بسياري از ما را خراشيد و البته خانواده‌هاي بسياري را هم داغدار کرد، « مدافعان حرم » نام مستشاران و نظاميان ايراني است که در چند سال اخير به سوريه اعزام شده‌اند و در آنجا با گروه‌هاي تکفيري مي‌جنگند. پيکر بسياري از آنان در ميان اشک و آه خانواده‌هايشان به وطن برمي گردد و رنج اين فقدان تا سال‌ها مي‌ماند، در اين ميان البته حتي در داخل کشور هم به عملکرد بشار اسد رئيس جمهور سوريه نقدهايي وارد است، اما به هر حال ما و سمنان ما هم در اين رنج شريک شده ايم و شهداي حرم سمنان حالا نه يک آدم معمولي با لبخندي کمرنگ که مثل يک سردار جنگي تحسين مي‌شوند و مثل محسن حججي مي‌شود درباره آرامشش در آن لحظه‌هاي طوفاني وقتي اسير زامبي‌هاي داعشي شده بود قصه‌ها نوشت... فارغ از جنگ و جدال در سوريه حضور تيم ملي اين کشور در ايران حاشيه ساز شد، در يک مسابقه فوتبال آن هم به اين درجه از حساسيت نمي‌توان انتظار داشت که حلوا خيرات کنند، اما برخي از دو‌آتيشه‌ها گفتند و نوشتند: کاش به برادران سوري راه بدهيم بيايند و دلشان شاد شود! مسابقه که آغاز شد اما نشان چنداني از اين برادري نبود. پس از مسابقه هم سردار آزمون به صراحت گفت؛ که آنها به خانواده بازيکنان ايراني بي‌احترامي کرده‌اند. حضور بانوان سوري در ورزشگاه اما حتي روي گل‌هاي بدي که در تساوي دو - دو دريافت کرديم هم سايه انداخت، زناني با روسري‌هاي نه چندان محکم و در يک مورد حتي سربرهنه - اين اتفاق در حالي رخ داد که جمعي از دختران ايراني با در دست داشتن بليط و پرچم ايراني اجازه ورود به ورزشگاه را نيافتند و نوميد به خانه برگشتند. پرسش‌ها در مورد اين که چرا زن و دختر سوري مي‌تواند به ورزشگاه « آزادي » بيايد و دختران خودمان نه - دامنه حوزه‌هاي ديگري هم گرفت که مثلا چرا آنها در ميدان ورزشي به ما توهين مي‌کنند و... در چنين کشاکش‌هايي نمي‌توان انتظار داشت که همه يکسان و يک شکل برخورد کنند و طبعا انتظار نمي‌رود به خاطر گلايه‌هاي علاقمندان به فوتبال - سياست خارجي کشور، آن هم درباره موضوعي به پيچيدگي سوريه تغيير پيدا کند. اما اتفاقاتي از اين قبيل مي‌توانند مانند ميزان‌الحراره براي عاقلان حاوي نشانه‌هايي باشد که درنگ در آنها به ايجاد وحدت در داخل کشور و جذب حداکثري کمک مي‌کند.

اما در آن سوي دنيا مسلمانان ميانمار به يک سوژه دردناک تبديل شدند. عکس‌هاي آنها که در حال سوختن، شلاق خوردن يا شکنجه شدن و گريختن هستند باور کردني نيست، آن هم در ميان مردماني که دين شان بوديسم است، مرام و مسلکي که در همه اين سال‌ها به « بي‌آزاري » شهرت داشته به طوري که براي مورچه‌ها هم احترام قايل هستند و مراقب هستند خانه شان را خراب نکنند! چطور مي‌شود در اين سرزمين خشونت آن قدر عميق پابگيرد که انسان‌هايي به جان هموطنان خود بيفتند و مسلمانان‌شان را سلاخي کنند! توماس‌هابز در کتاب لوباتان جمله مشهوري دارد؛ مي‌نويسد: «انسان؛ گرگ انسان است!»، شايد بي‌اندازه صريح و تلخ باشد، اما آن چه در ميانمار در حال رخ دادن است چيزي فراتر از اين نيست! برخي منابع شروع ماجرا را از آنجا مي‌دانند که سه جوان مسلمان به تجاوز و قتل يک دختر بودايي متهم شدند، يک نفر از آنان بعد از دستگيري خودکشي کرد و دو تن ديگر به اعدام محکوم شدند، جامعه مسلمانان مدعي است که دختر همراه يکي از اين سه پسر فرار کرده است، حمله به يک اتوبوس مسلمانان و کشتار ده نفر آغاز سلسله وقايع بعد از آن بود، رشته‌اي از خشونت‌هاي بي‌حد و حصر که گفته مي‌شود 20 هزار مسلمان در آن به فجيع‌ترين شکل ممکن کشته شدند. نکته آزار دهنده آن است که ردپاي نظاميان برمه‌اي هم در اين ماجرا ديده مي‌شود، ماجرايي که موضوع را نه يک درگيري فرقه‌اي که يک نسل کشي سازماندهي شده نشان مي‌دهد. طبعا دولت اين کشور مواضع ديپلماتيک مي‌گيرد و رسانه‌ها را محکوم مي‌کند که سياه نمايي مي‌کنند و حقيقت اين گونه نيست و دولت در پي آرام کردن اوضاع است، اما نمي‌شود هزاران جنازه سوخته را پنهان کرد. کار از آرزوي صلح و شعر و پندهاي اخلاقي گذر کرده است، ديگر هيچ آموزه‌اي حتي آن حرف‌هاي حکيمانه بودا هم انگار حال کسي را خوب نمي‌کند. کشتار و خون و قتل عام، آن هم به شکل انسان‌هاي نخستين که براي « بقا » تلاش مي‌کردند، در هزاره سوم قابل دفاع نيست، تحت هر نام و آئين و مسلکي باشد، اما تجربه نشان داده است که دنيا کورتر و کرتر از اين قصه‌هاست. هر وقت اراده کند مي‌بيند و هر وقت نخواهد نمي‌شنود...

.