تاریخ 1396/04/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4528 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 آزادي و مسئوليت 

هيچ موجود زنده‌اي ازجمله آدمي به اراده، عزم، اختيار و تصميم خود در جهاني که بودن و نبودن و حيات و مماتش در آن رقم خورده است؛ نمي‌آيد. در اين ورود مقدر، دم از اراده و عزم و اختيار، زدن و از آزادي سخن گفتن عبس و بيهوده است. هيچ يک از ما جاي ديگري زاده نمي‌شود و نمي‌تواند جاي ديگري زاده شود و جايش را به ديگري وانهد. در اينجا نيز بحث اراده و عزم و اختيار منتفي است و به تعبير يونانيان باستان بي‌محل(atonoc) است و بي‌محلي فهم ما را به تعليق درمي آورد. هيچ يک از ما نمي‌تواند جاي ديگري زندگي کند. هيچ يک از ما نمي‌تواند جاي ديگري بميرد. هيچ يک از ما چونان ديگري مرگ و زندگي را تجربه نمي‌کند. هيچ انساني با انسان ديگرحتي به لحاظ فيزيکي همسن نمي‌‌زيد و همسن چشم از جهان فرونمي‌بندد. هر انساني هم عمر و سن فيزيکي خود هم عمر و سن وسير و تجربه وجودي خود را دارد و نمي‌تواند با ديگري همسن بزييد و همسن بميرد حتي وقتي در لحظه‌اي خاص و همزمان با ديگري زاده و همزمان با ديگري مرده باشد. عمر و سن فيزيکي هر يک از ما نيز با عمر و سن و سير وجودي و نحوه بودن و حضور و تجربه ما در جهان از معنا و معرفت و حقيقت انسان بودن خويش از واقعيت مرگ و زندگي ازجغرافيا و در يک کلام زيست بوم و اقليم و عالمي که در آن زيسته‌ايم متقارن و متناظر نبوده و نيست و نمي‌تواند باشد. هم محتواي سن و عمر ما را هم طول و عرض و سطح و عمق درجه و دامنه و تراکم دانسته‌ها و زيسته‌هاي وجودي ما نه صرفا" به لحاظ کمي و حجم که به لحاظ کيفي و کيفيت نيز پر مي‌کنند و رقم مي‌زنند. فرهنگ‌ها، جامعه‌ها و دوره‌ها نيز چنينند. هيچ فرهنگي، هيچ جامعه‌اي هيچ دوره‌اي عميق‌تر که بينديشيم با فرهنگ و جامعه و دوره ديگر معاصر نيست. هم‌عصري و هم‌زماني فرهنگ‌ها و جامعه‌ها و اعصار و ادوار تاريخي به مانند هم‌سالي و هم‌سني آدميان امري نسبي است. به ويژه آن‌که از هم‌سالي و هم‌سني آدميان سخن گفتن و دم زدن بيشتر لقلقه زبان است و براي آرامش و امنيت خاطر به لحاظ روان شناختي و مراعات نظم و تنظيم جريان امور به لحاظ جامعه شناختي. به تعبير حافظ عليه الرحمه:

من پير سال و ماه نيم، يار بي‌وفاست

بر من چو عمر مي‌گذرد، پير از آن شدم

(ديوان حافظ، به سعي سايه، تهران: نشر کارنامه 1378ص312)

انسان‌ها به هر ميزان انبوه‌تر و همسان‌تر و سطحي‌تر و گله‌وارتر زيسته‌اند و جهان را کمي‌تر تجربه کرده‌اند و روي امواج رويدادها و تحولات تاريخي حباب وار ازسطحي به سطحي لغزيده‌اند، خود را هم عصرتر با هم يافته‌اند. متقابلا" به هر ميزان کيفي‌تر و محتوايي‌تر و سرچشمه‌اي‌تر و وجودي‌تر و با ژرف بيني بيشتر جهان را زيسته و آزموده و فهميده‌اند، خود را نامعاصرتر با ديگران يافته‌اند و فراسوي زمان با قامتي بلند ايستاده‌اند. عيساي ناصري(ع) در عصر فريسيان يهود و فرماندار رومي فلسطين و يهوديه پيلاتوس زندگي مي‌کرد. به تاکيد موکد و خواست فريسيان و به دستور پيلاتوس، تن او را به دار آويختند وبه قتل رساندند و گمان بردند و بر آن‌ها مشتبه شد که کلمه الله مويد به روح القدس را هم به صليب آويخته و به قتل رسانده اند: « وقولهم انّا قتلنا المسيح عيسي ابن مريم رسول الله و ما قتلوه و ما صلبوه ولکن شّبّه لهم و انّ الذين اختلفوا فيه لفي شکّ منه ما لهم به من علم الّا اتباع الظّن وما قتلوه يقينا» (سوره نساء/آيه 157). تن وحي را به صليب آويختند وگمان بردند روح وحي و کلمه‌‌الله مويد به روح‌القدس را هم که مرگ در او راه ندارد و از ملکوت در ارض تاريخ افق گشوده و مشمول زمان و مکان تاريخي نمي‌شود و هماره در معراج است را به دار آويخته و کشته‌اند.

ناقه صالح به صورت بُد شتر

پي بريدندش ز جهل آن قوم مُر

از براي آب چون خصمش شدند

نان کور و آب کور ايشان بُدند

ناقه الله آب خورد از جوي و ميغ

آب حق را داشتند از حق دريغ

ناقه صالح چو جسم صالحان

شد کميني در هلاک طالحان...

روح او چون صالح و تن ناقه است

روح اندر وصل و تن در ناقه است

روح صالح قابل آفات نيست

زخم بر ناقه بود بر ذات نيست

کس نيابد بر دل ايشان ظفر

بر صدف آمد ضرر ني برگهر

روح صالح قابل آزار نيست

نور يزدان سُغبه کُفّار نيست

جسم خاکي را بدو پيوست جان

تا بيازارند و بينند امتحان

بي‌خبر کآزار اين آزار اوست

آب اين خُم متّصل با آب جوست

زان تعلق کرد با جسمي اله

تا که گردد جمله عالم را پناه

(مثنوي معنوي، به تصحيح نيکلسون تهران:انتشارات هرمس چاپ پنجم 1390دفتراول صص113-4).

گوهري، نفس و نفخه‌اي در آب وگل کوزه تن ظريف و شکننده وآسيب پذير و ميراي ما هست که مرگ در او راه ندارد. به هر ميزان اين ذات سرمدي و گوهر و اکسير ملکوتي و روحاني در جان آدمي بيدارتر و فعال‌تر و به هر ميزان اين حضور و ظهور روحاني در انسان درخشان تر، جوديّت آدمي از موجويت و بند تن و ماده و مکان و زمان رهيده‌تر و آزادتر. ولادت روحاني و ثانوي انسان از جنس ولادت تن نيست. ولادت حقيقت انسان بودن آدمي است. ولادت وجوديّت آدمي است در موجوديت کوزه آب وگل تن او ليکن ‌نه از آن جنس.

اين چنين است که قرآن در شآن عيسي بن مريم فرمود: و ما قتلوه يقينا" بل رفعه الله اليه وکان الله عزيزا" حکيما"و باز فرمود : و ان من اهل الکتاب الّا ليومننّ به قبل موته و يوم القيامه يکون عليهم شيدا( سوره النساء).گوهر وجودي و ذات سرمدي آدمي از جنس زمان و مکان و ماده نيست که با چيزي و کسي هم‌عصر باشد.

در قرآن قصه‌ها و تعابير مهم و روشنگرانه فراواني درباره عمر و سن و سير وسلوک وجودي متفاوت آدمي‌به مانند قصه خضر و موسي(ع) قصه اصحاب کهف و عمر فيزيکي و متوسط پنجاه سال و عمر وجودي يک هزاره حضرت نوح نبي(ع) وموارد مشابه ديگر آمده است. متاسفانه خلط بينش و زبان اسطوره‌‌اي با کلام وحي و ناکامي‌در دستيابي به معناي عميق وباطني اين قصه‌ها سبب شده است که مفسران ما نادانسته و ناخواسته اين قصه‌ها و شخصيت‌ها را يا اسطوره‌اي ببينند و يا اسطوره‌‌اي تفسير کنند و يا به شخصيت‌ها و سوژه‌هاي تاريخي آنها را فروبکاهند و از معناي عميق باطني شان ناکام بمانند. از اين منظر واکاوي و دسترسي به معاني عميق باطني لايه‌هاي دروني‌تر وحي را آنقدر که مرهون انديشه‌هاي بلند و مشاهدات باطني و مکاشفات عميق معنوي اهل سلوک و عرفان و ايمان بوده‌ايم، مديون متکلمان و فقيهان و مفسران وحي وکلام و کتاب مقدس نبوده‌ايم. تعابير ژرف شاعر خراساني ما حضرت مولوي را در مثنوي ببينيد:

کاش چون اصحاب کهف اين روح را

حفظ کردي يا چو کشتي نوح را

تا از اين طوفان بيداري و هوش

وارهيدي اين ضمير و چشم وگوش

اي بسا اصحاب کهف اندر جهان

پهلوي توپيش تو هست اين زمان

غار با او با او يار با او در سرود

مُهر بر چشمست و بر گوشت چه سود

(مثنوي معنوي، دفتراول ص 21)

استعداد‌ها و بهره‌هاي هوشي وکشش و چشش‌هاي روحي و تربيت و تعليم فرهنگي آدميان و در جغرافياي طبيعي و فرهنگي و اقليم و زيست بوم‌هاي متفاوتي که متولد مي‌شده‌اند و سير و تجربه وجودي و منظر و معرفت و فکر و فهمي‌که شخصا" هر انساني ازمعناي هستي و تصويري که از جغرافيا و اقليم و عالمي‌که در آن افکنده مي‌شده از واقعيت مرگ و زندگي از و راستي و درستي انسان بودن خويش داشته است همه و همه به ما مي‌گويند چقدر هرانساني به تنهايي به وسعت يک جهان فراخ و يکتا و يگانه و تنهاست!

بيدارشدن اين حسّ و تجربه تنهايي در آدمي، نقش موثر در راندن وکشاندن مرحله به مرحله ذهن و فکر وعقل آدميان به سوي اجتماعي شدن و همبستگي اجتماعي داشته است. به سخن ديگر اين حسّ و تجربه تنهايي درهم تنيده با رگ و پي انسان بودن آدمي‌و نياز عميق عبور از آن هم اجتماعي شدن هم تشکل و همبستگي اجتماعي او را مرحله به مرحله بيش از پيش در تاريخ و حضور تاريخي و تاريخمند انسان در جهان دامن زده است و فراخ‌تر و عميق‌تر و غليظ‌تر نيزکرده است. شواهد و قرائن موجود نيز به ما مي‌گويند تنها پاسخگويي به نيازهاي فوري و حياتي انسان که مهارت و فناوري در صف مقدم، تمام قد در آوردگاه رويايي با چالش‌ها و مخاطراتي که زندگي آدمي‌را درمعرض تهديد جدي قرار مي‌داد ايستاده بود ؛ براي ادامه حيات آدمي‌ و هم‌زيستي گروهي بسنده نبوده است. تشکل‌هاي گروهي بدون همبستگي اجتماعي و حيات و رفتار عاطفي گروه‌هاي اجتماعي که کنشي عميقا" فرهنگي بود جسم مرده‌اي بيش نبودند و درهم مي‌شکستند و فرو‌مي‌پاشيدند.

حس وت جربه تنهايي انسان و نياز به تشکل گروهي و همبستگي اجتماعي هرچند نامريي و نامحسوس عمل مي‌کرد ليکن نقش موثر و تعيين کننده در فايق آمدن آدمي‌بر هراسي که درجان او بيدار شده بود؛ داشت. هم قصه‌هاي هبوط درکلام وکتب مقدس هم اسطوره‌هايي که چونان‌ هاله‌اي ضخيم آن‌ها را فراپوشانده و در ميان گرفته‌اند؛ همه پرده از چهره يک حس و هراس عميق انسان از فرو افتادن در جهان و تجربه او از جدا افتادگي از ملکوت معصوميت وطبيعت و طينت معصوم خويش و فروافتان درتاريخ نامعصوم پر از تضادها و تقابل‌ها وکشمکش‌ها و تنش‌ها و تناقض‌هاي برآمده از فکر و فعل و عمل و عقل و فهم و وهم شعور بشرتاريخي شده و تاريخمند برمي‌گيرند هم طومارهاي سنگين و قطوري ازسنت و ميراث معنوي وحکايات و روايات و احاديث تنهايي آدمي‌را بروي ما مي‌گشايند و بازمي‌نمايند. قصه و اسطوره هبوط را در تاريخ طبري ببيند:

"پس آدم دانست که ابليس او را بفريبانيد و هيچ چاره و تدبيري نمي‌دانست و هم بر سر کوه سرنديب، سربرسجده نهاد و همي‌گريست برگناه خويشتن و آب از چشم او به آن کوه فرو مي‌دويد.و صدسال همچنان، بر آن سرکوه مي‌گريست و آب ازچشم او فرومي‌دويد، تا جوي‌ها گشت از آب چشم او و گرداگرد آن کوه مرغزار گشت از گياه‌هاي گوناگون و درختان بسيار و چون صد سال برآمده بود، ضعيف گشته و بي‌طاقت و مي‌خواست که هلاک شود و خداي بر وي رحمت کرد و بر وي ببخشود و توبه او قبول کرد".(مدرس صادقي جعفر، ترجمه ي تفسيرطبري: قصه‌ها، بازخواني متون تهران:نشرمرکز1372،14.

"و حوّا به جده بود- بر کناره ي دريا، بر هفت فرسنگي مکّه. آنجا به زمين آمده بود و هيچ خبر از آدم نداشت. و چون گرسنه شدي، دست به دريا فروکردي و ماهي‌اي برآوردي و به چشمه ي روز بداشتي، تا بريان شدي و بخوري" (همان :16).

"پس آدم چون از طواف خانه پرداخته شد، همي‌گشت گرداگرد مکّه تا مگرجاي حوّا بازيابد. وحوّا نيز همچنان مي‌گرديد.تا به يکديگررسيدند و يکديگر را بشناختند و پيش هم آمدند" (همان: 16). چنين است قصه و اسطوره و حکايت و حديث تنهايي آدمي. درياييد تا انسان به انسان بودن و تنهايي خويش بيدار شود. وقتي بيدار شد ارض جودش از زلزله‌هاي تنهايي سخت و سنگين لرزيد و در اين تکان‌ها و لرزش‌هاي عميق و سخت و سنگين وجودي بود که بيدار شد و طلب حديث و خبر از وضع وجودي و معناي انسان بودن خويش کرد. تعابير قرآن را در همين رابطه ببينيد «اذا زلزلت الارض زلزالها(1) واخرجت الارض اثقالها(2) وقال الانسان مالها(3) يومئذ تحدثاخبارها (4)... (سوره زلزله).

باري و به هر روي، انسان پس از آزمودن و از سرگذراندن يک دوران ديرينه و ديرپا و دراز آهنگ و دست و پنجه فشردن در آوردگاه يک زندگي به غايت مشقت بار و سخت و سنگين، به تدريج و مرحله به مرحله به انسان بودن خويش بيدار مي‌شود. در آن اعصار کهن پيش از تاريخ، انسان در دهر بود و دهر بر او مي‌گذشت ليکن هنوز نه بر انسان بودن خويش بيداربود، نه دهر و زمان را مي‌شناخت و نه حتي بر جنسيت خويش آگاه بود. از تنهايي خويش نيز بيدار نبود.

حس هراس از تنهايي هنوز در جان او بيدار نشده بود‌. به تعبير قرآن: «هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيأ مذكورا (سوره الانسان/1). انسان در دهر بود و روزگار بر او مي‌گذشت بي‌آن‌که بداند در چه برهوتي از تنهايي فرو‌افتاده است و در کجاي عالم ايستاده است. نه ذکري از انسان بودن بود، نه فکري از انسانيت آدمي‌درجان و وجدان او بيدار. هر بيداري که هر بار اتفاق مي‌افتاد هم خيزش عظيم معنوي و تجربه عميق وجودي او بود هم چونان زلزله ارض وجود او را پي به پي تکان مي‌داد و به لرزش درمي‌آورد و هر بار آواري از ترس و تنهايي انسان بودن را بر سرش فرو مي‌ريخت. بيداري توام با خيزش وخيزش همراه با ترس و لرز ريزش‌هاي رگباري لرزش‌هاي سنگين در جهان بودن. گناه آگاهي، مرگ آگاهي و مرگ انديشي، شرم آگاهي و بيدار شدن حس حيا و شرم و مهمتر از همه کنجکاوي‌ها و کنش‌ها و کشش‌ها و چشش‌ها و خيزش‌هاي سازنده و خلاق انسان پي به پي انسان را به انسان بودن خويش هربار بيدارتر و بيدارتر و آگاه‌تر و آگاه‌تر و حساس‌تر و حساس‌تر مي‌کرد.

اينک سئوآل اين است که در ميان آن همه جبرها و الزام‌ها و قيدها و بندها و شرط‌ها و وضع‌هاي مقدر که در آغاز نوشتار به اشاره و اجمال درباره‌اش سخن رفت؛ جايگاه آزادي و اراده و عزم و اختيار و تصميم‌گيري‌هاي آزاد آدمي‌کجاست؟ به عبارتي ديگر ما تا کجا وتا چه درجه و دامنه آزاد هستيم و اراده و عزم و تصميم گيري‌هاي آزادما در افعال و اعمال ما دخيلند و موثر و کارساز؟ و اساسا" مراد ما از آزادي عمل و آزاد بودن به چه معنايي است؟ به تاريخ انديشه و نظام‌هاي دانايي و اعتقادي و فکري که رجوع مي‌کنيم با سنگربندي‌ها و مواضع آشتي ناپذير و مناقشه‌هاي جدي مواجه مي‌شويم که روياروي هم صف آراسته‌اند و با يکديگر دسته و پنجه فشرده‌اند. گروهي بر جبر و الزام انگشت تاکيد نهاده‌اند و گروهي ديگر مهر تاييد بر پيشاني اراده و عزم و اختيار و آزادي انديشه و عمل آدمي‌زده‌اند. ما فعلا" وارد آن سنگربندي‌ها و مناقشه‌هاي تاريخي نمي‌شويم و در حيطه و قامت کوتاه نوشتار حاضر نيز نمي‌بينيم که به آن بحث‌ها و مناقشه‌ها و نقدها دامن زده شود و خود را درگير کند. اين قلم در نوشتاري که پيش رو است مسئله و بحث آزادي و مناسبت آن را با مسئوليت انسان بودن از منظري ديگربه نحو بسيار فشرده و کوتاه و به اجمال دامن زده و مورد بحث قرار داده است. منظري که رنگ و لعاب باستان شناختي آن اندکي غليظ است و چه بسا نامتعارف براي ذهن‌هاي نامانوس به دانش باستان شناسي و رويکردهاي آرکئولوژيک.

در اينکه ما آدميان به لحاظ زيستي و فيزيکي و فيزيولوژيک موجوداتي هستيم راست قامت و ايستاده روي دو پاي خويش با دست‌هايي آزاد و گشوده و پنجه‌ها و انگشتاني آماده و مستعد ساختن و آفريدن و حجم جمجمه و مخ و مغز و سيستم عصبي بسيار پيچيده و با نقشه ژنتيک به مراتب پرچين شکن‌تر از جانوران ديگر محل مناقشه نيست. در اينکه فيزيولوژي و آناتومي‌ حنجره و حلق و دهان و زبان و بافت لب و دندان و آرواره‌هاي ما به نحوي تطور يافته و طراحي شده‌اند که امکان ابداع و استفاده از زبان مفهومي ‌و تکلم اين بنيادي ترين مميزه و شاخصه و فصل مشترک انسان بودن را به ما داده‌اند چندان نيز محل ترديد و موضوع مناقشه نيست. در اينکه بافت و آناتومي‌دست‌ها و پنجه‌ها و انگشتان آدمي‌به نحوي تطور يافته و شکل پذيرفته که به سرعت و با مهارت حيرت انگيز مي‌توانند انديشه و خرد و خيال و زيسته‌ها و دانسته‌ها و اراده و عزم و تصميم‌گيرهاي آدمي‌را تحقق ببخشند و کيهاني از افعال و اعمال ما را در پيکري از نشانه‌هاي فرهنگ‌هاي مادي عينيت بخشند نيز مناقشه و ترديد نيست.تصادفي نيست که براي انسان پيش از تاريخ آنقدر که دست مقدس و بود و جادويي و سحرآميز و هويت انساني او را بيان و آشکار مي‌کرد هنوز چهره با همه شاخصه‌هاي مهم انساني‌اش نبود. توجه ارسطو به دست و پنجه و انگشتان آدمي‌چونان نخستين سرمشق و الگو و الهام‌بخش انسان در ساختن نخستين ابزارها همچنان راستي و اعتبارخود را دارد و باستان شناسان نيز بيش از پيش به آن حساس شده‌اند.

اين چنين بود که انسان در پيش از تاريخ، ملهم از مشت‌هاي دست، نخستين چکش‌ها ومشته‌ها را ابداع کرد و ملهم از ناخن‌ها و انگشت‌ها و پنجه‌هايش چنگک‌ها و چنگال‌ها و قيچي‌ها و قلاب‌هاي نخستين و ابتدايي را بساخت. در اين ميان در يک دوران طولاني تقليد (Mimetic period) پديدارها و شکل‌ها و صور و اشکال طبيعي نيز آموزگار مناسب و در دسترس مستقيم انسان پيش از تاريخ چونان منبع الهام بودند چنان که امروز نيز هستند. سنت و ميراث کف بيني چينيان نيز مهر ديگري است بر رابطه رازآميز آدمي‌با دست‌هاي ماهر و امکانات حيرت‌انگيز آن. فراموش نشود که نقش و سهم حرکات و حالات دست‌هاي آدمي‌در نحوه بيان «زبان تن و حالت» بي‌بديل و شگفت‌آور است و حالات و چهره و اندام و اعضاي ديگر آدمي در قياس با امکانات و ظرفيت‌هاي شگفت آور و عظيم نهفته در دست‌هاي انسان در آفريدن و بيان و بازنمايي حالات و حرکات مختلف و هماهنگ و معنادار بسيار محدودند و فقير. به رغم امکانات عظيم و بي‌بديل فيزيکي و زيستي و فيزيولوژيک آدمي ‌و با توجه به اين‌ها همه، انسان صرفا" جانوري زيستي نيست. انسان بودن آدمي‌ را نيز صرفا" با اتکاء به جنبه‌هاي زيستي او نمي‌توان تعريف کرد و فهميد. مسئله آزادي و مسئوليت انسان بودن نيز صرفا" و يا اساسا" با اتکاء به جغرافياي زيستي او نه قابل طرح و نه آنکه فهميده و تعريف مي‌شود.

طرح و بحث و فهم آزادي و مسئوليت انسان بودن خود في‌نفسه و از ريشه و بنياد فکر و فعل و عملي فرهنگي است و تنها انسان فرهنگي از موهبت آزادي و امکان طرح و بحث و نقد و فهم و تعريف آن برخوردار است و خلاصه سخن آن که در اينکه ميان انسان تاريخي شده و تاريخمند و جغرافياي تاريخي و فرهنگي آدمي‌با جغرافياي طبيعي و طبيعت معصوم فاصله و فراق بسيار افتاده است نيز محل ترديد نيست و در اينکه انسان هستنده‌اي است فرهنگي و با شاخصه‌هاي فرهنگي و ساختار وجودي مشترک واقعيتي است که ترديد و يا انکار آن مغالطه‌اي است بس عظيم و مغالطه‌هاي عظيم را نيز دامن مي‌زند.

طرح و بحث و نقد آزادي و مسئوليت انسان بودن به مثابه يک مسئله يک پرسش بنيادين و مهم هم فکر و فعل وعملي است فرهنگي هم مويد بهرمندي انسان از امکان وموهبت آزادي وسرشت آزاد و مسئول انسان و مسئوليت انسان بودن. اما چگونه؟ انسان چونان جانوري زيستي با جانوران حيات وحش برخوان ضيافت يک ميراث مشترک نشسته است وتغذيه مي‌کند. ليکن چونان هستنده‌اي فرهنگي هم شاخصه‌ها و مميزات هم ساختار وجودي مشترک خود را با ديگرهمنوعان خود از هر تيره وتبار و گروه نژادي دارد. هرانساني در عين يکتايي و يگانگي بي بديل انسان بودن خويش پنجره‌اي است گشوده از هر سو به روي هستي تا ابديت.

فرهنگ‌ها نيز چنين اند. در عين رنگارنگي و تنوع و کثرتشان ساختارهايي هستند باز و گشوده به روي هم و بهرمند از وحدت پيکروار و شاخصه‌هاي مشترک بنيادين که فرو کاستني به حيات وحش و جغرافياي طبيعي نيستند. به تعبير شاعر خراساني ما در مثنوي:

هيچ آيينه دگر آهن نشد

هيچ ناني گندم خرمن نشد

هيچ انگوري دگر غوره نشد

هيچ ميوه پخته با کوره نشد

(مثنوي معنوي، دفتردوم ص232).

ميان ابتدايي و ساده و زمخت ترين ابزارهاي ساخته انديشه و دست انسان پيش از تاريخ و پيچيده و دقيق طراحي و مهندسي شده و اختراع ذهن و فکر و عقل و آگاهي انسان روزگار ما وحدت و پيوند و پيوستگي اُرگانيک يا زنده و زيستوار و ساختاري وجود دارد ليکن ميان آشيانه مرغان و لانه موران و کندو و شان‌هاي با دقت و نظم هندسي از پيش طراحي شده زنبوران با ساخته‌ها و آفريده‌ها و ابداعات و اختراعات بشري ما خير.

فرهنگ نقطه عزيمت وحرکت کنش‌هاي آزاد آدمي‌است و آزادي کنشي فرهنگي و فرهنگ ساز است. فرهنگ وحضور و حيات فرهنگي وتاريخي انسان در جهان، روي پوسته نازک و ظريف و شکننده غبار کيهاني اختر زمين در بستر مجموعه‌اي از امکانات و فقر وغناي منابع حياتي را که طبيعت وجغرافياي طبيعي در اختيار انسان قرار مي‌داده با کنش‌ها و کوشش‌هاي سازنده و خلاق او به حرکت درآمده و افق گشوده و افتتاح شده است. سازندگي و آفرينندگي کنش آزادي است و آزادي کنشي فرهنگي.

طرح پرسش از آزادي نيز عين آزادي است وفکر و فعل وعملي فرهنگي برآمده از ذهن وفکر و عقل و فهم و وهم و آگاهي انساني است که هم برانديشگي و هستومندي هم برحدود آزادي وآگاهي خويش آگاه است؛ اين نيز شاخصه ومرز ديگرتمايز شعور و آگاهي انسان تاريخي شده و تاريخمند و فرهنگي است که بر انديشگي وآگاهي خود آگاه است و به آن مي‌انديشد و درباره اش داوري مي‌کند و در غربال نقد راستي و نارستي اش را محک مي‌زند.شعور طبيعي فاقد چنين انديشگي و آگاهي است.

آزادي را نه بدون فرهنگ وانسان فرهنگي و فرهنگ ساز و فرهنگ پذير مي‌توان فهميد ونه بدون کنش‌ها و رفتارها و تصميم گيري‌هاي آزاد آدميان مي‌توان آن را عينيت وتحقق بخشيد. نگاهي به جغرافياي تاريخي وفرهنگي که درآن زندگي مي‌کنيم، بسنده است تا متقاعد شويم و بپذيريم تا چه ميزان آزادي و فرهنگ از يک سوي، فرهنگ وکنش‌هاي سازنده وخلاق انسان با آزادي از ديگر سوي سخت واستوار به هم درتنيده و گره خورده اند. آزادي و کنش‌ها وکوشش‌هاي آزاد انسان با مسئوليت که هم مسئله هم موضوع مهم ديگر تاريخ، فرهنگ، جامعه و جهان بشري ماست نيزسخت به هم درپيچيده وگره خورده اند.آزادي مسئوليت زا و تکليف خيز است و تعهد آور؛ ما چون آزاد هستيم مسئول آزادي فعل وعمل خويش نيز هستيم.موران و زنبوران، پروانگان و پرندگان نه آزادند و نه مسئول.انسان چون آزاد است، مسئول هم است.

تاريخ و ماجراي کشمکش و تقابل ميان آزادي ومسئوليت و تحديد و تعيين حدود و ثغور و مرزهاي حقوق فردي و اجتماعي آدميان، تاريخ خونباري است ليکن به غايت پرپار و غني از دستآوردهاي عظيم مدني و معنوي. جوامع ابتدايي که ساختاري قبيله‌اي و عشيره‌اي و طايفه‌اي داشتند و متصلب و انعطاف ناپذير نيز بودند آزادي وسرشت آزاد انسان را در سلاخ خانه تعهدات وتقيدات اجتماعي سخت و سفت وسنگين از بيرون از طاقت آدميان سلاخي مي‌کردند. اين فرهنگ‌ها و جوامع انعطاف ناپذير، با سنت‌هاي متصلب مسئوليت‌هاي فوق سنگين را روي شانه‌هاي فوق طاقت وظرفيت آدميان تحميل مي‌کردند.

آزادي و ابتکار عمل و اراده و عزم تصميم گيري در ميان گروه‌هاي اجتماعي چنين جوامعي ميوه ممنوع بود وخلاقيت‌هاي فردي سخت سرکوب مي‌شد و کس نه مجاز بود و نه دليري آن را در خود مي‌ديد که پاي از گليم سنت‌ها و آيين‌هاي مسلط و متصلب و مستقر وخشک و انعطاف ناپذير قبيله‌اي و عشيره‌اي فراتر نهد و درازتر کند و اگرکسي چنين مي‌کرد جرم و گناه محسوب مي‌شد و مجازات‌هاي سخت وسنگين و چه بسا مرگ را برايش در پي داشت.

دريک کلام، در اين جوامع و فرهنگ‌هاي متصلب و منجمد عشيره‌اي آزادي و ابتکار عمل و خلاقيت‌هاي فردي را از آدميان از هر گروه سني و جنسي چنان مي‌ستاندند و چنان سخت وسنگين در نطفه خفه وسرکوب و محدود و منجمد مي‌کردند که به سراغش نروند و هرگز به آن نينديشد. اين جوامع با نوآوري‌ها و ابداعات و ابتکار عمل و ابداعات بيشتر سرستيز داشتند تا سازگاري. نوآوري‌هاي فردي را پس مي‌راندند و نمي‌پذيرفتند. مشاهدات انسان شناسان و کاوش‌ها و کشفيات باستان شناسان روزگار ما اطلاعات بسيار مفيد وآموزنده‌اي را در همين رابطه از فرهنگ‌ها وجوامع مختلف اعم از مفقود و مرده و متروک گذشته و ساختارهاي اجتماعي و فرهنگي زنده و فعال روزگار ما از گوشه وکنارجهان گردآوري کرده و در اختيار ما قرار مي‌دهند. اين جوامع وقتي با فرهنگ‌ها وجامعه‌ها و جمعيت‌هايي که در آنها به ابتکار عمل وخلاقيت‌هاي فردي بها داده مي‌شد و تنفس در فضاي باز و آزاد فرهنگي را تجربه کرده بودند؛ مواجه مي‌شدند چونان کوه يخ ذوب شده و فرومي‌پاشيدند و از ميان مي‌رفتند.

ادامه در صفحه 8