تاریخ 1396/03/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4504 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 حکمت ناصري 
نويسنده : فرزامي

بهتر ز بار حکمت بر شاخ نفس بر نيست

خوش‌تر ز نفس دانازي عاقلان شکر نيست

مضمون اين بيت برخاسته از تفکر سخنوري است که اگر حکيم‌ترين شاعر ادب غني فارسي نباشد، بي‌شکر از حکماي گران‌قدر اين هنگامه‌ي حکماست. حکيمي که جز به تعقل، جز به اعتقاد، شعر نسرود و آنچه گفت و نوشت و سرود همه در خدمت مباني اعتقادي و انديشه‌ي ديني و مذهبي‌اش بود. به بستگي عقيده‌اش آواره شد و به زباني که هرگز به زرو زور و تزويز، آلوده و منقاد نشد، سر بر تخته سنگ‌هاي خشن دره‌ي «يمگان» بدخشان بلخ نهاد و در آوارگي زيست اما همين آوارگي‌ها زبانش را گزنده‌تر و و استدلالش را منطقي‌تر و عقلاني‌تر کرد تا آنجا که به آگاهي و به حکمت گفت که:

مقهور به حکمت شود اين خلق جهان پاک

زيرا که حکيم است جهان داور قهار

خرد‌ورزان ادب کهن

در ادب فارسي سه تن به حکمت و خرد‌ورزي شهره‌اند: نخست حکيمي که چهار سال پيش از به دنيا آمدن حکيم فردوسي، رخت از اين ديار به جهان باقي کشيد و او کسي نيست مگر «شهيد بلخي» و سخنش که آدمي را سخت به تامل و تفکر وامي‌دارد:

دانشا! چون دريغم آيي از آنک

بي بهايي و ليکن از تو بهاست

بي تو از خواسته مبادم و گنج

همچنين زار وار با تو رواست

با ادب را ادب سپاه بس است

بي ادب با هزار کس تنهاست

و استاد بي‌همتاي توس «حکيم ابوالقاسم فردوسي» سراينده‌ي بزرگ و بي‌مثال‌ترين حماسه‌ي بشري از آغاز تاکنون و به احتمال بسيار از اين به بعد هم، با اعتقاد راسخ به خود باوري باطني به حکمت که هيچ کج‌اي جهان را خالي از حکمت و عبرت نمي‌داند و غفلتي که گريبانگير ماست:

جهان سر به سر حکمت و عبرت است

چرا بهره‌ي ما همه غفلت است

و سوم، ناصرخسرو قبادياني است که سخن جز به اعتقاد و حکمت نگفت و پي لودگي و ابتذال مدح نگرديد مگر مدح بزرگواراني که به آن‌ها به دل عشق مي‌ورزيد و معتقد بود. به رسول حق و وصي و اوصياي او:

حکمت از حضرت فرزند نبي بايد جست

پاک و پاکيزه ز تشبيه و زتعطيل چو سيم

و ليکن بقرنيستي سوي دانا

اگر جويدي حکمت باقري را

اساس حکمت

اساس حکمت که روي ديگر سکه اش را «فلسفه» مي‌خوانند بر سه موضوع تکيه مي‌کند: خدا، جهان و انسان. مي‌خواهد آن اراده‌ي حاکم برجهان هستي را بشناسد و ديگر، انسان را و نيز جهان هستي را و حکيم ناصر خسرو، رونده‌ي همين راه است با قصيده ‌اي که خطابش «گنبد خضرا» ست و «قبه‌ي گردنده» و چون انديشه اش که اين فلک را در آينه‌ي تفکر خود و چگونه مي‌بيند:

‌اي قبه‌ي گردنده‌ي بي‌روزن خضرا

با قامت فرتوتي و با قوت برنا

فرزند توايم ‌اي فلک، ‌اي مادر بدمهر

‌اي مادر ما چون که همي کين کشي از ما؟

فرزند تو اين تيره تن خامش خاکي است

پاکيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا

تن خانه‌ي اين گوهر والاي شريف است

تو مادر اين خانه‌ي اين گوهر والا

تلقي نجوم قديم

قدما بر اين باور بوده اند که آسمان گنبدي شکل است و گاهي آن را «دايره‌ي مينا» و گنبد گيتي هم نام داده‌اند؛ حافظ راست:

آن که پر نقش زد اين دايره‌ي مينايي

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

زين دايره‌ي مينا خونين جگرم مي‌ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايي

و نيز در غزل‌هاي حافظ از «گنبد افلاک گنبد چرخ»، «گنبد دوار» و «گنبد مينا» سخن به ميان آمده است:

ما مي‌به بانگ چنگ نه امروز مي‌خوريم

بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد

گفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم

گفت آن روز که اين گنبد مينا مي‌کرد

از صد‌اي سخن عشق نديدم خوش‌تر

يادگاري که در اين گنبد دوار بماند

عاقبت منزل ما وادي خاموشان است

حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز

و گويا اين بيت از قطعه ‌اي است منسوب يا به سروده‌ي «ابن يمين فريومدي» (بيت به نقل از لغت نامه‌ي علامه دهخداست)

هرکس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گيتي بجهاند

همچنين است: «گنبد لاجورد» و گنبد لاجوردي به ترتيب از فردوسي و نظامي:

دگر روز چون گنبد لاجورد

بر آورد و بنمود ياقوت زرد

چو دود از پي لاجوردي نقاب

سر از گنبد لاجوردي متاب

فلک، پير توانا

نکته ‌اي که حکيم ناصرخسرو خطاب به آسمان مي‌گويد با اين که پيري، اقتدار داري، مقصودش بي‌ترديد، تاثيري است که بر عناصر چهارگانه دارد. اگرچه در جاي ديگر آن را «بري از افعال» مي‌شمرد:

نکوهش مکن چرخ نيلوفري را

برون کن ز سر باد خيره‌سري را

بري دان ز افعال چرخ برين را

نشايد ز دانا نکوهش بري را

فلک ما در بد عهد

حکيم قباديان در سه بيت نخست قصيده‌ي 226 خود (در صفحه‌ي 469 ديوان به تصحيح استادان مينوي و محقق» از فلک بارنجش خاطر ياد مي‌کند و ما در بد عهد مي‌خواند:

گر توي ‌اي چرخ گردون مادرم

چون نه ‌اي تو ديگر و من ديگرم؟

‌اي خردمندان، که باشد در جهان

با چنين بد مهر مادر در آورم؟

چون که من پيرم جهان تازه جوان

گرنه زمين مادر بسي من مهترم؟

سعدي نيز در قصيده‌ي معروف «پنديه»‌ي خود به مطلح

‌اي نفس اگر به ديده‌ي تحقيق بنگري

درويشي اختيار کني از توانگر

مادر بي‌مهر و آبستن فرزند کش و زن عشوه ده و دلستان مي‌نامد نه فلک را که همان دنيا و چرخ و آسمان و روزگار کج مدار نام اوست

دنيا زني است عشوه دل و دلستان و ليک

با کس به سر نمي‌برد او عهد شوهري

آبستني که هزار فرزند زاد و کشت

ديگر که چشم دارد از او مهر مادري

عقل و نفس

منظور از «پاکيزه خرد» «عقل» است و «جوهر گويا» همان «نفس ناطقه» است. استاد فاضل دکتر مهدي محقق، در توضيح اين دو ترکيب در شرح سي قصيده در ذيل بيت سوم مي‌نويسند «فرق ميان عقل و نفس آن است که نفس تعلق به جسم دارد و عقل ندارد»

تن، زندان نفس

حکيم خرد‌ورز قباديان در بيت چهارم، تن را زندان گوهر والا که همان نفس است، مي‌داند و مي‌گويد ‌اي فلک و ‌اي گنبد گردنده!

تو مادر اين خانه‌ي تن هستي

چون کار خود امروز در اين خانه بسازم

مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا

زندان تو آمد پسرا اين تن و زندان

زيبا نشود گرچه بپوشيش به ديبا

ديباي سخن‌پوش به جان بر، که تو را جان

هرگز نشود ‌اي پسر از ديبا زيبا

اين بند نبيني که خداوند نهاده ‌است

بر ما که نبيندش مگر خاطر بينا

تن خاکي به اصل خود باز مي‌گردد

انسان در اين کره‌ي خاکي و با تن خاکي در بي‌رسالتي است که چون گزارده شود، روح به ملکوت اعلي مي‌رود و جسم هم که از خاک است به عنصر هم جنس خود رجعت خواهد نمود به قول حافظ:

همچو گردد اين تن خاکي نتواند برخاست

از سر کوي تو زان رو که عظيم افتاده است

آراستن جسم خاکي خطاست

به سروده‌ي سعدي:

همي ميردت عيسي از لاغري

تو در بند اني که خر پروري

کمال انسان، بديهي است که به تقويت بعد معنوي است چون با چنين رويکردي است که:

رسد آدمي به جايي که بجز خدا نبيند

بنگر که تا چه حد است مکان آدميت

وانگهي، وقتي جسمي ناپايدار و فناپذير و دردمند است چرا بايد به آن دل بست و از گوهر گرانبهاي نفس ناطقه که گوهر آسماني است غافل شد؟

سخن، مايه‌ي زيبايي جان

چه نيکو سروده است سعدي درباره‌ي زيبايي جان و شرافتي که بدان منسوب است:

تن آدمي شريف است به جان آدميت

نه همين لباس زيباست نشان آدميت

اگر آدمي به چشم است و دهان و گوش و بيني

چه ميان نقش ديوار و ميان آدميت

و حافظ گويد به نغز بياني تمام که:

حجاب چهره‌ي جان مي‌شود غبار تنم

خوشا دمي که از اين چهره پرده برفکنم

و ابياتي از اين دست:

چون فلک از پاي نبايد نشست

تا سخني چون فلک آيد به دست

و يا:

سخن، دوزخي را بهشتي کند

سخن مزکني را کنشتي کند

خاطر بينا بند تن را مي‌بيند

فقط بيدار‌دلان‌اند که بند مرغ آسماني را مي‌بينند و آرزو مي‌کنند که هرچه زودتر اين بندها فرو افتد و مرغ جان به ملکوتي پر بگشايد که ساکن آنجا بوده است درست همان آرزويي که مولانا در دل مي‌پرورد:

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک

دو سه روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم

‌اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست

به هو‌اي سرکويش پر و بالي بزنم

و همان که حافظ گفت:

که ‌اي بلند نظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين گنج محنت آباد است

تو را زکنگره‌ي عرش مي‌زنند صفير

ندانمت که در اين دامگه چه افتاده است

و ناصر خسرو:

مسکن تو عالمي است روشن و باقي

نيست تو را عالم فرودين مسکن

و سعدي:

خبرداري ‌اي استخواني قفس

که جان تو مرغي است نامش نفس

چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد

دگر ره نگردد و به سعي توصيد

و آنان که به عالم بالا مي‌انديشند و به ياد مي‌آورند، زيباترين چهره‌ها را که ديده اند و دلنواز‌ترين نغمه‌ها را که شنيده‌اند، هرچه زودتر مي‌خواهند از زندان تن رهايي يابند تا آن قطره‌ي ناچيزشان به درياي باقي آن منشا ابدي بپيوندد.

پرهيز از دنيا طلبي

در بند مدارا کن و دربند ميان را

در بند مکن خيره طلب ملکت دارا

گر تو به مدارا کني آهنگ بيابي

بهتر بسي از ملکت دارا به مدارا

به شکيب ازيرا که همي دست نيابد

بر آرزوي خويش مگر مرد شکيبا

ورت آرزوي لذت حسي بشتابد

پيش آر ز فرقان سخن آدم و حوا

مدارا با مردم

به راستي که فرهنگ و مدنيت قوم ايراني بر دو پايه‌ي قوي و منطقي استوار است: با دوستان مروت با دشمنان مدارا!

آسايش دو گيتي، تفسير اين دو حرف است

با دوستان مروت و با دشمنان مدارا

چون قدرت سازگاري با مردم بر‌اي انسان اجتماعي از لوازم و مباني موفقيت و حصول آرامش و امنيت است چون هم کيانش را محفوظ مي‌دارد و هم نيازهايش را به رفق و مدارا تامين و برآورده مي‌کند و نيز زمينه‌اي فراهم مي‌شود تا توانمندي‌هاي او از قوه به فعل برسد.

بردباري، لازمه‌ي موفقيت

رسول خدا (ص) فرمودند که «الصبر مفتاح الفرج» صبر کليد گشايش است. به قول سعدي در گلستان: «کارها به صبر برمي‌آيد و مستجعل به سر در آيد و يا:

صبر و ظفر، هر دو دوستان قديم اند

بر اثر صبر، نوبت ظفر آيد

استاد همه‌ي گويندگان ادب فارسي، فردوسي بزرگ، صبر راز از خردمندي مي‌داند:

دل تو بدين درد خرسند باد

همان با خرد، صبر پيوند باد

حکيم قباديان همان مضموني را مي‌گويد که در بيت سعدي نقل شد و بعيد نيست که سعدي از مضمون بيت ناصرخسرو استفاده کرده باشد:

تخم ظفر نيست مگر به صبر بر

صبر چو زيتون و ظفر روغن است

چنين صبري را سپري مي‌داند در جهان تا آدمي در پناه آن محفوظ بماند:

جز صبر تير او را اندر جهان سپر نيست

مرغي است صبر، کاو را جز خير بال و پر نيست

سعدي شيرازي، صبر را برخاسته از حکمت مي‌داند و عقيده دارد که بيقراري و نا شکيبايي از بي‌حکمتي است و آن را از صفات نيک لقمان حکيم مي‌داند:

کنج صبر، اختيار لقمان است

هرکه را صبر نيست، حکمت نيست

حافظ هم دولتمندي را محصولي پر ثمر از صبر و ثبات مي‌داند و با وجود آن، جور و جفاي معشوق و رقيب، هر دو را تحمل مي‌کند:

هاتف آن روز به من مژده‌ي اين دولت داد

که بر آن جور و جفا صبر و ثباتم دادند

ادامه دارد...