تاریخ 1396/03/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4494 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 بي‌تمييزيان در آينه‌ي مثنوي 

چون که بي‌تمييزيان مان سرورند

صاحب خر را به جاي خر برند

حکايت آن احوالي است سخت و تحيرآميز از زمانه‌اي وانفسا با سروراني که گوهر از خزف باز نمي‌شناسند و حاضر هم نيستند که مسند خود را به کساني واگذارند که در خشت خام « آن » مي‌بينند. واقعيتي غيرقابل انکار و عيني که پيرامون ماست، بلکه ذهن و زبان و زندگي و زندگاني ما را بدان مشغول کرده است. پيله‌اي با جدارهاي سخت که معرفتي و اراده‌اي برتر از آني که با آن آشنا هستيم مي‌خواهد تا اين پيله‌ها را از خود و زندگي خود دور کنيم.

پيش از مولانا، انوري ابيوردي شاعر بزرگ سده‌ي ششم هجري و بزرگ ترين « قطعه » سراي ادب فارسي، قطعه‌ي نغز و بيدار کننده‌اي سروده است که نبايد دور از ذهن و نظر مولانا و مغفول مانده باشد:

روبهي مي‌دويد از غم جان

روبه ديگرش بديد چنان

گفت: خير است باز گوي خبر

گفت: خر گيري مي‌کند سلطان

گفت: تو خر نيي چه مي‌ترسي؟

گفت: دانم و ليکن آدميان

مي‌ندانند و فهم مي‌نکنند

خر و روباهشان بود يکسان

زان همي ترسم ‌اي برادر من

که چو خر بر نهندمان پالان

و هم عصر با مولانا، سعدي شيرازي در شانزدهمين حکايت خود در باب اول گلستان (در سيرت پادشاهان) بدين مضمون پرداخته است که نقل آن بي‌فايده نيست: «... گفتم: حکايت آن روباه، مناسب حال توست که ديدندش گريزان و بي‌خويشتن، افتادن و خيزان، کسي گفتنش: چه آفت است که موجب مخافت است. گفتا: شنيده ام که شتر را به سخره مي‌گيرند! گفت:‌اي سفيه! شتر را باتوچه مناسبت است و تو را بدو چه مشابهت؟ گفت: خاموش که اگر حسودان به غرض گويند شتر است و گرفتار آيم، که را غم تخليص من دارد تا تفتيش حال من کند و تا ترياق از عراق آورده شود، مار گزيده مرده بود...» (صفحه‌ي 52 گلستان به تصحيح مرحوم فروغي)

مقدمه‌ي تمثيل به قلم مولانا

«حکايت آن شخصي که از ترس خويشتن را در خانه انداخت، رخ‌ها زرد چون زعفران، لب‌ها کبود چون نيل، دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسيد کي خبر است؟ چه واقعه است؟ گفت: بيرون خر مي‌گيرند به سخره! گفت: مبارک، خر مي‌گيرند. تو خر نيستي چه مي‌ترسي؟ گفت: سخت به جد مي‌گيرند، تمييز برخاسته است! امروز ترسم کي مرا خر گيرند!»

(دفتر پنجم چاپ نيلسون ص 163)

آن يکي در خانه اي در مي گريخت

زرد‌رو و لب کبود و رنگ ريخت

صاحب خانه بگفتش خير هست

که همي لرزد ترا چون پير دست

واقعه چون است چون بگريختي

رنگ رخساره چنين چون ريختي

گفت: بهر سخره‌ي شاه حرون

خر همي گيرند امروز از برون

گفت: مي‌گيرند کو خر جان عم

چون نيي خر رو ترا زين چيست غم

گفت: بس جدند و گرم اندر گرفت

گر خرم گيرند هم نبود شگفت

بهر خرگيري بر آوردند دست

جدجد، تمييز هم برخاسته است

چون که بي تمييزيان مان سرورند

صاحب خر را به جاي خر برند

دورانديشي و احتياط

نخستين پيام مولانا در نقل اين تمثيل، دورانديشي و احتياط است و پرهيز از واقعه و حادثه‌ي دردناک در زندگي، همان گونه که خداوند کريم در قرآن مي‌فرمايند:« وانفقوا في سبيل الله و لا تلقوا بايديکم الي التهلکه و احسنوا ان الله يحب المحسنين » (و در راه خدا انفاق کنيد، و خود را به دست خود به هلاکت نيفکنيد، و نيکي کنيد که خدا نيکوکاران را دوست دارد) (سوره‌ي مبارک بقره، آيه شريف 159) به سروده‌ي مولانا:در داستان حضرت حمزه سيد الشهدا (س) در دفتر سوم (ابيات 3419به بعد)

در جواني حمزه عم مصطفا

با زره مي‌شد مدام اندروغا

اندر آخر حمزه چون در صف شدي

بي‌زره سرمست در غزو آمدي

سينه باز و تن برهنه پيش پيش

در فکندي در صف شمشير خويش

خلق پرسيدند کاي عم رسول

‌اي هژبر صف‌شکن شاه فحول

نه تو لا تلقوا بايديکم الي

تهلکه خواندي ز پيغام خدا؟

پس چرا تو خويشتن را در تهلکه

مي‌در اندازي چنين در معرکه؟....

بنابراين، صيانت از نفس به امر صريح الهي از امور واجب است و ضرورت دارد که از هرکجا که احتمال خطر مي‌رود، بگريزد و خود را برکنار دارد و اين عين شجاعت و شجاعت از فضايل آدمي است.

عبرت‌آموزي

از تجارت زندگاني آدمي، عبرت آموزي از احوال و سرنوشت آدميان است که مي‌تواند درس بگيرد و عمل بيهوده‌ي متهوران را پي نگيرد و بي‌ادبي بي‌ادبان را تکرار نکند. چنان که لقمان را گفتند: ادب از که آموختي گفت: از بي‌ادبان. چون آنچه در خور وزانت و کرامت آدمي بود، برخود لازم شمردم و از خلاف آن پرهيز کردم به سروده حاج نصرالله تقوي و به نقل از مجلد سوم امثال و حکم علامه دهخدا ص 1366:

ادب ز بي‌ادبان جسته‌اند و اين مثل است

مثل گزافه نگفتند خلق در افواه

نقص در فهم عمومي

فهم عمومي از درک بسياري از حقايق غافل و ناتوان است. بسياري از کجروي‌ها و ناهنجاري‌ها هم ناشي و برآمده از کج فهمي است و عجبا که نايستادن بر موضع حق خويش هم از همين عدم شناخت حق سرچشمه مي‌گيرد.

نقص در فهم خواص

تمثيل مولانا، خطاب مستقيم به فهم خواصي دارد که شناخت آنها، ناقص، ابتدايي و وارونه بيني است. اين نقص هم در جذب است و هم در دفع و انتخاب. مشکلات عديده‌اي که پيش پاي بشر است از همين کم فهمي و کج بيني ناشي مي‌شود. انتصاب‌هايي که در مسئوليت‌ها بسيار قابل تامل مي‌نمايد و نيز طرد و زجر بايستگان و شايستگان از آنجا که بايد باشند، همه دليل بر آن است که مولانا در اين تمثيل به صراحت بگويد:

چون که بي‌تمييزيان مان سروند

صاحب خر را به جاي خر برند

در ادامه‌ي تمثيل، مقايسه‌اي است بين شاهان دنيوي و شاه حقيقي که همان حق تعالي است. آن حضرت حقي که قادر و سميع و بصير و لطيف است و البته هيچ قابل قياس نمي‌تواند باشد با شاهاني که به غضب و به جهل عموم بر اريکه‌ي قدرت تکيه زده‌اند و فرق خر و صاحب خر را تشخيص نمي‌دهند!

نيست شاه شهر ما بيهوده گير

هست تمييزش، سميع است و بصير

آدمي باش و ز خرگيران مترس

خر نيي اي عيسي دوران مترس

چرخ چارم هم ز نور تو پرست

حاش لله که مقامت آخوراست

تو ز چرخ و اختران هم برتري

گرچه بهر مصلحت در آخوري

مير آخر ديگر و خر ديگراست

نه هر آن که اندر آخور شد، خراست

چه در افتاديم در دنبال خر؟

از گلستان گوي و از گلهاي تر

از انار و از ترنج و شاخ سيب

وز شراب و شاهدان بي حساب

يا از آن دريا که موجش گوهراست

گوهرش گوينده و بيناور است

يا از آن مرغان که گل چين مي کنند

بيضه‌ها زرين و سيمين مي کنند

يا از آن بازان که کبکان پرورند

هم نگون اشکم هم استان مي پرند

گزينش معيار دوست و معبود حقيقي

نخستين عامل موفقيت و توفيق، شناخت راه و تشخيص هدف و دور نماي غايت است انساني که راه خير را بر‌مي‌گزيند، بي‌شک به سعادت خواهد رسيد. در اين صورت شاهان مجازي که خود عاجز مطلق‌اند، نمي‌توانند، کوچک ترين آسيبي به او برسانند.

خر، نماد جسم و عيسي نماد روح

در ادب فارسي، پيامبران نماد روح‌اند و خر نماد جسم است، چنان که سعدي مي‌گويد:

همي ميردت عيسي از لاغري

تو در بند آني که خر پروري

مولانا در دفتر دوم از ابيات 1850 به بعد، نکته‌هاي قابل تاملي در بيت‌ها افاضه مي‌کند:

ترک عيسي کرده خر پرورده‏اي

لاجرم چون خر برون پرده‏اي‏

طالع عيسي است علم و معرفت

طالع خر نيست ‌اي تو خر صفت‏

ناله‏ي خر بشنوي رحم آيدت

پس نداني خر،خري فرمايدت‏

رحم بر عيسي کن و بر خر مکن

طبع را بر عقل خود سرور مکن‏

آدمي آن گاه از خرگيران مي‌ترسد که خود را در شکل و شمايل خر ببيند و اسير دنياي مادي باشد اما آن که عيسي صفت است و در سلوک الي الله سير مي‌کند باکي از قدرتمندان وابسته به دنيا نخواهد داشت.

تفاوت عيسي صفتان و آخورطلبان

بهترين تفسير ابيات مولانا را مي‌توان در « وادي معرفت » منطق الطير عطار نشابوري خواند و در آنها تفقه و تعمق کرد.(بيت 3508 به بعد)

سير هر کس تا کمال وي بود

قرب هر کس حسب حال وي بود

گر بپرد پشه چنداني که هست

کي کمال صرصرش آيد به دست

لاجرم چون مختلف افتاد سير

هم روش هرگز نيفتد هيچ طير

معرفت، زاينجا تفاوت يافته است

اين يکي محراب و آن بت يافته است

چون بتابد آفتاب معرفت

از سپهر اين ره عالي صفت

هر يکي بينا شود بر قدر خويش

بازيابد در حقيقت صدر خويش

سر ذراتش همه روشن شود

گلخن دنيا براو گلشن شود

مغز بيند از درون نه پوست او

خود نبيند ذره‌اي جز دوست او

هرچه بيند روي او بيند مدام

ذره ذره کوي او بيند مدام

صد هزار اسرار از زير نقاب

روز مي‌بنمايدت چون آفتاب

صد هزاران مرد گم گردد مدام

تا يکي اسرار بين گردد تمام

کاملي بايد درو جاني شگرف

تا کند غواصي اين بحر ژرف...

تو برتر از اين سپهر مينايي

اگر آدمي قدر کيان و منزلت خود را بداند هرگز به پليدي‌هاي مادي زندگي، نمي‌گرايد چرا که آفريده‌اي اشرف و اهل عالم بالاست به قول حافظ:

که‌اي بلند نظر شاهباز سدره نشين

نشيمن تو نه اين کنج محنت آباد است

تو را ز کنگره‌ي عرش مي‌زنند صفير

ندانمت که در اين دامگه چه افتاده است

و به سروده‌ي حکيم ناصرخسرو قبادياني:

مسکن تو عالمي است روشن و باقي

نيست تو را عالم فرودين مسکن

و به نقل از غزل منسوب به مولانا جلال الدين محمد بلخي:

مرغ باغ ملکوتم نيم از عالم خاک

دو سه روزي قفسي ساخته‌اند از بدنم

اي خوش آن روز که پرواز کنم تا بردوست

به هواي سر کويش پروبالي بزنم

و به گفته‌ي اديب و روزنامه نگار معروف معاصر، زنده ياد وحيد دستگردي:

تو برتر از اين سپهر مينايي

هم برتر از اين سپهر مينا باش

تا سر سايي به افسر خورشيد

در کار چو کوه، پاي برجاباش

خواري مکش از زمانه‌ي ريمن

بر تيغ ستم چو سنگ خارا باش

پرهيز از پستي‌ها

مولانا در ادامه‌ي تمثيل، به وضوح نگراني و پشيماني خود را از قول بشر بر زبان مي‌آورد که چرا آدمي پاي بست امور پست دنيوي است و چرا نمادها و اهداف عالي را جهت والايي و آقايي خود برنمي گزيند و به چه علت به جهت ماندگي در پستي‌ها از « زمانه‌ي ريمن » ستم مي‌کشد.

رويکرد عالي بشري

مولانا آرزو مي‌کند و از آدمي مي‌خواهد که از لجن‌زار مادي، پاي برکشد و گام به گلستان معرفت بگذارد تا بوي گل معرفتش آن چنان مست کند که دامنش از دست برود.

نام‌هايي همچون انار و سيب و ترنج و شراب و شاهدي را که به کار مي‌برد همه قابل تاويل به امور معنوي است. يا از دريايي سخن مي‌گويد که موجش گوهر و گوهرش هم ناطق است. دريايي که در آن تجليات الهي، خيزابه‌هاي آن است و مرغاني که از باغ معرفت گل حقيقت مي‌چينند و بر بالاي دريايي به پرواز درمي‌آيند که همه نور است و معارف و بازان آسمانش هم همان عارفان و مشايخ اند.

و نردبان‌هايي است نهاني پيش پاي مردان حق تا پله پله به آسمان بروند و به قرب جوار حق بيارامند و خداي را به چشم دل ببينند:

از مقامات تبتل تا فنا

پله پله تا ملاقات خدا

چون خود مثنوي « نرديان آسمان است »

نردبان آسمان است اين کلام

هر که از اين بر رود آيد به بام

فرزامي