تاریخ 1396/02/24 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4480 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 فرهنگ عمومي شامل گفتار – نکته‌هاي اخلاقي تمثيل‌ها – نکات تاريخي 

مختصري از ابرقو: از شهرستان‌هاي واقع در مرز استان اصفهان و شيراز است آب و هواي آن گرم و آب زراعتي آنجا از قنوات تأمين مي‌گردد. محصولات ابرقو غلات – روناس و پنبه است. داراي بناهاي تاريخي چون مسجد جامع – گنبد سيدون و بقعه طاووس الحرمين و مسجد حاجي کمال امامزاده احمد و مدرسه نظام الملک و پير سبز پوش است. شهر ابرقو قرن هشتم داراي اهميت و اعتبار بسيار بوده و دوران درازي بر سر راه ابريشم قرار داشته کاروان‌هاي معروفي چون کاروان حله از آن مي‌گذشتند. سرو ابرقو داراي شهرت و عظمت عجيبي در اين شهر است که هزاران هزار پرنده در لابلاي شاخه‌هاي آن داراي لانه و آشيانه اند که همواره صداي انواع پرندگان و نغمه‌هاي آنان به گوش مي‌رسد.

شهر فرنگ: در فرهنگ دهخدا به نقل از محمد علي جمالزاده شهر فرنگ چنين معرفي شده است شهر فرنگ نوعي سرگرمي کودکانه است و آن چنان است که مقداري تصويرهاي گوناگون را طومار وار به يکديگر مي‌چسبانند و دو سر آن طومار را به دو چوب يا نورد مي‌بندند و محور اين تصاوير سازند. بدين صورت که چوب دو محور را مي‌گردانند. گرد محور و بر ديواره جعبه عدسي ذره بيني تعبيه کنند که عکس‌ها را درشت و روشن به بيننده نشان مي‌دهد. کودکان در برابر عدسي مي‌نشينند و متصدي دستگاه گردانيدن محور را آغاز مي‌کند و تصاوير را يکي يکي از برابر ديدگان کودکان مي‌گذرانند. و در عين حال گرداننده شهر فرنگ ضمن اينکه عکس‌ها را به بچه‌ها نشان مي‌دهد توضيحاتي هم مي‌دهد. جالب است در پايان نمايش با آمدن عکسي از سگ که در زير عکس سگ نوشته شده است، به بين سگ سياه نخوردت... اينگونه شهر فرنگ تمام مي‌شود.

شهر آشوب‌ها: اشعاري در توصيف مردم شهر، صنعتگران، هنرمندان، کاسبان و از هر صنفي به وسيله شعرائي در گذشته عرصه مي‌شده به نام شهر آشوب افرادي که موضوع و مورد شهر آشوب‌ها قرار مي‌گيرند عادي‌ترين افراد هستند و اکثريت از طبقه عوام مي‌باشند که با گرايش عاطفي شهر آشوب سازان توصيف مي‌شوند که برخي از ابيات آنها از فرط شيريني و ملاحت و شوخ طبعي به صورت ضرب‌المثل و مورد استفاده قرار مي‌گرفته: توجه کنيد

نگار کله‌پز من که دل سراچه اوست

تمام لذت عالم ميان پاچه اوست

اين ماهروي خراط در هر کجا که باشد

روزي هزار عاشق از چوب مي‌تراشد

به روي بچه مسکر نشست گرد ذغال

صداي مس به فلک مي‌رسد که ماه گرفت

اين پسر حلاج مهوش را ببين

در ميان پنبه آتش را ببين!

چون شوخ نمدباف سيه چشمي نيست

با هيچ کسش به غير من خشمي نيست

پا از سر من کشيد از ناز مگر

دانست که در کلاه من پشمي نيست

بخش تبليغ و آگاهي در شهر آشوب‌ها: در گذشته شما در مقابل هر مغازه بقالي ماست فروشي – قند و چاي و حنا و فلفل و زردچوبه فروشي تابلوهائي به مضامين زير مي‌ديديد که آنها هم در رديف شهر آشوب‌ها براي هشدار و آگاهي بود

مثلاً در حمام‌ها مشاهده مي‌کرديد که نوشته اند:

هر که دارد امانتي موجود

بسپارد به بنده وقت ورود

نسپارد اگر شود مفقود

بنده مسئول آن نخواهم بود

و يا اين بيت براي هشدار به نسيه‌برها و نسيه‌خورها:

اي مرد شريف هر که هستي

نه نسيه دهم نه وجه دستي

چون ترا طالب ملاقاتم

مکن از نسيه تلخ اوقاتم!

و يا بعضي از دوزندگي‌ها (کساني که لباس براي مردم مي‌دوختند) اين بيت را در روبروي مشتري بر مقوا و کاغذي در معرض ديد او قرار مي‌دادند.

تا لباست مي‌بري مزد مرا منظور دار

تو خودت از بد حسابي دور دار

و يا درباره بخاري و گرمادهي آن گفته‌اند:

از بخاري ما طريق دوستي آموختيم

از براي دوستان خود را چگونه سوختيم

همينطور اين بيت در رابطه با نسيه‌بري مشتريان و کسادي بازار که وضع درآمد و کار مردم خيلي آشفته و خانواده‌ها با سختي و گرفتاري خود را اداره مي‌کردند و در عين حال کسبه نمي‌توانستند که به مردم نسيه ندهند اگر اين بين نوشته بر کاغذ يا مقوائي ديده مي‌شد.

اي که در نسيه بري همچو گل خنداني

سبب چيست که در دادن آن نالاني

در عالم پرندگان: اگر ديوان استاد منوچهري دامغاني همان شاعر معروف سراينده مسمط زيباي:

خيزيد و خز آريد که هنگام خزان است

باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بين به سر شاخ رزان است

گوئي به مثل پيرهن رنگ رزان است...

را مرور کنيد که در سال 432 ه با سني کم و اندک در 32 سالگي با آن همه ذوق و علاقه‌اي که به طبيعت و زيبائي و جمال داشت روي در نقاب خاک کشيد، در ديوان زيبايش چقدر از پرندگان گوناگون نام مي‌برد که حاليه ديگر از پرندگان زيبا و خوش الحان چيزي نمانده و تنها زاغ‌ها و کلاغ‌ها حاکم طبيعت و هر شهر و دياري هستند. واقعاً پرنده چقدر دوست داشتني و موجب جمال و جلوه طبيعت است از چند پرنده شرحي مختصر بياوريم گر چه آنها را کمتر مي‌بينيم و آنها را مي‌شناسيم: درنا: پرنده‌اي وحشي و حلال گوشت است با پاهاي کوتاه و گردن دراز که در کنار رودخانه‌ها مي‌نشيند. اين پرندگان در هنگام پرواز به صورت دسته‌جمعي و به صورت يک مثلث در آسمان پرواز مي‌کنند که يکي از درناها در رأس مثلث قرار دارد. بقيه به دنبالش به پرواز درمي آيند. نام ديگر درنا کلک و باتر و در عربي آن را کرکي نامند.

دراج: دراج پرنده‌اي شبيه کبک است با پرهائي که داراي خال‌هاي سفيد و سياه است دراج داراي گوشتي لطيف و لذيذ است که در فارسي آن را جرب و بور هم مي‌نامند. مفرد دراجه و نر و ماده آن را دراج مي‌نامند.

درفش پر افتخار کاوياني: درفش کاوياني يا اختر کاويان درفش پر سابقه کشور عزيز ما ايران است که ايرانيان آن را در جنگ‌ها و مبارزات پيشاپيش سپاه خود با جلال و جبروت تمام و در حالي که بسياري از اشياء و مسکوک‌هاي قيمتي بر آن آويخته بود به حرکت درمي‌آورند و پس از هر موفقيت و پيروزي گوهرهائي جداگانه به آن مي‌آويختند به گونه‌اي که درفش پر و پوشيده از انواع گوهر‌ها و جواهرات قيمتي بود.

دبيقي چيست: سعدي در بيتي آورده است:

ز شست باشد دبيقي و ديبا

که بود بر عروس نا زيبا

لذا ديبا پارچه‌اي منسوب به شهر دبيق است که شهري معروف در مصر بوده و نوعي پارچه ابريشمي و لطيف و گرانبها در قرون وسطي در شهر دبيق مي‌بافتند که خيلي معروف بود و براي عمامه بيشتر از آن استفاده مي‌کردند.

سال زراعي: سال زراعي از موقع کاشت يعني اول پائيز تا آخر تابستان سال بعد حساب مي‌شود که کاشت و داشت و برداشت يکساله در اين مدت به انجام مي‌رسد. همينطور قرارداد مال‌الاجاره و مزارعه و مساقات و اجير کردن کسي براي کار کشاورزي در اول پائيز بسته مي‌شود و چنانچه قبلاً قرار دادي قبلاً بسته شده باشد اجراي آن از ابتداي پائيز ماه شروع و تا پائيز ديگر دوام دارد و اصطلاحي بين کشاورزان و طرفين قرار داد جاري و ساري است که مي‌گويند: دعواي سر شخم بهتر از دعواي سر خرمن است. يعني اگر کاري به سليقه کسي برابر نيست و يا حس مي‌کند که نمي‌تواند از عهده آن برآيد همان بهتر که از ابتدا وارد آن کار نشود و خود و ديگران را درگير نکند.

گاه در قراردادها افراد کاري را به تعويق انداخته به هنگام سر رسيدن تحويل کار به تکاپو مي‌افتند که در اين رابطه اشعاري هم زمزمه مي‌کنند

تموم شد کار پوستين

يقه ماند و سر آستين

و يا به اين شکل عنوان مي‌کردند:

چي مونده کار پوستين

يه پهلو و دو آستين

و گاهي در انجام کاري اصل را فداي فرع و تشريفات زائد مي‌کنند:

تا تواني سعي کن در کار خويش

کاسه گر چيني نباشد گو مباش

آفتاب به زردي افتاد

تنبل به جلدي افتاد

گاه ابراز مي‌شود که در انجام کار تلاش شده ولي به سامان نرسيده که در اين رابطه اظهار مي‌دارند:

هي رفتم و هي رفتم

تا دروازه راه رفتم

خواجه به دروازه رسيد

کارم به سامان نرسيد

رويه ساربانان براي ترغيب شتران براي حمل بار بيشتر براي اينکه شترها در حمل بار و طي راه‌هاي طولاني سريعتر راه روند براي آنها آواز خاصي به نام ( حدي ) مي‌خواندند که سعدي در رابطه با اين رويه شترداران گفته است:

اشتر از شعر عرب در حالت است و در طرب

گر نيست ذوقي در تو پس کج طبع يکي جانوري

سرود خرمن کوب‌ها – به هنگام خرمن کوبي هم ترانه‌هائي مي‌خوانند تا بهتر سرگرم به کار و کار خرمن‌کوبي را تمام کنند به اين صورت بر و برو خرمن‌بکوب – آهاي تو ‌اي زبون بسته –‌اي نازنين پا بر زمين – بپر هوا، نخوري زمين –

من قربان هوش تو زلف و بنا گوش نفر – بکوب بکوب تمام شه!

خوي و خصلت خاقاني در تربيت: افضل الدين بديل بن علي ملقب به حسان العجم و متخلص به خاقاني از شعراي نامي ايران است در سبکي خاص و اشعار و آثاري عجيب تولد او حدود سال 500 ه در شهر شيروان پدرش نجيب الدين علي نجار و مادرش کنيزکي رومي مسيحي بود. از نظر علمي تمام بود و علوم زمانه را آموخته بود خاقاني در شعر ابتدا حقايقي و سپس خاقاني را براي تخلص خود انتخاب کرد. زيرا، پدر زن او ابوالعلاء گنجوي او را به دربار خاقان اکبر فخرالدين منوچهر شروانشاه نزديک ساخته تقرب يافت. خصوصيات اخلاقي عجيبي دارد. هم اوست که پس از زيارت مکه در سال 551 ه و بازگشت از حج با مشاهده ايران مدائن قصيده غراء:‌هان‌اي دل عبرت بين از ديده نظر کن‌هان ايوان مدائن را آئينه عبرت دان- يک ره زره دحله منزل به مدائن کن –وزديده دوم دجله بر خاک مدائن ران... مادرش هنگامي که نزد سال و طفل نحيفي بود در حالي که دوک نخ ريسي خود را براي کسب روزي مي‌چرخانيد خطاب به خاقاني ابن طفل رنجور گفت:

آي ريزه که روزي تو بوده

از ريزش دوکدان مادر

خو کرده به تنگناي شروان

با تنگي آب و نان مادر...

خاقاني سختي‌هاي زيادي ديد و رنج بسيار کشيد... همان شروانشاه که او را به دربار پذيرفته بود حدود سال 569 – ه به زندان انداخت و پسر جوان خود رشيد الدين را در سن بيست سالگي به طور ناگهاني از دست داد که سخت او را منقلب کرد و درباره‌اش سرود:

پسر داشتم چون بلند آفتابي

که ناگه به تاري مغاکش سپردم

بماندم من رفت عبدالرشيدي

امانت به يزدان پاکش سپردم

خاقاني به شدت با دختر مخالف بود و وقتي خداوند دختري به او عطا کرد او را محنت و هنگامي که از دنيا برفت او را رحمت ناميد. به خاطر سخت‌گيري‌هاي پدر سخت با پدر غيرعاطفي و مخالف بود و در ذم او اشعاري دارد که به نمونه‌اي از آن اشاره مي‌کنيم. در اواخر عمر در تبريز به حال انزوا زندگي کرد و در سال 595 ه در تبريز وفات يافت و در مقبره الشعراء محله سرخاب مدفون گرديد. مثنوي معروفي به نام تحفه العراقين دارد. اينک شعر پدر خاقاني:

زين خام قلبتان پدري دارم

کز آتش آفريده جهاندارش

همزاد بود آتش نمرودش

استاد بود يوسف نجارش

هم طبع او چو تيشه تراشنده

هم خوي او برنده چو منشارش (اره )

با آنکه بهترين خلف دهرم

کاي کاش جولهي خاقاني آيد

ز فضل و فطت من عارش

تا اين سخنوري بندي کارش

با اين همه که سوخته و پخته است

جان و دلم ز خامي گفتارش

او نايب خداست به رزق من

يا رب ز سختي‌ها نگهدارش

فرهنگ شکوهي