تاریخ 1395/12/11 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 4434 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 سخن هفته 

در جهان لطف خداوند بود يار کسي
کز ره لطف گشايد گره از کار کسي

خواهي ار پرده‌ي اسرار ترا کس ندرد
پرده ز نهار مکن پاره ز اسرار کسي

دکتر قاسم رسا


 تقديم به دوستداران اهل بيت عليهم السلام،اميدکه ارادتمان به خاندان عصمت وطهارت روز به روز افزون گردد،
 حضرت فاطمه (س)  

فاطمه اي نام زيبايت عجين

بارسول اله واهلبيت ودين

فاطمه اي زينت ارض وسما

مادرسادات، آل احمدرا نما

باب توبراهل عالم سرمداست

سروروجان دوعالم احمداست

همسرت ياررسول اله علي ست

راهبروخيبرگشاوهم ولي ست

مادرت فخرزنان عالم است

ازخديجه هرچه بنويسم کم است

نازم آن تنهاترين سردارتو

درغريبي و فدک غمخوارتو

بين نهال عشق ،حسين درکربلا

آب داد با ثار در دشت بلا

زينبت انداخت به جان کوفيان

لرزه اي باخطبه اش برشاميان

دربقيع وگاه درصحن نبي

درپي قبرت ايا ياس نبي

فاطميه همچوعاشوراي ماست

چون عزاي حضرت زهراي ماست

شيعه راجان دوعالم اهلبيت

نام افتر برده ام دراين بيت

تهران،ابراهيم محمودي افتري،فاطميه 1395


 دمي با حافظ 

ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت

کار چراغ خلوتيان باز درگرفت

آن شمع سر کوفته دگر چهره بر فروخت

وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت

آن عشوه داد عشق که مفتي ز ره برفت

وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

ز نهار از آن عبارت شيرين دلفريب

گويي که پسته‌ي تو سخن در شکر گرفت

بار غمي که خاطر ما خسته کرده بود

عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت

هر سر و قد که برمه و خور حسن مي‌فروخت

چون تو درآمدي، پي کاري دگر گرفت

زين قصه هفت گنبد افلاک پر صداست

کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت

حافظ، تو اين سخن ز که آموختي که بخت

تعويذ کرد شعر ترا و به زر گرفت


 حکايتي از گلستان سعدي: بيطار 

خسيسي دچار چشم درد شد، به خاطر آنکه به چشم پزشک هزينه‌اي بيشتر نپردازد نزد بيطار (دام‌پزشک) رفت و از او خواست تا چشمانش را علاج کند. بيطار هم کوتاهي نکرد و از دارويي که در چشم حيوانات مي‌ريخت در چشمان او نيز ريخت و راهي خانه اش کرد. مرد خسيس به جاي بهبودي کور شد و از دست بيطار شکايت نزد قاضي برد که تاوان بستاند. قاضي نه تنها خسارتي به پاي بيطار ننوشت حکم آزادي اشرا هم همان دم صادر کرد. مرد خسيس آشفته شد و به قاضي اعتراض کرد.

قاضي در جوابش گفت که بيطار بي‌گناه است و کارش را به خوبي مي‌داند و خطايي مرتکب نشده.

خسيس گفت: چگونه بي‌گناه است؟ او چشمان مرا کور کرده و چگونه کارش را خوب مي‌داند، او فرق ميان حيوان و انسان را نمي‌فهمد، از آنچه در چشم حيوانات مي‌کرد نيز در چشم من کرده است.

قاضي گفت: تو اگر حيوان نبودي نزد بيطار براي علاج چشمانت نمي‌رفتي، پس بيطار فرقي ميان تو و حيوان نديده است.

باز نويسي از گلستان سعدي


 داستانک ؛ يک با يک برابر است  

معلم پاي تخته نوشت: يک با يک برابر است. يکي از دانش آموزان بلند شد و گفت: آقا اجازه ! يک با يک برابر نيست. معلم که برافروخته شده بود گفت بيا پاي تخته ثابت کن و اگر ثابت نکني جلوي چشم بچه‌ها تنبيهت مي‌کنم. دانش آموز با پاي لرزان پاي تخته رفت و گفت: من هشت سالمه، علي هم هشت سالشه. شب وقتي پدر علي مياد خونه با علي بازي مي‌کنه، اما پدر من هر شب منو کتک مي‌زنه.

چرا علي بعد از اينکه از مدرسه ميره خونه بازي مي‌کنه، اما من بعد از مدرسه بايد بروم ترازومو بردارم و برم روي پل کار کنم؟

محسن مثل من 8 سالشه، چرا از خونه محسن هميشه بوي برنج مياد، اما از خونه ما هرگز؟

شايان مثل من 8 سالشه، چرا او هر سه ماه يک بار کفش مي‌خره و من سه سال يه کفش مي‌پوشم؟

حميد هم مثل من 8 سالشه، چرا هميشه بعد از مدرسه با مادرش ميره پارک، اما من بايد برم پاهاي مادر مريضم رو ماساژ بدم؟

معلم اشک‌هايش را پاک کرد و رفت پاي تخته و نوشت: هميشه يک با يک برابر نيست.