تاریخ 1394/04/09 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3958 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 علي (ع) حقيقت تفکر هستي  
نويسنده : فرزامي‌

قسمت اول

اگر به گفته‌ي معلم شهيد، زنده‌ياد دکتر علي شريعتي هم اکتفا کنيم که گفت « شناخت هر انساني از دو جنبه ميسر است:زندگي و آثار او » علي (ع) بعد از رسول خدا (ص) همان شخصيت بي مثال است که کلام الهي (فتبارک الله الاحسن الخالقين) در موردش مصداق دارد. نخست، زندگي اش که سرمشق زندگي همه‌ي ماست، اگر به حقيقتش پي برده باشيم و پي ببريم و دوم، مجموعه‌ي سخنانش که به غير از بلاغت ناب، درس زندگي براي انسان‌هاي هدايت شده‌ي سعادتمند است، آنان که آن اشارت‌ها را مي‌دانند:

آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسي محرم اسرار کجاست

اين اثر شگفت شگرف، بعد از قرآن کريم چنان مي‌نمايد که اگر ديگران از مجموعه‌ي کتاب هستي، تنها به خواندن و تعمق و تفکر در‌يک ورق هستي، توفيق ‌يافته باشند، نهج البلاغه‌ي امام، مجموعه‌ي دفتر هستي است و به قول حافظ شيراز:

اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي

‌ترسم اين نکته به تحقيق نداني دانست

قدر مجموعه‌ي گل، مرغ سحر داند و بس

که نه هرکو ورقي خواند معاني دانست

به همين سبب است که مي‌فرمايند تا فرصت هست از من بپرسيد،پيش از آن که مرا از دست بدهيد: «سلوني قبل ان تفقدوني»

شخصيتي که با توجه به همان دو جنبه‌ي زندگي اش - بعد از رسول خدا (ص) - کسي ديگر، قرين وي نيست.و چه نيکو گفت آن فيلسوف بزرگ شرق و نابغه‌ي ايراني، بوعلي سينا که: «علي بين الناس، کالعقول بين المحسوس» (علي (ع) در جمع مردم، همانند عقل در برابر حس است.)

و مولانا جلال الدين محمد بلخي، خالق مثنوي معنوي، که خود از نوابغ بزرگ بشري است هنگامي‌که خود را در مقابل روح بلند امام مي‌بيند، از ايشان مي‌خواهد که شمه اي، فقط اندکي از معارف و حقيقتي را که مي‌داند، بازگو کند.چرا که سرنوشت « همام » را مي‌داند که در خطبه‌ي معروف « پرهيزگاران » سرنوشتش به کجا انجاميد.چون پيش از آن که خطبه‌اي که خود با اصرار و سوگند از حضرت خواسته بود به پايان برسد، عمر خودش به پايان رسيد:«....فصعق همام صعقه کانت نفسه فيها» (پس همام بيهوش گشت و در آن بيهوشي جان داد)

اي علي که جمله عقل و ديده‌اي

شمه‌اي واگو از آنچه ديده‌اي

تيغ حلمت جان ما را چاک کرد

آب علمت خاک ما را پاک کرد

راز بگشا ‌اي علي مرتضي! ‌

اي پس از سوء القضا، حسن القضا

قرآن، احاديث نبوي ونهج البلاغه، آبشخور فرهنگ و ادب ماست

به هيچ شبهه‌اي اگر از شاهکارهاي سخن فارسي بخواهند، معارف اسلامي‌را به کناري بگذارند، ديگر چيزي نمي‌ماند که بدان استناد کنند‌يا درس زندگي بياموزند به عنوان مثال اگر افتخار فارسي زبانان اين است که شعر سعدي شان را بر سر در مجمع ملل متحد مي‌نويسند که:

بني آدم اعضاي‌يک پيکرند

که در آفرينش ز‌ يک گوهرند

چو عضوي به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

توکز محنت ديگران بي غمي‌

نشايد که نامت نهند آدمي‌

به علت آن است که خميرمايه‌ي اين سخن انساني و جهان شمول و عبرت‌انگيز از کلام شريف نبوي نشات گرفته است که رسول خدا‌(ص) فرمود:« الناس کالجسد الواحد » (مردم از پيکر واحدي هستند)

اين که گفته شد: «‌يکي از هزارها و تايي از بسيارهاست»

نماي آفرينش عالم و آدم در آينه‌ي خطبه‌ي اول

خطبه‌ي نخست و شريف امام (ع) به خوبي به بشر مي‌نمايد که اگر قدر خود بداند و از تمامي‌توان و ظرفيت خود بهره بگيرد مي‌تواند چنين سخني بگويد که جن و انس از گفتنش ناتوان باشند و سخن نغز مصداق حال و کمال او باشد که:

طيران مرغ ديدي تو ز پاي‌بند شهوت

به در‌اي تا ببيني طيران آدميت

مگر آدمي‌نبودي که اسير ديو ماندي

که فرشته ره ندارد به مکان آدميت

اگر اين درنده ‌خويي ز طبيعتت بميرد

همه عمر زنده باشي به روان آدميت

رسد آدمي‌به جايي که به جز خدا نبيند

بنگر که تا چه حد است مکان آدميت

علي (ع) همان انسان تمامي‌است که ظرف توان مندي‌هايش لبريز شده و حد انساني وي به کمال رسيده که سخني از زبان جاري مي‌کند که فوق تصور آدمي‌است چنان که به درستي بر زبان مي‌آورد با نقل چنين کلام متقني، بطلان عقايد مانوي، زردشتي، مسيحي و يهودي رايج در کوفه را‌ ترسيم مي‌فرمايد:« الحمد الله الذي لايبلغ مدحته القائلون...

« سپاس خدايي را که سخنوران در ستودن او بمانند وشمارشگران، شمارش نعمت‌هايش را نتوانند و کوشندگان گزاردن حق او را ندانند.خدايي که پاي انديشه‌ي تيزگام در راه شناسايي او لنگ است...»

مگر سخن نغز استاد توس در نخستين بيت شاهنامه برگرفته از:«....الذي لايدر که بعد الهمم و لايناله غوص الفطن» نيست:

به نام خداوند جان وخرد

کزين برتر انديشه برنشمرد

و آيا سعدي با اقتباس از کلام الهي:« و ان تعدوا نعمه الله لاتصوها....» و سخن مولاي متقيان:« و لايحصي نعمائه العادون »

قصيده‌ي سي و پنج بيتي دلنشين و تاثيرگذار خود را نسرود:

فضل خداي را که تواند شمار کرد

‌يا کيست آنکه شکر ‌يکي از هزار کرد

آن صانع لطيف که بر فرش کائنات

چندين هزار صورت الوان نگار کرد

ترکيب آسمان و طلوع ستارگان

از بهر عبرت نظر هوشيار کرد

بحر آفريد و بر و درختان و آدمي‌

خورشيد و ماه و انجم و ليل و نهار کرد

الوان نعمتي که نشايد سپاس گفت

اسباب راحتي که نشايد شمار کرد

آثار رحمتي که جهان سر به سر گرفت

احمال منتي که فلک زير بار کرد

مسمار کوهسار به نطع زمين بدوخت

تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد

اجزاي خاک مرده، به تأثير آفتاب

بستان ميوه و چمن و لاله‌زار کرد

ابر آب داد بيخ درختان تشنه را

شاخ برهنه پيرهن نوبهار کرد

چندين هزار منظر زيبا بيافريد

تا کيست کو نظر ز سر اعتبار کرد

توحيدگوي او نه بني آدمند و بس

هر بلبلي که زمزمه بر شاخسار کرد

شکر کدام فضل به جاي آورد کسي

حيران بماند هر که درين افتکار کرد

گستره‌ي ربوبي و صفاتي دور از دسترس

به راستي که وجود محدود آدمي ‌را آن توان نيست که درک صفات خداونيش کند ومقام پرورگاريش را دريابد:

« حوزه‌ي اعلاي ربوبي‌اش از نفوذ هشياري هشياران به دور است. صفات ذات پاکش به مقياس و حدود درنمي‌آيد وقلم هيچ نگارگري نمي‌تواند وجودش را به تصوير بکشد.اوصاف جلال و جمالش فراسوي زمان است و ماوراي برهه‌هاي معدود و مدت‌هاي محدود است.با قدرت متعالي‌اش به مخلوقات هستي بخشيد و بادهاي جان فزا به رحمتش وزيدن گرفت و با کوه‌هاي سربرافراشته لرزش‌هاي زمين را مهار کرد.

بهره‌ي عطار از کلام امام (ع)

عطار نشابوري، شاعر بزرگ و قصه سراي بزرگ شعر فارسي در مقدمه‌ي «منطق الطير » ابياتي دارد که نشان از بهره‌گيري کلام حضرت در خطبه‌ي نخست نهج البلاغه است از جمله:

کوه را ميخ زمين کرد از نخست

پس زمين را روي از دريا بشست

اي ز پيدايي خود بس ناپديد

جمله‌ي عالم تو و کس ناپديد

عقل و جان را گرد ذاتت راه نيست

وز صفاتت هيچ کس آگاه نيست

عقل اگر از تو وجودي پي برد

ليک هرگز ره به کنهت کي برد

جمله عالم به تو بينم عيان

وز تو در عالم نمي‌بينم نشان

هرکسي از تو نشاني داد باز

خود نشان نيست از تو‌اي داناي راز

چند گويم چون نيايي در صفت

چون کنم چون من ندارم معرفت

واصفان را وصف او درخورد نيست

لايق هر مرد و هر نامرد نيست

قسم خلق از وي خيالي بيش نيست

زو خبر دادن محالي بيش نيست

حکيم سنايي را بيتي است مناسب بحث ما:

نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم

نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نيايي

وابيات آغازين شاهنامه که همه در مقياس سخن امروز ماست:

نه انديشه‌يابد بد ونيز راه

که او را برتر از نام و از جايگاه

سخن ز هرچه زين گوهران بگذرد

نبايد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزيند همي‌

همان را گزيند همي

خرد را و جان را همي‌سنجد او

در انديشه‌ي سخته کي گنجد او...

اساس دين، شناخت خداست

در اين بخش بلاغت و استدلال مولاي متقيان (ع) به اوج کمال خود مي‌رسد با ايجازي در حد اعجاز:

«آغاز و اساس دين، شناخت خداست.و کمال معرفت حق، باور داشت او و درست باور داشتن او،‌يگانه انگاشتنش. وحد اعلاي‌يگانه پنداشتن او، اخلاص به مقام کبريايي‌اش و نهايت اخلاص به او، نفي صفات از ذات پاک کبريايي‌اش.چون هر صفتي به دو گانگي با موصوفش گواه است و هر موصوفي به مغايرت با صفتش، شاهد گوياست.

وصف خداوند هم شريک است

آيا در عرصه‌ي جهان و از آغاز آفرينش انسان تاکنون هيچ انديشمندي توانسته است که اين چنين با ريک بگويد و به کنه قضايايي وارد شود که امام به اين وادي قدم نهاد و دست تحليل کرد و عقول تواناي بشري را به تامل واداشت.براستي که جولان در اين ميدان سخت و عقلاني جز بايسته‌ي مولي الموحدين نيست چرا که به سروده‌ي حافظ:

نه هر که چهره برافروخت دلبري داند

نه هر که آينه سازد سکندري داند

نه هرکه طرف کله کج نهاد وتند نشست

کلاه داري و آيين سروري داند...

هزار نکته‌ي باريک‌تر ز مو اينجاست

نه هرکه سر بتراشد قلندري داند

امام در ادامه‌ي خطبه‌ي شريف و بس عميق و قابل تامل خود مي‌فرمايند: «آن کس که خداوند سبحان را توصيف کند، براي ذات بي همتاي وي، همانندي مي‌آورد و موجب دويي در‌يگانگي اش مي‌شود و مقام والاي احديت را تجزيه نمايد.پندار تجزيه در وحدت ذاتش، نشان ناداني است چون خدا را قابل اشاره انگارد و با آن اشاره محدودش سازد و به مانند معدودها به شمارش درآورد.

اگر کسي بپرسد که خدا در چيست؟ خدا را در آن گنجانيده است.و اگر خداي را روي چيزي تصور کند، آن را خالي از خدا پنداشته است.هستي او را هيچ رويداد و پديده‌اي سبقت نگرفته و نيستي برهستي اش تقدم نداشته است»

به گفته‌ي نظامي‌گنجوي در خسروشيرين آنجا که نامه‌ي رسول خدا (ص) را به خسرو پرويز مي‌آورد:

قديمي‌کاولش مطلع ندارد

حکيمي‌کاخرش مقطع ندارد

خداونديش را علت سبب نيست

ده و گير از خداوند عجب نيست

و آيا همين راه بس خطرناک و مقصد بعيد نيست که رسول گرامي‌اسلام (ص) مي‌فرمايند:

« تفکروا في آلاء الله ونعمائه و لاتفکروا في الله (في ذاته) » (مي‌فرمايند که:در نعمت‌ها و موهبت‌هاي خداوندي تفکرکنيد و در ذات پاک کبريايي اش تفکر نکنيد.) آيا حضرت بيم آن نداشته است که انديشه‌ي بس نامحدود بشري توان درک عظمت نامحدود را نداشته است؟

ادامه دارد...