تاریخ 1394/02/10 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3910 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 سخن هفته 

  در جهان لطف خداوند بود يار کسي
کز ره لطف گشايد گره از کار کسي

خواهي ار پرده ي اسرار ترا کس ندرد
پرده زنهار مکن پاره ز اسرار کسي

دکتر قاسم رسا


 دمي با حافظ 

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد

زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن پريشاني شب‌هاي دراز و غم دل

همه در سايه گيسوي نگار آخر شد

بعد از اين نور به آفاق دهيم از دل خويش

که به خورشيد رسيديم و غبار آخر شد

شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دي و شوکت خار آخر شد

آن همه ناز و تنعم که خزان مي‌فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

صبح اميد که شد معتکف پرده غيب

گو برون آي که کار شب تار آخر شد

ساقيا عمر دراز و قدحت پر مي ‌باد

که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد

باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز

قصه غصه که در دولت يار آخر شد

در شمار ار چه نياورد کسي حافظ را

شکر کان محنت بي‌حد و شمار آخر شد


 پاره اي لعل 

اگر آسودگي بخشد زمانه يك نفس ما را

برآيد گلشني هر لحظه از كنج قفس ما را

سپيده سر برآورد از گريبان افق يا رب

ببر چون صبح زنگ شب ز خاطر يك نفس ما را

به آب گوهر خود دور از تر دامنان شاد

ز خوناب جگر اين پاره‌هاي لعل بس ما را

به رؤياي فريبي مرغ دل مفتون نخواهد شد

كجا با دانه‌اي افسون كند دام هوس ما را

به كف چون لال ‌ خورشيد جامي شعله‌ور دارم

كه چون موسي برد در طور سينا زين قبس ما را

نهال مردمي مي‌پرورم امروز، تا فردا

ز پاي افتم، بود بر شاخساري دسترس ما را

توان تا كعبه مقصود ره بردن ازين وادي

كند از خواب خوش بيدار اگر بانگ جرس ما را

مشفق کاشاني


 چگونه بي تو بسازم 

چگونه بي‌تو بسازم دگر در اين سامان

كه رنج با تو نبودن، كجا شود درمان؟

گل انار من، اي ساقي شهامت و شوق

چگونه بي‌تو بسازم؟ كه‌ات شكسته زمان؟

به روزگار جواني، چه شور و حالي بود

ميان من، و تو اي مهربان مهرنشان

چه مي‌شود كه دگر باره سر دهيم آواز

من و تو در دل اين باغ پرگل و ريحان

بيا به سخره سپاريم دلخوري‌ها را

كه نقش خنده‌ات از دل نمي‌رود آسان

بيا دوباره بتازيم تا كرانه عشق

كه عشق را نتوان يافت نقطه پايان

هزار مرتبه نفرين به فصل بي‌برگي

هزار مرتبه نفرين به برگ‌ريز خزان

پيروز ناپلئوني


 سرايه 

چون کار دلم ز زلف او ماند گره

بر هر رگ جان صد آرزو ماند گره

اميد ز گريه بود، افسوس افسوس

کان هم شب وصل در گلو ماند گره

رودکي

***

گر فاش شود عيوب پنهاني ما

اي واي به خجلت و پريشاني ما

ما غره به دينداري و شاد از اسلام

گبران متنفر از مسلماني ما

هاتف اصفهاني

***

از حادثه جهان زاينده مترس

از هرچه رسد چو نيست پاينده مترس

اين يک دم عمر را غنيمت مي‌دان

بر رفته مينديش وز آينده مترس

مولانا

***

گر راه بود بر سر کوي تو صبا را

در بندگيت عرضه کند قصه ما را

ما را به سرا پرده قربت که دهد راه

بر صدر سلاطين نتوان يافت گدا را

چون لاله عذاران چمن جلوه نمايند

سر کوفته بايد که بدارند گيا را

گر ره بدواخانه مقصود نيابيم

در رنج بميريم و نخواهيم دوا را

مرهم ز چه سازيم که اين درد که ما راست

دانيم که از درد توان جست دوا را

فرياد که دستم نگرفتند و به يک بار

از پاي فکندند من بي سر و پا را

از تيغ بلا هر که بود روي بتابد

جز من که به جان ميطلبم تيغ بلا را

هنگام صبوحي نکشد بي گل و بلبل

خاطر بگلستان من بي برگ و نوا را

روي از تو نپيچم وگر از شست تو آيد

همچون مژه در ديده کشم تيغ بلا را

بيرون نرود يک سر مو از دل خواجو

نقش خط و رخسار تو ليلا و نهارا

خواجوي کرماني


  حکايت 

نيايش درويش بر آستان کعبه

درويشي ديدم سر به آستان کعبه نهاده همي‌ناليد که: يا غفور! يا رحيم!

تو داني که از ظلوم جهول چه آيد

عذر تقصير خدمت آوردم

که ندارم به طاعت استغفار

عاصيان از گناه توبه کنند

عارفان از عبادت استغفار

عابدان جز اطاعت خواهند و بازرگانان بهاي بضاعت. من بنده اميد آورده ام نه طاعت. به دريوزه آمده‌ام نه – به تجارت.

گر کشي ور جرم بخشي، روي و سر بر آستانم

بنده را فرمان نباشد، هرچه فرمايي بر آنم

گلستان سعدي


 داستان کوتاه 

زندگي همين نزديکي هاست

دو کوهنورد به کوهي رفتند. پس از اين که آنها به نيمه هاي راه رسيدند، مرد ؛ دومي‌گفت: تو که مي‌گفتي کوه چنان است و چنين است و همه اش زيبايي است. چه قدر طول مي‌کشد تا به آن نقاط زيبايي که گفتي برسيم؟

دوست با تجربه اش گفت: تو اکنون در دل زيبايي ها قرار گرفته‌اي، اما نمي‌توان آن را ببيني. وقتي به قله رسيدي آن گاه خواهي توانست زيبايي ها را که پشت سر گذاشتي مشاهده کني.

زندگي ما هم همين‌طور است، لحظه لحظه به دنبال رسيدن به زيبايي هاي آن هستيم. در حالي که در قلب زندگي زيبايي جريان دارد. بياييد به آخر خط فکر نکنيم و چشمان مان زيبايي هاي زندگي را اکنون ببينيد


 پنجره ؛ آب باشيد 

در حيرتم از خلقت آب،اگر با درخت همنشين شود آن را شکوفا مي‌کند، اگر با آتش تماس بگيرد، آن را خاموش مي‌کند، اگر با ناپاکي ها برخورد کند، آن را تميز مي کند.اگر با آرد هم آغوش شود آن را اماده طبخ مي‌کند.اگر با خورشيد متفق شود، رنگين کمان ايجاد مي‌شود ولي اگر تنها و راکد بماند، رفته رفته گند آب مي‌گردد. دل ما نيز بسان آب است، وقتي با ديگران است زنده و تاثير پذير است و در تنهايي مرده و گرفته است.


 طنز
 راز بقاء 

در کشور ما راز بقا پوله پسر جان !

بيچاره اگر پول داره مقبوله پسر جان !

پول دار شدن، زحمت و کوشش که نمي‌خواد

راهش همه جا حقه و بامبوله پسر جان !

آق منگل


  قند پارسي
 من مطيع سلطانم نه مطيع بادمجان ! 

روزي سلطاني از تفرج و تفريح به قصر آمد، بسيار خسته و گرسنه بود، دستور داد تا هر چه سريعتر غذايي برايش آماده کنند. از بادمجان که آسان‌تر از غذاهاي ديگر بود، بوراني درست کردند و آوردند، چون گرسنه بود با ولع مي‌خورد و از بادمجان تعريف بسيار مي‌کرد. نديم مخصوص که آنجا ايستاده بود شروع کرد از خواص بادمجان گفتن: آري قبله عالم بادمجان غذايي است راحت، خوشمزه، مقوي و خواص بسيار دارد.

سلطان سير شد و ديگر نمي‌توانست بخورد رو به نديمش کرد و گفت: اين را ببريد که از اين بادمجان خوشم نمي‌آيد. نديم گفت: آري قبله‌ي عالم، بادمجان بسيار مضر و نفخ‌آور و تلخ است، غذايي است ناگوار.

سلطان که از دورويي نديم ناراحت شد گفت: اي دروغگو مگر تو نبودي که همين الان از خواص و خوبي‌هاي بادمجان مي‌گفتي؟

نديم کرنشي کرد و گفت: قربانت گردم، من مطيع شما هستم نه مطيع بادمجان، بايد چيزي بگويم که تو خشنود شوي نه بادمجان.

برگرفته از کليات عبيد زاکاني


 حکايتي از گلستان سعدي 

حکيمي‌پسران را پند همي‌داد که: جانان پدر! هنر آموزيد! که ملک و دولت دنيا اعتماد را نشايد و سيم و زر در سفر محل خطر است: يا دزد به يک بار ببرد.اما هنر، چشمه زاينده است و دولت پاينده و گر هنرمند از دولت بيفتد غم نباشد، که هنر در نفس خود، دولت است؛ هر جا که رود، قدر بيند و در صدر نشيند؛ و بي هنر لقمه چيند و سختي بيند.

وقتي افتاد فتنه‌اي در شام

هر کس از گوشه‌اي فرا رفتند

روستا زادگان دانشمند

به وزيرى پادشاه رفتند

پسران وزير ناقص عقل

به گدايي به روستا رفتند