تاریخ 1393/10/22 - سایت های دیگر ارتباط با ما درخواست اشتراکآرشیوشناسنامهصفحه اصلی
نسخه شماره 3831 برو جستجو جستجوی پیشرفته  



 ترجمه 
نويسنده : فرزامي

قسمت بيست و چهارم

«ترجمه» هشتمين مورد از مبحث «سرقات ادبي» کتاب «فنون بلاغت و صناعات ادبي» استاد علامه همايي است و به نقل از ايشان در صفحه ي 373 همان ماخذ چنين آمده است:
«ترجمه» ; يعني، مطلبي را از زباني به زباني ديگر برگردانيدن و اين کار خود هنري در جزو هنرهاي گران ارز ادبي شمرده مي شود، در نظم و نثر - هر دو - روا و شايع است. ترجمه بر دو قسم است:
1- «پاي خوان» ; يعني، ترجمه ي «تحت الفظ» که آن را حرف به حرف و کلمه به کلمه با صورت جمله بندي بدون کم و کاست از زبان ديگر نقل کرده باشند، چنان که در ترجمه ي کتب مذهبي آسماني معمول است.
2- قسم ديگر، ترجمه به معني، که روح مقصود و حاصل مراد گوينده و نويسنده اي را بگيرند و آن را در قالب زباني ديگر بريزند»  

ترجمه، کليد فرهنگ و علم ملل
به استناد مثل معروف بزرگمهري که: «همه چيز را همگان دانند» بشر امروز نيازمند آن است که ابداعات و اختراعات و علوم و فنون ابداعي و وضعي بشر را با علمي به نام ترجمه، در اختيار بگيرد و بدين وسيله، دامنه ي علم خود را وسيع تر و متنوع تر کند. اگر رسول مکرم اسلام (ص) فرمود که هنر و علم را اگر در اختيار کافرهم هست بياموزيد و يا «اطلبو العلم و لو بالصين» اگرعلم در چين هم باشد آن را بجوييد، براي يافتن و جستن، هيچ راهي جز ترجمه نيست.
بايد دانست که تمدن و فرهنگ ايراني آنگاه به اوج شکوفايي خود رسيد که از ترجمه ي آثار يوناني و هندي و رومي مايه ور شده بود و تمدن اسلامي آنگاه در قرن سوم هجري به چکاد و بلنداي رشد  و تعالي رسيد که از فرهنگ ايراني و نيز يوناني - با ترجمه - بهره هاي فراوان برده بود.
اگر جهان اسلام از علوم عقلي يونان متاثر شد، از سوي ديگر از ادبيات و نظام اداري و امور اجتماعي و دانش کشور داري و حکمت، ايران بسيار تاثير پذيرفته بود و بي انصافي است که اگر از اين دو کفه ي ترازو، شاهين را به سمت يونان متمايل کنند.

ترجمه، سرقت نيست  
چون مضمون کلام و مفهوم سخن درباره ي «سرقت هاي ادبي» است، از بحث مستوفاي ترجمه و تاريخچه و قدمت آن و نيز مترجمان نامي ايران از پيش و پس از اسلام مي گذريم و به در صورت بقاي عمر به زمان ديگري مي سپاريم.
اما ترجمه، آنجا سرقت نيست که به قول استاد همايي: «در پروراندن مضمون و فکر، اگر از اصل بهتر در آمده باشد. [ در اين صورت ] نه تنها جزو سرقات محسوب نمي شود، بلکه هنري است بسيار گران قدر که جزو محاسن و صنايع بديعي، و از دلايل قدرت طبع و نيروي استادي شاعر سخندان در هر دو زبان است.
«سرقت در ترجمه آنجاست که:
1- مترجم هرجا که بخواهد از مطلبي و عبارتي بگذرد و بدون آن که تصريح کند که قصد تلخيص يا تصرف اندک داشته است به ميل خود، عبارت و مطالبي را کم و زياد و يا آن چنان تغيير دهد که روح مولف نخستين هم از چنين دستبرد و دست بردني بي خبر باشد.
2- نام و شان مولف اصلي را قيد نکند و در نظر نگيرد و همه را به نام خود و فکر بلند خود سند بزند.
3- دزديدن نام نويسنده و سراينده و سو» استفاده از شهرت و اعتبارکسي، چنان که شعري بسرايد و به مثل در زمره ي سروده هاي خيام و حافظ و... جابزند. چنان که در مورد خيام اين چنين کردند و ديگران را نيز از فردوسي و مولانا و عطار و.... بي نصيب نگذاشتند. مثنوي «بي سرنامه» ي منسوب به عطار، غزل هاي منتسب به مولانا و ابيات فراوان الحاقي شاهنامه ي فردوسي از اين نمونه است.
در سال هاي نه چندان دور، اهل مطالعه و درس و بحث به خاطر داشتند و دارند که چه کتاب هايي با واژه ي ترجمه در ايران نوشته مي شد و به حساب «عزيزنسين» نويسنده ي بزرگ معاصر ترکيه، رقم مي خورد و خوب و بدش را از چشم آن بينوا مي ديدند که روحش هم از چنين آثاري خبري نداشت ! و همان حکايت «شاعر دزد» ي است که «جامي » در «بهارستان» آورده است و ما آن را از کتاب زبان فارسي 1 و 2 دوره ي پيش دانشگاهي سال 1374 وزارت آموزش و پرورش، صفحه ي 158 نقل مي کنيم:

شاعر دزد  
«روزي انوري (شاعر بزرگ ايران درسده ي ششم هجري قمري) در بازار بلخ مي گشت، هنگامه اي ديد. پيش رفت و سري در ميان کرد. مردي را ديد که ايستاده و قصايد انوري به نام خود مي خواند و مردم او را آفرين مي خوانند. انوري پيش رفت و گفت: اي مرد، اين اشعار کيست که مي خواني، گفت: اشعار انوري. گفت: تو انوري را مي شناسي؟ گفت: چه مي گويي ؟ انوري منم ! انوري بخنديد و گفت: شعر دزد شنيده بودم، اما شاعر دزد نديده بودم»  
و حال که سخن از ترجمه عبدالرحمن جامي است. بسيار بجاست که ترجمه ي شعرين او از قصيده معروف «ميميه» «فرزدق» شاعر بزرگ و نامي عرب به ميان آيد.
آنجا که در منقبت امام سجاد (ع) در ايام حج و در هنگام طواف خانه ي خدا در حضور «هشام بن عبدالملک بن مروان»، خليفه زاده و وليعهد سلطنت غاصبانه ي امويان و در جمع شاميان، «في البداهه» وارتجالي، بي باکانه گفت و فضايل و سجاياي خاندان رسالت و امامت را با شجاعت بر زبان آورد و در سي و نه بيت در تاريخ ادبيات عرب و اسلام و شيعه، جاودانه نهاد، با صدق دل و با اخلاصي تمام و فصاحتي بي نظير که دو بيت نخستين آن چنين است:
« يا سائلي ! اين الجود و الکرم            
عندي بيان اذا طلابه قد موا  
هذا الذي تعرف البطحا» و طاته             
والبيت يعرفه و الحل و الحرام...»
ترجمه: «اي که مرا از سر منزل جود و کرم همي پرسي، مرا از نشان آن، سخني است که چون جويندگانش فرارسند، باز خواهم گفت. اين، که تو را نمي شناسي، همان کسي است که سرزمين «بطحا» جاي گامهايش را مي شناسد، کعبه و حل و حرم در شناسايي اش همدم و هم قدمند.(اين دو بيت و ترجمه ي آن، از کتاب «ادبيات انقلاب در شيعه» اثر «صادق آئينه وند» صفحه ي 48 و 51، نقل شده است.)  

ترجمه ي جامي  از قصيده ي فرزدق
ترجمه ي شعرين اين قصيده ي نغز به همان گونه،از کتاب «فارسي عمومي » به کوشش «دکتر جليل تجليل» و ديگران، تحت عنوان «بهترين بندگان خدا» (از صفحه ي 198 تا صفحه 201) بي کم و کاست، نقل مي شود:
«سالي در موسم حج، امام زين العابدين (ع) به قصد گزاردن مناسک حج، گرد خانه ي خدا طواف مي کرد. چون به حجرالاسود رسيد که آن را استلام کند، حج گزاران به احترام امام (ع) کنار رفتند و راه برايش گشودند. عمل تکريم آميزمردم، هشام اموي را که ناظر جريان بود، متغير ساخت و در شناختن امام، تجاهل ورزيد و از يکي پرسيد که اين کيست ؟ تجاهل خليفه زاده ي کور دل، بر «فرزدق» شاعر نامور عرب (متوفا 110 هجري) سخت ناگوار آمد. [ با اينکه فرزدق در اين زمان در خدمت بني اميه بود و از آن دستگاه، مستمري مي گرفته است.] و او را به سرودن قصيده اي غرا در معرفي و منقبت اما بر انگيخت که يکي از ابيات معروفش اين است:
هذا الذي تعرف البطحا» و طاته       
و البيت يعرفه و الحل و الحرمي
پس از گذشت هشت قرن، عبدالرحمان جامي شاعر نامدار (متوفا به سال 898 هجري) آن قصيده را بدين گونه به رشته نظم کشيده است:
پور عبدالملک به نام هشام
در حرم بود با اهالي شام
مي زد اندر طواف کعبه قدم
ليکن از ازدحام اهل حرم
استلام حجر ندادش
دست بهر نظاره گوشه اي بنشست
ناگهان نخبه ي بني و ولي
زين عباد بن حسين علي
در کساي بها و حله ي نور  
در حريم حرم فکنده عبور
هر طرف مي گذشت بهر طواف
در صف خلق مي فتاد شکاف  
زد قدم بهر استلام حجر                   
گشت خالي ز خلق راه و گذر
شامي اي کرد از هشام سوال
کيست اين، با چنين جمال و جلال ؟
از جهالت در آن تعلل کرد
وز شناسايي اش تجاهل کرد
گفت نشناسمش، ندانم کيست
مدني، يا يماني يا مکي است
بو فراس، آن سخنور نادر
بود در جمع شاميان حاضر
گفت من مي شناسمش نيکو  
وز چه پرسي ؟ به سوي من کن رو
آن کس است اين که مکه و بطحا
زمزم و بوقبيس و خيف و منا  
مروه، سعي و صفا، حجر، عرفات         
طيبه ي کوفه، کربلا  و فرات
هر يک آمد به قدر او عارف
بر علو مقام او واقف
قره العين سيدالشهداست   
غنچه يشاخ دوحه ي زهراست
ميوه يباغ احمد مختار
لاله يراغ حيدر کرار
چون کند جاي در ميان قريش         
رود از فخر بر زبان قريش  
که بدين سرور ستوده شيم 
به نهايت رسيد فضل و کرم
ذروه ي عزت است منزل او   
حامل دولت است محمل او
از چنين عز و دلت ظاهر  
هم عرب هم عجم بود قاصر
جد او را به مسند تمکين  
خاتم الانبياست نقش نگين
لايح از روي او فروع هدي  
فايح از خوي او شميم وفا
طلعتش آفتاب روزافروز         
روشنايي فزاي و طاقت سوز
جد او مصدر هدايت حق  
از چنان مصدري شده مشتق
ازحيا نايدش پسنديده  که
گشايد به روي کس ديده
خلق از او نيز ديده خوابانند 
کز مهابت، نگاه نتوانند
نيست بي سبقت تبسم او 
خلق را طاقت تکلم او
در عرب در عجم بود مشهور   
گو مدانش، مغفلي مغرور
همه عالم گرفت پرتو خور   
گر ضريري نديد از اوچه ضرر
شد بلند آفتاب بر افلاک   
بوماگر زان نيافت بهره چه باک
بر نيکو سيرتان و بدکاران  
دست او ابر موهبت باران
فيض آن ابر بر همه عالم  
گر بريزد نمي، نگردد کم
هست از آن معشر بلند آيين  
که گذشته ز اوج عليين
حب ايشان دليل صدق و وفاق  
بغض ايشان نشان کفر و نفاق
گر شمارند اهل تقوي را  
طالبان رضاي مولا را
اندر آن قوم،مقتدا باشند 
واندر آن خيل، پيشوا باشند
گر بپرسد ز آسمان بالفرض  
سايلي، من خيار اهل الارض
بر زبان کواکب و انجم  هيچ
لفظي نيايدالا هم
هم غيوث الندي اذا و هبوا  
هم ليوث الثري اذا نهبوا
ذکرشان سابق است در افواه  
بر همه خلق بعد ذکر الله
سر هر نامه را رواج افزاي   
نام آنهاست بعد نام خداي
ختم هر نظم و نثر را الحق  
باشد از يمن نامشان رونق

درست نويسي
«مسلم» و «مسلمان»، در اين دو واژه، حرف و حديث هايي است که از ديدگاه هاي مختلف نقل خواهد شد:

مسلم
در لغت نامه ي علامه دهخدا چنين آمده است که «مسلم» عربي  و صفت است و به کسي مي گويند که متدين به دين اسلام باشد. جمع آن مسلمون و مسلمين است.

مسلمان
آنچه مسلم است اين که واژه، فارسي است و مفرد است و جمع «مسلم» نيست. در زبان عربي، «مسلم» را به کار برده اند و در فارسي، «مسلمان» را فارسي زبانان هم اين واژه را با «ان» و « ها» هر دو جمع مي بندند و به هر دو صورت هم درست است:
مسلمانان مرا وقتي دلي بود        
که با وي گفتمي هر مشکلي بود  
********
ببري مال مسلمان و چو مالت ببرند        
بانگ و فرياد بر آري که مسلماني نيست
سعدي 
نکته ي اول: از لغت نامه هاي مختلف درباره ي اين واژه، اختلاف نظرهايي است که نقل مي شود:مي گويند که عربها براي تحقير، ايرانيان مسلمان شده را «موالي» يعني ; غلامان آزاد کرده،مي ناميدند. ايراني ها هم به سبب اعتبار سلمان فارسي در اسلام و حرمت او در نظر پيامبر (ص) و علي (ع) و بزرگي او از نظر ايران وايراني، در آغاز نامش، «م» شباهت آورده اند ; يعني مانند سلمان.
برخي هم مانند صاحب واژه نامه ي «آنندراج» عقيده بر اين دارند که «مسلم مان» شبيه به مسلم و مانند مسلم بوده است مانند واژه ي «آسمان»که بعدها «م» از آغاز «مان» افتاده آنگاه به «مسلم» ان اضافه شده است.
نخستين کتابي که در زبان فارسي کلمات مسلمانان و مسلماني در آن به کار رفته، کتاب «تاريخنامه ي طبري» است که به تاريخ  يلعمي معروف شده است.

ادامه دارد....

 


 يادمان استاد شهيدي 
نويسنده : غلامرضا قدس

در بيست و سوم دي ماه سال 86 استاد دکتر سيد جعفر شهيدي به رحمت ايزدي پيوست.  
مرگ مردي که از بزرگان عرصه ي ادب و پژوهش و فرهنگ بود، اهالي فرهنگ ايران را سوگوار ساخت و به راستي مرگ چنين مردي به فرو مردن شعله اي فروزان در تاريکي شبي ظلماني مي ماند.  
گفت  يکي خواجه سنايي بمرد  
مرگ چنين مرد، نه کاري ست خرد  
آري هر کسي که دل به فرهنگ ايران سپرده است و کتابي از او خوانده است، خود را وام دار او مي داند و به راستي که مرگ چنين مردي، کاري خرد نيست.  
دکتر شهيدي در عرصه هاي گوناگون پر ثمر بود و کارنامه ي پر برگ و بار او نيز نشان از همين امر دارد. استاد بيش از 45 سال استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران بودند و در محضر او کساني درس خوانده اند که امروز از استادان به نام دانشگاه هاي کشور هستند. دکتر شهيدي بيش از نيم قرن سرپرست موسسه ي لغت نامه ي دهخدا بودند و تکميل اين اثر گران سنگ و با ارزش، حاصل جان فشاني ها و زحمات شبانه روزي استاد شهيدي است.
در عرصه ي تاريخ نويسي هم دکتر شهيدي کتاب هاي مهم و باارزشي در زمينه ي تاريخ اسلام نوشته اند.  
اگر نگاهي کوتاه به زندگي استاد و آثار او بيافکنيم، عظمت کار او را در خواهيم يافت. سيد جعفر شهيدي در سال 1297 هجري خورشيدي در شهر بروجرد ديده به جهان گشود. تحصيل مقدماتي اش را در زادگاه خويش، بروجرد آغاز کرد. آن گاه به تهران روي آورد. و تحصيلات تکميلي خود را در اين ديار از سرگرفت.  
سيد جعفر، در ابتدا با نام «سجادي» شناخته مي شد. پس از مدتي نام «شهيدي» را براي خود برگزيد و با اين نام در مراکز علمي  و دانشگاهي شهرت يافت.  
«سال 1320 براي تحصيل علوم ديني و فقه و اصول راهي نجف مي شود، اما بعد از هشت سال، بيماري ناگزير به ايران باز مي گردد. هر هفته بايد خود را به پزشک نشان مي داد، در نتيجه از رفتن به حوزه باز مي ماند. براي گذران زندگي و به منظور ترجمه ي متون عربي، نزد دکتر سنجابي وزير فرهنگ وقت، مي رود اما به او اشتغال به تدريس پيشنهاد مي شود. با ماهي 150 تومان در دبيرستان ابومسلم مشغول مي شود و بعد که به او مي گويند با مدرک ليسانس حقوقش به 300 تومان خواهد رسيد، بدون شرکت در کلاس ها، ليسانس الهياتش را با بهترين نمره ها مي گيرد.  
برخورد با شادروان دکتر محمد معين، باب آشنايي وي را با استاد دهخدا فراهم کرد و بعد از تشکيل سازمان لغت نامه ي دهخدا، معاونت سازمان را بر عهده گرفت. سپس علامه دهخدا از سيد جعفر شهيدي دعوت به همکاري کرد و در نامه اي به دکتر آذر (وزير فرهنگ وقت) نوشت: «او اگر نه در نوع خود بي نظير، ولي کم نظير است.» دهخدا در اين نامه مي خواهد که به جاي 22 ساعت، به او شش ساعت تدريس اختصاص دهند تا بقيه ي وقتش را در لغت نامه ي دهخدا بگذراند. مدتي اين گونه مي گذرد، تا سال 1340 که با مدرک دکترا به دانشگاه منتقل مي شود.  
تدريس در دانشگاه تا حدود سال 1345 ادامه پيدا مي کند، اما بعد با ناامني دانشگاه، دانشجويان خود را به لغت نامه مي برد. پس از سال ها نيز، تا پايان عمر وي هنوز دانش جويانش چهارشنبه ها به لغت نامه مي رفتند و با شهيدي جلساتي را داشتند. بعد از مرگ مرحوم معين، شهيدي مسوليت اداره سازمان لغت نامه دهخدا را بر عهده گرفت. او در زمينه هاي ادبيات عرب و فارسي استادي به نام بود و درک محضر و همنشيني با استاداني نظير بديع الزمان فروزانفر، دهخدا، جلال الدين همايي و محمد معين اعتبار علمي و معنوي او را دو چندان کرد. شهيدي اولين کتابش را در نجف در رد عقايد احمد کسروي مي نويسد، ديگر کتابش، سه جلد «جنايات تاريخ» توسط ساواک توقيف مي شود، اما بعدها با گذشت دوره ي زماني، بعضي مطالب انتقادي را چندان ضروري نمي بيند و آن ها را از چاپ بعدي حذف مي کند.  

تاليفات استاد شهيدي :  
مهدويت تاريخ، جنايات تاريخ، زندگاني امام سجاد (ع)، در راه خدا، شرح لغات و مشکلات ديوان انوري، تاريخ تحليلي اسلام، زندگاني حضرت فاطمه (س)، آشنايي با زندگاني امام صادق (ع)، زندگاني علي بن الحسين (ع)، عرشيان، شرح مثنوي شريف، از ديروز تا امروز، علي از زبان علي (ع)، تصحيح آتشکده آذر، تصحيح دره نادره، براهين العجم، ابوذر غفاري، شير زن کربلا، و چندين ترجمه و تاليفات ديگر...
براي حسن ختام کلام به برخي از گفته هاي استاد دکتر شهيدي اشاره مي کنيم و مي گذريم:  
«متاسفانه آن چيزي که کم تر به آن اهميت داده اند، تاريخ است و علت اين است که از ابتدا تاريخ را براي وقت گذراني مي خوانده اند.» /«وقتي در اروپا مي خواهند تاريخ بنويسند، چند نفر به تاريخ يک قرن مشغول مي شوند; ولي شرقي ها اين گونه نيستند و تاريخ ما بيش تر شفاهي و نقلي است.» «فلسفه ي ما تا ابن رشد خوب پيش رفته، اما از قرن پنج در جا زده است. بزرگترين فيلسوف ما مي خواهد با چند کتاب در اتاقش تکليف دنيا را روشن کند; اما اين طور که نمي شود». «آنچه براي مردم و کشور ما اهميت دارد، اين است که دانشجويان ما در هر رشته اي که هستند، در زمينه ي علم، امروزشان بهتر از ديروزشان باشد. دانشجويان ما از لحاظ هوش و استعداد چيزي کم ندارند، اما نمي دانم چطور است که از 1400  سال پيش که من اطلاع دارم، به سمت کاري هاي علمي از لحاظ پژوهش تجربي عقب هستيم». «کار دسته جمعي نيازمند گذشت و آزادي عمل است، که ما هنوز عادت نکرده ايم دسته جمعي جلو برويم».«ما به پژوهش عادت نداريم، آنچنان که به دموکراسي، و اين چاله و کمبود را دانشجويان بايد پر کنند.»«سعي کنيد امروزتان بهتر از ديروز باشد. از کاري که براي ا جتماع مي کنيد، انتظار پاداش نداشته باشيد و تکيه تان بيش تر بر معنويات باشد.»